شوهر جدید همسرم

ماجرایی که می خوام تعریف کنم چند سال پیش تو شمال اتفاق افتاد، رویداد عجیبی که تمامی زندگی قبلی من رو دگرکون کرد و انسان تازه ای از من (و البته از همسرم) آفرید…

***

زن من عاطفه خانم از خانواده نسبتا مال داری بود اما پدر و مادر من (که پسرعمه ناتنی او باشم) هیچ ثروتی نداشتن و راستش من به عنوان داماد یک جورایی به خانواده عاطفه خانم تحمیل شدم که شرحش مفصله و به این داستان فعلی ما خیلی ربطی نداره اما به طور خلاصه پدر عاطفه خانم از بچگی به من علاقه زیادی داشت و من رو از خواهر ناتنی اش گرفت و پیش خودش بزرگ کرد. در واقع من از بچگی با همسرم عاطفه خانم با هم در یک خونه بزرگ شدیم و هم بازی هم بودیم اما بالاخره قسمت چنین خواست تا من داماد دایی ناتنی خودم بشم. اونوقتا ما تو شهرستان زندگی می کردیم و هنوز خانواده دایی جانم خیلی پولدار نبودن. دایی خدا بیامرزم همه دختر هاشو به مرور شوهر داد تا این که بزرگترین دخترش عاطفه خانم همچنان بی شوهر روی دستش موند.

 

برخلاف دخترهای دیگش عاطفه صورت خیلی قشنگی نداشت و بدتر از همه یک پاش کمی میلنگید. خلاصه هرگز خواستگار خوبی پیدا نکرد و دایی جانم چون هم خوشبختی منو می خواست و هم آینده روشن دخترش رو تصمیم گرفت منو شوهر دخترش بکنه. راستش چی بگم. من نسبت به عاطفه چنین احساسی نداشتم که بتونم اونو همسرخودم تلقی کنم. همونقدر که ظاهرش جالب نبود اخلاقش هم اون وقت ها بد بود و با دیگران با عصبانیت برخورد می کرد. از این تصمیم دائی جان اصلا خوشم نیومد اما چاره دیگری نداشتم. من زندگیم رو مدیون او بودم و به خودم اجازه نمی دادم روی حرفش حرفی بزنم. به این ترتیب علی رغم علاقه درونی به عاطفه خانم پذیرفتم که با او ازدواج کنم. اما خود عاطفه از من بدش نمی آمد چون بر خلاف او من چهره قشنگی داشتم، هرچند البته نه آدم باهوش و با تجربه ای بودم و نه چیزی از مال پدری داشتم.

 
در زندگی مشترکمون نقش من بیشتر مثل یک داماد سرخونه بود و سررشته تمام داروندار و کسب و کار ما اول با دائی جان بود و بعدش با عاطفه خانم. بعد از ازدواج هم نقش من همچنان مثل یک شاگرد خونه باقی موند و من رو به هیچ وجه در تصمیم های مهم دخالت نمی دادند. اما به مرور وضعیت مالی خانواده دائی جان بهتر و بهتر شد تا این که ما از شهرستان به تهران آمدیم. بعد از چند سال تجارت و سرمایه گذاری های حساب شده دیگه حسابی پولدار شدیم و باید بگم که بیشتر این وضعیت رو مدیون دوراندیشی و تجربیات عاطفه خانم بودیم. اما بعد از فوت دائی جان بیشتر ثروت او به بزرگترین دخترش عاطفه خانم رسید، چون در واقع همه اونها حاصل زحمات خود او بودند.

 

 

با آمدن ما به پایتخت و آموختن راه و رسم زندگی در شهر بزرگی چون تهران و تقلید سبک زندگی تازه به دوران رسیده ها عاطفه خانم هم بیکار ننشست. اول چندین جراحی روی صورت خود انجام داد و چنان چهره اش عوض شد که برای من قابل شناسایی نبود. بعد چند عمل روی لگن و پاش انجام داد و از لنگی هم افتاد. حالا او یک خانم زیبا و قد بلند و بسیار پولدار بود با شوهری که تنها حسنش جوان تر بودن از او و داشتن صورتی زیبا بود. اما نه فکرش به درد کار تجارت می خورد و نه از خودش پولی داشت. خدا دایی جان رو بیامرزه که چنین حالتی رو پیش بینی کرده بود و از عاطفه قول گرفت که بعد از مرگش هرگز منو به زور وادار به طلاق دادنش نکنه. این شرح بسیار خلاصه ای از زندگی قبلی ما بود، اما از اونجایی که داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در شمال ایران میگذره اجازه بدین به سطح دیگری از ماجرا برویم. با توجه به وضعیت خوب مالی عادت داشتیم که هر سال چند ماهی در شمال و کنار دریا زندگی کنیم. این رو هم با تقلید از پولدار های تهرانی آموخته بودیم. اما در اون سالهای اولی که به تهران آمدیم هنوز توان خرید یک ویلای شیک رو در شمال نداشتیم و برای همین هر ساله برای چند ماهی مکان مناسبی رو اجارزه می کردیم تا این که بعد از فوت دایی جان و رسیدن بیشتر دارایی های او به عاطفه خانم تصمیم به خرید یک ویلای شیک و مناسب گرفتیم.

