در کنار تو

از صبح تا حالا یه ریز دارم به ساعت نگا میکنم! دل تو دلم نیست.
-شبنم پس کی تموم میشه؟ من که مردم آخه!!
-ای بابا کار یه ربع نیست که! تو برو بیرون یه هوایی بخور دیگه داره تموم میشه!
-حالا نمیشه بیام تو؟!
-گفتم که نه. اینجا یه عروس دیگه هم داره آرایش میشه نمیشه بیای!
باز به ساعت نگاه کردم. دوماد دیگه ای که غیر از من اونجا بود(مشهدی بود!!) گفت:
-چرا اِقَدِ هولی؟!
-نمیدونم دست خودم نیست…
-خو کسخل زنت ایجوری ببینتت که وا مِده فِقط(ینی کاملا کنترلشو از دست میده و مضطرب میشه!) یکم مرد باش!
-چجوری آخه؟
-چه مِدِنُم؟! اصلا به ایکه چی مِشه فک نِکن! بسپار دست خودش(و انگشتشو رو به آسمون گرفت) … اصن بیا در مورد…. در مورد ایکه چجوری با خانمامان آشنا رفتِم حرف بِزِنِم!
-مگه چن تا خانوم داریم؟! (خنده)
زد زیر خنده و گفت:مِخِی (میخوای) اول مو موگم! همی بهار بود که با بِچه ها رفته بودیم کوه. آقا جات خالی برگشتنا….

… آدم خوبی بود ولی تو اون شرایط اصلا حوصلشو نداشتم…
… -هم درست یه ماه بعدش جلوی همی دانشگاهِ …..

هه! گفت دانشگاه…!

 

رفتم تو فکر…یهو تمام خاطراتم از جلو چشام گذشت:
یادش بخیییییر… پارسال تو دانشگاه دیدمش! روز اولِ ترم اول! ساعت نه و نیم بود. نیم ساعت از وقت شروع کلاس گذشته بود منم داشتم خرامان خرامان میرفتم سر کلاس که وسط راه یکی از پشت سر گفت:آقا ببخشید…
خیلی دسپاچه اومد سمت من و گفت:
-آقا ساعت چنده؟؟؟
-نه و نیم!
- وااااای دیرم شد. آقا کلاس ۱۳۱۱ کجاست؟؟؟(خیلی صورت نازی داشت)
- مممم… ته سالن سمت راست. هم کلاسیم با هم!
یه لبخند الکی زد، تشکر کرد و دوید سمت کلاس ولی یهو برگشت گفت:آقا دیر کردم استاد رام میده؟؟؟
از این همه استرسش خندم گرفت! اونم فهمید که خیلی گُندَش کرده یه لبخند زد و رو لوپاش یه چال خیلی خیلی خیلی خوشگل و کوچولو افتاد و رفت سمت کلاس! یه چادر دانشجویی سرش بود که اندامشو خیلی نشون نمیداد ولی صورت خیلی زیبایی داشت. من که رسما کف کردم از زیباییش! یه چند دقیقه معطل کردم و رفتم سر کلاس. رو یه صندلی تو ردیفای وسط نشسته بود از کنارش که رد شدم چشمم دوباره بهش افتاد و نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم! رفتم ته کلاس نشستم.
راستی کلاس! تو کلاسِ اهل دلی بودیم! همه رقمه آدم داشتیم… یه دختره بود که کلا اومده بود برا دادن! بچه ها هم حسابی از خجالتش در اومده بودن!! اونایی هم که میخواستن از دانشگاه ازدواج کنن از همون اول سال حسابی بچه مثبت شده بودن!! ولی من کلا این چیزا حالیم نبود. کُمپِلِت شوخی ها و تیکه های سر کلاس دست من بود!
کلا آدم شر و شور و با نمکی ام! به شدت خونگرمم و با هر جمعی سریع اخت میشم! اهل باشگاه و اینجور چیزا نیستم ولی تیپم بد نیست! بیشتر اهل ساز و آوازم. مذهبی نیستم ولی اهل دختربازی هم نبودم و نیستم! درسخون بودم جوری که بیشتر بچه ها جزوه از من می گرفتن.

 


