داستان عشق دو گی‌

سلام به همه دوستان گل .

همین اول بگم که این خاطره ای که الان دارم به صورت یه داستان براتون مینویسم نه فقط سکس بلکه عشق همجنسگرایانه ی من و قسمتی سکس هستش. در ضمن اولین داستانیم هست که مینویسم پس اگه کم وکاستی داره ببخشید . راستی اینم بگم ببخشید اگه داستانم طولانیه چون میخوام کامل بگم همه چیو…

***

اول از خودم شروع میکنم، علیرضا هستم الان 22 سالمه 180 سانت قدمه و فیس خوبی دارم. فیسم عالی نیست اما خوبه و خودم حداقل فکر میکنم جذاب و خوشتیپ هستم البته خودم فکر میکنمااا(خخخخ). پدرم صاحبه 1 کارخونه بزرگه و وضع مالیمون خیلی خوب بوده و هست و از اونجایی که تک فرزند هم هستم همیشه مورد لطف پدر مادرم بودم وهستم. اینم بگم که ساکن اصفهانیم. بگذریم

 

خاطرم بر میگرده به دوران دبیرستان.اول بریم یه کم قبل تر, من درسم از دبستان و بعدش راهنمایی خوب بود . دوران راهنماییم رو تو یکی از بهترین مدارس غیر دولتی اصفهان بودم و همیشه تو ازمونا رتبه های خوبی می اوردم تا اینکه رسیدیم به اخر سال سوم که من تو ازمون ورودی یکی از مدارس نمونه دولتی اصفهان (اسمشو نگم خیلی بهتره) قبول شدم. چون سطح علمی بچه های مدرسمون خیلی خوب بود 7 یا 8 نفر از رفیقای راهنماییم هم اونجا قبول شدن. من از اینکه بالاخره میرم دبیرستان خیلی خوشحال بودم. والا نمیدونم چرا ولی خیلی دوست داشتم زود بزرگ بشم. تو راهنمایی در مورد سکس زیاد از بچه ها شنیده بودم و راستش با توجه به تیپ خوبم دو سه بار تو مدرسه دستمالی شدم ولی خب خیلی توجه نمیکردم و از اونجایی که همیشه به شدت توسط پدر مادرم کنترل میشدم کلا خیلی تو فاز سکس نبودم.

 

روز اول مهر رسید و طبق معمول راننده ی بابام اومد تا منو ببره مدرسه و من واقعا از اینکه هنوزم باید مثل بچه ننه ها هی با راننده شخصی برم و بیام حالم به هم میخورد اما بالاخره دیگه اجبار بود و باید قبولش میکردم . رسیدیم مدرسه و من پیاده شدم و رفتم تو مدرسه. از قبلش میدونستم دوستای راهنماییم هستن بنابراین خیلی زود پیداشون کردم و تو کلاسبندی هم با 5 تاشون همکلاسی شدم و از اونجایی که 3 سال راهنمایی همکلاسی بودیم خیلی تو جمع بچه ها بودم و تک نمیپریدم. سال اول خیلی معمولی طی شد و من سال دوم رشته تجربیو انتخاب کردم. هیچوقت 4ام مهر سال دوم یادم نمیره که وقتی سر صف وایساده بودم تا بریم سره کلاس تو دانش اموزای کلاس اول یه پسری رو دیدم که انگار با دیدنش برق از کلم پرید… واقعا خوشگل بود…وحشتناک زیبا بود و خوشتیپ. قد بلند و با موهای خرمایی و لخت و بلندش که با وزش شدید باد تو هوا بودن اصلا چند لحظه ای فقط محوش شدم.پوستش انگار از برف بود و تیپ خیلی عالی ای داشت.

 

به هر حال صف تموم شد و رفتیم سر کلاس و کل زنگ تو فکرش بودم. اصلا زمان جوری گذشت که انگار سر کلاس نبودم. زنگ استراحت خورد و من تو حیاط مدرسه فقط از دور زیر نظر داشتمش. خیلی اروم بود و تنها و کسیو نمیشناخت و تنها تو حیاط داشت راه میرفت. روابط عمومیم خوب بوده و هست بنابراین یه ثانیه هم بعد از اینکه تصمیم گرفتم باش دوست بشم، درنگ نکردمو رفتم و از پشتش به سمتش حرکت کردم. رسیدم بش و بدون هیچ مقدمه ای گفتم انگار خیلی تنهاییاااا. برگشت و خیلی اروم و ملیح گفت اره چطور مگه؟؟؟ضربان قلبم عجیب بالا بود اما خودمو کنترل کردمو گفتم اسمم علیرضاست دوم تجربی 2 اگه خواستی می دونم به رفیقام معرفیت کنمو بیارمت تو جمعمون تا اینقد تنها نباشی و بعد خیلی مغرورانه برگشتم و رفتم به سمت ساختمان کلاسها(هنوزم اونروز یادم نمیره)… به هر حال اونروز گذشت و من تا شب فقط تو فکرش بودم… واقعا تو فکر سکس نبودم چون اصلا تو فازش نبودم ولی حس عجیبی بش داشتم.