 

***

حالا که ما صاحب ویلای بزرگی در شمال شده بودیم شاید وقتش بود که خانواده تنگدست خودم رو برای چند روزی به اونجا بیارم تا بلکه اونها هم از این همه ثروت و مکنت ما بهره ای برده باشند، اما عاطفه خانم همسرم که گفتم سررشته همه کارهای ما دست او بود تا شنید مادرم اینا میخوان بیان اینجا سر ناسازگاری گذاشت و گفت که من غلط هایی زیادی نکنم چون او هم دوره ای های پولدار تهرونی خودش رو دعوت کرده تا بیان و این خونه جدید ما رو ببینند و شاید هم می خواس اینجوری بهشون کمی پز بده. زور من که به خانم خانوما نمیرسید و صدام در نیومد. اما در عوض به این فکر افتادم که شاید بتونم راهی پیدا کنم تا وقتی مهمونهای زنم آمدن یه جایی قایم بشم و حسابی تا میتونم سر و سینه ها و پروپاهاشون رو دید بزنم. قبلا هم شبیه این کار رو زیاد کرده بودم و همیشه هر وقت عاطفه خانم مهمونی داشت روز خوشبختی من بود. آخه میدونین من از نظر جنسی قوی نیستم و بیشتر با نگاه کردن و وررفتن با خودم ارضا میشم تا کردن همسرم. بیچاره عاطفه خانم که چقدر سختی باید بکشه. اما تقصیر من چیه؟ طبیعت من همینه که هست. بالاخره این ازدواج زورکی یک جوری باید خودش رو نشون میداد و چه چیزی بدتر از این.

 

 

خلاصه برای این که به مقصودم برسم کشف کردم که این خونه زیر بامش سقف کاذب داره و چون توی یک فیلم سینمایی دیده بودم چه جوری از سوراخ های ریز سقف کاذب جاسوسی افراد رو میکردند به فکر افتادم که اگر بتونم خودم رو به اونجا یعنی زیر بام و بالای سقف کاذب برسونم تا شاید بتونم چند جای سقف اتاق ها رو سوراخ های ریزی بکنم و از میون اونها درست مثل همون فیلم سینمایی مهمون های لخت و پتی همسرم رو دید بزنم و اون دودولی نازنین و بچه گونمو به نوایی برسونم. میدونستم که عاطفه خانم اجازه نمیده روز مهمونی من تو خونه بمونم و مجبورم از صبح زود خونه رو ترک کنم و یه جایی برم و گرنه ممکن بود عاطفه خانم منو تو زیر زمین زندانی کنه. زندانی شدن همون و نقش بر آب شدن دید زدن یواشکی مهمونها هم همون. پس من ترجیح دادم دروغکی بگم که روز مهمونی میرم ماهیگیری کنار دریا پیش یکی از دوستان محلی مون و بعد طرف های بعد از ظهر قبل از این که مهمون ها بیان یواشکی خودم رو میرسونم به خونه و از در پشتی میام تو و میرم بالای بام تا نقشه رو عملی بکنم. بنابراین در اون چند روز باقی مونده تا مهمونی هر وقت خونه تنها بودم یواشکی می رفتم زیر بام و با فاصله های لازم سوراخ های ریزی در سقف کاذب ایجاد می کردم.

 

 
یک کمی هم از تغییر اخلاق عاطفه خانم بگم. اون قدیم ها که گفتم خیلی بد اخلاق و غرغرو بود اما بعد از این که وضع مالی ما خیلی خوب شد و اون عمل های جراحی رو انجام داد و شکل زیبایی پیدا کرد و لنگی پایش رو هم با جراحی رفع نمود طولی نکشید که به یک عاطفه دیگر تبدیل شد. حالا دیگه از نظر زیبایی در برابر خانم های دیگه احساس کمبود نداشت که هیچ خودش رو یک سر و گردن بالاتر هم میدونست. روی همین حساب دیگه کمتر به کسی گیر میداد و غرغر می کرد و خلاصه آدم مهربون تری شده بود. خب البته سخت گیری هایی که در بعضی موارد داشت باقی موندند و وقتی از من خطایی سر میزد نمی تونست از تنبیه من چشم پوشی کنه. اما باید بدونین که مجازات های من بیخودی هم نبود زیرا من در کل آدم سربه هوا و بی مصرفی هستم که همه اش تو دست و پای دیگرانم و فقط بلدم کارهارو خراب کنم.
این رو هم بگم که تا چند وقت پیش خیلی به سرووضعش نمیرسید و بیشتر مثل زنهای بازاری و پائین شهری لباس می پوشید. اما بعد از ثروتمند شدن و اون عمل های جراحی در این مورد هم یواش یواش تغییراتی در حاج خانم ما ایجاد شد. پیشتر از اون اصلا کفش پاشنه بلند به پا نمی کرد، حتی اوایل بعد از عمل پا و گرفتن لنگی باز هم خجالت میکشید مثل خانم های شیک پاهاشو لاک بزنه و بدون جوراب با کفش پاشنه بلند بیاد جلوی چشم نامحرم. اما حالا اصلا ممکن نیست اونو بدون یکی از همین کفش های پاشنه نمیدونم چند سانتی و بدون مانیکور و لاک ناخن ببینید. اضافه کنم که خانم های هم دوره ایش اکثرا از اون سن بالا ترهستن اما اونها هم یکی از دیگری جوون تر موندن و در سر و وضع که دیگه چی بگم. در واقع همونها بودن که از عاطفه خانم که ظاهری روستایی داشت یک مدل تمام سکسی ساختن.

