زن شهید لبنان

سلام .
دوم راهنمایی بودم تو مدرسه یه گروه برا خودم درست کرده بودم 3-4تا بچه شرم توش بودن منم سردستشون اون موقع فقط به فکر دعوا و گرفتن حال بچه خرخونا بودیم تا این که یه هم کلاسی دیگه که تازه اومده بود به مدرسه ما به ما ملحق شد اسمش مقداد بود بچه خوب ودرسخونی بود نمیدونم چرا اومد با ما دوست شد؟ یه روز بچها از باباش پرسیدن گفت باباش تو لبنان شهید شده-ما که نفهمیدیم اونجا چه گهی میخورده که عربا گاهیدنش سوال هم نکردیم-فقط فهمیدم بعد از مردن پدرش با مادرش بر میگردن ایران

یه چند وقتی گذشت با هم خیلی جور شدیم یه چند تا ازدوستام میگفتن بیار خونه بکنیمش من دلم نیومد
یهروز توزنگ ورزش یکی از بچها بهش گفت بابات چند ساله شهید شده ؟اونم گفت مثلا7-8 سال الان یادم نیست دقیق چند سال گفت
گفت ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ مقداد گفت نه –بهش گفت باورت میشه مادرت تواین چند سال کس نداده باشه؟
من و بقیه بچها قفل کردیم که این چه سوالی بود کردی؟
مقداد رنگش عوض شد هیچی نگفت رفت تو فکر

 
از فرداش تا یه هفته مدرسه نیومد بعدا فهمیدم مریض شده همش تو فکر دادن مادرش بوده
خلاصه گذشت تا ما وارد دوم دبیرستان شدیمو اقا مقداد دوباره اومد با ما دوست شد یعنی اشتی کرد
یروز تو مدرسه جلسه اولیا ومربیان بود
که خوانواده بچها همه شرکت کردن مامان مقدادهم با یه میتسوبیشی لنسر فیروزه ای رنگ اومد
وقتی از ماشین پیاده شد مقداد رفت پیشش من فکر کردم خواهرشه خیلی جوون بود
مقداد صدام کرد منم رفتم جلو با مادرش اشنا بشم سلام علیک کردیم مقداد منو معرفی کرد گفت اقا رضا همون دوستمه که دربارش میگفتم خلاصه من یادم نمیاد چی بهم گفتیم فقط تو کف مامان مقداد بودم
قد 170 وزنم که نمیدونم فقط چاق نبود سبزه خوشگل درشت خلاصه حسابی کس
از همون موقع رفتم تو کف مامانش چقدر شبا بهواش جق زدم
من رفاقتمو با مقداد بیشتر کردم راستی از خودم بگم قدم 178 وزنم 75 قیافمم معمولیه با نمک باشگاه بدنسازی میرفتم یه یه سالی میشد باکلی دوره و رزیم غذایی یه هیکل خوشگل ردیف کرده بودم
اخرای سال تحصیلی بود یروز از مدرسه اومدم بیرون دیدم دو نفر دارن مقدادو توکوچه میزنن رفتم جلو جداشون کنم خودمم وارد دعوا شدم دوتا شونو زدم زیاد قوی نبودن بچه ضعیف گیر اورده بودن لات شده بودن
دعوا تموم شد دیدم صورت مقداد خونیه لبش ترکیده بود منم پیرهنم پاره شده بود فرداش رفتم دبیرستان مدیر دبیرستان منو مقداد و صدا کرد رفتیم دم دفتر دیدم اون دوتا با خوانوادها شون اومدن
نگو تو دعوا من زدم دندون یکیشون افتاده

