صیغه شدن مامانم

سلام هر زن بیوه ای نیازهایی داره که باید تامین بشه ما باید با این موضوع کنار بیاییمو درکش کنیم…
***

این موضوع مربوط میشه به یک سال پیش من 25 سالم بود و اون موقه 3 سال بود که بدنسازی کار میکردم تازه هیکلم خطی شده بود و حسابی تو باشگاه واسه خودم کیابیا داشتم البته به حق کامران دوستم که بیشتر از من کار کرده بود و خیلی هیکلش ناز بود یه فیتنس حرفه ای با هیکل فوق خطی تقریبا تو طول هفته دو سه روزشو پیشه هم بودیم و خونه ما بود چون من یه سوئیت جدا داشتم رفتو امدش خیلی راحت بود تو چند سال چیزی که من مشکوک بشم نبود تا اینکه از یکسال پیش رفتارای مامانمو حس میکردم تغییر کرده و وقتایی که کامران پیشم بود مامانم خونه نمیموند یا اینکه میرفت خونه خالم که تازه شوهرش فوت شده بود یا اونکه خالم پیشش بود و به منم میگفت این کامران خونه زندگی نداره یکسره اینجاست من میزاشتم به حساب غرغر کردنه مادرانه و نگرانی های بیخودشون چون کامران نه اهل سیگار و قلیون بود نه مشروبو عرق…

 

 
مامانم یه زن 43 ساله بود که اهل ارایشای خفن نبود اما بخودش میرسید از نظره ورزشی و غذایی مراقب بود با قده 165 و وزن حدود 70 و خیلی هم سفید تو صورتش خبری از چروکو افتادگی نبود چون از 10 جور کرم استفاده میکرد…
کامران سوالای شخصی زیاد میپرسید یجورایی آمار میگرفت و وقتایی که پیشم بود همش سرش تو گوشیش بود و حرفای خنده دارو جوکای باحال زیاد میگفت که از تلگرام میخوند و من حسابی ز وجودش خوشحال بودم کم کم مامانم هم از کامران میپرسید و اینکه چطور پسرییه من میزاشتم به حساب اینکه مامانم میخواد بدونه پسرش با کی میگرده و اصلا فکره اینو نمیکردم که کامران دوسال رو مغزه مامانمه تا راضیش کنه و مامانم هی میگفته نه مهران میفهمه ابرومون میره ازین حرفا اما تلفنی و پی امی و اس ام اسی گاه گاهی باهم تو ارتباط بودن و مامانم رفتارش باش سرد بوده تا راضیش کنه که به درد هم نمیخورن و کامران فقط التماسو خواهش تمنا بوده …

 

 
یه روز که از باشگاه اومدم و حسابی خسته بودم مامانم سراغ کامرانو گرفت من حسابی خسته بودم و گفتم رفته خونشون که مامانم گفت خواست بدونم اگه میاد پیشت واستون یه چیزی درست کنم بخوریکه که گفتم میگم بیاد کاری نداره که وقتی بهش گفتم کامران میای مامانم میخواد واسمون شام درست کنه یه خنده مستانه کردو گفت اره الان دوش میگیرمو میام که گویا قرار بوده فکراشو کنه و بهش اطلاع بده که راضیه و این خنده کامران بی دلیل نبود …
شامو خوردیمو کامران کلی چرتوپرت گفتو خندیدیم مامان یه شلوار جین بایه تیشرت مشکی تنگ پوشیده بود با یه جفت صندل رو فرشی و موهاشم دمه اسبی بسته بود… من خیلی ازین تیپه مامانم متعجب نبودم چون معمولا اینجوری میگشت واسه حدودن ساعت 2 بود که منو کامران رفتیم سوئیت من و من مثه مرده ها افتادم رو تخت اما کامران گوشیش دستش بود و تند تند پی ام میدادم صدای بوق پی امش میومد که صداش منو کلافه کرده بود و بهش گفتم بابا صداشو ببند مغزمو خورد و اون بایه حالت خاصی ه معلوم بود حسابی حول شده و عجله داره و خوابش نمیبرد گفت چشم داداش ببخشید …
من خوابم بد و حدودای ساعت 3 بود که بیدار شدم کامران بنود فکر کردم رفته دستشویی واسه همین پشتمو کردم که بخوابم دوباره اما تاخیرش حسابی مشکوکم کرد اومدم ببینم کجاست که پام خورد به گوشیش یه رمز مسخره چهارتا 1 بود زدمو گوشیش باز شد یه راست رفتم تو پیجه تلگرامش خیلی شلوغ بود و لی یدفه چشمم خورد به پیجه تلگرام مامانم که سیو شده بود میترا جون بازش کردم و تازه فهمیدم چه خبره… چنتا پی ام اخرشو خوندم نوشته بود چقد خوشگل شدی خانومم و مامانمم واسش عشوه اومده بود که اقامون دوسداره و بالاخره مخمو زدی … امشب کاری نمیکنیم فقط مهران که خوابید بیا پایین درو باز میزارم و کامرن گفته بود هرچی خانومم بخواد من زن ذلیلم …

 

