استاد دانشگاه و سکس

سلام خدمت تموم دوستای گلم. خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به شروع رابطه ی احساسی و جنسی که هنوز هم بعد 1سال ادامه داره. شاهین هستم. 23 سالمه، قدم 181. از خیالی وقت پیش بسکتبال بازی میکنم واسه همین بدنم نسبتا رو فرمه…. بگذریم.ارتباطم با دخترا هم خوب بوده و دوست دختر هم چندتایی داشتم تا الان و با یکی دوتاشونم سکس داشتم ولی خودم شروع زندگی جنسی واقعیم رو با این داستان میدونم نه سکسای قبلیم.

 
همیشه تو دانشگاه درسم خوب بود واسه همین ارتباطم با استادام هم خوب بود و همین باعث شد بتونم همزمان با تحصیلم تو دفتر یکی از استادام شرووع به کار کنم. ولی استارت قضیه شاید از خیلی وقت پیش بود. از وقتی که ترم 2 با مهسا کلاس برداشتم. تا یادمم نرفته بگم که رشتم معماری هستش. مهسا رو از درس دادنش تعریف میکردن و مییگفتن خیلی باسواد هستش. البته میگفتن خیلی بداخلاق و بی اعصاب هم هست کلا و مسخرش میکردن سال بالاییامون که این چون مجرد مونده اینجوریه و پیردختر و این حرفا. جلسه ی اول که اومد سر کلاس این مسئله رو دیدیم هممون. یه زن حدودای 29-30 سال به نظر میومد (البته الان سن دقیقش رو میونم. 31سالشه) پوست گندمی و موهای مشکی. قدش تو مایه های 170 بود و هیکل ه جا افتاده ای داشت. نه لاغر و نه چاغ. کلا همه چیزش نرمال بود. زن جذابی به نظرم اومد ولی جرات نداشتم نگاه چپ بکنم بهش. دروغ چرا؟! اینقدر سختگیر بود که مطمئن بودم اگه در متوجه بشه پارم میکنه! خلاصه که اینقدر مص آدم رفتار کرده بودمم سر کلاسش و اینقدر کار کرده بودم واسه درسش که شده بودم شاگرد مورد علاقش و اخلاق با من خیلی بهتر از بقیه شده بود آخرای ترم. البته همچنان سختگیر بود. اون ترم تموم شد و نمره ی نسبتا خوبی هم ازش گرفتم و ترمای بعدی هم از اونجایی که هم باسواد بود و هم رابطم باهاش خوب بود سعی میکردم هر واحدی که ارائه میکرد رو باهاش بردارم و اتفاقا واحدایی که ارائه میکرد هم کم نبودن. چند ترم که گذشت و ما دیگه از چس ترمی در اومده بودیم هم طراحی و هم نرم افزار یادگرفته بودیم یه روز منشی گروه صدام کرد و گفت خانم مهندس ****(مهسا) کارم داره.

 

رفتم تو دفترش سلام و احوال پرسی و این حرفا. گفت یه پیشنهاد کار داره برام. چون یکی از کارمندای دفترش رفته بود و چون میدونست هم اهل کار کردن هستم و هم نرم افزارایی که لازمه رو بلدم بدش نمیاد که منو جایگزینش بکنه. منم ازش کلی تشکر کردم و گفتم که خیلی خیلی خوشحال میشم و این حرفا. فقط یه مسئله ای وجود داشت که اونم کلاسام بود. اونم خیلی خوب برخورد کرد راجع به این مسئله و ازم خواست که انتخاب واحدم رو بهش بدم تا واسم ساعتای کاریم رو مشخص کنه جوری که هم به کلاسام برسم و به کار. خلاصه قرار شد که از هفته ی آینده به مدت یک ماه آزمایشی با حقوق 400هزارتومن (که همش میشد هزینه ی رفت و آمدم!) شروع به کار کنم و بعد از اونم اگه طرفین راضی بودن یه قرارداد بنویسیم و حقوقم رو هم مذاکره کنیم! بجز حقوقش که واقعا کم بود همه ی شرایطش عالی بود. خلاصه که من از شنبه شروع کردم تو دفترش کار کردن و نکته ای که فهمیدم این بود که قرار نبود صرفا کار نرم افزار انجام بدم! روز اول ازم خواست طرحدکوراسیون داخلی یه مغازه رو که خودش نرسیده بود روش کار کنه رو آماده کنم! این خیلی قدم بزرگی واسم به حساب میومد چون کم پیش میاد اینقدر زود به یه نفر بگن اینجوری کار کن و معمولا اولش همش باید کارای اتوکدشون رو انجام بدی.