شبنم خانوم ما هم که قشنگیش زبانزد عام و خاصِ کلاس بود! دوتا چیزش منو دیوونه میکرد یکی شرم و حیاش یکی هم صدای نازش!
خلاصه اواخر ترم شد و نزدیک امتحانا! کلاسا تقریبا خالی بود. دانشگاه کار داشتم! یه صبحونه زدمو سوار ماشین شدم.دو سه کیلومتریِ دانشگاه شبنمو دیدم که تک و تنها، جزوه بدست تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بود! اینقد چادر دانشجویی به قد و قوارش میومد که حد نداشت! یه بوق زدمو با کلی اصرار صندلی عقب سوار شد. یه چن تا سوال علکی از اوضاع درس و آب و هوا و… پرسیدم. اونم کوتاه جواب میداد! صدای سالار عقیلی از رادیو میومد:”خوشه چین کجا دست حسرت زند بر داماهاهاهاهان”!!! .دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم در حقیقت بیشتر به حرف بیارمش. صداش واقعا آرامش‌بخش بود ولی صد متر مونده به دانشگاه خواست که پیاده شه. منم گفتم:بله درسته. از اینجا به بعدو بهتره جداگونه بریم!
رسیدم دانشگاهو دو سه تا از دوستامو دیدم که تو چمنا زیر سایه یه درخت نشسته بودن!
-سلام بچه ها آقای محبی نیومده؟
-نه! ما هم دو ساعتیه منتظرشیم!
(منم درحالی که داشتم بهشون ملحق میشدم) :
-ای بابا شدیم مسخره ی اینا!
(به درخت تکیه دادم و آهنگ خوشه‌چین سالار رو زمزمه کردم) :
-من که فرزند این سرزمینم/در پی…..
وسطاش دیدم دوستام هم دارن لذت میبرن و اون دور و بر هم پرنده پر نمیزنه صدامو بردم بالا((اینو هم بگم که از چارده سالگی کلاس آواز میرفتم و استادام هم خیلی بهم امیدوار بودن و هستن!! “صد البته که تُف تو ریا”.)) صدامو بردم بالا و چشمامو بستم. آخرای آواز و تقریبا تو اوجش بودم که با سرفه بچه ها به خودم اومدم. بله خانمِ شبنم خانم که تازه رسیده بودن داشتن با چشمای گرد و قلمبه از تعجب و یه لبخند ملیح به من نگاه می‌کردن و رد میشدن! باز اون چال لپش رفت تو حلقم! خوب که رد شد و فاصله گرفت دوستام که خندشونو نگه داشته بودن و لپاشون باد کرده بود یهو ترکیدن! منم فقط میگفتم لاشیا یه اِهنّی اوهونی، حالا مگه چی شده و از این حرفا!!!
خلاصه کنم از این “گذری دیداری” ها بین من و شبنم زیاد پیش اومد.

 
برگردیم به آرایشگاه!
…. – مایَم ننه باباهَه رِه راضی کِردِم و رفتِم خواستگاری سهیلا خانِم!(هار هار هار خنده!!!!!) شما چُجوری با خانومت آشنا شدی؟
من:…..
-آقای…… دوست عزیز….. با شمایُم…. (با صدای بلند) دِداش…!
-جانم….. گوشم با شماست(ارواح عمم!)
-بله اصن تابلویه!!!راستی اسمت چی بود؟!!
-من؟؟!… رضا
-خب آقا رضا حالا شما بوگو چطوری آشنا شدی با خانمت!!
-خب… والا… راستش… من… قضیش مفصله… چجوری بگم…
یهو در باز شد و سهیلا خانم اومد بیرون و اومد سمت ما
من:ای بابا حیف شد ایشالله یه فرصت دیگه!!!
بنده خداهه:ای بابا اشکال ندِره! دمت گرم(و رفت سمت سهیلا خانومش!!)
منم یه خداحافظ گفتم و سه سوت پریدم تو اتاقی که شبنم بود. تا چشمم از تو آینه بهش خورد برق از سرم پرید! خییییلیییی جیگر شده بود! اونم متوجه نگاهم شد و خندید! دیگه نمیتونستم طاقت بیارم ولی هنوز آرایشگره کارش تموم نشده بود!! بعدِ یه ربع پنکیک و کوفت و درد بالاخره آرایشگره تموم کرد و برگشت رو به من گفت :من میرم کم و کسری چیزی ب…
-باشه مرسی (فقط یه دقه گمشو بیرون!!)
تا رفت بیرون رفتم سمت شبنم و گفتم: رضا فدات شه که تو اینقد نازی عزیزم!
از رو صندلی بلند شد. فقط لبخند می زد! یه چند ثانیه به چشمای هم نگاه کردیم. چه زود گذشت…

 

درست یه هفته مونده بود تا امتحانای پایان ترم. خونه بودم پای کامپیوتر. تلفن خونه زنگ زد…
-مهسا… مهسا تلفنو جواب بده
-باشه داداشی!
بعد چند ثانیه…
-داداش با تو کار دارن!
(رفتم پای تلفن) … – الو
-الو سلام! من بهاری هستم. مادر شبنم بهاری
(من=!!!!!!!) بعد سلام و احوال پرسی و تعارفات:
غرض از مزاحمت میخواستیم برای شبنم معلم خصوصی بگیریم خودش گفت که شما برای بعضی از هم کلاسی هاتون کلاس خصوصی گذاشتین و…
-بله همینطوره!
-میخواستیم از شما که برای این هفته‌ی باقی مونده تا امتحانا…..
تو کونم رسما عروسی دختر شاه پریون بود. قرار شد سه تا جلسه‌ی سه ساعتی برم خونشون. آدرس دادن برا جلسه اول رفتم خونشون. بعد سلام علِک رفتیم طبقه بالا تو یه اتاق. دیگه داشتم بال در می آوردم که مادرشم اومد تو!!!
کونم بدجور سوخت. خانواده‌ی تقریبا مذهبی بودن. از سبک تزییناتشون میشد فهمید. هیچی دیگه با وجود مادرش سه ساعت تمام فقط درس دادم! جلسه دوم هم به همین منوال گذشت. اما جلسه سوم…
مادرش:اممم یه دقیقه دیگه برمیگردم. و رفت بیرون!