 
اینم بگم که تو تابستون بین اول و دوم یه دعوا و بحث حسابی با مامان بابام راه انداختم که تو رو خدا ولم کنید و اینقد روم حساس نباشید. خیلی بحث داشتیم تا اینکه تهش با صحبت با داییو و خالم و یه عالمه بحث متقاعدشون کردم من دیگه بچه نیستم. به هر حال حساسیت خونواده روم خیلی کمتر شده بود. ادامه میدم
چند روزی همون وضعیت ادامه داشت و من فقط تو فکرش بودم. نه انچنان درس میخوندم و نه کار خاص دیگه ای. فقط تلپ میشدم رو کاناپه جلو tv و توفکرش بودم. به هر حال حدودا یه هفته بعد تو مدرسه بودیم بعد اینکه زنگ استراحت خورد تا تغذیمو بردارمو از کلاس بزنم بیرون یه کم طول کشید وقتی از در کلاس اومدم بیرون دیدم دمه در وایساده و منتظرمه. خیلی اروم سلام کرد منم خیلی گرم جوابشو دادم. کاملا فهمیدم پسر خیلی آرومیه. یه کم احوالپرسی و بعدش گفت اسمم سروشست و تازه از تهران اومدیم اصف و کسیو نمیشناسمو اینا. منم گفتم حالا که دیگه منو میشناسیو اینا یه کم کسشعر گفتم تا زنگ خورد و جدا شدیم. زنگی استراحت بعدی بیشتر با هم اشنا شدیم .

 

اومدیم تو حیاط با بچه ها اشناش کردم. معلوم بود خوشحاله از اینکه چند نفرو حداقل تو مدرسه پیدا کرده. اخر زنگ شمارشو گرفتم. با تاکسی امدم خونه و سریع رفتم تو اتاقم بش اس دادم:سلام سروش جون علیرضام… رسیدی خونه؟ رفتم ناهار و برگشتم دیدم فقط یه کلمه جواب داده اره. از همونم راضی بودم که حداقل جوابمو داده. دو سه هفته دیگه همینجور گذشت و من تبدیل به صمیمترین دوستش تو مدرسه شده بودمو خیلی با هم اشنا شدیم. از خونوادش میگفت که 2 تا داداش بزرگتر داره که اصلا بش محل نمیدنو این حرفا… وقتی گفت پدرش سرطان داره اصلا هنگ کردم و نمیدونستم چی بگم. میگفت به خاطر درمان بابام اوضاع مالیمون خیلی خراب شده. همون روز ساعت 5 اینا بود بش اس دادم سروش میای بریم بیرون؟ اولش گفت نه ولی نیم ساعت بدش اس داد اوکی کجا ببینمت؟ گفتم: تو که خیلی خوب اصفهانو نمیشناسی ادرس خونتونو بگو میام دنبالت یه جایی میریم دیگه. ادرس و داد سریع حاضر شدمو به مامانم گفتم با علی(صمیمیترین رفیق اونموقم که خیلی وقتا خونمون پیشم بود) و بچه ها میرم بیرون گفت باشه ولی دیر نکنی. ازش پول گرفتمو اومدم تو خیابون. به علیم اس دادم که حواسش باشه. همون تاکسی اول دربست گرفتم و ادرس و دادم طرف رسوندم.خونشون پایین شهر بود یجورایی. نه خیلی داغون ولی جای خوبیم نبود. زنگ زدم سروش جان سر کوچتونم یه 5 دقیقه ای طول کشید تا بیاد. خوش و بش کردیم و بعدش با تاکسی رفتیم به سمت زاینده رود.