 
یکی از نکاتی که سر کار متوجهش شدم این بود که ظاهرش یه فرقای جزئی با دانشگاه میکرد. یه آرایش خیلی ملایم انجامی میداد که باهاش فوق العااده میشد و لباسایی که میپوشید تنگ تر از لباسای دانشگاهش بود. این بود که من واسه ی اولین بار متوجه شدم دقیقا هیکلش چقدر خوبه و بعضی وقتا وقتی حواسش نبود جرات می کردم دید بزنم یه مقدار و هر روز هم این مسئله بیشتر میشد هرچند که هیچوقت به نظر نیومد که فهمیده!
اما برسیم به اصل ماجرا! یه بار یکی از پروژه ها آماده شدنش خیلی طول کشیده بود و افتاده تا شب آخر و چون وقت نبود برده بودم خونه انجامش دادم. قرار شده بود کارا ی چاپش رو هم انجام بدم و آخر شب ببرم خونه ی مهسا و بهش تحویل بدم. در خونش که رسیدم ازم دعوت کرد که برم داخل. اول فک کردم داره تعارف میکنه ولی وقتی با اصرارش مواجه شدم رفتم تو. اولین بار نبود که اومده بودم در خونش ولی بار اولی بود که میرفتم داخل. و واقعا انگشت به دهن مونده بودم! یکی از زیبا ترین خونه های بود که میدیدم! از هر نظر کامل بود. ترکیب رنگ ها، مبلمان، چندتا نقاشی بدون قاب رو دیوار و خلاصه همیه چیز بی نظیر بود! (از اینجا به بعد مکالمه رو مینویسم.)
من: خانم مهندس! خونتون دقیقا مثال نقض واسه ((کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد!))
مهسا: لطف داری شاهین جان. از تعارفات که بگذریم واقعا زمان گذاشتم واسش.
من: احیانا نقاشی ها رو خودتون کشیدین؟
مهسا: آره. خوب شدن؟
من: میدونستم هنرمندین ولی در مورد نقاشی کردنتون نمیدونستم. خیلی خیلی زیبان خانم مهندس…
مهسا: شدت باچه خاریت داره زیاد میشه ها!
من: باور کنین جدی میگم خانم مهندس! فوق العادن!
مهسا: مرسی شاهین جان. راستی یه چیزی.
من: بفرمایین.
مهسا: هرجا نه ولی اینجا میتونی منو به اسم کوچیک صدا کنی…
تا یه حدی جا خوردم ولی سریع خودمو جمع کردم و گفتم: چشم.
مهسا: چیزی میخوری برات بیارم؟
من: آب اگه باشه ممنون میشم!
مهسا: آب که هست ولی آدم به مهمونش آب خالی نمیاره! بشین تا یه شربت درست کنم برات.
من: مزاحمتون…
مهسا: برو بشین، اینقدرم تعارف نکن!
من: چشم. مرسی مهسا جان.
مهسا: خواهش میکنم عزیزم.

 
خیلی پیش میومد ((شاهین)) یا ((شاهین جان)) صدام کنه ولی بار اولی بود که از لفظ عزیزم استفاده میکرد. کلا داشت یه مقدار زیادی مهربون تر از همیشه برخورد میکرد. منم تعجب کرده بودم ولی سعی میکردم تابلو نباشم!
وقتی رفت به سمت آشپزخونه من تازه متوجه لباسش شدم. یه شلوار لی بسیار چسبون و کوتاه جوری که نصف ساق پاهاش رو میدیدم، یه پیراهن چهارخونه ی تنگ که باریکی کمرش رو به رخ میکشید و یه شال کوچیک که کمتر از نصف سرش رو میپوشوند. موهای سیاه و لختش که تا وسط کمرش اومده بودن خیلی خودنمایی میکردن! و البته از این نکته هم نگذریم باسن خوش فرمش هم شدیدن داشت بالا و پایین میشد! یه لحظه به خودم گفت این زن کامله! کامل!
در حین شربت درست کردن شروع کرد درمورد پروژه پرسیدن…
مهسا: نظرت راجع به پروژه چی؟ به نظرت اونقدر که باید خوب شده؟
من: اممم… چون میدونم جدی میپرسی صرفا تعریف نمیخوای نظر واقعیم رو میگم. به نظرم هنوز جای کار داره واقعا. مخصوصا تو جزئیات. به نظرم تایید کارفرما رو که گرفتیم باید تو جزئیاتش تجدید نظر کنیم.
مهسا: خودمم با حرفت موافقم و میخوام از اینجا به بعد پروژه رو بدم به خودت! میخوام همه ی کاراش رو به خودت بسپارم و انتظار دارم که بهترین کارت رو انجام بدی.