 
من: تا اینجا متوجه شدین؟!
-بله – خوب حالا یه بار از اول واسه من توضيح بدین.
همینجور که داشت جوابو تشریح میداد اینقد مجذوب صدا و صورتش شدم که اصلا هیچی نفهمیدم. از چشماش چشم برنمیداشتم…که یهو….
-برابره با تانژانت ۸۵.درسته؟؟ یه لحظه برگشت به من نگاه کرد و دید میخکوب چشماش شدم…
-درسته؟؟؟ جواب ندادم. ینی نمیتونستم جواب بدم. کاملا محو چشماش شده بودم. پلک نمی زدم. اونم فهمید قضیه چیه چنان سرخ شد که دلم غش رفت. سرشو از خجالت انداخت پایینو گفت:آقای عرفان فک کنم واسه امروز کافیه…
من که تازه فهمیدم گند زدم بخودم اومدم و خواستم همش بیارم:
-واقعا عذر ميخوام! آخه… آخه…. آخه شما… (در همین حین مادرش اومد تو)… آخه شما همینجا توی مثلثاتی ها مشکل دارین!
از تیزبازیم خندش گرفت ولی فقط یه لبخند نازی زد که بلند شدم سقفو گاز زدم!!!!!! … هرجور بود ادامه دادیم و اون جلسه هم به خوبی و خوشی تموم شد!!!
برای اولین بار عشق واقعی رو داشتم با تمام وجود احساس می کردم… اصلا نفهمیدم امتحانارو چجوری رد کردم! و درست یه هفته بعد از امتحانا به مادرم قضیه رو گفتم. اونم با پدرم در میون گذاشت. مادرم یه بار رفت و خصوصی با یکی از همسایه های شبنم‌اینا در مورد شبنم پرس و جو کرد و با خبرای خوب برگشت.خلاصه بعد یه ماه این‌ور اون‌ور زدن زنگ زدیم خونه شبنمشون برا قرار خواستگاری. تو یه ترم عاشقش شده بودم و اصلا دیگه بدون اون دل و دماغ نفس کشیدنم نداشتم. پنج شنبه شب همون هفته که زنگ زدیم رفتیم واسه خواستگاریو………. رسیدیم اونجایی که:
-خب پس مبارک باشه ایشالله
-مبارک باشه
-ایشالله به پای هم پیر شین
-حالا میتونین برین توی اون اتاقو اگه حرف دیگه ای دارین بزنین
به آرومی و متانت بزرگان اهل عرفان پا شدیم رفتیم تو اتاقو درو باز گذاشتیم!! نشستیم. جفتمون به یه نقطه روی فرش خیره شدیم…. و خیره شدیم…. وهمچنان خیره شدیم…. تا اینکه…
-خانومِ…… شبنم خانوم….من بابت اون روز عذر میخوام
-نه خواهشی نداره!!!!! (خواهش می کنم +اشکالی نداره)


زدیم زیر خنده… از خنده اون خندم میگرفت و اونم با خنده من میخندید. اونم عاشق من شده بود. از نگاهش معلوم بود. یکم درباره‌ی شرایطامون صحبت کردیمو ناخودآگاه واسه چند ثانیه به هم چشم دوختیم. عشق از نگاه جفتمون میبارید….صدامون که کردن به خودمون اومدیم و رفتیم پیش پدر و مادرمون که از خوشحالی داشتن بال در می‌آوردن…حالا توی آرایشگاه هم دقیقا همونجوری به هم چشم دوخته بودیم!! از وقتی که عقد کرده بودیم فقط دو سه بار لپشو بوسیده بودم اما این بار میخواستم لبای نازشو رو لبام احساس کنم. رفتم جلو با دستم کمرشو گرفتم و کشیدم سمت خودم. فهمید و نذاشت گفت رژم خراب میشه. منم همونجوری چرخوندمشو از پشت محکم بغلش کردم. سرمو خم کردمو از پشت گلوشو بوسیدم. قلقلکش اومد و یه خنده ناز کرد. منم فقط میبوسیدمو میگفتم:جونم عزیزم، جونم عشقم. اونم هی تقلا میکرد فرار کنه ولی نمیتونست و فقط میخندید. دیگه دیدم همینجوری پیش بره الان میریزن سرمون. ولش کردم سریع از دستم در رفت و با خنده گفت:کثافت. دستشو گرفتم و رفتیم بیرون. مادرای جفتمون بیرون بودن. سوار ماشین عروس شدیم و بوق زنان به طرف تالار حرکت کردیم. عروسی جاتون خالی خیلی خوش گذشت. موقع شام کنار هم نشستیم. نگاش کردم. همون گوشواره هایی که موقع عقدکنون گوشش بود الانم داشت از زیر اون توریِ روی سرش خودنمایی میکرد…. شیش ماه پیش بود….
-دوشیزه خانم،سرکار علیّه، خانم شبنم بهاری… آیا وکیلم که شمارا به عقد دایم آقای رضا عرفان با مهریه مذکوره درآورم؟؟
-با اجازه بزرگترا…….. بله! (صدای هلهله و شادی و کف زدن و….)
یه جعبه کادو دادم دستش. باز کرد. یه حلقه زیبا که انتخاب خودش بود و یه جفت گوشواره که به انتخاب من بود…..

