اوسکولی در سرزمین عقده‌ای‌های حشری

سلام
از شما دوستان میخوام که این داستان رو کامل و دقیق بخونید و کمکم کنید

من محمد هستم 35 سالمه …
تقریبا 8 سال پیش بود که به واسطه دوستی من با یکی از رفقام پای همسرشم به خونمون باز شد . بعد یه مدت کوتاه روابط دو خونواده به جایی رسید که هر دو روز یه بار خونه یکی مون بودیم و زنا همیدیگه رو مثل خواهر دوست داشتن و جالب تر اینکه اسم هردوشون هم مریم بود و اسم بچه های هردوشون هم رضا بود . ما هر دو خونواده جوون بودیم و تنها یه پس داشتیم هرکدوم و من هم به واسطه ارتباط صمیمی با این خونواده اونا رو به جمع دیگه دوستام هم وارد کردم و شدیم 5 خونواده که من از لحاظ سنی دومین مرد گروه بودم اما به لحاظ فکری و تسلط بر حرف زدنم و موفقیت شغلی و وضع مالی خوبم سرگروه بودم و علنا هرچی من و خانومم میگفتیم همون بود و به همین واسطه تو خانوما هم حرف اول رو همسرم میزد . البته بگم که ما واقعا بسیار اصولی و با دلیل و منطق صحبت میکنیم و حرف حق میزنیم همیشه و به نحوی پدر اون گروه حساب میشیم و حرفمون برو داره اما غافل از اینکه این اقتدار من تو گروه باعث وسوسه شدن خانومای گروه جهت ایجاد ارتباط با من شده بود و من خبر نداشتم . به واسطه اینکه اسم همسرم و زن همون رفیقم که حرفش رو اول عرایضم زدم یکی بود بیشتر مواقع وقتی همسرمو صدا میزدم اون خانوم جوابم رو میداد و این باعث شده بود که اونم با اسم کوچیک صدا کنم . البته بگم که در این جمع چند نفره فقط من حق داشتم که زنای دیگه رو به اسم صدا بزنم و باقی مردا و زنا زن من رو به اسم زنداداش صدا میزدن و من رو هم داداش صدا میزدن ولی باقی افراد رو به فامیلی شوهراشون صدا میزدن .

 
خیلی حاشیه رفتم برم سر اصل مطلب
پارسال عید یعنی نوروز 96 اتفاقی افتاد که مسیر زندگی من عوض شد. من و اون خونواده که اسم شوهره رو هم بگم که علی بود و از این به بعد زنم رو به اسم همسرم و زن رفیقم رو به اسم کوچیک یعنی مریم صدا میزنم تا سر در گم نشین . خلاصه من به مریم و علی و همسرم گفتم عید بریم شیرازو بار و بندیل و بستیم و ساعت 12 شب رسیدیم شیراز .البته نگارو اکبر هم بودن اونا هم یکی از خونواده هان .
من و علی پیاده شدیم و رفتیم دنبال خونه و همسرمم زود پیاده شد رفت تو ماشین علی پیش مریم .برگشتن ما تقریبا یه ربع طول کشید و اومدیم و رفتیم اون خونه که اجاره کرده بودیم . شب مردا یه اطاق و زنا یه اطاق دیگه . موقع خواب همسرم گوشی منو به بهونه استفاده از اینترنت گرفت و منم بی خبر از همه جا دادم بهش.خلاصه سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت و برگشتیم اما موقع برگشت که بازم شب بود و ساعت 10 بود همسرم گیر داد تو مردهارو بردار ببر باشگاه منم خانوما رو میبرم خونه تا شما برگردین شامو حاضر کنیم و منم خلاف میل باطنیم این کارو کردم .وقتی برگشتیم دیدم که خواهر مریم که یه مطلقه بود هم اومده خونمون که اسمش عاطفه هستش و با زنم و خواهرش سرشون تو گوشیه .تا مارو دیدن هول هولکی گوشل رو جمع کردنو و ادامه شب نشینی تا ساعت 3 نصفه شب کشید و اینا رفتن . موند روز دوازدهم عید که من شبش با زنم دعوام شده بود و زده بودم بیرون و حوالی ساعت 6 صبح بی سرو صدا برگشتم خوهه و دیدم زنم خوابه و گوشی دستش مونده