 
خلاصه شکایتو اخراجو دیه داشت دهنم گاهیده میشد که مامان مقداد هم اومد سلام علیک کردو رفت تو دفتر بامدیر مدرسه تنها صحبت کردو بعد 10 دقیقه اومد بیرونو بمن گفت نگران نباش
مدیر اومد بیرون به مقداد گفت برو سر کلاست بمنم گفت بیا تو رفتم تو دیدم نیشش بازه
کسکش شده بود پدر جپتو همش منو نصیحت میکرد عزیزم تونباید دعوا کنیو از این حرفا یه تعهد هم از من گرفت که دیگه دعوا نکنم کسکش کله کیری پا شد سر منم ماچ کردو گفت برو سر کلاست من اون خانواده رو هم راضی میکنم
من رفتم سر کلاس همش تو این فکر بودم مامان مقداد چی به این کسکش گفت که این جوری خوشحال بود؟
گفتم شاید بهش داده بعد گفتم نه بابا تو 10 دقیقه اونم تودفتر بعیده؟
شب مامان مقداد زنگ زد خونمون اخه اون موقع موبایل نبود قضیه مال ساله 80 خودشو معرفی کرد و از مقداد پرسید که دعوا سر چی شروع شده منم گفتم خبر ندارم یهو برگشت گفت مقداد دوست دختر داره؟
قفل کردم گفتم نمیدونم فکر نکنم ازاون اصرار از من انکار

 
گفت خودش یه چیزایی بو برده گفتم خبر ندارم گفت همیشه انقدر دهن قرصی گفتم بخدا نمیدونم خداحافظی کرد
از مقداد فرداش پرسیدم قضیه چی بوده گفت سر دوست دخترش بوده نگفتم مامانش بهم زنگ زده
امتحانا شروع شد مقداد که خیالش راحت بود چون بچه درس خون بود من اعصابم خورد میدونستم ریاضی میفتم مقداد گفت بیا خونمون باهم ریاضی کار کنیم گفتم فایده نداره من از ریاضی بدم میاد اون معلم کیری ریاضی هم بامن بده صددرصد میفتم
امتحانا شروع شد وواسه ریاضی سه روز وقت گذاشتن که مثلا بخونیم مقداد زنگ زد گفت تولدشه برم خونشون گفتم نمیام مامانش فهمید گوشیو گرفت گفت اقا رضا حتما بیای گفتم چشم خاله زهرا
رفتم از بچها لباس وکفش قرض گرفتمو کلی خوش تیپ کردم عطر وادکلن هم زدم
اخه مقداد گفته بود دختر خالهاشم میان گفتم شاید قسمت شد مخ یکیشو زدیم رسیدم خونه مقداد اینا مهمونا کم کم اومدن دیدم یه سری با حجاب و با چادر یه سری بی حجاب فهمیدم با حجابا فامیلای باباش بودن بی حجابا فامیلای مامانش
جشن شروع شدو کیکو مقداد بریدو نوبت کادو شد یادم افتاد دستم رو کیرم بوده اومدم کادو نگرفتم داشتم از خجالت اب میشدم
اقا چه کادوهایی به مقداد دادن مخصوصا فامیلای باباش مامان مقداد گفت اینم کادوی اقا رضا دوست مقداد رنگم پرید من چیزی نگرفته بودم همه منو نگاه میکردن ببینن چی گرفتم مقداد اومد کادو رو باز کنه مامانش گفت مقداد جان باز نکن کادو خصوصیه اقا رضا نوشته بعدا باز کن

 
بعد خوردن کیک و شام فامیلای باباش رفتن منم حاضر شدم برم مقداد گفت بمون اقا تازه بزن برقص شروع شد چه کسایی به به مقداد وسط داشت میرقصید دختر خاله هاشم دورش به به
مامنش از تو اتاق اومد بیرون لباس عوض کرده بود در حد لالیگا لباس یسره ازاینا که از پشت زیپ داره استین حلقه ای بالا زانو صورتی کم رنگ ارایشم که دیگه نگو 180 درجه عوض شده بود از فامیلای شوهرش رو میگرفت
منم دیدم ضایع اس پاشدم رقصیدن یه مقدار با مقداد رقصیدم بعد با دو سه تا دختر بچه کوچولو بعدم یه دختر خاله شاه کس مقداد اومد جلو داشتم حال میکردم که خاله زهرا اومد جلو شروع کرد رقصیدن با مقداد وبعدم سراغ من حالم گرفته شد شیوا دختر خاله مقدادم رفت یه طرف دیگه
مراسم تموم شد ساعت 1شب بود مهمنا یکی یکی خداحافظی کردنو رفتن اومدم برم مقداد گفت کجا این وقت شب بمون همینجا گفتم بابا ضایع اس گفت منم و مامانم کسی نیست که گفتم اخه خونه خبر ندارن ناراحت میشن
مامانش گفت مگه دختر 14 ساله ای ماشالا برا خودت مردی هستی زنگ بزن بگو شب میمونم
زنگ ردم خونه هماهنگ کردم,

