دیدم مامانم چجوری به دامادمون کوس میداد

سلام.من محدثه هستم.چهارده سالمه.دوست داشتم از سکس خودم با آقا فرهاد،بابای نگین،همسایه طبقه پایینمون بگم ولی این قضیه همیشه منو به اون لحظه می‌بره و جالبه.من یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که اسمش مریمه.بابام راننده اتوبوس هست و اکثرا سرویس میبره اینور اونور.مامانم هم مهناز خانم،خوشگل منه،دوست دارم بزرگ میشم سینه هام مثل مامانم بشه.مریم سه ساله عروسی کرده و اسم شوهرش علی هست و شوهرش،پرستاره.مریم هم با دوستش شریک شدن و یه مهدکودک زدن و صبح تا ظهر سرکاره…
یه روز زمستون که بارون میومد،طبق معمول همیشه آقا فرهاد بهم پیام داد و من به بهونه کتاب درسی که از نگین بگیرم به مامان گفتم و رفتم اتاقم و شلوار و شرتم رو درآوردم و دامن پوشیدم چون همیشه آقا فرهاد سفارش میکرد اینکارو کنم و برم پارکینگ.بابام یک هفته​ نبود.مامانم هم بهم گفت از مامان نگین قرص سرماخوردگی براش بگیرم.گفتم باشه و دویدم سمت انباری نگین اینا.وقتی رسیدم آقا فرهاد در رو باز کرد و منو کشید داخل و منم با کیرش بازی کردم تا شق بشه و مثل همیشه لاپایی بکنه.من توی فضا بودم که بابا نگین بلندم کرد و داشت میمالید لای پام که صدا آیفون در اومد.یه لحظه بابا نگین نگاه کرد و بهم گفت دومادتون رفت بالا و آبش اومد و زود خودم رو با دستمال پاک کردم و بهش گفتم قرص بگیره از خانمش برا مامان که گفت برو در خونه بگیر.رفتم در خونه یه ده دقیقه با نگین حرف زدم و مامانش که زن باحالیه،اومد و داد قرص‌ها رو و سراغ مامان رو گرفت که گفتم سرما خورده،گفت برو بالا منم میام یه سر میزنم بهش.من رفتم بالا و پشت در داشتم دامنم رو درست میکردم که یهو صدای مامان رو شنیدم.انگار داد زد.در رو باز کردم دیدم انگار داره با شوهر مریم حرف مزنه.اتاق مامان بابا یه پنجره کوچیک توی راهرو داره.یه لحظه دیدم ساکت شدن،از پنجره نگاه کردم دیدم علی داره آمپول رو هواگیری می‌کنه و یکم اونور تر رو دیدم ک قبل اینکه مامان رو ببینم،پیش خودم گفتم یعنی علی میخواد به مامان آمپول بزنه،سرم رو بردم بالاتر و دوتا شاخ یه متری روی سرم در اومد….خنده دار بود،شلوار مامان تا زانوهایش پایین بود و دیدم علی آمپول رو گذاشت کنار مامان و مامانم سرش رو برگردوند به علی گفت زود باش،محدثه الان میاد که دیدم شلوار مامان رو درآورد تا پایین که مامان اخم کرده بود و می‌گفت لازم نیست اینقدر درش بیاری و خواست پاشه که علی گفت برا اینه ماهیچه پات نگیره….
