حق التدریس من

خوب قبل از این که اولین خاطره سکس با همسرم رو براتون تعریف کنم میخواهم بدونین که چه‌طوری ما با هم آشنا شدیم…

 
اسم همسر من ساناز هست که نوه عموم بود.پدرش موتاد بود و وقتی پدرش فهمید اونو برای ترک برد کمپ اما دوام نیاورد.پدر بزرگ ههمسرم خیلی خرپول بود و چون همون یک پسر و عروسو داشت کل داراییش رو به نام اون و دختر عموم زد.اینم بگم نوه عموم خیلی حساسه و به دلیل اینکه تو نه سالگی پدرش رو از دست داد کلا حساس شده.
اسم منم محمد هست.زمانی که من و نوه عموم به طور کامل باهم آشنا شدیم من۱۷سال و اون۱۶سال داشت.من تازه سال دوم دبیرستان در رشته ریاضی را تموم کرده بودم،با معدل ۱۹.
نمره من تو فامیل مثل بمب صدا کرد.دختر عموم که یک دختر داشت به نام ساناز به من گفت که برم و برای دخترش فیزیک دو را درس بدم(اینم بگم که من از همون موقع عاشق تدریس بودم)و پول خوبی هم به من میدن.منم گفتم اگر پول ندین میام.چون هم دوست دارم درس دادن رو هم برای خودم یک دوری میشه.خوب من رفتم و شروع کردم به درس دادن.یک هفته ای گذشت و من و اون هر روز بیشتر به هم نزدیک میشدیم.یک روز ساعت های چهار بود که قرار شد زود تر برم که هم بیشتر درس بدم هم اینکه قرار بود بریم به یک‌مهمونی.

 
وقتی رسیدم چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد(اینم بگم که اسم من توی فامیل کلا به عنوان یک فرد درست کار در رفته بود و خودم هم باور داشتم چون نه فیلمی دیده بودم نه دوست دختری داشتم و نه …..)نوه عموم جلو در با یک شال و یک شروال سفید چسب داره با یک پسر که فکر کنم هم سنم بود داشت لاس میزد.من رفتم جلو.تا نوه عموم منو دید به پت پت افتاد.پسره منو دید و گفت چیه تا به حال دوست دختر را با دوست پسرش ندیدی ؟!
تا اینو گفت منم یک کشیده محکم زدم تو گوشش که خودم وحشت کردم ولی به روم نیاوردم.پسره در رفت.
من هم با کمال خونسردی و بدون اینکه به روش بیارم گفتم ساناز جان برو بالا که عقب هستیم.اون طفلک هم که شوکه شده بود رفت تو خونه.سر درس بودیم که فهمیدم خودش هست ولی ذهنش نیست.اون روی یک مبل سه نفره نشسته بود.من هم رفتم کنارش نشستم.بهش گفتم اون پسره کی بود؟!
تا اینو گفتم زد زیر گریه و گفت که به مامانم نگو.منم گفتم این یک موضوع بین من و تو.به مامانت ربطی نداره.بگو کی بود؟!
گفت اون دوستم بود.تازه باهاش آشنا شده بودم.

 
منم برای اینکه اونو خراب کنم گفتم من اونو میشناسم.آمارشو دارم.شانست گرفت که نیومد بالا وگرنه حداقل کاری که باهات میکرد این بود که پردتو میزد.اینو که گفتم دوباره زد زیر گریه.گفتم دیگه چیشده؟!
گفت این اولین دوست پسرم بود.
بعد گفت:محمد؟
جانم؟!
راست گفتی که اگر میومد اون کارو با من میکرد؟
آره
کم کم آروم شد ولی هیچی از درس نمیفهمید.
چون خونشون نزدیک کوهسنگی بود(یادم رفت که بگم احل مشهد هستم)گفتم پاشو لباس بپوش بریم بیرون.یک دقعه دیدم رنگش پرید.گفتم نترس.برو لباس بپوش بریم بالای کوه.وقتی منم حالم خوب نیست میرم بالای کوه.
ساناز گفت یعنی وقتی میری کوه حالت خوب میشه؟!
گفتم آره.اون هم رفت لباس بپوشه.
رفتیم رسیدیم دم کوه.اونایی که مشهد اومدن و کوهسنگی رفتن میدونن که کل راه پله داره.خواستیم بریم بالا که دیدم ساناز داره بد راه میره.بهش گفتم:ساناز چرا این طوری راه میری؟!
ساناز:چون کفشم پاشنه بلنده.