 
منو میگی کف کرده بودم! یه پروژه ی عظیم رو داده بود! در حدی بود که فک نمیکردم تا 1سال دیگه هم همچین کاری رو بده خودم تکی انجام بدم!
من: واقعا مرسی از اعتمادی که بهم داری. قول میدم بهترین کاری که میتونم رو آماده کنم.
مهسا: میدونم که سر قولت میمونی… حالا دیگه صحبت کاری بسه! فعلا وقت خوردن شربت و خستگی در کردنه.
با دوتا لیوان شربت اومد کنارم.
مهسا: شاهین جان! مشکلی نیست من یه سیگار بکشم؟
من: راحت باش! خونه ی خودته به هر صورت! یه نخ هم اگه میشه به من بده…
مهسا: نمی دونستم سیگار میکشی!
من (با خنده): منم نمیدونستم تو سیگار میکشی!
خندید. خندش خیلی زیبا بود. یه لحظه به خودم گفتم کاش میتونستم ببوسمش! ولی سعی کردم این فکرو از سرم دور کنم! یکی از دلایلش هم موقعیتی بود که در اختیارم بود و نمیخواستم از دستش بدم!
سیگارش ه تموم شد بلند شد و گفت: چند لحظه بشین من برمیگردم… و رفت سمت اتاق خواب. گفتم لابد رفته دستشویی چیزی.

 
یکی دو دقه نشسته بودم داشتم به در و دیوار نگاه میکردم و سعی میکردم به به هرچیزی بجز مهسا فکر کنم که صدام کرد: شاهین جان! مشه یه لحظه بیای اینجا؟
من: چشم.
رفتمم سمت راهروی اتاق خوابش. 3تا در جلوم بود. قبل ازاینکه بپرسم کدوم در رو باید برم داخل خودش صدا زد: اتاق سمت چپ.
در رو که باز کردم با صحنه ای مواجه شدم که چند لحظه خشکم زد! بدون هیچ لباسی، فقط با یه شورت، موهای مشکی بلندش سینه هاش رو پوشونده بود و با چهره ی مغرور جلوم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد…
آروم گفتم: مهسا…
زیر لب گفت: هیچی نگو…
رفتم سمتش و در حالی که بغلش کرده بودم شروع کردم به بوسیدن لب هاش. به محض اینکه دستام دور کمرش حلقه شد وا رفتم و توی دستام شل شد. جوری که حس کردم اگه دستام رو باز کنم قطعا میخوره زمین… همزمان با بوسدنش هدایتش کردم به سمت تختی که کنارمون بود. لبه تخت نشوندمش و در حالی که جلوش خم شده بودم و داشتم میبوسدمش دستام رو از دور تنش باز کردم. بالافاصله درحالی که پاهاش از تخت آویزون بود؛ به کمر افتاد رو تخت. دستام رو گذاشتم دو طرف تنش و بدون اینکه وزنم رو روش بندازم به بوسیدنش ادامه دادم و آروم آروم از لب هاش به سمت گردنش حرکت کردم.در حالی که ناله میکرد با دستاش که انگار هیچ نیرویی توشون نبود سعی کرد تشرتم رو از تنم در بیاره.

 

 