 

 

راستش به شایعاتی که در باره اونها همه جا هست و این که میگن همه شون دوست پسر دارن و بعضی چند تا چند تا و همین دوست پسرهای جوون هستن که اینها رو جوون نگه داشتن من توجهی نمی کنم. نه فکر نکنم درست باشه چون برای من بد میشه. بد میشه از اینجهت که ممکنه دیر یا زود برای حاج خانم من هم یکی پیدا کنن. آخه گفتم که من دیگه چندان زور کمری برام نمونده و از اولش هم تو این کارهای بدبد استعدادی نداشتم. شکر خدا عاطفه خانم هم هیچ وقت از من توقع چندانی نداشته و ماهی یکبار هم اگه پیشش میرفتم قانع بوده و هست. ناگفتن نمونه که چند باری هم سعی کردم برای خودم تیکه ای با حد اقل کلفتی تور کنم و باهاش یکبار دیگه قدرت جنسی خودم رو محک بزنم. اما از بخت بد هر بار یک گند کاری بالا آوردم. آخرین مورد همین خدمتکار فعلی زری جون بود که اولش کمی پا میداد و با لبخند تعریف های منو از خودش جواب میداد اما وقتی یواش یواش گستاخ تر شدم و یک روز بالاخره رفتم تا کار اساسی بکنم و خودی نشون بدم و خواستم از کونش نیشگونی بگیرم چنان کشیده ای تو گوشم زد که برق ازم پرید و تهدید کرد که بازم اگه بخوام از این کارها بکنم به حاج خانم میگه تا حسابمو برسه.

 

 

کمی قبل از زری جون یک کلفت روستایی داشتیم که دخترش رو هم با خودش آورده بود. نمیدونم چه جوری شد که یواش یواش دختره خودش رو تو دلم جا کرد و به فکر افتادم گولش بزنم و مثل خیلی های دیگه که چپ و راست کون بچه مردم میزارن از اون باسن سفید و تنگ او بهره برداری کنم. کارم خیلی خوب پیش میرفت چون فکر کنم طرف اصلا قبل از اینا تا اندازه ای کونی شده بود. اما درست همون موقعی که تو زیر زمین لختش کرده بودم و می خواستم با انگشت کردن تو کون تنگش اون بچه رو آماده کون دادن بکنم یک دفعه مادرش مثل اجل معلق سر رسید و علم شنگه ای به راه انداخت که بیا و ببین. من تا چند روز جرأت نداشتم تو صورت عاطفه خانم نگاه کنم. مجبور شده بود با یک عالمه پول دهن زنه رو ببنده و بیرونش کنه. آره خلاصه از من هنری برنمیاد جز این جور گندکاری ها و آبروریزی ها. اونم در جایی که همه دارن ناموس دیگری رو میگان و اتفاقی هم نمی افته اما وقتی نوبت به من میرسه همه چیز یک مرتبه خراب میشه. روز مهمونی از صبح زود همسرم عاطفه با اخم و تخم منتظر بود تا هر چه زودتر خونه رو ترک و قولی رو که دادم بودم عملی کنم. لوازم ماهیگیری رو گرفتم و خونه رو ترک کردم و طبق نقشه ای که کشیده بودم طرف های بعد از ظهر یواشکی و با احتیاط خودم را به کوچه پشتی رسوندم و از دری که اونجا بود آمدم داخل و یکراست رفتم بالا جایی که به فضای زیر بام ختم میشد .

 

 

پیش خودم فکر می کردم آخ جان به زودی چه زنهای سفید و خوشگلی رو از بالا دید می زنم و اون دودولی بینوا رو به نوایی میرسونم. البته بیشتر اون خانم ها همانجور که گفتم سن و سال دار بودن و میون اونها عاطفه خانم من تنها زنی بود که نزدیک پنجاه سال سنش بود و از بقیه جوون تر اما باید بدونین که اونها هم به خودشون خیلی میرسیدند و اندام هاشون رو حفظ کرده بودن و هم یه جوری خودشون رو آرایش میکردن که حتی کفش های پاشنه بلند آنها منو حسابی تحریک می کردن و همیشه دلم می خواست اگه میشد چند تا از کفش های سکسی اونها رو میدزدیدم تا شبها یواشکی با اون ها به یاد پروپاهایی که تو اونها بوده رویاپردازی کنم. خلاصه اونا با وجود سن و سالشون کس های تر و تمیزی بودن و کردنشون خیلی صفا داشت هرچند من تو کردن همون یک زن خودم هم مونده بودم و نمیتونستم عاطفه خانم رو ارضا کنم و شایدم باقی مونده اخم و تخم بیچاره به همین خاطر بود.