 

از یه بستنی فروشی تو چهار باغ(یه خیابون اصف) دو تا بستنی قیفی گرفتم و رو یه صندلی تو پارک بغل اب نشستیمو و بستنی خوردیم. تموم شد و تشکر کرد و دوباره شروع کرد از تنهاییاش گفتن. از نحوه ی حرف زدنش و استدلالاش فهمیدم واقعا بیش از سنش فهم و شعور داره. بیچاره اینقد سختی کشیده بود انگار نه انگار 16سالشه. خیلی بی مقدمه بش گفتم دوست دختر داری؟ اولش یکم من من کرد و بعد ساکت شد. گفتم پسری با تیپ و قیافه تو مگه میشه با کسی نباشه؟ گفت از مرداد که اومدیم اصفهان با یه دختره اشنا شدم اما رابطمون در حد یه احوال پرسی و ایناست. سرتونو درد نیارم اونشب رفتیم یه پیتزا فروشی یه شام توپ زدیم و بعد با تاکسی رفت و منم رفتم خونه. تا اخر سال دوم همونجوری گذشت جوری که تو مدرسه همیشه یا با هم بودیم یا تو جمع بکس کلاس ما بودیم و هفته ای یکی دوبار اخر هفته میرفتیم بیرون. واقعا بم وابسته شده بود و منم همینطور. اگه یه روز نمیدیدمش دلم براش تنگ میشد.

 

تا اردیبهشت اونسال هر بار میگفتم بیا خونمون ps3 بازی کنیمو اینا یه بهونه ای میورد یا میگفت خجالت میکشم. اخرای اردیبهشت بود که یه هفته قبل امتحانا واسه فرجه تعطیل شدیم. روز دومی که تعطیل بودیم بم اس داد علیرضا من شنبه امتحان فیزیک دارم ولی انگار هر چی میخونم نمیفهمم. جواب دادم خب بیا خونمون تا بات کار کنم. ادرس و گرفت و اومد. به مامانم گفتم رفیقم میاد گفت باشه مشکلی نیست. سروش اومد دم دره خونمون و زنگ زد به گوشیم. تو پنجره دیدم پایین وایساده رفتم دم در دنبالش. از تو حیاط رد شدیم .خونه ما دوبلکسه و طبقه بالا فقط اتاق منه و یه بالکن بزرگ به خاطر همین که اومد تو یکم هنگ کرد و بعد مامانمو دیدو سلام کرد و منم معرفیش کردم. از پله ها اومد بالا دنبالمو رفتیم تو اتاق. معلوم بود هنوز گیجه. اومد تو اتاقمو گفت علیرضا دهنت سرویس این اتاقه یا سوییت؟ خیلی تعجب کردم اخه این اولین بار بود با این لحن و ادبیات حرف میزد.

 

کیفشو گذاشت زمینو همینجور محو همه چی بود. بش گفتم چته خب اتاقه دیگه اونم گفت اوکی بیا شروع کنیم. گفتم باو تو خیلی هولیا حالا شروع میکنیم، مگه فیزیک 1 چی داره اخه؟ نشستم رو مبل کنارش و گفتم سروش میدونی که خیلی میخوامت؟؟؟ گفت منظورت از میخوامت چیه؟ گفتم ببین تا الان حرف دلمو مستقیم بت نزدم اما سعی کردم به طور غیر مستقیم محبتمو بت نشون بدم. حرفمو قطع کرد گفت اره خب منم خر نیستم میفهمم. خواستم ادامه بدم حرفمو که به خودم گفتم بیخیال نمیدونم چرا. بش گفتم وایسا برم یه چیزی بیارم بخوریم. بالاخره گذشت و امتحانا تموم شدو تابستون شدش. تابستون البته مفهومش تعطیلیه واسه مدرسهیا چون اونموقع 20 خرداد بود که امتحانا تموم شد. تو این مدت در مورد سروش زیاد با خونوادم صحبت کرذمو اونام فهمیده بودن یه علاقه ای بش دارم. البته نه اینکه بفهمن من گی ام و نسبت به دخترا نظری ندارم. خودمم کامل نمیدونستم که ایا این حس مقطعیه یا من هیچوقت از هیچ دختری خوشم نمیاد. بگذریم

 

تابستون اونسال هفته ای 4 5 روز سروش خونمون بود. خونوادش خیلی گیر نبودنو بشون گفته بود کجا میرم و با کی ام. مامانشم یه بار اومد باش خونمون تا ببینه واقعا راست میگه یا نه اما خب از اونجایی که پدرش سرطان داشت و هنوز تحت درمان بود خیلی تو فکرش نبودن.
تابستون فوق العاده ای بود. 4 5 روز در هفته صبح ها میومد و تا شب بازی میکردیم و فیلم میدیدیم و حرف میزدیم در کل خیلی عالی بود. منم دیگه در مورد جی افش نپرسیدم و اصلا خودمو به ندونستن میزدم. شبا هم به بابام گفته بودم که رانندش سروش رو برسونه. بعضی اوقات هم میرفتیم بیرون. شده بود عین داداش نداشتم. خودشم هر روز میگفت علیرضا اگه تو نبودی من دق میکردم و اینا. دقیقا یادمه که 25 ام شهریور بود اومد خونمون ساعت حدودا 7 بود میخواست بره طبق معمول اومد بغلم کنه و تشکر کنه .

