جندگی مامانم برای قاسم تلفنچی

شاید بیست دوسه ساله که تو روستای ما تلفن اومده که بیشتر از سن منه و اولش رو یادم نمیاد ولی پنج شش سالم که بود اولین خاطره نصفه و نیمه از داستان مادرم و قاسم تلفنچی روستامون رو یادم هست البته اون موقع نه میدونستم که اینها چکار میکنن نه میفهمیدم ولی به مرور یه چیزهایی حالیم شد من سهراب هستم پدرم کارگر فصلی هستش و توی شهر ویا شهرهای اطراف گچکاری میکنه معمولا خونه نیست وقتی هم میاد چند روزی می مونه و میره کلا آدم خشک و سردیه مامانم اسمش مریمه الان حدود 42 سالشه هم زود ازدواج کرده هم خوب مونده خونه ما حاشیه روستاست البته جدیدا که وام دادن یه چند تایی اومدن نصفه و نیمه یه پاتوقی برا خودشون این حوالی ساختن ولی خوب کنار هستیم ما هم دامداری تو خونه داریم هم مطبخ مامانم هنوز گاهی اوقات نون محلی میپزه . البته روستا نانوایی هم داره ولی خب سنت رو هم حفظ کردیم وضع مالی ما خوبه چون هم پدرم خوب پول در میاره هم مادرم اهل کار و زرنگه خدایش کاری به این موضوع داستان ندارم ولی همه حسرت داشتنش رو میخورن از بس کاری و زرنگ و جمع کنه …
خلاصه تو بچگی یه روز مادرم تو طویله بود که قاسم آقا اومده بود سیم تلفن خونه رو درست کنه چندتا تیر تلفن از زمین خالی های اطراف خونه ما اومده تا رسیده به خونه ما گاهی قطع ویا پاره میشه اون روز اومد و به من گفت مادرت کجاست گفتم تو طویله سرشو انداخت پایین و رفت سمت طویله منم پشت سرش رفتم جرات رفتن داخل گاوها رو نداشتم ولی شاید یه ده بیست دقیقه ای شد تا اومد بیرون اون موقع حالیم نبود که رفت چکار کرد . گذشت هر چند وقت یکبار این داستان بود ولی من یا نبودم خونه یا آخرش می رسیدم و شکی هم نکرده بودم تقریبا ده سال پیش که دیگه من دوازده سیزده ساله بودم یه روز از مدرسه زود تعطیل شدیم مادر معلممون فوت کرده بود بهش زنگ زدن اونم رفت و مدیر مدرسه هم ما رو زود تعطیل کرد ساعت تقریبا سه بعد از ظهر بود که اومدم خونه در حیاط نیمه باز بود موتور قاسم هم دم در بود نردبانش هم رو دیوار داخل حیاط تکیه داده بود و اثری از خودش نبود یه نگاهی کردم دیدم هیچکس نیست نه تو خونه نه تو حیاط،اومدم سمت انبار علوفه دیدم مادرم داره صداش از تو انبار میاد که داره با قاسم حرف میزنه یواشکی ایستادم پشت در انبار و گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن قاسم به مادرم گفت شوهرت واقعا چه فکری میکنه تورو گذاشته تک و تنها و چند وقت به چند وقت نمیاد نمیگه این تنهایی چکار میکنه چجوری خودش رو راحت میکنه مادرم گفت مهم نیست کار کنه پول در بیاره وقتی میاد جیبش پر پول باشه نیاد تو پس واسه چی خوبی بده هر ماهی سه چهار بار داری میای سیر دلت میکنی ومیری قربان اگه بکن خوبی نیست لااقل پول در بیار خوبیه .قاسم گفت حیف تو که افتادی زیر دست این قربان عبوس تو خوب بود زن من بودی هم خیلی زرنگی وهم خوشگلی هم زیر خواب خوبی هستی مامانم گفت عمرا زن تو بشم که چی بشه خیلی پول داری چس نداری سی ساله همین یه موتور قراضه رو به زور داری ولی الان باهات شرط میبندم شوهرم با یه جیبش کل طایفه تو رو میخره به حق خودت قانع باش و زیادی نرو اگه میبینی بهت میدم بخاطر اینکه هم کیرت خوبه هم دهن لق نیستی هم فقط با منی کاسب هم هستی کسی نمیتونه حرف در بیاره والا همچین دیوار بلندی نیستی اگه زیادی از خودت بری دیگه باهات کاری ندارم ها …