 
مامان مقداد دوتا شربت پرتقال اورد ویکی به مقداد داد یکی بمن من که اندازه گاو خورده بودم جا نداشتم بخورم
مقداد خوردو گفت بیا کمک کن جمع وجور کنیم گفتم باشه یه 15 دقیقه گذشت مقداد تلو تلو میخورد گفت من خوابم میاد ولش کن برا صبح بریم بخوابیم رفت تو اتقو افتاد رو تخت مثل خرس خوابید
تعجب کردم مامانش از اتاقش اومد بیرون گفت مقداد کو گفتم تو اتاقش خوابه گفت ای بابا چرا بتو گرمکن نداده بپوشی ؟گفتم همین جوری راحتم رفت از تو اتاق مقداد یه شلوار گرمکن نازک اورد داد گفت بپوش در اتق مقدادم بست رفت تو اتاق خودش منم سریع شلوارو عوض کردم که صدام کرد بیا رفتم در اتاقو باز کردم دیدم موهاشو باز کرده روش به اینه وپشتش بمن گفتم بله گفت زیپ لباسمو باز میکنی ؟
رفتم پشتش اروم زیپوکشیدم پایین دیدم یه سوتین بنفش تنشه تا ته زیپو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون
داشتم تو اشپزخونه ظرفا رو جابجا میکردم که یهو اومد با یه شرتک زرد جیق واستین حلقه ای چسب سینه هاش عین دوتا هلو افتاده بود بیرون بر امدگی کسش قشنگ معلوم بود قفل کردم فهمید اومد جلو با خنده گفت چته؟حالت خوبه ؟اب دهنمو قورت دادم گفتم اره اره.

 
گفت ولی مثل اینکه حالت خوب نیست دیدم داره به شلاوارم نگاه میکنه نگا کرد م دیدم راست کردم کلی خجالت کشیدم نمیشد بهش هم دست زد ضایع بود
گفت زحمت نکش من خودم صبح مرتب میکنم شما برو بخواب سریع از اشپز خونه اودم بیرون کیرمو جمع کردم دیدم نمیشه امدم برم دستشویی درستش کنم که زهرا خانوم اومد گفت شما کجا میخوابی ؟
گفتم میرم پیش مقداد گفت اونجا یه تخته اونم مقداد روش خوابیده گفتم همینجا رو کاناپه میخوابم
گفت مگه من میزارم شما مهمونی زشته بیا تو اتاق من تخت من دونفرس دیگه کیرم داشت از شلوار بیرون میزد موندم چی بگم که گفت بیا میخوام در مورد مقدادم صحبت کنم
رفتم تو اتق یه بو عطری میداد ادم کسخول میشد گفت بوش چطوره گفتم عالیه شیشه عطر و بر داشت به خودش زد رفتم رو تخت نشستم اومد روتخت گفت دوست دختر داری گفتم نه گفت دروغ میگی گفتم نه بخدا
گفت هیکل خیلی قشنگی داری ورزش میکنی ؟گفتم بدنسازی میرم نزدیکتر شد گفت هیکل من چطوره؟
بدنسازی لازم داره؟ نگاش کردم گفتم شما عالی هستی نزدیکتر شدو لبمو بوسید گفتم زشته مقداد بفهمه ناراحت میشه گفت بیدار نمیشه گفتم اگه شد چی ؟گفت 4تا والیوم ریختم تو شربتش