 

همیشه بغلم میکرد یه 2 3 ثانیه ای به منظور تشکر اما اونبار اومد که جدا شه نگهش داشتم یه 6 7 باری لبشو بوسیدم . مونده بود چی کار کنه خیلی سریع خودشو کشید عقب خداحافظی کرد و از پله ها دوید پایین و رفت. شبش ساعت 11 اینا بود اس داد علیرضا اون حرکت اخر چی بود؟؟؟ ج دادم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم ، ببخشید اگه ناراحت شدی. ج داد: نه ولی بدون من گی نیستم(دقیقا عین جملش بود). منم میدونستم گی نیست و ج دادم: خخخ مگه من گفتم هستی؟؟؟ فقط ابراز احساسات کردم عزیزم. از فرداش یه کم سرد شدو گفت داریم اخر تابستون میریم شمال. منم گفتم خوش بگذره عشقم. هرچی هم بش اس میدادم میگفت علیرضا سرم شلوغه.

 
اول مهر نیومد و منم میدونستم هنوز از شمال نیومدن. 3ام که تو مدرسه دیدمش سلام کردیم و خوش بش و اینا و بعد مدرسه هم تا اومدم تو حیاط دیدم دم دره داره با سرعت راه میره. دویدمو رسیدم بش و کنارش راه رفتم و گفتم:حالا چرا اینقد عجله داری؟؟؟ گفت:علیرضا فک کنم دیگه دوستیو منو تو تمومه. یه دفه داد زدم: وایسا ببینم یعنی واقعا به خاطر چند تا بوس؟؟؟؟؟؟ برگشت و نگام کردو دوباره راهشو ادامه داد و منم دنبالش. گفت: علیرضا من هنوز درک نمیکنم چرا تو با اینهمه خصوصیاته خوب افتادی دنبال منو و داری واسه من اینهمه وقت میذاری؟ گفتم: کار بدی میکنم؟؟؟ رفتم جلوش و وایسادم. چش تو چش بودیمو با فاصله کمتر از 20 سانت. بش گفتم: ببین سروش من عاشق همه چیزت بودمو هستم. هم قیافت و تیپت و هم اخلاق عالیت ، من دیوونتم و خیلی خیلی خیلی برام با ارزشی. اگه فکر میکنی نمیتونی باهام باشی اوکی میرم گم میشم اما اگه با هم باشیم خیلی چیزا باید عوض شه،همین. از کنارش رد شدمو رفتم و اونم رفت. عصر بود بم اس داد: علیرضا تو پسر فوقالعاده ای هستی ولی من دیگه نیستم،مرسی از همیشه بودنت ولی دیگه تمومه. انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. خیلی وضع داغونی داشتم . همه چیز افتضاح گذشت. خداوکیلی عین حقیقته. . همون روزه اول به مامانم گفتم که با سروش دوستیمو تموم کردم و حال هیچیو ندارم .

 
یه 10 روزی تو خونه بودمو تکون نخوردم تا اینکه دیدم دیگه نمیشه اینجوری و بالاخره اون بحران تموم شد. هر روز تو مدرسه میدیدمش و یه سلام سرد و کوتاه بینمون بود. قلبم میخواست از جا بکنه ولی… هیچ راهی نبود . باید تحمل میکردم و یکی دیگرو پیدا میکردم.دیگه مطمئن شده بودم که علاقه ای به دخترا ندارم. گذشت و گذشت مثل دوره راهنمایی همه چی معمولی و عادی ولی با این تفاوت که عشق سروش از درون داشت میکشتم. سال کنکور شد من طبق معمول با خر خونی یه رتبه ای بین 1000 تا 2000 اوردم(چون نمیخوام رتبم تابلو بشه) ودانشگاه اصفهان دندانپزشکی پردیس(با هزینه بابام) قبول شدم. ترم بهمن بودم. هیچ خبری از سروش نداشتم. بابام برام یه ازرا خریده بود و هر روز با علی بقیه بچه ها یه جا پلاس بودیم. یا استخر یا … ولی من فقط تو فکر سروش بودم. توی مهر بود میدونستم چه ساعتی از مدرسه میرسه خونه. رفتم دم دره خونشون یه نیم ساعتی تو ماشین نشستم تا بیاد . هر چی نشستم نیومد.