 

برداشتم گوشیو بزنم شارژ که کنجکاویم گل کرد و رفتم تو تلگرامش و چیزی رو دیدم که نباید میدیدم . بله همسرم صفحه تلگرامش رو نپاکیده بود و شواهد از چت کردنش با مرد غریبه خبر میداد و منم آتیشی شدم و بیدارش کردم و وقتی دید منو و گوشی دستمو و …. همه چی براش محرز شد و چاره ای نداشت جز بافتن دروغ . هر چی گفت من باور کردم و فهمیدم اون شبی که ما رفتیم ویلا بگیریم مریم زن رفیقم از یکی که اون نزدیکیا بوده شماره گرته و از اون طریق برای زنم و خواهرشم رفیق مجازی جور کرده بود .خلاصه من زنگ زدم و ماجرا رو از مریم جویا شدم که حرفای همسرم رو با کمی تغیرر تایید کرد و این زمینه ای شد برای شروع صحبتای تلفنی اون با من اما من حلش نزاشتم و اشتباهم این بود به رفیقمم چیزی نگفتم .منم همسرم رو تنبیه اساسی کردم و اونم اظهار پشیمونی کرد و از اونجایی که از بچگی خودم بزرگش کردم میدونم که راهش درسته و باعثش همون مریم بوده که بعدها این حرفم تایید شد حالا میگم بعدا چجوری. من از اون لحظه از مریم بدم اومد و به فکر تلافی کاراش افتادم .

 

 

چندین بار ناشناس رفتم پی ویش تا نصیحتش کنم که هر بارش بهم گفت منو میشناسه و خیلی وقته بهم نظر داره و بعد از مدت سه ماه ما علنا همیدیگه رو میشناختیم تو چت هامون و با هم چت میکردیم و این خانوم تونست با حرفای زنونه اش منو اغفال کنه و به راه بیاره . شده بود آبان ماه و دوستی ما از برادر خواهری و سنگ صبور هم بودن شروع شد و ظرف مدت یه هفته به دوست پسر و دوست دختر منتج گردید. بعد یک ماه ازم خاست که تماس تلفنی داشته باشیم و به دلیل اقتدار من پیش دوستام امکان نداشت کسی بهم شک کنه . حدود چند روز از دوستیمون میگذشت که خاست منو ببینه و منم رفتم سر قرار اما اون تنها نبود و با یکی دیگه از دوستاش به اسم منیر اومده بود . رفتیم ناهاری خوردیمو برگشتیمو و دوستی ما به طور کاملا رسمی شروع شد اما من هیچ وقت نذاشتم پاشو جلوتر بزاره و کارمون به سکس بکشه تا اینکه یه شب با علی دعواش شده بود و علی سیم کارتشو گرفته بود و اونم از طریق منیر بهم خبر داد و من یه گوشی و سیم کارت بهش رسوندم اما غافل از اینکه مریم تموم پیامای تلگرامی منو تو صفحه شخصی خودش ذخیره کرده که روز مبادا ازش استفاده کنه . خلاصه علی پیش من بود که گفت بیا تلگرام گوشی زنم رو رو گوشی من نصب کن چون خودش گیجه و نمیتونه و منم که چندین بار خودم شخصا تلگرام مریم رو دلت اکانت کده بودم و میدونستم چیزی نداره اومدم و رو گوشی علی نصبش کردم .چشمتون روز بد نبینه که علی خاست عکس پروفایل مریم رو بینه و زد روش و خودکار رفت تو صفحه ذخیره سازی مریم و تموم پیامای من از اول تا اون لحظه نمایان شد.

