همسفر

وسطای زمستون بود و هوا سرد. زیر نور پلیس راه منتظر وسیله ای بودم تا خودم رو به شهری که در اون درس میخوندم برسونم, نگاه هایی رو رو خودم حس میکردم ولی در شرایطی نبودم که بخوام بهشون توجه کنم. استرس این که بلاخره تو این سرما واین شب لعنتی اتوبوس یا ماشینی گیرم میاد که باهاش برم کلافه ام کرده بود. معمولا تو مسیری که من بودم کم پیش میومد که اتوبوس خالی از راه برسه. اگرم میومد شانس اینکه من ریزاندام بخوام از بین این چند نفر به اون اتوبوس برسم خیلی کم بود و داشتم کاملا ناامید میشدم. تا اینکه ی اتوبوس از راه میرسید اما مقصدی دیگه داشت وقتی راننده خواست بره تا ساعت بزنه جلوشو گرفتم و التماس کردم منم با خودش ببره. آخه شهر مقصد من سر راهش بود اما قبول نمیکرد و میگفت این اتوبوس اجاره شده و من حق چنین کاری ندارم…
دیگه داشت گریه ام میگرفت. حوصله ی برگشتن به خونه رو نداشتم من باید میرفتم. تا اینکه ی دستی رو روی شونم حس کردم. ی مرد سی و پنج چهل ساله با ته ریش و موهای حالت داده. ی کاپشن بادی و شلوار جین. گفت من حلش میکنم نگران نباش. ی جریان پر از امید تو وجودم به راه افتاد اما نمیدونم چرا استرسم بیشتر شده بود. وقتی راننده برگشت رفت سمتش و باهاش صحبت کرد و بعد به سمتم اشاره کرد که بیا. رفتم و صندلی بغل خودش کنار پنجره منو نشوند. خیالم راحت شده بود. بعد از اینکه کرایه رو حساب کردم از گرمای اتوبوس و خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. تا اینکه با احساس ی دست کنار پام بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم. دستشو گذاشته بود کنار پام و ی فشار ملایم به پام میورد. وسوسه شدم. خوشگل بودم خیلی وقتا بودم که ببینم کسایی دنبالم باشن ولی تا حالا با میل خودم اینکارو نکرده بودم نمیدونم چرا اون شب دلم خواست که اون به کارش ادامه بده.
پام رو آوردم بالا و گذاشتم روی دستش. لحظه ای بی حرکت موند. اما یکم بعد با دستای پهنش رونم رو گرفت تو دستش وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم شروع کرد مالیدن رونم. اتوبوس تاریک بود و اکثرا خواب بودن. از این نظر خیالم راحت بود. دستش پیشروی کرد به سمت کونم و برد زیر باسنم و شروع کرد به فشار دادن دستش روی سوراخم. تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم. فوقالعاده بود. دیگه هیجی دست خودم نبود. حالا من بودم که خودمو روی دستش عقب جلو میکردم و واقعا داشتم لذت میبردم. دستمو دراز کردم سمتشو کیرشو لمس کردم. بزرگ بود. حرارتشو احساس میکردم. حالا دستشو از زیر لباسم به بدنم رسونده بود. هنوز چشام بسته بودن. دستای گرمش روی پوستم حرکت میکرد و حسابی تحریکم کرده بود. با چشمای بسته کاپشنمو در آوردم و انداختم روی پاش تا راحت تر کیرشو لمس کنم اونم راحت تر بتونه دستشو داخل لباسم کنه. دستشو فرستاد داخل شلوارم کمربندمو شل کردم و دکمه شلوارمو باز کردم حالا دستش رسیده بود به کونم به سوراخم وای که چقد کیف میداد وقتی انگشتشو روش فشار میداد داشتم میمردم از حشر با دست چپم کیرمو میمالیدم سعی کردم با دست راستم وارد شلوارش بشم اما نمیشد .
زیپشو باز کرد و کیرشو درآورد از کلفتیش کونم ی حالتی شد جوووون هنوز چشام بسته بودن جاده هیچ نوری نداشت که فضای اتوبوس رو روشن کنه وگرنه از پشت پلکم حسش میکردم انگشتشو با آب دهنش خیس کرد و گذاشت رو سوراخم حس میکردم سوراخم دل دل میزنه فرو کرد آآآخخخ درد و لذت کیرش به حداکثر اندازش رسیده بود تند تند میمالیدم هم اونو هم کیر خودمو یکم که انگشتشو تو کرد و درآورد خودمو تو شلوارم خالی کردم مث ی جسد شده بودم. بی حال و داغ. و احساس ی انگشت داغ توی سوراخم هنوز داشت عقب جلو میکرد براش مالیدم تا ارضا شد. خوشحال بودم و راضی. باورم نمیشد دو ساعت بود که با هم ور میرفتیم. بلاخره چشامو باز کردمو بهش نگاه کردم. بهم لبخند زد. عجب لبخند شیرینی. بهم گفت ممنون. سرمو انداختم پایین و گفتم خواهش میکنم. چراغای شهر از دور مشخص بود و من باید کم کم ازش جدا میشدم. حس عجیبی داشتم. بی هیچ حرفی ازش جدا شدم و رفتم…
نوشته: کوکول

یک دیدگاه برای “همسفر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>