اولین روز جندگی مامانم

سلام اسم من جواد و تو یکی از محله های حومه شهر تهران زندگی میکنم.همه چی از شیش ماه پیش شرو شد قشنگ تمام جزئیاتش یادمه چون از اون روز لعنتی به بعد تمام زندگی من تغییر کرد.دقیقا دوشنبه شب بود باد سرد پاییزی مثل نیش مار کل پوست نازکمو میسوزوند…

 

بابام اومد دنبالم که منو ببره خونه خودش آخه مامان بابام دوساله از هم طلاق گرفتن وبابام فقط حق داره هفته ای سه بار منو ببینه ولی با این حال خرجی مامانمم میداد.خلاصه اون شب بعد یه دعوای مفصل بابام منو برداشتو گذاشت تو ماشینو راه افتادیم تا حالا اینقد بابامو عصبانی ندیده بودم تو راه به همه فوش میداد و تو کوچه 30 متری با90 تا رانندگی میگرد آخرشم با یه ماشین دیگه تصادف کرد.تو اون حادثه بابام فوت کرد و من کل تنم فلج شد بجز دستام.یار زندگیمم شد یه ویلچر لعنتی که از یه حراجی برام خریدن  .خرجی کل زندگیمونم افتاد دست مامانم که البته خودش یجور شاخ غول شکوندن بود چون مامان من تا پنجم دبستان بیشتر سواد نداشتو هیچ جا بهش کاز نمیدادن و بیشتر مجبور بود خونه مردم کلفتی کنه.

 

ولی این کارا هم کفاف خرجو مخارج مارو نمیداد.واسه همین مجبور شدیم به یک خونه ی خیلی کوچیک که فقط یه سالن بود و اتاقی نداشت نقل مکان کنیم.البته بازم وضعمون تغییر نکردو از قبلم بدتر شد.تا اینکه یروز مامانم طاقتش تموم شد و شرو کرد گریه کردن.زار زار گریه میکردو منم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم جز اینکه نگاش کنم البته دلم میخواست دلداریش بدم ولی کاری از دستم بر نمیومد چون کل بدنم بی حس بود.بعد از مدتی گریه کردن اون متوجه نگاه غمگین من شدو اومد گونمو ماچ کردو گفت همه چی درست میشه نکران نباش.بعد دست کرد تو کیف رنگو رو رفتشو یه دفترچه تلفن دراوردو رفت سمت تلفن و به یه زنی به اسم اعظم زنگ زد.اون زنیکرو میشناختم تو محل بهش میگفتن اعظم هفت خط از اون کسشای روز گار بود.شنیده بودم خیلی از دخترا ی جوونو واسه خاطر پول جنده کرده…

 

بلههههه شستمم خبردار شد که مامانم واسه فرار از مشکلات مالی میخواد چیکار کنه.صدای مامانمو میشنیدم که میگفت: باشه،باشه راضیشون میکنم مطعن باش نمیپرونمشون.باشه هرچقدم درد داشته باشه تحمل میکنم.فقط پولداراشونو واسه من بفرست.صدای اعظمم از پشت تلفن میشنیدم که میگفت فقط ادا اصول زیاد در بیار زیاد آه بکش اینطوری خودتم راحت تری زودتر کارشون تموم میشه.اونجا بود که فهمیدم مامنم میخواد با مردای غریبه واسه پول سکس کنه.میخواستم سکته کنم.اصن باورم نمیشد میخواستم زمین دهن واکنه و منو ببلعه .مامان من میخواست واسه خاطر چندر غاز به مردای غریبه کس بده،میخواست بزاره شرتشو از پاش درارن،میخواست بزاره نوک سینه هاشو مثل یه نوزادی که واسه شیر دلش له له میزنه بمکن میخواستن کل بدن نازشو که مث برگ گل بودو تا حالا کسی اونو ندیده بود لیس بزن.میخواستن لمبرای کونشو تو مشتشون بگیرنو قاچشو از هم وا کننو سوراخ کونشو که مث گلبرگ یک گل ترو تازه بود از هم بدرن. .شرو کردم تقلا کردن .خودمو شدید تکون میدادم مامانم وقتی اون حالت منو دید دوید طرفم منو تو بغلش گرفتو و شرو کرد گریه کردن.گفت: شیییششششششش ببخشید پسرم مجبورم .مجبورم.همه چی درست میشه…

 