 

البته اینارو من ندیدما ولی از حالت صورت علیو با عجله از پیش من رفتنش فهمیدم تا اون بخواد برسه خونش به مریم زنگ زدم و گفتم علی داره میاد خونه و اینجوریه قضیه که اون گفت من پییامارو نگه داشته بودم فکرکنم دیده یه کاری کن تورو خدا منم فورا زنگ زدم به نگار خواهر مریم و گفتم خودتو برسون پیش مریمو گوشی سیمکارتو ازش گیر چون علی بخواد اونارو پیدا کنه واویلاس اونم که زرنگه و زود خودشو رسونده بود و وسط دعوای مریم نگار گوشی رو گرفته بود و اورد واسه من گفت یه کاری بکن علی داشت مریم رو میکشت.منم خیلی فکر کردم و تنها راه رو زنم دونستم و در عرضض یه ربع همه چی رو به زنم گفتم و گفتم که هرچی بخوای بهت میدم فقط برو و بگو اون پیامارو تو فرستادی و هدفت امتحان کردن دوستت بوده و خلاصه همسرم با کشیدن کلی خط و نشون برام رفت و قیله رو خوابوند اما فقط اون شب قاعله خوابید و علی اومد بیرون و منو صدا کرد بیرون و کلی درگیر شدیم اما دست روم بلند نکرد فقط و منم با زبون ریختن قضیه رو ماست مالی کردم اما علی هنوزم که هنوزه میگه اون پیاما رو تو فرستادی چون در بین ما ده نفر فقط تو میتونی با این طریق و فن بیان بنویسی و حرف بزنی و اینو راست میگه من کلا طرز سخن گفتن و نوشتنم خاصه و هرکی یه ماه باهام بگرده میفهمه چی میگم .
خلاصه دیگه ارتباط ما قطع شد اما بعد اون خواهر مریم یعنی نگار وارد ماجرا شد و گفت که من ازهمه چی خبرداشتم و اونم که مطلقه بود و خاست که فعلا من با اون رابطه دوستی رو ادامه بدم تا وقتی که اب از اسیاب بیفته و منم که دیدم زمینه اماده است قبول کردم اما اینم بگم که تا همین الان این ارتباط برادر خواهری مونده و نگارم عروس شد و رفت اما من هیچ وقت نظری بهش نداشتم و اونم از ترس من هیچوقت پیشنهاد دیگری بهم نداد اما باقی ماجرا…

 

 

علنی شدن رابطه من و مریم برای همسرم باعث شد که ارتباط این دو خونواده قطع بشه و همسرم مریم رو بزرگترین دشمن خودش دونست و منو هم از رفاقت با علی منع کرد و تهدید کرد که گر بشنوم بازم با مریم ارتباط گرفتی قضیه رو به علی میگم منم از ترش آبروم قبول کردم اما خدا شاهده که من آش نخورده و دهن سوخته شدم این وسط . بعد 15 روز مریم با گوشی نگار بهم زنگ زد و کلی گریه که دلم برات تنگ شده و میخوام ببینمت. و منم فرداش رفتم برداشتمش رفتیم بیرون شهر و گوشی و سیم کارت رو بازم با زبون بازی ازم گرفت به شرطیکه خونه نبره و ببره خونه مادرش و هروقت رفت اونجا باهام ارتباط بگیره .چون علی اونو سخت تحت نظر داشت و من فهمیده بودم که خونش دوربین و میکروفون کار گذاشته تا مچ زنشو بگیره اما مریم یه مارمولک کار کشته بود و علی رو چنا میزاشت توخماری و میومد پیش من که نگو . یادمه بهمن ماه تولدش بود و بهش گفته بودم میخوام سورپرایزش کنم اونم که از خدا خاسته گفت اگه بتونه علی رو دست به سر کنه و بیاد شیرینی خوبی بهم میده که همونطورم شد و نگار برد تو غذای علی قرص خواب اور ریخت و خواهرشو اورد جایی که من براش تولد گرفته بودم و اونجا بود که پای اصغر یعنی دوست پسر نگار هم به ماجرا باز شد و منم پیش اصغر نتونستم به مریم بگم شیرینی چی بود میخاستی بدی و بعد تموم شدن تولد موقع رفتن گفت که قرار بعدی فردا ساعت فلا ن و فلان جا . منم فرداش رفتم سرقرار و مریم رو برداشتم بردم خونه مادرم که خالی بود اونجا بود که مریم وسری شو برداشت و بدون حجاب منو بغل کرد و برای اولین بار من لباشو بوسیدم و این بوسه حدود یه ربع طول کشید که هدف مریم چیز دیگری بود اما من به خاطر اینکه زن رفیقم بود نتونستم جلوتر برم و اونم که دید از من آبی گرم نمیشه گفت باید زود برگرده و رفت