 

 

یهو یه قاشق غذا رفت تو دهنم که منو به عروسی برگردوند!! آخ که مزه اون برنج و قرمه هنوز زیر زبونمه. قاشقو از دستش گرفتم پرش کردم گذاشتم دهنش! هنوز دو سه قاشق نخورده بودیم که مارو صدا کردن که بیاین واسه عکس و غیره الضاله…
بالاخره عروسی تموم شد و مارو تا دم خونمون همراهی کردن. انتخاب خونه به انتخاب شبنم بود. برا همین با عشق اجارشو میدادم. همون روزی که واسه خریدن حلقه و گوشواره رفته بودیم خونه رو هم اجاره کردیم. رسیدیم دم در و کلید زدیم و درو باز کردیم. دوباره با خانواده هامون روبوسی کردیمو اونا هم با چشمایی پر از اشک شوق مارو تنها گذاشتن.یهو همه جا ساکت شد. من موندم و اون. بی اختیار بغلش کردم. تو بغلم فشارش دادم. نمیدونم چرا ولی اشک از چشمام سرازیر شد و رو شونش افتاد. احساس کرد. نگران شد. سرشو آورد عقب و به چشمام نگاه کرد. وقتی لبخند روی لبمو دید فهمید اشک شوقه. با تعجب گفت:رضا عزیزم این چه کاریه؟! و لباشو رو لبم گذاشت. دیگه تو فضا بودم. مهم نبود جفتمون یاد نداشتیم. داشتم با تمام وجود از تمام وجودش لذت میبردم. دستشو گرفتم و رفتیم روی مبل نشستیم. گفتم هستی شام بخوریم بعد بخوابیم؟ با خنده گفت هستم و رفت تو اتاق خواب برای تعویض لباس. حتی یه لحظه چال رو صورتش محو نمیشد. دنبالش رفتم تو اتاق. منو ندید. لباس عروسیشو به سختی درآورد و گذاشت رو تخت. یه تاپ زرد و یه شلوارک تنگ قرمز تنش بود. خم شد ببینه زیر بغلش بو میده یا نه که از لبخنش فهمیدم نه. یهو منو دید. خندید و گفت:
-برو بیرون!
-دیوونه ما الان زن و شوهریم!
خندش بیشتر شد و صداشو بلند کرد:
-برو بیرووون!!
گفتم: خل و چل! و رفتم بیرون
-خودتی خودتی!!!


بعد چند دقیقه اومد بیرون. یه تی‌شرت سفید مارک و یه شلوار تنگ نارنجی تنش کرده بود! یه دامن خیلی کوتاه هم از روی شلوارک پوشیده بود. اندام سکسی و زیباش دیوونم می‌کرد. رفت آشپزخونه و در یخچالو باز کرد. برامون پُرش کرده بودن. شبنم غذارو گرم کرد و کتری پر آبو گذاشت رو گاز. رفتم آشپزخونه به اپن تکیه دادم. یهو دیدم دختره ناقلا از زیر تی‌شرتش سوتین نبسته که منو حشری کنه! منم دیدم اینجوریه تو دلم گفتم:میخوای منو حشری کنی؟!!! بیچارت میکنم!!!! برجستگی نوک سینش داشت دیوونم میکرد ولی به روی خودم نیاوردم. با همدیگه غذا و ملحقاتشو رو میز آشپزخونه چیدیم و کنار هم نشستیم. میخواستم با سرد نشون دادن خودم بیشتر حشریش کنم. تعجب نکید، امتحان کنید! ولی دلم نیومد غذا رو جداجدا بخوریم. پس من با قاشق به اون غذا دادم و اون به من. بعد غذا هم یه تشکر کردم و خیلی طبیعی رفتم سمت تلویزیون، روشنش کردم و با خونسردی نشستم پای یه برنامه مزخرف تو شبکه ۴. دیدم تعجب کرد. با یه سینی چای اومد سمت من و کنارم نشست. منم اصلا به روی خودم نیاوردم! برنامهه خیلی مزخرف بود ولی من داشتم با ولع تماشاش میکردم… یه نگا به شبنم کردم دیدم سرش پایینه. داشت مقدمه چینی میکرد… میخواست یه چیزی بگه….
-مممم رضا…. !
-اوهوم…
-ممممممم تو خوابت نمیاد
-نه چطور؟!! (از تو از خنده داشتم میمردم)
-هیچی…. من خیلی خوابم میاد
-خب برو بخواب!
چایی رو خوردیم و بعد….
-اذیت نکن دیگه….
-اذیت براچی؟! برو بخواب منم یه ساعت دیگه میام میخوابم!(خیلی جدی گفتم)
دیدم کم کم چال رو صورتش رفت (لبخند از صورتش رفت)


لج کرد. اونم بااخم نازش نشست با من تلویزیون دید. خداییش وقتی عصبانی میشد خیلی ناز میشد. بعد چند دقیقه انگار که یه لامپ رو سرش روشن شده باشه بلند شد. اومد جلوی من پشت بهم کامل خم شد و سینی رو برداشت و کونشو آورد جلوم. واااای کونش خیلی خوش‌فرم بود. دستمو یه ذره بلند کردم که بهش دست بزنم اما آوردم پایین. هنوز وقتش نرسیده بود. رفت آشپزخونه و برگشت پیشم. سرشو گذاشت رو شونم. خواست با دستش صورتمو بیاره طرف صورتش که بلند گفتم:راست میگه دیگه! مشکل جامعه ما همینه. چشاش گرد شد از تعجب! یکم فاصله گرفت و منتظر شد تا برنامه تموم شه… باور کنید خیییییلییی مزخرف بود… اصلا معلوم نبود بحثشون درچه موردیه! اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی… ما که نفهمیدیم!! ساعت تقریبا یک و نیم نصفه شب بود. شبنم دیگه حوصلش سررفته بود آروم و قرار نداشت. داشت تند تند نفس میزد. حشرش بدجوری بالا زده بود. منم دقیقا همینو میخواسم! تو همین حین وسط حرفای کارشناسی که داشت فک میزد دوربین رفت رو یکی از تماشاگرای برنامه که یارو چنان خمیازه‌ای کشید که دهنش کل چارچوب دوربینو گرفت!!! شبنم تا اینو دید از خنده افتاد تو بغلم ولی من مشتاقانه نگاه میکردم. بلند شد و با حیرت به من نگاه کرد و گفت:واقعا برات جالبه؟!؟!؟!؟ من تو همون حالت که روم به تلویزیون بود چشممو چرخوندمو نگاش کردم. دیگه هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم. لپام مثل بادکنک باد کرد و یهو ترکید!! از خنده رو مبل دراز شدمو پاهامو گذاشتم رو پاهاش!! داشتم به قیافه کنف شده شبنم نگاه میکردم و قش قش میخندیدم. اونم تا دید اینجوریه بلند شد نشست رو شکمم و با مشتای کوچیکش تا تونست کوبید رو سینم. عین دختر کوچیکا که وقتی کنف میشن با یه حالت اخم و لبخند گریه میکنن ادابازی در می آورد. میگفت:کثافت بدجنس بیشششور!!! واسه چی منو اذیت میکنی؟!؟!؟ منم درست مثل این سادیسمی ها ارضا شده بودم. خندم که خوابید اشکایی که از فرط خنده رو صورتم جاری شده بود رو پاک کردم. تلویزیونو خاموش کردم و کنترلشو پرت کردم یه طرف. میخواستم بهش ثابت بشه که فقط داشتم اذیتش میکردم. مثل بچه کوچیکا بلندش کردم. سبک بود. همونطور که رو دستام بود گردنو بالای سینشو میبوسیدم. اونم از لذت و خنده ریسه میرفت!