 
خلاصه کنم. من بالاخره به موقع خودم رو رسوندم زیر بام. به خاطر گرمای زیاد هوا در زیر بام لخت لخت بودم و این خودش لطف کار مخفی منو بیشتر می کرد. البته تصمیم داشتم تا خیلی زود به اوج لذت جنسی نرسم چون اونوقت دیگه می بایست چند ساعتی صبر می کردم تا اون دودول بیغیرت من بازم راس بشه و بعد شاید به این فکر می افتادم که این همه زحمت برای اون چند لحظه اصلا ارزشش رو نداشته. اولین کسی که دیدم اتفاقا زری خدمتکارمون بود. چون نذاشته بود من بهش دست درازی کنم منم از روی کون سوزی تو دلم بهش میگفتم زری جنده. اما این دختره که در اصل از یکی از روستاهای اطراف استخدام عاطفه خانم شده بود تا کارهای خونه رو بکنه حالا چنان شیک کرده بود و لباس لختی پوشیده بود که شاید لقب من برازنده اش میشد. بعد خانم سلیمانی رو دیدم، زنی 60 ساله که هنوز یک روز هم نشده که ورزشش رو ترک کنه. با این سن زیاد میتونه خیلی سریع آلت هر مردی رو راست کنه. این خانم سلیمانی الان یک سالیه که نزدیک ترین دوست عاطفه خانم شده و همسرم در بیشتر کارهای خونه و خرید لباس و از این قبیل با او مشورت میکنه. این رو هم بگم که از من اصلا خوشش نمیاد و یه جوری منو نگاه میکنه که من ازش میترسم. اما حالا که از اون بالا یواشکی دیدش میزدم نمیدونم چطور شد که در دودولیم حرکت خاصی نسبت به او حس کردم و دلم خواست بگیرم و همونجا بکنمش. بعد هم یواش یواش سر و کله بقیه پیدا شد. اما هرچی گشتم خود عاطفه خانم رو پیدا نمی کردم. ضمنا همه مرتب در حال رفت آمد بودن مثل این که قرار بود اتفاق مهمی هر چه زود تر بیفته. چند لحظه بعد چیزی دیدم که خیلی خیلی عجیب بود. یک آقا هم اونجا بود. این اسماعیلی بنگاه دار بود که از اون ناکسهای روزگار بود و کلاه بردار بی نظیری بود و هرکاری ازش برمیامد.

 

اما خونه ما و توی یک مهمونی زنونه چکار داشت و اون دفتر بزرگ مثل دفتر ثبت ازدواج و عقد چرا همراش بود؟ بعد یک مرتبه چیزی دیدم که خشکم زد. یکجای سالن بزرگ درست مثل مراسم عقد و عروسی سفره چیده بودن و معلوم بود که قراره کسی به عقد کس دیگری در بیاد. اما چه کسی؟ میخواستن کلفتمون زری رو عقد کنن؟ به عقد کی درآرن؟ چنین قراری نبود؟ تازه اسماعیلی بنگاه معاملات ملکی داشت نه دفتر خونه. در این حیص و بیص یک مرتبه صدای هلهله همه رفت بالا. درست مثل وقتی که عروس و داماد میان برای مراسم عقد. موضوع دیگه چی بود. مجبور شدم چند بار جامو عوض کنم تا در جریان قرار بگیرم. باورم نمیشد. خدایا چی میدیدم؟ عاطفه خانم در لباس عروسی؟ مگه میشه؟ کنارش هم یک جوون نصف سن اون در لباس دامادی. چیزی نمونده بود بیهوش بشم. این دیگه چه نمایشی بود؟ خواب می دیدم یا چنین چیزی در شرف وقوع بود؟ از اون بالا دیدم که چگونه عاطفه خانم همسرمهربان من و شوهر جدیدش به همه لبخند میزدن و استقبال اون خانم های اشرافی رو پاسخ میگفتن.

 

 

بعضی ها رو سر اونها نقل میریختند. بعضی ها دست میزدن و همه خوشحال بودن. اما من داشتم سکته میکردم. نکنه من مرده بودم و خودم خبر نداشتم و همسر دلبندم طبق قوانین شرع داشت شوهر جدید اختیار می کرد. اما نه بابا من زنده بودم و این یک نمایش بود. یکدفعه یادم آمد قبلا چیزهایی به صورت شایعه شنیده بودم. شنیده بودم که همه زنهای پولدار و میان سن که دیگه شوهراشون از کمر افتادن و نمیتونن به کس و کون اونها پاسخ مناسب و کافی بدن حتما یکی دوتا دوست پسر دارن و برای این که به کارشون جنبه واقعی تری بدن و یا برای این که بهشون بیشتر خوش بگذره گاهی هم مراسم عقد نمایشی و ظاهری برپا میکنند. البته میگفتن شوهراشون همه در جریان هستن و حتی خیلی از این دوست پسرهایی که با یک مراسم نمایشی شوهر جدید اونها میشن همون راننده ها و کارگرهای شوهرای اون خانم های پولدار هستن و چون اونها میدونن که این سلیطه ها حتما پشت سرشون کس و کونشون رو نمیتونن نگه دارن و به هرکی رسید اونها رو به گائیدن میدن ترجیح میدن خودشون برای زنهاشون دوست پسر درست و حسابی بگیرن که حقوق جداگانه دارن و روزهای خاصی با خانم خانما تو یک اتاق میخوابن. پس اگه غلط نکنم این جا هم داشت همچین اتفاقی میفتاد.