 

 

قاسم گفت خیلی خوب بابا حالا چه طرف اون عبوس رو میگیره . مادرم گفت چشه مگه قربون اون جیبش برم قاسم گفت پس من چی مادرم که انگار دستش به کیر قاسم بود گفت خیلی خوب قربون اون کیر تو هم برم که منو خر کرده ده ساله بیا بیا زودتر بکن الانه که سهراب بیاد قاسم گفت بیا بریم تو خونه مادرم گفت نه دیگه طاقت ندارم همینجا خوبه بزن توش خلاصه مشغول شدن منم که تازه داشتم بالغ میشدم کیرم شق شده بود و گیج و حیروون بودم از چیزی که فهمیده بودم ولی حیف که در بسته بود من چیزی نمی دیدم خلاصه بعد از ده پانزده دقیقه صدای اه واوه ناله.وشلپ شلوپ کارشون تموم شد و منم دیدم دارن میان جیم شدم قاسم که رفت منم اومدم تو خونه مادرم داشت میرفت حموم همین جور گیج وویج بودم که مامانم گفت سهراب چرا زود اومدی گفتم معلم مادرش فوت کرد و رفت ما هم اومدیم یه کمی ازاحوال من شک برش داشت ولی چیزی نگفت رفت حموم تمام شب بیدار بودم و داشتم اتفاقات روز رو بررسی میکردم تو اون سن و سال برام خیلی تلخ وسخت بود این ماجرا ولی من فقط شنونده ماجرا بودم و چیزی ندیده بودم و اونها هم منو ندیده بودند شاید دیگه بخاطر این ماجرا وشک مادرم .دیگه محتاطانه تر قرار میزاشتن ولی خوره شک و تردید به جونم افتاده بود از طرفی بخاطر ترس از مادرم ازطرف دیگه بخاطر عواقبش واز یه طرف دیگه هم بخاطر بلوغ چیزی به کسی نگفتم ولی یه جورایی مراقب اوضاع بودم گاهی وقتها زنگ تفریح از مدرسه جیم میشدم و علنا خودمو به مادرم نشون میدادم وبه اشکال مختلف بهش میفهموندم که تحت نظری ولی اونم احتمالا سیاست خودش رو داشت

 
تا اینکه تقریبا دوسه سال بعد از اون ماجرا یه شب ساعت دوازده شب بود خوابم نمیبرد مامان صدام زد ببینه خوابم یا بیدار از قصد جواب ندادم و خودمو زدم به خواب بلند شد بدونه اینکه چراغ رو روشن کنه موبایلش رو برداشت و در خونه رو باز کرد و رفت بیرون چند دقیقه نشد که دوباره اومد و رفت تو رختخوابش من و داداشم که اون موقع شش سالش بود تو هال خوابیده بودیم مادرم تو اتاق که البته درش باز بود اطاق یه پنجره داشت روبه حیاط که روکوب نداشت دوباره اومدصدام زد باز جواب ندادم رفت تو اتاقش درو بست منم فکر کردم از چیزی ترسیده که در اتاق رو بست یه نیم ساعتی شد کمکم داشت خوابم میبرد که احساس کردم یه صدای نفس زدن داره میاد گوشهامو تیز کردم دیدم بعله صدا از تو اتاق مادرمه یواشی رفتم پشت در دیدم صدای حرف زدن دونفره باهم فهمیدم که بعله کار کار آقا روباهه است .در اصلی حال رو باز کردم رفتم بیرون آروم درو بستم از تو حیاط رفتم پشت پنجره دیدم پنجره بسته است ولی چراغ خواب اتاق روشنه با نور کمی که بود دیدم که دوتایی دارن مثل مار بهم می پیچن ولی چون روانداز روشون بود نورم کم بود نمی شد واضح چیزی دید یه کم که گذشت دیدم مامان قمبل کرده و قاسم داره سر کیرشو تنظیم میکنه بکنه تو دیگه پتو هم روشون نیست ولی بازم تاریک بود ومبهم هرکاری کردم که بتونم برم سراغشون نشد که نشد آخه من یه پسر پانزده ساله از نظر جسه هم متوسط چکار میتونستم بکنم فقط ناچارا نگاه کردم وخون دل خوردم راست کرده بودم ولی شرم نمیزاشت ارضا بشم

 

 

خلاصه بد وضعی بود تا کارشون تموم شد منم اومدم سرجام خوابیدم ولی دائم تو فکر این بودم که چکار کنم ولی راه به جایی نمیبردم .یکی دوسال گذشت حالا ما یه خونه دیگه داشتیم که تازگی خریده بودیم بابا میگفت این مال سهرابه نزدیک خونه خودمون بود و توی حیاطش سبزی،کاری کرده بودیم اب دادن و رسیدگی به این سبزیها با من بود همه کلید هاش رو داشتم بیشتر موقعه تابستون روزها اونجا بودم یه روزکه قرار بود از صبح برم کمک بابای مادرم تو باغش علف چیدن وقتی رفتم و مشغول شدیم هنوز یه نیم ساعتی نشده یه نفر اومد دنبال بابا بزرگ که بیا کمکم گاوم داره میزاد گوساله بزرگه نمیتونه داره تلف میشه منم تا نزدیک خونه جدیده با موتور رسوندن ورفتن تقریبا ساعت نه ونیم ده بود رفتم تو خونه و یه کم تو باغچه به سبزیها رسیدم و رفتم تو خونه که دیدم در حیاط باز شد و قاسم اومد تو در حیاط رو بست و پشت در ایستاد هنگ کرده بودم چکار کنم توی این خونه ما چیز خاصی نداشتیم نه موکتی نه فرشی فقط توی حال یه زیلو بود البته پرده هم داشت چون یه سابقه کامل از اینها داشتم فقط به فکرم رسید که خودمو مخفی کنم ببینم چی میشه یه انباری بود که بغل حموم بود درش شیشه مات کن داشت رفتم توی اون و درو بستم یه کمی گوشه شیشه مات کن رو گرفتم کشیدم که بیرون رو بتونم ببینم عجب موقعیتی بود الان هم به هال اشراف داشتم هم به اتاق خواب بعید بود تو اتاق خواب برن چون پرده نداشت خالی هم بود ولی هال هم پرده داشت هم یه زیلو کفش بود منتظر ایستادم یه دونه بشکه بیست لیتری فلزی قدیمی اون تو بود آوردم بی صدا گذاشتمش زیرم درست شد مثل سینما یه دوربین مخفی کامل فقط حیف که موبایل نداشتم …

 

 

دوسه دقیقه بعد قاسم اومد تو خونه و مامانم به دنبالش کامل می‌دیدمشون صداشون رو هم کامل و واضح داشتم تا اومدن تو قاسم مامان رو بغل کرد و گفت قربون اون چشمای قشنگت کجایی دلم واست یه ذره شده میدونی الان چند وقته یه حالی ندادی مامان گفت آره والا مگه جور بشه تو یه حالی به ما بدی قربون که ایندفعه همش چهار روز اومد تو چهار روز دوبار بیشتر نکرد اونم چه کردنی آخه یا بچه ها بیدار میشدن یا خوابمون می اومد اصلا بهم نچسبید ولی الان خیالم از هرجهت راحته سهیل رو گذاشتم خونه آبجیم سهراب هم پیش آقامه خودمم کارهامو کردم خیال راحت اینجام امنه امنه قاسم گفت راستی چرا در باز بود مامان اولش یه شکی کرد ولی گفت شاید این سهراب خنگ اومده یادش رفته درو ببنده میاد اینجا سبزی هارو اب میده باباش گفته اینجا مال توئه خیلی اینجا رو دوست داره بچه ام قاسم گفت خدا شانس بده از الان صاحب خونه هم هست خواستی واسش زن بگیری بیا دختر خودمو بهش میدم دیگه راه باز بشه هر روز بهونه داشته باشم مامان گفت حالا بزار کیر باباش رو من بخورم تا نوبت پسرم برسه که کس دختر رو بخوره خلاصه لب تو لب شدن و چادر مامان از سرش افتاد و کم کم روسری آبی هم از سرش افتاد یه تونیک نازک داشت که همین جوری قاسم درش آورد و سوتین وباز کرد و سر پا داشت ممه هارو میخورد و دستش تو شلوار مامان بود شلوار مشکی چسبون مامان رو با دوتا دستش پائین کشید که شورت مامان هم باهاش اومد پایین قاسم نسبت به مامان قدش بلند تر بود ولی عضلات مامان هم سفید تر بودن هم چاقتر هیکلش سیاه و ترکه بود همینطور که سینه هارو می مالید میخورد اومد پایین و نشست پاهای مامان رو باز کرد ودهنش رو گذاشت در کس مامان و ده بخور پشمهای کس مامان یه کمی بلند میزد ولی سیاه بودن و به بدن سفیدش می اومد مامان سر قاسم رو فشار میداد به خودش و یکدفعه شروع کرد لرزیدن کور شم اگه دروغ بگم مثل ادرار ازش یه چیزی ریخت پایین و رفت رو زیلو خوابید به قاسم گفت بمیری با این کارهات این دیگه چه کاری بود اون از این که چند وقته گیر دادی پشم کستو نزن اونم از این خوردن سرپائی تموم جونم در اومد بیا بیا زود بکن تو که دارم میمیرم