 

آوردمش روی تخت و پنج سانتی تخت ولش کردم. افتاد رو تخت. نشستم کنارشو باز به چشمای نازش نگا کردم. چشم تو چشم هم داشتیم عشق رد و بدل میکردیم، عشق. یه نفس عمیق کشیدمو بهش گفتم: شبنم خیلی دوست دارم! و خم شدم. اونم گفت: منم خیلی دوست دارم و لبای منو رو لباش حس کرد. کنارش دراز کشیدم. خیلی این حالتو دوست داشتم. از خوردن لباش سیر نمی شدم. یه پامو گذاشتم رو پاهاش. زانوم تا جای نافش رفت. دستمو گذاشتم زیر گوشش و محکم تر لب گرفتیم. با انگشتام لاله گوششو نوازش میکردم اونم یه دستشو از زیرم رد کرد و با دست دیگش از بالا منو چسبوند به خودش. صدای نفس کشیدنشو خیلی دوست داشتم! لبشو رها کردمو زیر گلوشو بوسیدم. یه نفس عمیق کشید. آروم تو گوشش گفتم: جانم. کف دست دیگمو رو شکمش گذاشتم و چرخوندم و همزمان تاپشو از پایین میدادم بالا. از بالا هم آروم از گلوش بوسه های کوچیک میگرفتم و میومدم پایین. نزدیک سینش که رسیدم دستمو که بی اختیار به نوازش بدن شبنم مشغول بود از زیر تاپش رسوندم به سینه های خوش‌استیل و سفتش. یه نفس عمیق دیگه کشید. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. با دستم از زیر کمرش گرفتمو یه ذره آوردمش بالا و تی‌شرتشو در آوردم. واااااای باورتون نمیشه چقد سینه های جذابی داشت. اینقدر مجذوب شدم که یادم رفت چیکار کنم. یه لب کوچیک از شبنم گرفتمو رفتم سمت سینش. با زبونم سینه چپشو می لیسیدم و با دستم با سینه‌ی دیگش مشغول بودم. اینقد زبونمو دور نوک سینش چرخوندم که خسته شدم شروع کردم به مکیدن. شبنم آه و نالش به آسمون بود. رفتم سراغ سینه دیگش. اونو هم کلی زبون زدم. بعد تا جایی میشد سینشو تو دهنم کردمو آروم آروم، سرمو آوردم بالا. از این کارم خیلی لذت برد. بعد از چند بار دوباره برای سینه چپش هم این کارو کردم. دیگه دهنم خشک شد! نگاش کردم دیدم چشماشو بسته. نفسای عمیق و مرتعش لذت بردنشو تایید میکردن!

 
-شبنم جان!
نگام کرد دید شلوارم داره میترکه ولی حتی پیرهن سفیدی که تو عروسی تنم بود رو درنیاوردم. دلش به حالم سوخت! اومد بالا لبشو رو لبم گذاشت. با دستای نازش دکمه های پیرهنمو باز کرد. یه زیرپوش تنگ حلقه‌آستین تنم بود که منو خیلی خوش‌اندام نشون میداد. یه نگاه مفتخرانه بهم کرد و اونم درآورد و باز وایساد منو نگاه کرد.
من: خب (بعدش) !! هیچی جواب نداد. باز سرخ شد. من فقط تونستم بگم : عزیزم! خودم شلوارمو درآوردم. سرشو انداخت پایین ولی زیرچشمی به شرت بادکردم نگاه میکرد. دیدم بازم کاری نکرد. سرخ شده بود. با دستم چونشو گرفتمو آوردم بالا. مثل موقعی که توی آرایشگاه بودیم با دستم از پهلوش گرفتم و کشیدمش سمت خودم. اما ایندفه دیگه مانع لب گرفتنم نشد. تو لب گرفتن دیگه جفتمون حرفه‌ای شده بودیم. دستشو گرفتم و آروم گذاشتم روی کیرم. یه خورده دستشو چرخوندم تاکه خجالتش ریخت و حالا خودش داشت از رو شرت کیرمو لمس میکرد. رنگش برگشت! منتظر بودم شرتمو در بیاره ولی خبری نشد. خودم دست کردمو درش آوردم. تا چشمش به کیرم افتاد باز سرخ شد ولی ایندفه خیره و با تعجب نگاش میکرد! از نگاهش خندم گرفت! اونم خندید! آخه جوری نگاه میکرد که اگه میگفت تا حالا حتی تو عکس هم کیر ندیده باور میکردم. یه نگاهی به من انداخت دید با چشمام دارم التماس میکنم! آروم و بااکراه سرشو نزدیک کیرم آورد. خواستم بگم اگه مایل نیست بی‌خیال شه، که با زبونش از پایین سر کیرمو یه نوازش کوچیک کرد. یه آهی کشیدم که کل سینمو خال کرد. تا اینو دید چشماش برق زد و خوشحال شد. دیگه به این که چه مزه‌ای داره و بدش میاد توجهی نکرد. از لذت بردن من لذت میبرد. پس تا جایی که تونست تو دهنش کرد. ولی وقتی سرشو آورد عقب، دندونش خورد به پوست کیرمو دادمو درآورد. ترسید و به من نگاه کرد.
-عزیزم اینجوری نه!!