 

لاید بیچاره عاطفه خانم بیش از این نتونسته دوری یک کیر مردونه رو که حسابی سوراخ هاشو پرمیکنه تحمل کنه و تسلیم خواسته های دوستاش شده. و بعد وقتی خوب دقت کردم دیدم بله این پسره راننده آقای سیامکی شوهر همون خانم سلیمانیه. از همون اولین باری که اون راننده که اسم کوچیکش محسن بود رو دیدم همیشه میگفتم چقدر پسر برازنده و متینی است. بیچاره من که نمی دونستم یک روز دامادم میشه. داماد که چه عرض کنم شوهر دوم زنم یا همون دوست پسرش. لابد باید میگفتم جای شکرش باقیه. چون مثلا آقای میثاقی تازگی ها راننده ای آورده بود مثل عزرائیل که اگه او قرار بود با زنم ازدواج کنه تکلیف چی میشد. تو همین فکر ها بودم که دیدم مراسم عقد داره شروع میشه. راستی راستی اینا داشتن یک زن شوهر دار رو به عقد یک جوون که نصف سن عروس بود درمی آوردن. حالا بعدش قرار بود چی بشه؟ سریع خودم رو رسوندم بالای اتاق خواب و خدایا چی دیدم؟ اونجا رو کاملا برای شب زفاف آماده کرده بودن. یعنی قرار بود عاطفه خانم تا چند ساعت دیگه همین جا زیر بامی که من لخت اونجا افتاده بودم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد مثل یک عروس واقعی برهنه بشه و بخوابه بقل او جوون و خودشو و بدن رعنا و اون کوس و کون مورد غفلت قرار گرفتشو تقدیم شوهر یا دوست پسرش بکنه؟ من باید حالا چکار می کردم؟

 

 

اگه سروصدا به پا میکردم و همه چی خراب میشد بی آبرویی بود که دیگه تمام محله شهر و کل کشور از اون با خبر میشدن و من هم مورد غضب عاطفه خانم قرار میگرفتم. پس یا باید عقب نشینی می کردم و یا مجبور بودم شاهد یک چنین مراسم زجر آوری باشم. داشتم یواش یواش و عقب عقب میرفتم تا خودم رو به جایی که از اونجا زیر بام آمده بودم برسونم. چه خیالات خوشی داشتم و چی شد. به جای این که پروپا و سروسینه های دوستای عاطفه خانم رو ببینم حالا مجبور شده بودم شاهد و ناظر کس دادن همسر دلبندم باشم. اونم از فاصله چند متری. و اونم در حالی که هیچ کاری از دست من که شوهرش بودم بر نمی آمد چون در واقع در اون لحظه شوهرش یکی دیگه شده بود. البته خدائیش هم باید قبول می کردم که من دیگه نمی تونستم نقش یک شوهر واقعی رو برای همسرم اجرا کنم. دودولیم که همیشه ضعیف و بی رمق بود حالا از همیشه وضعش وخیم تر شده بود. قرص و دوا هم کار گر نیفتاد. دیگه تبدیل شده بودم به یک چیز بیخود و به درد نخور و باید به عاطفه خانم حق میدادم. اون هنوز خیلی جوون بود و اندامش واقعا هر پسری رو حسابی حالی به حالی میکرد پس چرا باید اون همه زیبایی و شهوتی که میتونست از اون بیرون بیاد به باد فنا بره.

 
با دلخوری زیاد خودم رو به همان بخشی از بام رسوندم که داخل شده بودم. می خواستم بیرون برم که یکوقت متوجه نکته عجیبی شدم. آلتم چنان سیخ شده بود که تا به حال در این چند سال گذشته سابقه نداشت. احساس کردم نوعی احساس شدید و مرموز جنسی وجودم رو تسخیر کرده. چی شده بود؟ کمی فکر کردم و متوجه شدم که تصور این که همسرم عاطفه خانم چند متر اونطرف تر از من قراره به زودی با یک مرد غریبه همبستر بشه منو شدیدا تحریک کرده بود. چنان احساس جنسی شدیدی در من بیدار شده بود که سالها بود مشابه اون رو ندیده بودم وگرنه عاطفه خانم بدبخت شاید به این روز نمی افتاد. در هر حال دیگه قدرت رفتن نداشتم و یک من مرموز در داخلم منو وادار می کرد اونجا باشم و برم روی اتاق خواب تا زفاف باشکوه همسرم رو ببینم و لذت ببرم. در این بین متوجه شدم که سروصدا ها قطع شده. به آهستگی خودم رو روی سالن رسوندم و از یکی از سوراخ ها پائین رو نگاه کردم. آقای اسماعیلی که حتما پول کلانی هم گرفته بود تا نقش سردفتر دار رو بازی کنه مراسم عقد رو شروع کرد.

