معدن متروکه

اين خاطره رو من و برادرم تعریف می کنیم. حرفای برادرم در کنار خاطرات من تصوير کامل تری از ماجرای محبوس شدن من و برادرم با دخترخاله و پسرخاله مون، در معدن متروکه درست می کنه… *** صبح زود چهارنفری ادامه مطلب

تمام شوهران من

خسته و کوفته کلید انداختم و اومدم تو که با خش خش کاغذی که لگد کرده بودم به خودم اومدم. عجیب بود. سپیده امکان نداشت خونه رو نامرتب بذاره و بره. میگفت هیچ وقت نمیدونی کی قراره باهات برگرده بیاد ادامه مطلب

قمار سکس

شبی سرد و پاییزی بود. چند دقیقه ای می شد که شوهرم ماشین رو خاموش کرده بود. ولی هیچ کدوم از جامون تکون نمیخوردیم. بالاخره خودم پا پیش گذاشتم و دستگیره ی در رو کشیدم که با ناله ای باز ادامه مطلب

ازت فرار نمی‌کنم

بادبان پاره،عرشه بی سکان…قایقم رفت و قبلِ ساحل مُرد پیکرش داشت وقتِ جان کندن…روی گِل ها تلو تلو می خورد دستم از هر چه هست کوتاه است…از جهان قایقی به گِل دارم بشنو اِی شاهِ گوش ماهی ها…دل اگر نیست،درد ادامه مطلب

گا

زد و تو بیست سالگیِ ما بابابزرگم ،پدر مامانم ، یکی از زمین های مسخره‌ی گهیش رو فروخت و حسابی پولدار شد.داییم سریع یکی از زمین های خالی تک افتاده و در انتظار ویلا شدن، وسط ردیف ویلاهای اطراف کرج ادامه مطلب