 

ساعت نزدیکای 2 شد نیمد. مطمئن شدم از اونجا رفتن. اما خب هنوز شمارشو داشتم و بش زنگ زدم. یه احوال پرسی معمولی و گفتم حتما باید ببینمت گفت وقت ندارم گفتم سروش خواهش میکنم فقط چند مین. گفت باشه بیا فلان جا. ادرس خونشون نبود تو خیابون سوار شد و طبق معمول اروم سلام کرد. اینم بگم تو این 2.5 سال زشت که نشده بود هیچ خوشگل ترم شده بود. اصلا باورکردنی نبود یه پسر اینقد توپ باشه. تبریک گفت دانشگاهو منم گفتم نه بابا دوباره پول بابام. بش گفتم میخوام 5شنبه اخر هفته یه جشن بگیرم حتما بیا. دوباره اول گفت نه اما اینقد التماس کردم گفت باشه ببنیم چی میشه.
5شنبه صبح اس دادم سروش شب یادت نره. صبحش علی و چند تا رفیقام اومدنو خونه رو همه جوره تزیین کردیم. همه چی اماده بود. مامانم اینا رفته بودن دوبی مسافرت. دیگه خیلی وقت بود من ازادی مطلق داشتم. یه سالی میشد هر کاری میخواستم بکنم میگفتن تو دیگه بچه نیستیو خودت میدونی. برام عجیب بود رفتارشون اما خب واسه من خیلی خوب بود دیگههه.

 

غذا و کیک و همه چی ام جور بود. با یه دی جی که داییم معرفی کرده بود هماهنگ کردم و همه چی ردیف بود. علی گفت علیرضا پول بده برم ودکا گیر بیارم گفتم برو بابا شر میشه حوصله داری. به هر حال چیزی حدود 50 نفر از دوستا و اشناها اومدنو خیلی داشت خوش میگذشت به همه ولی من همچنان فقط منتظر سروش بودم.
وسطای پارتی(البته میدونم بدون عرق و مشروب پارتی نیس ولی خب) بودیم داشتم اون وسط با بچه ها قر میدادم(کلا خوب میرقصم) که یه دفعه سروش رو دیدمش. جا خوردم. فکر نمیکردم بیاد. سریع اومدم جلوشو ازش تشکر کردم که اومده و اونم گفت در مقابل اونهمه خوبی وظیفش بوده بیاد منم با شوخی و خنده گفتم جووووون. خندیدیم و من دوبار رفتم وسط اما اینبار خوشحال. وسط نمیومد چون کلا کم رو و اروم بود. دیگه اخر شب بود کم کم بکس داشتن میرفتن. منو علی و 2 تا دیگه از بچه ها به اضافه ی عشقم سروش تو پذیرایی پایین بودیم. قرار بود بچه ها تا صبح بمونن اخه من تنها بودم. علی ام که هر شب پیشم بود. از سروش خواستم بمونه و تا صبح خوش میگذره و فردام جمعست. با اکراه قبول کرد. قرار شد فردا مرتب کنیم خونرو اخه خیلی خسته بودیم و خونه هم نابود شده بود انگار.

 
یه کم پی اس زدیم.ساعت طرفای 3 بود علی رو کشیدم کنار گفتم ببین سروش امشب خیلی خوش اخلاقه و اصن اون کسی که من میشناختم نیست. شاید امشب بشه تا صبح تو بغل هم باشیمو اینا. علیم گفت :باشه با بچه ها پایین میخوابیم ولی مطمئن باش سروش طرفت نمیاد. گفتم: من دیگه نمیتونم، حداقل شانسمو امتحان میکنم. بچه ها رفتن پایین و سروشم خواست دنباشون بره پایین که گفتم میشه وایسی با هم حرف بزنیم؟؟؟ گفت:اوکی ولی بازم یادت باشه که من گ… تا اومد ادامه بده حرفشو قطع کردم و گفتم :عزیزم میدونم میدونم. نشستم رو تخت و سروشم نشست روبروم رو مبل. گفتم از نینا(جی افش) چه خبر؟ گفت یه سالی میشه تموم کردن. گفتم :چرا اخه؟؟؟تو که خیلی میخواستیش. گفت اره میخواستمش ولی خب شرایط جوری شد که نمیتونست ادامه بده. در مورد خیلی چیزا مثلا اینکه واسه کنکور چی کار میکنه و کلاس کنکور کجا میره و نمیدونم برنامه ایندشو خیلی چیزا حرف زدیم.