 

 

عاطفه درست مثل یک عروس کم رو و تازه کار سرش رو از خجالت پائین انداخته بود. شاه داماد به نظر کمی عصبی می آمد. زنهای سفید و پولدار همه می خندیدن و اشک شوق از چشمشن (و شاید آب حاصل از ترشح جنسی کس هاشون) سرازیر شده بود. بالاخره خطبه تموم شد و اون دو خوشبخت به عقد هم درآمدند. دوباره جیغ و دادها به هوا رفت و صدای موزک بلند شد. عروس و داماد شروع کردند به رقص و من نمیدونستم کی قراره با هم همبستر بشن.
داستان رو خیلی کش ندم تا حوصله خواننده هم سر نره. من هی این طرف و اونطرف می رفتم از سوراخهایی که ایجاد کرده بودم پائین رو دید میزدم و برای لحظه همبستر شدن زن عزیزم با شوهر تازه با هموم دوست پسرش لحظه شماری می کردم. نمیدونم چقدر از اجرای مراسم عقد گذشته بود که یک هو سروصداها خوابید. پائین رو دید زدم فهمیدم می خوان عروس و داماد رو دست به دست بدن.

 

 

زنهای سفید و خوش تیپ که حالا لابد اگر میشد از روبرو نگاهشون کرد در چشماشون برق یک جنده واقعی به وضوح دیده میشد چنان حالت رمانتیکی گرفته بودند که وصفش غیر ممکنه. یادمون باشه که همه اونها خودشون هم چنین مراسمی رو تجربه کرده بودن. بعدا شنیدم که حتی پولدار ترینشون سالی چند بار عقد صوری میگیرن تا احساس جوونی از دلشون بیرون نره. چکار میشه کرد. وقتی طبیعت کس را ساخته کیر رو هم اختراع کرده تا احساس تنهایی و بیهودگی نکنه، اما چه میشه کرد وقتی اون کیر بینوا مثل دودولی من از رمق بیفته؟ هیچی یکی دیگه باید جاشو پر بکنه! حالا من خودم رو رسونه بودم روی اتاق خواب. باید بگم که بیرون هنوز هوا روشن بود. من همراهم ساعت نبود اما گمان می کردم ساعت هفت بعد از ظهر بیشتر نباشه. مراسم می بایست همون شب تموم بشه و قاعدتا تمام شب این زوج خوشبخت فرصت داشتن تا با هم تنها باشن و اون جوان نیرومند دق دلی و کمبود آلت مردانه در عاطفه خانم رو جبران کنه. چون قرار من برای بازگشت ظهر روز بعد بود. از اونجایی که عاطفه خانم دختر 16 ساله نبود و خیلی وقت هم بود که مزه یک کیر درست و حسابی رو نچشیده خوب معلوم بود که خیلی طول نمیشکه تا دوست پسرش اونو روی تختخواب دونفره من به اوج لذت جنسی برسونه.

 

 

در حالی که عروس و داماد خوشبخت وارد حجله شده بودند اون جنده خانم های پولدار هم هر کدام سعی می کردند سکوت رو رعایت کنند و درگوشی با هم حرف میزدند و کرکر می خندیدند. شاید هم به ریش من بدبخت که تا چند لحظه دیگر همسرم به گایش میرفت. گفتم گه هوا هنوز تا حدی روشن بود اما از بالا یعنی اونجایی که من قایم شده بودم تا بتونم کس دادن همسرنازنینم رو تماشا کنم چیز خیلی زیادی قابل دیدن نبود. اولین چیزی که تونسم تشخیص بدم این بود که عروس خانم با همون لباس سخت عروسی انگار که از گرسنگی و قحطی دم مرگ بود شوهر تازه اش رو روی تحت انداخت و یکراست رفت سراغ اون آلت خنجر مانندش. اصلا تصور نمی کردم که از عاطفه خانم من چنین کارهایی هم بربیاد. تند و چالاک کیر پسرک خوشبخت رو از شلوارش بیرون آورد و مثل قحطی زده ها شروع کرد به خوردن و مکیدن اون میله خوشمزه. از اون طرف جنده های پیروپاتال پشت در گوش وایساده بودن تا ببینن کی قرار کس عروس خانم افتتاح بشه. اما از همه بدتر وضعیت خودم بود. با دیدن او صحنه از آلت خوری حریصانه همسرم که برام خیلی تازگی داشت چنان تحریک جنسی به من دست داده بود و با چنان شدتی شق کرده بودم که دودولیم شروع کرد به درد گرفتن. باید مراقب میموندم تا یکوقت زودتر از وقت به انزال نرسم. باید تمامی آبم رو برای لحظه ای نگه میداشتم که هر سه ما در یک لحظه به اوج لذت برسیم.