 

قراربعدی هم حدود بیست روز بعد یعنی ده روز مونده به عید بود و همون ماجرای لب گیری و تمام تا اینکه بین علی و مریم به خاطر یه سری مسایل که علی از نگار خواهر مریم دیده بود دعوا شد و علی مریم رو کتک مفصلی زد و چاقو کشید روش و پهلوشو زخمی کرد و مریم هم از خونه فرار کرده و خونه مامانش رفت و حدودا ده روز اونجا بود که تو اون مدت تمام وقت بامن در تماس بود چون کسی نبود که زیر نظر بگیرتش اما پیش منم نیومد چون نمیخواست با اون ظاهر کتک خورده و زخمی ببینمش و بعد از ده روز با فن و فنونی که من خودم یاد علی دادم علی تونست که اونو از شکایت منصرف کرده و بیاره خونشون و بازم ارتباط من قطع شد تا حدودا ده روز بعد همین عید 97 .اما رد این مدت من از طریق نگار جویای احوالش بودم تا اینکه برای نگار خاستگار اومد اونم نامزد کرد تقریبا بیست روز پیش و از اون موقع تا الان نتونستم هیچ ارتباطی باهاشون بگیرم و علی هم دیگه نمیاد پیش من چون بازم به من شک کرده که اون پیاما کار من بوده و من الان که دارم اینارو واستون مینویسم یعنی 24 اردیبهشته و من تقریبا نزدیک به یک ماهه کوچکترین خبری از مریم ندارم و نگار هم که نامزد کرده و پل ارتباطی من با اونا شکسته اما …

 

 

اما بخش مهم ماجرا اینجاس که من از اون وقت به اینور شدیدا افسرده شدم و احساس میکنم که عاشق مریم شدم یعنی یه عشق ممنوعه و نمیدونم چیکار کنم . شدیدا حالم خرابه و تو بد وضعیتی هستم تا جاییکه بیشتر به همسرم نزدیکتر شدم و خاستم با این کار کلا مریم رو از ذهنم خارج کنم اما نمیشه . مثلا همین نیم ساعت پیش از مسافرت با همسرم از شیراز برگشتیم و اونجا تموم خاطاتم با مریم و مسافرت پارسالمون زنده شد و نزدیک یه ساعت اونجا گریه کردم تا جاییکه زنم فهمید دقیقا قضیه چیه و …..

حالا شما کمکم کنین چیکار کنم
مریم رو فراموش کنم چجوری
برم سراغ مریم چجوری
نرم سراغش چجوری
دارم دق میکنم

توروخدا اگه راهی به فکرتون میرسه کمکم کنید

اما اینو بدونین که من واقعا عاشق مریم شدم اما مریم منو فقط برای این میخواد که زمینه طلاقش از علی رو براش فراهم کنم و احتمالا بعد طلاقش اصلا منو نشناسه و بره دنبال زندگیش چون فهمیدم نظر مریم زندگی در آزادی کامل و زیر نظر هیچ مردی نبودن هستش چون میگم اگه اون وفادار بود به همون علی وفادار میموند درسسته که من از علی خیلی سرتر هستم اما هر چی باشه اون شوهر و بابای بچشه

نمیدونم موندم و احساس میکنم که بار بعدی که مریم رو ببینم ازم سکس بخواد . من به این کار تن بدم یا نه

 

 

کمک کنید دوستان

ممنون ببخشید که بد نوشتم غلط املایی دارم اما دارم با چشمای خیس و قلب اندوهناک و خسته از دوری مریم عشق دومم اینارو تایپ میکنم پس داشتن یه چندتا غلط فکر کنم عادی باشه

منتظر نظراتتون هستم

2 Replies to “اوسکولی در سرزمین عقده‌ای‌های حشری”

  1. کیرم تو این داستانت
    واقعا کسخولی
    من اگر جای تو بود هم مریم رو کرده بودم و هم خواهرش رو. کون علی رو هم میگایدم که نتونه زر بزنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*