 
سریع پاشدم نمیدونستم چیکار کنم که رفتم پایین در باز بود و با کلی ترسو لرز رفتم داخل سالن کسی نبود اما دره اتاق مامام باز بود و به راحتی صداشون میومد که مامانم داشت گریه میکرد و کامران که میگفت خونم گریه کنی ولت نمیکنم رفتم جلو مامانم افتاده بود روی تخت و کامران افتاده بود روش مامانم میگفت نامرد کونمو جر دادی بسه دیگه و کامران که میگفت زنمی اختیارتو دارم چند دقیقه وایسادم نگاه کردم که کامران چی میکرد اون بکارش ادامه میداد و هیچ توجهی به زجره مامانم نمیکرد تا اینکه مامان ارضا شد و دیگه نا نداشت ناله کنه و کامران هم داشت ارضا میشد که یه دفه از روی مامانم بلند شدو نشست مامانمو برگردوند و نشست رو سینش کاملا بدنش خیس عرق بود دستای مامان زیره پاهاش بود و بایه دست محکم صورته مامانمو گرفت و ابشو ریخت تو صورتش یه کم قربون صدقش رفت و امانم که به میگفت خیالت راحت شد دیگه برو بگیر بخواب الان مهران بیدار میشه نترس ماله خودتم دیگه اما اینجوری که تو تشنه ای منم خسته میکنی کامران دولا شد یه لب محکم ازش گرفت و گفت نترس تازه پیدات کردم باید واسم جوجه کنی که مامان خندید و گفت گم شو بچه پروو من خودمو جمو جور کردم رفتم بالا و حدودن نیم ساعت بعدم کامران اومد و چند دقیقه با گوشیش ور رفتو خوابید…

 

 
تا یه چند روزی مامانمو میدیدم سرسنگین بودم و با کامران خیلی دم خور نمیشدم زنگ میزد ج نمیدادم و میپیچوندمش اما طاقتم نداشتم فکر کنن من خنگم و نفهمیدم که مامانم اومد سوئیتم و گفت میخواد باهام حرف بزنه من خیلی سنگین جواب دادم بگو و اونم با مقدمه چینی شروع کرد به حرف زدن و حدودن نیم ساعتی باهام حرف زد من زنم هزارجور نیاز دارم روحی روانی عاطفی تو پسرمی باید درکم کنی ازین حرفا که منم اومدم تو حرفش و گفتم به نظرت خیلی واست کم سن نیست و مامانم که یدفه جا خورده بود بهم گفت مگه تو میدونی و منم واسش گفتم اره میدونم و اونم ادامه داد بیشتر فکر کن اگه میرفتم اینور اونور خوب بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسره خوبیه کلی فکر کردم که بهش جواب مثبت دادم توام اگه خیلی مردی باید منو درک کنی نه هی تعصب بیخود بکشی ممکن بود این شرایطو تو داشتی یا من مرده بودم و بابات زنده بود میخواست ازدواج کنه بعدشم خلاف شرع که نکردم عقد موقت خوندیم یک ماهه گفتم عقد موقت یا صیغه و مامانم با عصبانیت گفت تو هر اسمی میخوای روش بزار من قد کردم موقت و کارمم حلاله تنهات میزارم بیشتر فکر کنی … چند روز گذشت و کامران بهم اس ام اس داد میشه باهان حرف بزنم من با بی حوصلگی گفتم چی میخوای بگی گفت بزار همو ببینیم بعدش میگم قرارشد بعده باشگاه باهم حرف بزنیم…

 

 
رفتیم یه پارک و اون شروع کرد یه اسمون ریسمون بهم بافتن و من که دیگه حوصلم سر رفته بود بهش گفتم حرفتو بزن و اونم راحت گفت اگه تو موافق نیستی من دیگه تو این چند روزه باقی مونده که عقدمون تموم بشه نمیام و همه چیزو میسپاریم به زمان اما من قصدم دردسرو اذیت نبوده من اونو دوس داشت و بعده کلی استخاره و فکرو اینا به این نتیجه رسید که قبول کنه توام بجای کینه از من یکم خودتو بزار جای اون 6 و 7 سال بدون شوهر تنها خودخواه نباش هر وقت حس کردی حالت بهتره بهم اس بده …
اومدم خونه مامانمو دیدم داشت با خالم حرف میزد که خیلی کسل بود رفتم بالا اما دل تو دلم نبود یه اس ام اس دادم به کامران گفتم خیلی دوستش داری یا هوسه گفت اینقد دوسش دارم که حاظرم بخاطرش بمیرم گفتم خب نباید خانومتو تنها بزاری تو این شرایط باید پیشش بودی دلداریش میدادی که واسم نوشت مرسی که درک کردی مامانم اس داد اگه تو نخوای من حرفی ندارم من تاره موی تورو با دنیا عوض نمیکنم و منم بهش گفتم منم دوستدارم نمیخوام ناراحتت کنم اما نمن پسرتم توهم منو درک کن گفت قربونه پسرم برم میدونم تو چی میگی…

***
کامران راحت میادو میره و منم با این موضوع کنار امدم الان یکساله که هر ماه عقدشونو تمدید میکنن و بعضی شبها که کامران اینجاست من زودتر میام بالا …
نوشته: مهران

5 thoughts on “صیغه شدن مامانم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>