 
چند دقیقه بعد تا اونجا که تونستم ببینم عاطفه خانم اونجور که مشاهده میشد تونسته بود تا حدی عطش اولیه اش رو برای یک کیر مردونه درست و حسابی تسکین بده پس هر دو به آرامی و در حالی که هر کدام به طریقی سعی می کردند از دیگری دلبری کنند لباسهاشون رو در آوردند. بعد نوبت داماد خوشبخت شد که بره سراغ نقاط حساس همسر عزیزم. حقیقتش خیلی واضح نمیدیدم اما تونستم تشخیص بدم که راننده جوان که به نظر می رسید کم تجربه نباشه خودش رو لای رونهای حاج خانم جا کرد تا به لیسیدن کس شهلای همسرم بپردازه. عاطفه خانم چنان تحریک شده بود که صدای آخ و اوخش رو حتی من هم میتونستم بفهمم و تصور کنین یک لشگر خانم های متشخص و میان سال همگی پشت در حجله خونه گوش به زنگ واستاده بودند تا ببینند چی میشه و یقینا اونها هم این صداها رو میشنیدن و کیف میکردن. بعد از مدت کوتاهی عاطفه خانم که لابد از قبل بهش درس داده بودند که چه جوری باید با تازه داماد روبرو بشه، کونش رو طرف صورت دوست پسرش آورد تا سوراخ کون باکره اش رو برای لیسیدن با زبون تقدیم او بکنه. حالا میتونستم صدای آه و ناله عروس خانم رو با شدت بیشتری بشنوم و من هم هر دم بر شهوتم اضافه میشد. مدتی به همین ترتیب با بازی کردن های معمول گذشت تا بالاخره وقت دخول داماد در کس حاج خانم فرارسید. از بالا دیدم که چگونه دوست پسر همسرم آلت بزرگش رو حسابی چرب کرد و به آرامی به طرف کس همسرم خیز برداشت. گرچه از بالا دیگه خیلی واضح معلوم نبود، اما میشد حدس زد که خیلی به آرامی و خونسردانه کیر شهوانی پسرک وارد کس شهلای همسرم عاطفه خانم شد و فریاد خوشحالی او به هوا رفت. در همین موقع همگی زنها به ناگهان فریاد شادی سردادند و متوجه شدند که دخول انجام شده. صدای موسیقی و ساز دهل بلند شد و دوباره همه اون زنهای پیر و جنده صفت به صحبت های معمول خودشون برگشتند و زوج خوشبخت رو رها کردند تا به آرامی به اوج لذت جنسی برسن.

 

 

در حالی که میشنیدم که چگونه همسرم عاطفه با التماس و خواهش از دوست پسرش می خواد که اونو حسابی بکنه و آلتش رو تا اونجا که جا داره وارد کس مشتعل او کنه کنترلم رو از دست دادم و وقتی دیدم فوران آب منی از دودولی کوچکم بیرون میزنه من هم به جق زدن پرداختم و یکی از عمیق ترین لذت های جنسی خودم رو تجربه کردم. راستش رو بخواهید همون جا بود که فهمیدم مرد ها دو گروهند. بعضی از اونها برای کردن زنها آفریده شدن، مانند دوست پسر همسرم، و بعضی دیگه برای ضایع کردن کس همسراشون و برای جق زدن و در تنهایی آب منی شون رو روی زمین ریختن و هدر دادن. در حالی که آب گرم دوست پسر همسرم تا لحظاتی دیگر اندام سفید و آتشین او، کس کونش و یا حتی دهانش رو از مایع گرم خود پر می کرد اما اون یک ذره آب منی من باید بیهوده روی بام میریخت و شرم و حیا رو به جا میگذاشت. اما در هر حال من که خودم رو و توانایی هایم رو نیافریده بودم. این طبیعت من بود و من یک موجود بدبخت بیشتر نبودم که باید زنش رو دیگران بکنند و دیگران کیف کس و کونش رو ببرند ودهانش رو از آب منی پر کنند.
موندن در اونجا یعنی در زیر بام دیگر به صلاح من نبود. فوران آب منی از آلت شکست خورده ام چنان خسته و فرسوده ام کرد که تا چند ساعت دیگه اون بدبخت شرمنده نمی تونست راست بشه و از این رو نگاه کردن به کس دادن عاطفه خانم دیگه لطفی نداشت. با خودم فکر می کردم که شوهر تازه همسرم تا صبح چند بار میتونه اونو بکنه و هر بار از چه مدلی برای رسوندن همسرم به اوج لذت استفاده میکنه. یک بار که فعلا سر شب حسابش رو رسیده و تا اونجا که جا داشت خنجرش رو تو کس مشتعل همسرم جا داده بود. اما هنوز تا صبح خیلی مونده بود و بالاخره شب زفافی گفتن، کون باکره ای گفتن، دهن کیر نخورده ای گفتن. من تازه خیلی به خود فشار می آوردم اگه میتونستم هفته ای یک بار عاطفه خانم رو بکنم می بایست کلاهمو بندازم بالا.