 
آروم سرشو کشیدم جلو. ایندفه با احتیاط کرد تو دهنش. زبون گرمش که به رگ پایینی کیرم کشیده میشد دیوونم میکرد. یهو سرشو کشید عقب، به کیرم نگاه کرد و گفت: ارضا شدی؟! گفتم: نه به این میگن پیشآب. دستمو دراز کردم و از رو کمد کوچیک کنار تخت یه دستمال کاغذی برداشتمو آب جلوی کیرمو کامل پاک کردم. باز شروع کرد به ساک زدن. باورم نمیشد این همون خانم بهاریه که روز اول ازم پرسید کلاسش کجاست. حالا شده بود شبنم من. یهو دندونش که باز به کیرم خورد منو از تو فکر آورد بیرون. به چشمای خمارش که لذت بردن منو تماشا میکرد نگاه کردم. با حرص و ولع داشت کیرمو میخورد. وقتی تو همون حالت بهم نگاه میکرد انگار دنیارو بهم میدادن. آه و نالم اتاقو پر کرده بود! کم کم داشت آبم میومد که سرشو گرفتم و آوردم بالا. نه وقتش بود و نه دوست داشتم تو دهنش بریزم. اومد بالا با چشمای خمارش بهم خیره شد. منم با یه لبخند ازش تشکر کردم. باز لبشو رو لبم گذاشت. منو محکم بغل کرد و کشید پایین سمت تخت. آروم افتادم روش. سینه هام که به سینه هاش خورد چشماشو بست. باز شارژ شدم. اومدم پایینو دوتا مک از سینه های خوشگلش زدم! پایین تر رفتم و زبونمو تو نافش چرخوندم! وایی که چقد حال کرد. دیگه وقتش بود که لباساشو کامل درآرم. دامنشو که سه‌سو‌ت درآوردم ولی شلوارشو آروم کشیدم پایین. رنگ سفید پوستش آدمو روانی میکرد. ساق پاهای خوش‌تراش زیباش جلوی صورتم اومد. یه لیس کشیده نثارش کردم و شلوارشو کاملا درآوردم. انگشتای پاهاشو از کوچیک به بزرگ لیس زدم. قلقلکش اومد و آروم گفت: نکن دیوونه! یکم خوردمو اومدم پایین. یه شرت آبی و سفیدِ پهن پاش بود که جلوش کاملا خیس شده بود. سرمو آوردم نزدیکشو عمیق بو کشیم. برعکس چیزی که شنیده بودم اصلا و ابدا بدبو نبود. ولی دیگه معطر هم نبود! چندتا نفس عمیق با بوی کس عشقم کشیدم و نگاش کردم. برجستگی چاک کسش از زیر شرت، قشنگ خودنمایی میکرد. همونجوری با زبونم یه لیس کوچیک زدم که آهش بلند شد. با انگشتام لمسش کردم. اومدم بالا و لباشو با لبم مکیدم. زبونمو کردم تو دهنش و چرخوندم. با دستم کسشو از رو شرت مالش میدادم. نفسش خیلی تند شده بود. دوباره اومدم پایینو خواستم با دوتا دستام شرتشو بدم پایین که دیدم بالشتو از زیر سرش کشید و گذاشت رو صورتش. این دیگه لِوِل آخر بود. باید خجالتشو از بین میبردم. با دستم بالشتو که محکم گرفته بودش از دستش کشیدم و انداختم کنار تخت.
-شبنم!….شبنم جان!……