 

لباس راحت از کمد بش دادم. بم گفت: تو هنوز با هیچکی نیستی؟ گفتم: هیییی چی بگم؟میدونی که کیو میخوام. گفت: عوضی تو خیلی خوبیا ولی… گفتم:ولی چی؟؟؟ گفت: هیچی بیخیال میشه بخوابیم؟ ساعت 4 دیگه. گفتم باشه . مبله از اون مدلایی بود که تختم میشه. رفتم زیرشو در بیارم باز بشه گفت نه پیشت میخوابم. گفتم چییییی؟ گفت: همین دیگه. رو تختت میخوابیم. اصن باورم نیمشد. با خودم گفتم خب منظورش از خوابیدن که قطعا سکس نیست. بلند شدم چراغو خاموش کردم برگشتم دیدم تو صورتم وایساده. اصن رفتار دو گانشو درک نمیکردم. تا اومدم چیزی بگم لبشو گذاشت رو لبم. چشام 4 تا شده بود اصن نمیفهمیدم یعنی چی اینکارش. از طرفی میگفت گی نیستم از یه طرف اینکارش. به هر حال این چیزی بود که من نزدیک 3.5 سال میخواستم. منم ادامه دادم اما بعد یه 5 6 ثانیه هلش دادم عقب گفتم: سروش یعنی چی این کارا؟؟؟؟؟ خیلی اروم تو گوشم گفت:تو فقط ادامه بده. لبامو گذاشتم رو لباش و خیلی با ولع لباشو میخوردم. از هم جدا شدیم و رفت به سمت تخت. منم دنبالش هلش دادم از پشت رو تخت خودمم انداختم رو تخت. برگشت و دوباره لباشو رو لبام گذاشت. قلبم وحشتناک تند میزد. نمیدونستم قراره بعدش چی بشه. کیرم شق شده بود بدجور . داشت میترکید دیگه. هر دومون کاملا حشری حشری بودیم. مخصوصا من که 3سال و نیم فقط به سروش فکر میکردم. دمه گوشش گفتم بعدش چی؟ بغلش دراز کشیدم. گفت علیرضا الان امادگیشو ندارم.

 

گفتم: ولی خودت شروع کردیا، میفهمی داری چی کار میکنی؟ گفت:اره از همون موقع که گفتی 5 شنبه شب بیا جشن فقط به این فکر میکردم. گفتم: ولی تو که همش میگفتی من گی نیستم. گفت: خیلی بش فکر کردم و منم اینو میخوام. همش روم نمیشد ولی منم میخوام گفتم:ججججوووووووون.
خندید. بش گفتم:ادامه بدم دیگه؟؟؟ گفت: نه الان نمیشه ،نتونستم و وقت نکردم خودمو اماده کنم. منظورشو فهمیدم. گفتم:باشه واسه فردا ولی من تا فردا میمیرم. خندید منم خندم گرفته بود. ساعت 4.5 بود. اولش خوابم نمیبرد ولی هرجوری بو خوابیدیم و ساعت 12 1 بود بیدار شدم دیدم هنوز خوابه. بیدارش نکردم و رفتم پایین و دیدم علی و ایمان و سهیل هنوز خوابن. یه لیوان اب پرتغال زدمو رفتم از کمدم یه کرم مو بر ورداشتمو رفتم تو حموم. به هر حال هرجوری بود کامل تمیز و سفید شده بودم. خدا وکیلی خودمو تو اینه دیدم منم خوب بود تیپ و قیافم. پوستمم نه خیلی سفید ولی سفید بود. اومدم بیرون لباس پوشیدم دیدم علی پا شده و داره داد میزنه:بر پا بر پاااااا. کلا پسر خیلی شوخیه علی. تو اشپزخونه ازم پرسید دیشب چی شد بهش گفتم فعلا هیچی. البته نخواستم علی چیزی بدونه شاید. ایمان و سهیل هم پا شدن منم رفتم بالا دیدم سروش هنوز خوابه. صداش کردم بیدار شد تا پا شد رفتم نزدیک سفت بغلش کردمو دوباره لب. با اینکه دهنش چون خواب بود بو میداد اما حس فوق العاده ای بود. دیگه از صبحونه گذشته بود زنگ زدم غذا از بیرون اوردن تا عصر ساعت 6 حدودا داشتیم مرتب میکردیم. به علی گفتم میخوای تو برو سروش امشب پیش من میمونه. گفت مگه سروش مدرسه نداره فردا؟؟؟ گفتم چرا ولی نمیره. علی و سهیل و ایمان رفتن. سروشم با مامانش هماهنگ کرده بود امشبم میمونه. منم به مامانش گفتم فردا مدرسه نمیره میشینه اینجا با هم درس میخونیم گفت باشه.