واسه چند لحظه خودم رو ازش دور کردم و تیشرتم رو از تنم در اوردم. دوباره به همون حالت شروع کردم به خوردن گردنش که خیلی آروم و بین ناله هاش گفت: میخوام حست کنم، روح و جسمت رو میخوام… اینو که گفت اینبار تمام وزنم رو انداختم روی تنش و در حالی که سینه هاش رو با دستام فشار میدادم دوباره شروع کردم به بوسیدن لبهاش… یه لحظه لب هاش رو ول کردم و تو چشماش خیره شدم.چشمای مشکیش کاملا خمار و ملتمسانه داشت نگاهم میکرد. بدن هیچ وقفه ای رفتم پایین و شروع کردم به خوردن سینه هاش. ناله هاش بلند تر از قبل دوباره شروع شد! تپش قلبش رو کاملا حس میکردم. قلبش جوری میزد که حس کردم هرلحظه ممکنه سینش رو بشکافه و بیاد بیرون! زیاد نتونستم مقاومت کنم و سینه هاش رو ول کردم و پایین تخت بین پاهاش نشستم. دو طرف شورت مشکیش رو گرفتم و بجای اینکه از پاش درش بیارم، به دو طرف کشیدمش! خیلی راحت پاره شد! واسه یه یه جیغ کوچیک کشید و سرش رو از رو تخت بلند کرد ولی اجازه ندادم مکثی تو کارم پیش بیاد و سرم رو بین پاهاش فرو بردم و شروع کردم به خوردن کسش. دوباره صدای ناله اش بلند شد و در حالی که دستاش رو کرده بود توی موهام، سرم به سمت کسش فشار میداد و به خودش میپیچید. صدای ناله هاش هر لحظه بالاتر میرفتو خیلی سریع بدنش شروع به لرزش کرد.

 

 

حس کردم سعی میکنه از خودش رو بکشه عقب واسه همین با دستام پهلوهاش رو گرفتم و ثابت نگهش داشتم. در عرض چند ثانیه صداش قطع شد و لرزش هاش شبیه به ضربه شد یه دفعه آروم گرفت! فقط صدای نفس کشیدنش شنیده میشد! یه دفعه متوجه شدم که هنوز شلوارم پامه. شلوار و شرتم رو در اوردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم و در حالی که کیرم که مص سنگ شده بود به رونش چسبیده بود خیلی آروم شروع کردم به نوازش موهاش و بوسیدن گونش. چند ثانیه بعد شروع کرد به تکون خوردن سعی کرد از جاش بلند بشه که نتونست تعادلش رو حفظ کنه و نشست رو زمین خواستم از بلند بشم و کمکش کنم که در حالی که دستش رو به پام گرفته بود خودشو به سمت بین پاهام هدایت کرد و درحالی که با دستای بی جونش سعی میکرد بخوابونتم رو تخت، شروع کرد به بوسیدن کیرم. از سر کیرم شروع کرد و آروم آروم به سمت بیضه هام رفت. چند ثانیه ای بیضه هام رو مکید، چند لحظه تو چشمام نگاه کرد و در حالی که زبونش رو روی کیرم میکشید تا سر کیرم اومد بالا و شروع به خوردن کیرم کرد! حسی که تو اون لحظه داشتم غیرقابل وصف بود! جوری کیرم رو میمکید که انگار میخواد تمام وجودم رو از کیرم بکشه بیرون! آروم آروم نفس نفس زدنام تبدیل به ناله شد! کیرم رو تا جایی که میتونست میکرد تو دهنش جوری سر کیرم به ته حلقش میخورد و در میوردش و شروع میکرد به مکیدن سرش!

 

 

چند بار این کار رو تکرار کرد. حس کردم اگر همینجور ادامه بده خیلی زود آبم میاد و نمیخواستم اینجور بشه! ازش خواستم ادامه نده ولی گوش نکرد. خواستم بلند بشم واسه چند لحظه کیرم رو ول کرد و گفت: نگران نباش، همه امشب رو وقت داریم… و دوباره شروع کرد به مکیدن سر کیرم! چند ثانیه نگذشت که احساس کردم دارم ارضا میشم ولی قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم تمام شیره ی وجودم از کیرم بیرون زد و اونم بدون هیچ مکثی شروع کرد به مکیدن سر کیرم. احساس کردم بیشتر از هر وقت دیگه ای ازم آب اومده! تمام بدن بی حس شده بود. وقتی مطمئن شد که دی
گه چیزی نمونده که بیاد بیرون، اومد بالای سرم و چند لحظه محتویات دهنش رو بهم نشون داد و همش رو قورت داد… خیلی آروم پاهام رو از تخت بالا کشیدم و سرم رو گذاشتم روی بالش. اونم اومد روم و سرش رو گذاشت رو سینم.
و هردمون بدون اینکه بخوایم، تو همون حالت، تا صبح خوابیدیم…

 

 

نوشته: شاهین

بازدید از تبلیغات و سایت وبکم سکسی یادت نره! ممنون

4 دیدگاه دربارهٔ «استاد دانشگاه و سکس»

  1. واقغا عالی بود هیچ داستانی مثل این باحال نبود بدور از جنبه سکس واقعا زیبا بود واقعا زیبا بود به قدری که منو وادار به تحسین کرد.دم هردوتون گرم. نوش جونتوون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا