دید زدن سکس مامان و بابا

اه اه اه یواش تر اروم تر حسین دردم میگیره…

***

ابتدایی بودم تو یه خانه دو خوابه زندگی میکردیم یادم میام موقع امتحان های خرداد ماه بود مادرم همیشه من رو موقع امتحان هام تا دیر وقت نگه میداشت مجبورم میکرد درس بخونم گاهیم از شدت خواب میخوابیدمو یهو یک لیوان اب روی سرم ریخته میشد دومتر از خواب میپریدم پدرم دیر وقت از سر کار میامد و همیشه با تلنگری به من میگفت بازم خرداد شد شاید هیچ موقع درس نمیخواندم و میخواستم همرو با هم یک شبه بخونم پدرم گفت برو بخواب تو نمیتونی یک شبه اینا رو بخونی باید قبلا فکرشو میکردی هر چه بیشتر بیدار بمونی همینم که خوندی از یادت میره رفتم خوابیدم اون روز توی اتاق مامانم خوابیدم که فرداش صبح زود مامانم واسه امتحان بیدارم کنه بعد از یک ساعت خوابم نمیبرد نمیدونم چرا اما دیگه مثل ساعت قبل که خواب تمام وجودمو فرا گرفته بود خوابم نمیومد…

 

خلاصه مادرم صدام زد منم از ترس اینکه بگه تو هنوز نخوابیدی بلند شو درس بخون خودمو زدم به خواب عمیق تو این کار استاد بودم بعد از چند دیقه دیدم لامپا خاموش شد و پدرم اومد روی تخت کنار مادرم دیدم صدای پچ پچ میاد مامانم هی میگه امشب نه میلاد میفهمه پدرم میگفت میلاد خوابه خوابه یهو تو همین لحظه بود که دیدم پدرم شلوارشو دراورد و مامانمم یه دامن قهوه ای پاش بود دیدم شرت مامانمو دراورد و داامنه مامانمو زد بالا دیدم بابام بدوم لفتش نداد و مثل این که از ترس من بود یا هر چیز دیگه میخواستن سریع کارشونو بکنن حالا که فکرش میکنم نمیدونم چرا نرفتن تو پذیرایی کارشونو بکن که استرس بیدار شدن منم نباشه شایدم اون موقع اگه میرفتن تو پذیرایی میترسیدن که نشنون من بیدار شدمو یهو من بیام بالا سرشون البته من اینجوری نبودم که این کارو کنم خلاصه بگذریم بابام در حال کردن بود که دیدم مامانم میگه یواش یواش حسین درد میگیره خود به خود کیر منم راست شده بود کیرم اون موقع اندازه یه بند انگشت بود خخخخ اما سفت سفت شده بود.

 

بعد بابام ابشو ریخت تو کس مامانم سریع رفت دستشویی من از اون موقع سعی میکردم کس مامانمو نگاه کنم گاهی که شرت پاش نبود پاهاشو جمع میکرد توی سینش و من کسشو میدیدم خیلی ناز بود بدون موه و رنگ سبزه مامان روی کون شکمشم حالت رگ رگ بود شنیدم زنا بعد زایمان اینجوری میشن خلاصه من یه تفنگ بادی داشتم و بادی داشتمو باهاش داخل در حموم یه سوراخ اینجاد کردم و هر وقت مامانم میرفت حموم دیدش میزدم حالا دنبال یه راه کارم که یک روز بکنمش اما نمیدونم چه جور…

 
نوشته: میلاد

دیدگاه بسته شده است