 
انگشتام یه خورده زیر شورتش بود. صورت نازشو که رو به سقف بود به طرف من کرد….
-عزیزم من شوهرتم….از من که دیگه نباید خجالت بکشی….
آروم شرتشو کشیدم پایین. باز صورتشو از من برگردوند….
-عزیزم به من نگاه کن….نمیخواست ولی صورتشو به طرف من کرد….منم عاشقانه به چشمای معصومش نگاه میکردمو شرتشو کشیدم پایین. کم کم اضطراب داشت بهش حاکم میشد….شرتشو کامل درآوردم ولی اصلا به کسش نگاه نمیکردم….فقط به چشمای نازش چشم دوخته بودم….
-عزیزم اجازه میدی؟
تو همون حال که نمیدونستم اضطرابه یا خجالت سرش یه تکون خورد….
گفتم: مرسی عزیزم
بالاخره دیدمش….وووواااایییی چقدر قشنگ و صورتی و ناز بود. داشتم از لذت میمردم….انگار پاداش تموم گناهایی که میتونستم بکنم و نکردم رو الان بهم دادن….دخترایی توی خیابون،دانشگاه،تو کوهسنگی موقع گیتار زدن و آواز خوندن و هزارجای دیگه بهم شماره میدادن که قسم میخورم اگه هرچی میخواستم،هرچی، نه بهم نمیگفتن….اما من شمارشونو نمیگرفتم….همه‌ی اون به ظاهر حسرتا جمع شده بود و حالا یه حس بی‌نظیر به من داده بود….زبونمو آروم رو مسیر چاک کسش کشیدم….آه بلند وکشیدش منو تشویق کرد….درست مث موقعی که برام ساک میزد……با دو دستم پاهاشو باز کردمو رون خوش گوشت و قشنگشو مالش دادم….با زبونم همه جوره کسشو خوردم….ناله هاش بلندتر از قبل شده بود…چوچول ناز وصورتیش که دیگه بیرون اومده بود و محکم لیس زدم…با زبونم بهش سیلی میزدم و آخر سر با دندونام میکشیدم….شبنم هم دو دستی سرمو به پاش فشار میداد…دندونام که چوچولشو تحریک میکرد آه و اوهش خیلی بلند و لرزون میشد…کم کم بدنش شروع کرد به لرزیدن… درست مث کسی بهش شوک بدن کمرشو بالا پایین میپرید….تشک زیرشو‌ چنان چنگ میزد که نگران شدم ناخناش آسیب ببینن…

 

کنترل پاهاشو از دست دادم…یهو با دستش سرمو محکم فشار داد و با چندتا جیغ منقطع و آروم ارضا شد…صورت منم خیس آب…باور کنید فک میکردم بالاترین لذت دنیا رو تجربه کردم…دیگه فکر بالاتر از این لذتو نمیتونستم بکنم. با دستمال کاغذی صورتمو تمیز کردم هرچند که کثیف نبود. چشمای خمارشو نگاه کردم…اشک از کنار چشماش جاری شده بود و تشک زیر سرشو کمی خیس کرده بود…با انگشتم باقی اشکی که رو صورتش بود رو پاک کردم…یهو بلند شد محکم لبامو بوسید و همونجور نشسته سرشو رو سینم گذاشتو تا میتونست منو به خودش فشار داد…منم سرشو بوسیدمو محکم‌تر بغلش کردم…دیگه از خدا هیچی نمیخواستم جز اینکه شادی شبنمو ببینم….چون سرش پایین بود کیر شق منو دید و سرشو از رو سینم برداشت…
-آخخخ الهی بمیرم برات تو هنوز ارضا نشدی؟؟!
-خدا نکنه…اشکال نداره. اگه خسته‌ای میتونیم بذاریم واسه فردا…
یکم فک کرد و بعد بلند شد از اتاق رفت بیرونو با چندتا کاندوم برگشت… یه بوسه محکم به سر کیرم زد و خودش کاندومو کشید رو کیرم…باز رنگ صورتش عوض شد…باز استرس وجودشو فراگرفت…آب دهنشو به زور قورت داد و به دستاش تکیه داد و پاهاشو رو به من کرد…منم بی هیچ مقدمه‌ای رفتم جلو و پاهاشو از هم باز کردم…هردومون از صبح یه دقیقه آروم و قرار نداشتیم و حالا واقعا خسته بودیم…میخواستم سریعتر تمومش کنم…سر کیرمو رو چاک کس تنگ و صورتیش سُر میدادم…باز یه سانت میبردم تو و سُر میدادم…تعجب کردم چرا صداش نمیاد که چشمم بهش افتاد…دیدم رنگش مث گچ سفید شده و دستایی که بهش تکیه داده بود مث ساقه‌ی بید میلرزه…دلم واسش سوخت…رفتم جلو خودمو آروم انداختم روش…افتاد رو تخت…دم گوشش گفتم:
-جانم عزیزم…ترس نداره که…
-درد که داره…
-به من اعتماد داری یا نه؟؟!
سرش تکون خورد
-خب پس خیالت راحت باشه…

 
یه ذره اومدم بالا و بینیمو گذاشتم رو بینیش. چشم ازش برنمی داشتم… یه لبخند به روش زدم که آروم شد… متقابلا یه لبخند ناز تحویلم داد… با دستم کیرمو سوراخ تنگ کسشو هماهنگ کردم و یه ذره بردم داخل… صدای نفس لرزونش بلند شد… صبر کردم…. لبمو گذاشتم رو لبشو کیرمو تا ته کسش فروکردم… چشماش کاملا از هم باز شد… لبمو از رو لبش برداشتم که دستمال کاغذی بردارم جیغش بلند شد…. از درد گریه میکرد… خدا میدونه چقد دلم براش آتیش گرفت…. کیرمو درآوردم کاندومو کشیدم بیرون… با دستمال خون کسشو تمیز کردم…فقط میگفتم: هیچی نشده،دیگه خانوم خودمی،فقط عشق خودمی…سریع یه کاندوم دیگه کشیدم و کیرمو چسبوندم به کسش… باید لذت رو جایگزین درد میکردم… کیرمو آروم تو کسش فروبردمو و عقب جلو کردم… از درد چنان سفت گرفته بود که کیرم به سختی تو میرفت… بعد ده‌دوازده ثانیه لحن ناله هاش عوض شد…خودش ازم میخواست که بیشتر فرو کنم…این به من جرئت داد که محکم‌تر و سریع‌تر بکنمش…خیلی جالب بود… درازای کیر من کاملا با عمق کس عشقم یکی بود… انگار مارو فقط برای هم ساختن… این مارو به اوج لذت میرسوند…خم شدم و سینه های شبنمو چنگ انداختم… آه گفتنای مردونه من و آه و اوه و جیغای دخترونه شبنمم به اوج رسیده بود… باز دلم واسه لباش تنگ شد…به دستام تکیه دادمو افتادم رو لباش…. دیگه دوست نداشتم سریع تموم بشه… شبنم منو چسبوند به خودش و با ناخناش پشتمو به شدت چنگ مینداخت…. هرچی سرعت تلمبه زدنمو بیشتر میکردم تیزی ناخناشو بیشتر احساس میکردم…. دستامو دورش حلقه کردم و با یه بارانداز جامونو عوض کردیم… حالا من به پشت دراز کشیده بودم و شبنم بالا و پایین می‌رفت… سینه های نازش بالا و پایین می‌پریدن و منو دیوونه می‌کردن… این دیگه آخر لذت بود…