 

شنبه هم دانشگاه کلاس نداشتم. به سروش گفتم تو حموم هم وان رو برات پرکردم هم کرم موبر و حوله ربدشام گذاشتم. گفت اوکی. یه 40 مینی طولش داد منم یه ادکلن خیلی سکسی به خودم زدم منتظر بودم تو اتاقم. باورم نمیشد چند لحظه دیگه با سروشم. سروش اومد تو اتاق من سریع رفتم سمتش شروع کردیم لب خوردن. خیلی عالی بود لباش.قرمز قرمز وخوشمزه. تا اومدیم بریم رو تخت بم گفت عوضی چرا اینقد ادکلنت حشری کنندست؟؟؟ کلا عوضی تیکه کلامش بود. رو تخت لبو ادامه دادیم و من شروع کردم گردنشو لیس زدن و گاز گرفت لبش. تیشرتمو در اورد . فکر کنم ضربان قلبم رو 1000 بود(خخخخ). بعدشم شلوارمو اروم اروم کشید پایین. کیرمو از و شرت گرفت و لبشو گذاشت رو لبام. چرخیدیم حالا سروش زیر بود و من رو. گره ربدشامشو باز کردم و حوله رو از بالا با کمک خودش در اوردیم…وایییی نمیتونستم باور کنم واقعا سروش وحشتناک سفید سفید بود.

 

کیرشم شق شده بود. اونم تو همون حالت شرتمو در اورد. حالا دیگه کاملا لخت تو بغلم بود. صدای نفس نفسای حشری شدنم هنوز یادمه. اروم اروم لیسش زدم اومدم پایین تا رسیدم به کیرش. خیلی خوشگل و ناز بود. قلمی و فکر کنم حدود 13 سانت(حدودا). خیلی خوشگل بود. اصلا انگار کل بدن سروش رو تو ازمایشگاه طراحی کرده بودن. کیرشو اروم گذاشتم تو دهنم و اونجوری که تو فیلم پورن دیده بودم سعی کردم بهش حال بدم. داشت لذت میبرد و صداش در اومده بود. منم از اینکه عشقم داشت لذت میبرد داشتم لذت میبردم. ساک زدنو ادامه دادم تا گفتش علیرضا داره میاد بسه دیگه. گفتم اوکی. اومدم باز رو لباش. سرخ سرخ بود . عالی بود.
کیرمو گرفته بود تو دستاش و لبشو ورداشت و گفت همشو میخوام. خندیدمو اروم رفت پایین. همین که سر کیرمو گذاشت تو دهنش اوق زد ولی بعدش کامل کرد تو دهنشو خیلی خوب شروع کرد ساک زدن. من تو اسمونا بودم. خیلی خوب میخورد که بعدا گفت مثل من تو فیلم دیده. من زود ارضا نمیشم یه 10 مینی داشت میخورد و با دستای نازش بازی بازی میکرد باش. گفتم سروش پاشو بشین رو تخت. همین کارو کرد.

 

اومدم جلوش وایسادم کیرمو گذاشتم جلو دهنشو گفتم حالا بخور عشقم. شروع کرد با ولع خاصی خوردن و من نهایت لذتو میبردم. کیرم حدودا 16 17 سانتی میشه و کلفتیشم خوبه. همشو میکرد تو دهنشو در میاورد. بهش اروم گفتم با زبون لیس بزن همین کارو کرد وای داشتم دیوونه میشدم. زیر کتفاشو گرفتم پاشد و یه 5 6 مینی فقط لب بازی کردیم. خیلی خوب بود. بعد دمر خوابید رو تخت و یه بالش گذاشتم زیر کیرش تا کونش بیاد بالای بالا. وای وای یه کون فوق العاده جلوم بود. تمیز تمیزش کرده بو سروش جون. خیلی سفید و ناز. یه کم لیس زدمشو و سوراخشو خوب لیس زدم. یه کرم نیوا از روی میز برداشتم برگشتنه دیدم سروش داره با اون چشمای نازش نگام میکنه یه خنده ریز کردمو اونم همینطور و بوس از لباش گرفتم. اول یه انگشت کردم توش داشت جیغ و داد میکرد. بش گفتم سروشی من اگه اذیت میشی بگو نکنم تو. گفت نه عزیزم میخوام جرم بدی.