من داشتم کون مامان رو میدیدم و خوشم میومد از اندام مامان…رفته بودم توی حس اون صحنه یه لحظه باز چشمم به علی افتاد که کنار مامان نشسته بود و یه لحظه یه چیز دیدم که باورم نمی‌شد.کیر علی از زیپ شلوارش بیرون افتاده بود.خیلی بزرگ بود.از مال بابا نگین هم بزرگتر بود.توی این مونده بودم مامان اگه دید چکار میکنه و علی اصلا چرا درش آورده.بعدم آمپول مامان رو زد و مامان هم یه آخ بلند گفت و به مامان گفت صبرکن،شل بگیر خاله این آمپول روغنیه و باید کم کم تزریق کنم.ولی آمپول رو ول کرد و وااااااااای که داشت شلوارش رو باز میکرد و شلوار و شرتش رو درآورد.من خشکم زده بود.رفت پشت مامان و پاها مامان رو از هم باز کرد،مامان بهش گفت تمام شد؟خم شد و آمپول رو درآورد و مامان باز دردش گرفت،علی آمپول رو انداخت کنار تخت و یهو خوابید روی مامان،واااااای مامانی مثل برق گرفته ها از جاش پرید ولی علی سفت بغلش کرد و خودش رو انداخت روی مامان که مامان یه جیغ بلند کشید که گفتم همسایه ها الان میان دم در.مامان شروع کرد گریه کردن و التماس علی که یه لحظه پاششششو.بعدم شروع کرد فحش دادن که علی خوابیده بود روش زیاد صداش واضح نبود.من یه لحظه از چشمی در نگاه کردم ببینم کسی دم در نباشه که هیچی معلوم نبود.در رو باز کردم،واااای خدا،مامان نگین با تعجب داشت نگام میکرد.من اومدم بیرون،خاله(مامان نگین)پرسید دومادتون خونه اس که من اومدم بیرون و اروم سرم رو تکون دادم که یهو خاله فضولیش گل کرد و منو هل داد داخل و اروم اومد داخل و یواش در رو بست که صدا مامان بلند شد….
داشت به علی میگفت زود دیگه حیوون،من رنگم زرد شده بود و جلو مامان نگین ایستاده بودم که نره سمت پنجره راهرو،که یهو رفت پشت پنجره و تا علی و مامان رو لخت دید،برگشت سمت من و اروم دستش رو به علامت هیس گذاشت روی لباش که یعنی ساکت و باز رفت پشت پنجره و منم رفتم کنارش.یه لحظه مامان و علی داشتن حرف میزدن که مامان هی میگفت تو رو خدا پاشو،نمیگم به کسی،پاشو…بخدا نمیتونم.الان بچه ها میان که علی کمرش رو داد بالا و مامان دستش رو گاز میگرفت و علی داشت اروم دم گوش مامان یه چیز میگفت که مامان بهش میگفت نه بخدا،،باشه،،فقط زود،،علی پاشد و مامان نگین که کیر علی رو دید منو گرفت و نشست و خندید،من توی کار مامان نگین مونده بودم،نشستم روبروش،یهو دیدم داره پامو نگاه می‌کنه.من اصلا حواسم نبود شرت پام نیست و دامنم روی دو زانو نشستم،رفته بالا…..صدا مامان که هی میگفت نه دیگه،نهههههه،رو شنیدیم و پاشدیم دیدیم تاپ مامان رو درآورده و پاها مامان رو گذاشته روی شونه هاش و مامان هم هی میگه خجالت نمی‌کشی توی چشمام نگاه کنی و اینکارو کنی ک باز علی خوابید روی مامان و مامان باز آخ بلند گفت.مامان نگین بهم اشاره کرد بایستم جلوش و توی گوشم گفت میدونی کجا گذاشته،که یه لحظه دیدم دست از روی دامن کشید روی کوسم و گفت اینجا….
من ترسیده بودم.مامان دیگه صورتش عصبانی نبود.چشماش رو بسته بود و علی هم عرق کرده بود عقب جلو میکرد،مامان داشت حال میکرد که دستم رو مامان نگین گرفت و بردم بیرون.من خیلی خجالت کشیدم.نیم ساعت بعد زنگ زد به مامان گفت دارم میام پیشت.رفتیم دیدیم مامان سرخ شده و علی هم رفته….مامان هم اصلا انگار نه انگار عصبانیتی داره،تازه کلی با مامان نگین گفتن و خندیدن.منم هنگ بودم.علی هم یکماه بعد اومد خونه با مریم که وقتی مامان و رفتارش رو دیدم،فکر کردم شاید خواب بودم و این اتفاق نیفتاده…
نوشته: محدثه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>