انقد تقلا کردم که تقریبا بیهوش شدم فردا صب با تابش تیغه ای از نور افتاب که افتاده بود تو صورتم از خواب بیدار شدم.اون روز جهنمی قرار بود اولین مشتری مامانم بیاد خونمون چون مامانم خیلی به خودش رسیده بود.صورتشو یه آرایش غلیظ کرده بود لباس حریری که مادر شوهرش روز ازوادش بهش کادو داده بود تنش کرده بود.موهای بلند خرماییشم ریخته بود روی شونش.تا حالا مادرمو اونجوری ندیده بودم شبیه تازه عروسا شده بود.تا حالا اندام مادرمو ندیده بودم.خیلی آس نبود ولی برای شهوتی کردن هر مردی روی زمین کافی بود.پوستش مثل برف سفید بود.سینه های بلوریش که مثل دوتا سیب تازه از درخت چیده شده بودن و انحنای کمی هم به سمت پایین داشتن از زیر پارچه نازک حریر خودنمایی میکردن.نوک پستوناش مثل دوتا توت فرنگی تازه رسیده که روش خامه ریخته بودن داشت لباسشو سوراخ میکرد.یدونه یاقوتم که نمیدونم از کجا اورده بود کرده بود تو نافش.حتی شورتم پاش نکرده بود.کسش مثل دوتا کلوچه صورتی گوشتی گنده آماده دریده شدن بود…

 

چیزی که اونجا بیشتر خودنمایی میکرد کونش بود.دوتا لمبرای کونش مثل دوتا نصف توپ بسکتبال به هم چسبیده بودن که با هر قدمی که برمیداشت بالا و پایین میرفتن به طور شهوتناکی میلرزیدن.آفتاپ پوست شفافشو شفاف تر کرده بود و پرزای طلایی کونش تو هوای نسبتا سرد خونه سیخ شده بودن.زنگ در به صدا دراومد.مامانم منو از رو ویلچی رویه صندلی عادی گذاشته بود که نتونم حرکت کنم رومم یه کارتن یخجال گذاشت که مشتریش نتونه منو ببینه.ولی رو کارتن یه سوراخ ریز داشت که من میتونستم کاملا بیرون رو ببینم.مامانم درو واکرد. یه پسر جوون که فک میکنم 17سال بیشتر نداشت جلوی در واستاده بود پوست پسره مثل مامانم سفید بود.با موهای سیاه فرفری و بدنی تقریبا عضلانی. فقط با لباسای تن پسره میشد کل خونه و زندگی مارو خرید.انقد پولدار بود که فک کنم خونه ما واسش مثل لونه سگ بود.مامانم بهش لبخند زدو دستشو گرفت کشیدش تو خونه.مامانم هی میخندید که پسره باهاش احساس راحتی کنه.پسره با خجالت گفت این بار اولمه دیگه همه چی دست خودته.مامانم گفت جوووون پس هنوز جوجه ای و شرو کرد لب گرفتن از پسره.

 

باورم نمیشد یه پسر تقریبا هم سن خودم داشت لبای شیرین و سرخ مامانمو میک میزدوداشت شیره ی وجودشو از لباش میکشید بیرون.مدام دستشو رو کون مامانم حرکت میداد هی با انگشت سوراخ کونشو نوازش میکردو و از رو لباس هی پستونای نرم مامانمو میمالید.مامانم هی وسطای بوسه های داغش ناله میکرد البته نه الکی از سر شهوت بود چون چند سال بود سکس نکرده بود.بعد از اینکه پسره حسابی لبای مامانمو خورد رفت پایین تر سراغ گردنش و شرو کرد به مکیدنو بوسیدن گردنش بعد 5 دقیقه مامنم گفت بسه، بسه عشقم واست یه سورپرایز دارم.از تو کیفش یه نوتلا دراوردو داد به پسره گفت میخوام امروز حسابی منو با شکلات بخوری.بعد لباس حریرشو در اورد تا اینکارو کرد پسره حمله کرد به پستوناس شرو کرد مکیدنشون.مامانم سرشو گرفتو گفت نهههه جشنمونو خراب نکن.بعد شرو کرد دراوردن لباسای پسره شرتشو که در اورد یه جیغ کوچولو زدو گفت وایییی چقد بزرگه.واقعا هم بزرگ بود.یه کیر صورتی 18سانتی به قطر یک اسپری تافت…

 