 

 

چند ثانیه‌ای تو این وضعیت بودیم که یهو از خستگی افتاد رو منو تکون نخورد… قشنگ رو من ولو شده بود و داشت تند تند نفس میزد… گفتم: بمیرم برات عزیزم. با دستام از کونش گرفتم و دادمش بالا. آروم آروم سرعت تلمبه زدنمو بیشتر کردم تا جایی که تو هر ثانیه دوسه‌بار صدای خوردن بیضه‌هام به زیر کسش به گوش میرسید… باز جون گرفت و بی‌اختیار سرشو از رو شونم برداشت… به بالا نگاه میکرد و داشت از عمق وجودش جیغ میزد… منم فقط میگفتم:جوووونمم عشقم!! بدنش مثل بچه گربه‌هایی که تازه از خواب بیدار میشن و خمیازه میکشن کشیده شده بود…باز سرعتمو کم کردم… جیغاش به نفس نفس تبدیل شد… بدنش دوباره جمع شد و چشمای خمارش به چشمام خیره شد… عنان شهوتش کاملا تو دوستم بود و هرطرف که میخواستم میبردمش… یه بوسه ریز از لباش گرفتم و دوباره شروع کردم… باز صداش بالا رفت و بدنشو تا جایی که میشد کشید… سینه هاش کاملا جلوی صورتم اومد… میخواستم بخورمشون ولی سرعت بالای تلمبه زدنم نمیذاشت… احساس کردم دوسه قطره آب رو سینم افتاد… به شبنم کوچولوی خودم نگاه کردم… جانم… از لذت داشت گریه میکرد… بازوهامو محکم گرفته بود و ناخناشو با تمام قدرتش توی بازوم فرو کرده بود… دیگه جیغ نمیزد ینی اصلا نفسش بالا نمیومد… منم حالم بهتر از اون نبود. دیگه آبم داشت میومد. شبنم هم میخواست ارضا بشه…. دیگه بهتر از این نمیشد که هردومون با هم داریم ارضا میشیم…یه لرزش شدید و تیکه‌تیکه کرد و ارضا شد. منم آخرین تلمبه رو با آخرین جونم زدمو با دستام از کونش گرفتم و نشوندمش رو شکمم… آبم با جهش ریخت رو کمرش و تا گردنش رفت… شکم منم خیس آب شد… شبنم چشماشو که دیگه حتی نمیتونست باز نگهشون داره به من دوخت و یهو چنان تو بغلم ولو شد که ترسیدم غش کرده باشه…. سرشو آوردم بالا و با نگرانی نگاش کردم… هنوز چشماش باز بود… گفتم: ترسوندیم دیوونه!!! با یه لبخند جواب نگرانیمو داد و بیصدا لبش تکون خورد: دوست دارم! منم همونجوری گفتم: منم دوست دارم…سرشو آوردم جلو و یه لب محکم ازش گرفتم… اشکم دوباره بی‌اختیار جاری شد… بدنشو پایین‌تر بردمو سرشو رو سینم گذاشتم… ضربان تند قلبشو که مدام کندتر میشد رو شکمم احساس میکردم… دست کردم تو موهاشو نوازششون کردم… سرشو میبوسیدم… این لحظات رو نمیتونستم باور کنم خیلی فوق العاده بود…. یه چند دقیقه تو همون وضعیت نوازشش کردمو از صدای آروم نفس کشیدنش لذت بردم… یاد آهنگ احسان خواجه امیریِ عزیز افتادم… آروم تو گوشای شبنم زمزمه کردم:

 
برام هیچ حسی شبیه تو نیست/کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه/همین که کنارت نفس میکشم…

 

نوشته: “RGH”

5 thoughts on “در کنار تو

  1. حس ميكردم كه يه رمان ناب ميخونم …
    اميدوارم كه هميشه عاشقانه در كنار هم باشين و از همه لحظه ها لذت ببرين

  2. حستونو نسبت به عشقتون خیلی خوب نوشتی….خیلی جالب بود..
    امیدوارم همیشه خوشبخت باشیدوعشقتون هرروز پررنگ ترش وواقعا قدرشو بدونیدوهمیشه با هم بمونید…

  3. خیل زیبا تعریف کردین< کلی گریه کردم.
    امیدوارم خوشبخت باشید وهمیشه عشقتون همینجور پرنگ بمونه و فقط مال هم
    باشین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>