میسترسی به نام سهیلا

سلام سهیلا هستم از سیروان دو ماه از فارغ التحصیل شدنم گذشته بود و بعد از کلی گشتن دنبال کار تنها شغلی که به نظرم مناسب تلاش تحصیلی زندگیم بود رو تو تهران یکی از آشناها برام پیدا کرد سه ادامه مطلب میسترسی به نام سهیلا

برده شدنم برای مهسا

سلام اسمم کیارشه از دو سه سال پیش تو یه شرکت کار می کردم در قسمت مالیش کارمندم .مهسا ۲۴ سال داشت و اونم مثل من کارمند بود . باهاش مشکل داشتم اونم یه دختر مغرور بود چیزی از پسرا کم ادامه مطلب برده شدنم برای مهسا

نوکر و غلام مادرزن

مادرزنم ، کاملا من رو نوکر و غلام خودش کرده بود! بعد از ازدواج تا خونه ایی مناسب پیدا کنیم یکی دوماهی طول کشید که این مدت ماهم عقد بودیم و داشتیم مقدمات مراسم و …رو اماده میکردیم ، وتا ادامه مطلب نوکر و غلام مادرزن

بردگی برای زن چادری

تنها بودم، داشتم از سر کار بر میگشتم و هوا تاریک بود، ساعت تقریبا 12 شب بود و من تنها از خیابان های ساکت شهر گذر میکردم تا اینکه به پارک محل رسیدم و با یک خانوم جوان و درشت ادامه مطلب بردگی برای زن چادری

میسترس تاریک

یه خونه ی تاریک با کمی نور های شمع با دیزاینی هنری اما فانتزی و در نوع خود جالب تو شمالی ترین نقطه ی تهران یک پسر عضلانی اما به شدت لاغر و ظریف دست و پاش بسته شده بود ادامه مطلب میسترس تاریک

داستان بردگی

سلام عزيزان. ممنونم كه داريد داستان منو ميخونيد.خب بريم سر داستان… *** من اشكان هستم و ٢٤ سالمه. ٦ماهه با همسرم مهسا (٢٥ سالشه) ازدواج كردم. البته ما ٢ سال باهم دوست بوديم و رابطه عاشقانه خيلي خوبي باهم داشتيم ادامه مطلب داستان بردگی

اربابی به نام شوهر

با لحن آمرانه وخشن گفت که لبه های کوس تو برام باز کن! وقتی انگشتام و بردم رو کوسم دیدم کلی خیس شده منم همون کارو کردم که ازم خواسته بود. کوس خیس و صورتیمو براش باز کردم..میتونستم هوا رو ادامه مطلب اربابی به نام شوهر

تولد یک برده

سلام اسمم ترانه س خاطره ای که می خوام براتون بگم شروعش مربوط میشه به ده سال پیش…   وقتی من 6 سالم بود یه دختر کوچولوی لاغر چشم ابرو مشکی.یه برادرم داشتم که 8سال از من بزرگ تر بود یعنی چهارده ادامه مطلب تولد یک برده

فکر می‌کرد بردشم

سلام ، اسمس سیناست و این داستان شروعش بر میگرده ب ۱ سال پیش… *** من تقریبا ی ۵ سالی بود ک کلاس زبان میرفتم و همین چند ماه پیش تموم کردم ، من ۲۰ سالمه ، هیکلم بد نیست ، ادامه مطلب فکر می‌کرد بردشم

ارباب روانی‌ من

لبام از هم فاصله گرفتند. فرچه ی ریمل رو روی مژه های بالاییم کشیدم. دیر کرده بود ، باعث می‌شد بیشتر با صورتم ور برم و هی روی این مژه های بیچاره بکشم. به صورتم توی آینه عادت نداشتم ، ادامه مطلب ارباب روانی‌ من