 

 

قاسم که حالا لخت مادرزاد وسط هال و ایستاده بود گفت هان چیه کیف داشت مامان گفت آره قاسم جون بیا اون کیر سیاهت رو بکن تو که دیگه طاقت ندارم بجنب قاسم گفت میکنم ولی هوای ما رو داشته باش لااقل روزی یه چند کیلو شیر بده بخوریم بابا منم باید جون داشته باشم که از پست بر بیام مامان گفت اگه قول بدی الان یه بار دیگه اینجوریم کنی یه ماه شیرت مجانی روزی دوکیلو قاسم گفت چشم مریم بلا و افتاد به جون کس مامان تا کیرش رفت تو منم آبم مثل سیل راه افتاد دیگه نتونستم طاقت بیارم قاسم محکم تلمبه میزد و به مدلهای مختلف میکرد و مامان هم آه و اوه میکرد یکدفعه قاسم گفت مریمی کونت تو چه وضعیه میخاره یا نه مامان گفت هنوز درد داره ولی خیلی میخاره قاسم گفت اب میخواد و بلافاصله از جلو پاهای مامان رو داد بالا و کیرش رو داد تو دست مامان یواش یواش کرد تو کونش تا رفت تو ناله مامان در اومد قاسم کیرش رو اون تو جا کرده بود و با پشم کیرش رو کس مامان میکشید درست تلمبه نمی زد فقط خودش رو به مامان میمالید کمکم تلمبه زدن رو شروع کرد و هی می مالید خودش رو روی مامان با دستش سینه مامان رو می مالید وخم شد وبه مامان که داشت ناله میکرد گفت زبون زبون بده مامان زبونشو کرد تو دهن قاسم و یکدفعه تو یه دقیقه مثل چی خودش رو می کوبید به قاسم و گفت بکن بکن تو کسم بکن تو کسم قاسم سریع کرد تو کسش و می کوبید که همزمان اب جفتشون اومد و ولو شدن رو زیلو قاسم بلند بلند میخندید و گفت شصت کیلو شیر رو بردم یا نه مامان گفت آره تازه با اشانتیون و بغلش کرد یه چند دقیقه ای خوابیدن منم که دوسه بار آبم اومده بود نای تکون خوردن نداشتم اونا رفتن منم بعد چند دقیقه اومدم بیرون و رفتم سراغ کارم خلاصه تا الانم . قاسم الانم مامان رو میگاد من مطمئنم ولی تا وقتی که بابام درست سر خونه زندگیش نباشه و بفکر پول جمع کردن باشه همینه چاره نیست منم که دیگه کامل اونجا نیستم و دارم درس می خونم شایدم تقدیر قاسم ومن و مامان و بابام همینه…

 

 
نوشته: سهراب سیخونک

یک دیدگاه برای “جندگی مامانم برای قاسم تلفنچی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>