 
اینو که گفت چسبیدم به لباش زبونشو میخوردم فشارش میدام اصلا حالیم نبود چیکار میکنم
هلم داد عقب گفت نمیخوای لخت بشی سریع لباسارو کندم مثل وحشیا افتادم بجونش لباسای اونم در اوردم کسشو یه ذره نگاه کردم گفت چیه تا حالا ندیدی ؟ گفتم تو فیلم زیاد دیدم ولی از نزدیک ندیدم کیرمو گرفت تو دستش اومد بکنه تو دهنش نذاشتم سریع کردم تو کسش اهش در اومد کیرم17 سانته
چند تا تلمبه زدم ابم اومد
دراوردم ریختم رو شکمش ضربان قلبم شده بود1000 بدنم میلرزید
با خنده گفت نمیری حالا؟
دهنم خشک شده بود نمیتونستم جوابشو بدم
گفت نذاشتم بری دستشویی که جق نزنی ؟همش همین بود گفتم اخه من 17-18ساله رنگ کس ندیدم که؟ گفت من حالا حالاها باهات کاردارم –رفت خودشو تمیز کرد یه کرم بی حسی هم اورد مالید بکیرم
گفت هر کاری بهت میگم باید انجام بدی گفتم باشه گفت خیلی اروم شروع میکنی لیس زدن بدنم بعد سینه هامو میمالی میخوری اخر شم باید کسمو حسابی لیس بزنی تا بقیشو بهت بگم

 
اقا من طبق دستور شروع کردم رسیدم مرحله کس لیسی خیلی خوشم اومده بود هی اههههه و ناله میکرد دست انداخت توموهام هی میکشید منم بیشتر لیس میزدم یه 10-15 دقیقه گذشت یهو یه جیغ بلند کشید ولو شد ترسیدم
ازکسش داشت اب میومد بیرون گفتم چی شد؟ گفت هیچی ارضا شدم
کیرمنم دوباره راست شده بود چشش خورد به کیرم امد جلو کرد تو دهنش یه حالی شدم تا حالا کسی برام ساک نزده بود یه اهی کشیدم گفت خوشت میاد گفتم دارم میمیرم
گفت ابت نیاد که باحات کاردارم
نشست روم با دستاش بدنمو اروم لمس میکردگفت محکم بغلم کن عین وحشیا تلمبه بزن قربون صدقم برو
گفتم بچشم برش گردوندم کیرمو بافشار کردم توکسش کسش تنگ بود دوباره جیغ زد شروع کردم تلمبه زدن همش قربون صدقش میرفتم میگفتم قربون کست چه جیگری هستی تا حالا کجا بودی من این همه بیادت جق زدم ناز این مقداد کونیو کشیدم یه دونه زد تو گوشم منم ناراحت شدم با عصبانیت محکم تلمبه میزدم محکم تو بقلم فشارش دادم ابمو ریختم توکسش بعد ولو شدم روش

 
بهم گفت رضا دوستت دارم اگه قول بدی به کسی چیزی نگی میزارم باهام حال کنی گفتم خیالت جمع دهنم قرصه
تا صبح یه بار دیگه کردمش دلم نمیومد ولش کنم اونم کس مفتی
ازش پرسیدم از وقتی بابای مقداد مرده باکسی حال نکردی گفت چرا هر وقت با مقداد میرم مسافرت اونجا بخودم حال میدم این جوری کسی نمیفهمه مزاحم هم نمیشه
زهرا خانم 15 سالگی ازدواج کرده بود
زمان تولد مقداد 35سالش بود منظورم شبیه که منکردمش
از اون ببعد هفته ای دو سه بار میرفتم خونشون عشق وحال تا این که شوهر کرد به  اصرار مادرش اینا
امیدوارم خوشتون اومده باشه .

نوشته: سپهر

One Reply to “زن شهید لبنان”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*