 
دیگه فهمیدم نه انگار خودشم واقعا میخواد. با همون یه انگشت جا باز کردم تو کونش و بعد دو تا…اه اه میکرد. همین حشریترم کرده بود. به کیرمم کرم زدمو اروم گذاشتم دمه سوراخش خیلی اروم هلش دادم تو اولش خیلی سخت رفت و سروشم داشت درد میکشید اما اروم اروم جا واز کرد انگار و داشتم تو کون فوق العادش جلو عقب میکردم. داشتیم لذت میبردیم دوتامون بم گفت علیرضا تندترش کن. معلوم بود داشت حال میکرد منم تدند تندش کردم و باشترو ورداشتمو خیلی محکم و تند داشتم تلمبه میزدم تو کونش. وای عالی بود. صدای اه اهش در اومده بود و منم هی با حرفام حشریترش میکردم.یه 7 8 مینی اینجوری کردمش . بش گفتم این پوز بسه. به بغل خوابیدیم یه پاشو اوردم بالا و دوباره جلو عقب. اینجوری قیافه نازنینشو بهتر میدیدم.

 
سرشو برگردونده بود و هم لب میگرفتیم هم داشتم میکردمش. خیلی پوز خوبی بود. بعد گفت علیرضا میخوام به پشت بخوابم حالت هفت استایل بکنیم. گفتم چشم عشقم. هفتی شد و دو تا پاهاشو اوردم بالا و کیرم راحت رفت تو کونش. دیگه کامل باز شده بود. دو تا پاهاش تو دستام بودو قیافش جلومو کیرم تو کونش داشت جرش میداد. تو اسمونا بودمو فوق العاده بود. یه پاشو گذاشتم رو شونمو شروع کردم براش جق زدن. دیگه کاملا داشت حال میکرد. خودش جق زدنو ادامه داد تا ابش زود اومد. منم یه 4 5 مینی ادامه دادم تا بش گفتم داره میاد با یه لحن حشری گفت رو صورتم. دراوردمو اومدم جلوی صورتش… وای یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود. یه 10 ثانیه ای با دست زدم و با فشار رو صورتش خالی کردم. دیگه جون نداشتم. صورتشو با دستمال تمیز کردمو البته لازم کامل تمیز نشد اما دوباره یه لب کوتاه ازش گرفتمو ازش تشکر کردم. اونم گفت که خیلی خوب بود.
منو سروش خدارو شکر هنوزم با همیم و عشقمه… با تمام وجود میخوامشو ماهی دو سه بار سکس میکنیم. مرسی که خوندین. همش عین واقعیت بود و دلیلی نمیبینم که بخوام الکی بگم. ببخشید اگه طولانی شد.
خوش باشین

 

نوشته: al jo

7 thoughts on “داستان عشق دو گی‌

  1. شاهینم ۳۸ساله ازکرج یه مفعول زیر۲۵سال باادب ترتمیزسفیدکون تپل سوراخ تنگ هس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میخام تکپرم بشه خرجشومیدم…اس بدین کون سفیدای تپل۰۹۰۳۹۶۹۵۰۹۷

  2. فاعل‌های پنجاه سال به بالا که پولدار هستن فقط. مفعولم ۲۱ ساله ظریف و بی‌ مو. سفیدم
    آیدی تلگرام : marde_talaey@

  3. سلام عاشق سکس با مرد های بالا 40 سال هستم.
    اگر کسی هست به این ایمیل ایمیل بزند.
    شماره هم یادتون نره
    فقط تو رو به خدا فقط مرد های بالا 40 سال ایمیل بزنند.
    arminkirdoost@gmail.com

  4. سلام عليرضان جان من عاشق داستانت شدم من داستان زياد ميخونم ولي اين اولين بارتوزندگيم نظرميدم من ميخوام بيشترباتواشنابشم نديده عاشق تو وسروش شدم راستي عليرضاجان من ايران زندگي نميكنم دركشورالمان ساكن هستم ٢٠سالمه اسمم هم مايكل هست من منتظرجواب پيامت هستم توهمينجا پيام بده من شمارمو بهت ميدم

  5. سلام علی هستم ازتهران 29ساله پسرایی که براتهران حومه تهران کون میدن زیر22سال هستن بااین شماره تماس بگیرن 09361978375

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>