 

هیچوقت هم نتونستم اون کس بدشانسش رو سیراب کنم. زود آبم میامد و دستپاچه میشدم. همچین که چند تا تلمبه تو کس شهلاش میزدم یواش یواش حس میکردم دارم به آخر کار میرسم و این منو بیشتر عصبی می کرد. اصلا نمیدونم هرگز اون بدبخت به اوج لذت میرسید یا نه. با خودم فکر می کردم که اون استحقاق چنین داماد جوون و قوی رو داشت. واقعا داشت. حالا بعد از این دیگه میتونست حسابی از داشتن چنین اندام زیبا و کس و کون خوش خوراکی شادمان باشه. تکلیف من هم معلوم بود. کاری از دستم بر نمی آمد چون میدونستم حق با عاطفه است. باید تحمل می کردم و اگر خیلی شانس میاوردم یواشکی با نگاه کردن کس دادن همسرم به یک مرد غریبه خودارضایی می کردم و آبم رو روی زمین هدر میدادم، یعنی درست در همون حالی که استکان استکان آب منی بود که تو حلقوم و کس کون حاج خانم خالی میشد.

تمام شب با خودم فکر می کردم که فردا وقتی به خونه خودم وارد بشم با چه صحنه ای روبرو خواهم شد. یقینا عروس و داماد مشغول صرف صبحانه بودن چون تمام شب رو صرف کس دادن و کون کردن کرده بودن و بنابراین می بایست تا ظهر بخوابن و استراحت کنن. به احتمال زیاد خانم سلیمانی منو به جایی راهنمایی می کرد تا وضعیت جدید بوجود آمده رو برام روشن کنه. با نگاه محکوم کننده اش در گوشه خلوتی توضیح می داد که همسرم حالا یک شوهر جوان و جذاب داره و من فقط از نظر شناسنامه ای همسر عاطفه خانم هستم. و لابد میگفت دیگه دوران ضایع کردن کس و کون همسرم سپری شده و وقتش رسیده که اون دهان گرمش با اشتیاق زیاد پذیرای آلت های بزرگ و واقعی باشه و شاید پیشنهاد می کرد که اگر بخوام توی اون خونه باقی بمونم حالا باید نقش راننده رو به عهده بگیرم و اگه خیلی شانس بیارم میتونم هر از چندی کس دادن همسرم به دوست پسرش رو ببینم و به داشتن چنین زنی افتخار کنم. و شاید این نظر تمامی دوستان هم دوره ای خانمم بود که من یک مرد واقعی نیستم و فقط کس و کون همسرم رو ضایع می کنم و مانع خوشبختی اون سوراخ های  مشتعل کننده آلت های واقعی هستم.

 

 

حالا باید می پذیرفتم که برای باقی عمرش همسرم می تونه مرتب انواع و اقسام آلت ها رو در سوراخ های ورودی بدنش پذیرایی کنه و از عمری که براش مونده لذت ببره. بله. فکر می کنم همه این سخن ها درست بود و برای من راه دیگری نمانده بود جز آن که یک گوشه ی اون خونه بپلکم و از دور شاهد و ناظر کس دادن های عاطفه خانم باشم. در کلبه ماهیگیری که شب سختی رو در اونجابه صبح رسونده بودم با روشن شدن تدریجی هوا صدای زیبای پرندگان آزاد از قید و بند ما انسانها به گوش میرسید. غرش امواج دریا از دور چنین میرسوند که روز قشنگ دیگری آغاز میشه و همه چیز در این جهان میره که یک بار دیگه خوشی و لذت رو برای انسان های خوش بخت و درد و رنج نفس کشیدن رو برای موجودات بدبختی چون من به جریان بیندازه. اما اصلا برای چه کسی مهم بود که من در تمامی زندگی نکبت بارم یک بازنده کم شانس بودم؟ چه کسی اهمیت می داد که همسرم در حال نوش جان کردن آلت سیخ شده و خنجر مانند یک جوان غریبه است و استکان استکان آب منی او رو در بدنش تحویل می گیره؟ و برای چه کسی ریختن بیهوده ی آب منی من روی زمین مسئله قابل توجهی بود؟

 
آب منی من بخار میشد و به هوا میرفت و چند لکه زشت از خودش برجای میگذاشت و شاید همون بخار ها بودن که بعدا دوباره با بارون به زمین می آمدن و وارد آب دریا میشدن که در اون عاطفه خانم و شوهر جوان و تازه اش شنا می کردن و خوش بودن. و شاید بهتر بود من خودم رو به امواج خروشان همین آب ها می سپردم تا برای همیشه از شر چنین زندگی نکبت باری خلاص بشم…

 

 

نویسنده: خجالتی

7 thoughts on “شوهر جدید همسرم

  1. علی هستم ۳۳ ساله مجرد و مستقل‌کارمندم و زنجان تنها زندگی میکنم.یه خانم خوشگل واسه صیغه یا رابطه میخوام.شرایطشم قبوله
    ۰۹۰۱۴۸۷۹۲۶۶

  2. ای بابا.بجاش چیزی داری که خیلیا دیگه ندارن.اونم پوله.و اینکه نویسنده خوبی هم هستی.غصه نخور.هیچوقت فراموش نکن:به کیرت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>