مامانم خوابید رو زمینو نوتلا رو داد دست پسره پسره هم دستشو کرد تو نوتلا و شرو کرد به ماساژ دادن مادرم با شکلات.همه جاشو شکلاتی کرد از لای قاچ کونش گرفته تا روی پستوناش.حتی توی کسشم شکلات کرد.بعد شرو کرد به لیسیدن مامانم اول شرو کرد به لیسیدن گردنش و کم کم اومد پایین تا رسید به پستوناش.نوک پستون چپشو میمکیدو با اون یکی دستش سینه راست مادرمو میاملید و در عین حال با اون یکی انگشتش چوچول مادرمو نوازش میکرد.مادرمم فقط با چشای نیمه باز خمارش نگاش میکردو میگفت:آخخخخ اووف جوووون من مال تو ام .محکمتر میک بزن.هی پسررو حشری تر میکرد.پسره حسابی مادرمو لیسید تا رسید به وسط پاهاش.قبل از اینکه بره سراغ کسش اول اطراف کسشو لیسید و بوس کرد.بعد زبونشو تا ته کرد تو سوراخ تنگو نمناک مامانم.مامانم با این کارش چشاشو بستو سر پسررو محکم به کسش فشار میداد و آب غلیط شیری رنگی از سوراخ کسش سرازیر شد و با شکلاتا قاطی شد از اون ور تا روی سوراخ صورتی کونش جاری شد..

 

بعد پسره گفت حالا نوبت توعه ولی مامانم چون بعد از مدت طولانی ارضا شده بود بیحال بیحال بود و اصن جواب نمیداد.واسه همین پسره رفت رو سر مامانم فکشو داد پایین و دهن مادرمو باز کرد و شرو کرد تلمبه زدن تو دهن مامانم.تا حلق مامانم کیرشو فرو میکرد.اتاق ساکت ساکت بود و صدایی جز برخورد کلاهک کیر اون پسره با ته حلق مامانم نمیومد.بعد یه رب پسره با یه داد بلند ارضا شد و کیرشو تا خایه فرو کرد تو دهن مامانم و تمام ابشو ریخت تو دهنش.مامانم داشت دوتا سرفه بلند کرد و مجبور شد کل اب کیرشو قورت بده.بعد پسره یه بالشت از گوشه اتاق برداشت و گذاشت زیر کمر مامانم تا کسش کاملا دم دستش قرار بگیره کیرشو با نوتلا همراه با اب کس مامنم لیز کرد و گذاشت دم سوراخ کس مامانم.مامانم یه لحظه انگار برق گرفتش گفت تورو خدا ارو خیلی وقته ندادم اروم اروم….ولی پسره حشری تر از این حرفا بودو گوشش اصن بدهکار نبود و کیرشو بایه ضربه محکم کوبید تو کس مامانم.نفس مامانم بند اومده بود فک کنم کیرش خورده بود به دهانه رحمش.

 

پسره وحشینانه تلمبه میزد و مامانمم زیرش مثل یه بچه گربه تقلا میکرد جیغ میزدو گریه میکرد.بعد یه رب جیغاش تبدیل به اه کشدار هی پشت پسررو ناخون میکشید طوری که پشتش خون افتاده بود پسره هم هی گردنو و سینه های مادرمو لیس میزدو میبوسید بعد چن دقیقه پسره کیرشو از کس مادرم دراورد در سوراخ کون مادرمو که اندازه یه نخود کوچیک بود یه تف انداخت کیرشو گذاشت دم کون مادرمو یهو کل کیرشو کرد تو.مادرم نفسش بند اومده بود.منم خودم خیلی خیلی ترسیدم که چطوری کیر به اون گندگیرو تو اون سوراخ صورتی کوچیک جاکرده بود.مامانم هی جیغای بنفش کش دار میکشید و میگفت تو رو خدا در بیار سوختم،پاره شدم ولی پسره گوشش بدهکار نبودو هی تلمبه میزد بعد 5دقیقه تمام تنش شرو کرد به لرزیدنو خوابید رو مادرمو کل ابشو تو اون لوله تنگ نمناک خالی کرد از رو مادرم که بلند شد دبدم داره از سوراخ کونش خون میاد.کسکش مادرمو جر داده بود.

 

ابش مثل خامه غلیظ چسبناک از توی سوراخ کون جاری شد و اومد رو کسش و ریخت رو زمین. بعدشم یه بسته 5تومنی انداخت کنار مادرمو خودشو تمیز کردو رفت.مادرم تا نیم ساعت همینطوری بیحال افتاده بود بعدش از رو زمین بلند شدو خودشو تمیز کرد و با چشای اشک آلود گونمو بوسیدو گفت همه چی درست میشه .همه چی درست میشه….
نوشته: کامران هومن اینا

5 thoughts on “اولین روز جندگی مامانم

  1. بغض گلوم گرفت وقتی خوندم کاش خوب میشدی وکارمیکردی لعنت ب این دنیایی ک فقط لیسانس وفوق لیسانس رو واسہ کارمیخوان انگار بقیہ شیکم ندارن ک بخوان نون بخورن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>