 
بهش گفتم یک چند لحظه صبر کن.رفتم یک گوشه و کفش های ورزشیمو که پام بود در آوردم و دادم به ساناز و بهش گفتم:اون کفش هاتو در بیار بیا اینا رو بپوش!!
ساناز:نه محمد نمیخواد بعدشم برای پای من بزرگه
منم بهش گفتم بیا درستش میکنم.کفش رو پاش کرد و من هم بند کفش رو یک دور دور ساق پاش بستم.و خودم هم با یک جفت جوراب که پام بود رفتیم بالا.
یک جای خلوت پیدا کردم و رفتیم نشستیم.چون تند تند رفتیم بالا ساناز خسته شد.وقتی نشستیم اون سرشو گذاشت رو شونم و گفت محمد؟!
من هم جواب دادم جانم؟!
ساناز گفت میشه یک چیزی بگم بین خودمون باشه؟!
من هم گفتم بگو.
ساناز گفت من تورو خیلی دوست دارم.
تا اینو گفت انگار کل دنیا روم خراب شد.چون من هم اونو دوست داشتم ولی نمیتونستم بگم.
مندهم گفتم چون فامیلیم یا…؟!
ساناز هم گفت نه به اینکه فامیلیم چیکار دارم.دوست دارم.میخواهم کسی که باهاش زندگی کنم تو باشی.
من هم حسابی قاتی کرده بودم گفتم پس اون پسره چی؟!
گفت من اونو دوست ندارم.من تو رو میخواهم.با کل دنیا هم عوضت نمیکنم.

 
تو همون لحظه که اینو گفت منم دستمو دستمو گذاشتم به پهلو راستش و به خودم چسبوندم و گفتم من هم تورو دوست دارم ولی نمیتونستم بگم.فکر میکردم تو منو دوست نداری.
تا اینو شنید که من هم اونو دوست دارم گفت پس بیا یک قول بدیم.گفتم باشه قول میدم.خندید و گفت آخه من هنوز جیزی نگفتم.
من هم گفتم هرچی عشقم بگه ندید قبوله خندید و گفت میدونم که میتونی تو کنکور قبول بشی گفتم ممنونم.
گفت وقتی درست تموم شد یا سنت رسید به سن ازدواج بیای خواسته گاریم.
من هم صورتشو از بقل زدم به صورتم(لبدنگرفتم ها نه.فقط لپمو زدم به لپش)و آروم دم گوشش گفتم فدات شم بدون تو زنده نمیمونم.میام میگیرمت که مال خودم بشی.
خیلی خوشش اومد و گفت بریم خونه که هنوز کلی از درس هام مونده.(دختر عموم چون تو بیمارستان کار میکرد شیفت بهش خورد و به من کفت که تا وقتی نیومدم خونه بمونم تا ساناز نترسه.من هم که از خدام بود که پیشش باشم قبول کردم.رفتیم رو یک مبل دو نفره نشستیم و درس رو ادامه دادم و به خوبی هم متوجه میشد.وقتی تموم شد بهش گفتم یک خبر خوب برات دارم.اون هم گفت چیه؟!
گفتم مامانت گفته که شیفت بهش خورده و به من گفته که پیشت باشم تا بیاد.
تا اینو که گفتم انگار دنیا رو بهش دادن.پرید بقلم کرد و گفت امشب میخواهم برای شوهرم غذا درست کنم.منم گفتم پس بریم تو آشپزخونه که باهم غذا ردست کنیم.

 
رفتیم تو آشپزخونه و اون هم شالشو از سرش درآورد و مو های مشکیش افتاد بیرون.من هم رفتم از پشت بقلش کردم و گفتم عشقم چه قدر ناز و خوشگله(اینو بگم که واقعا خوشگل و سفید بود و تو کل اون مدت که ما یواشکی به هم ابراز احساسات میکردیم حتی یک لحظه هم فکر سکس به سرم نزد.به این میگن عشق واقعی).گفت من مال تو ام.این نازه‌خوشگل دیگه مال تو هستش.منم گفتم ممنونم و یک بوس ریز از لپش کردم.شام ماکارانی دست کرد که باید بگم بهترین ماکارانی عمرم رو خوردم.موقع خوردن تو یک بشقاب بزرگ ماکارانی ها رو ریختیم و مثل زن و شوهر ها هر دو تو یک ظرف خوردیم.
خوب بعد از این که سال سوم و چهارم رو تموم کردم و وارد دانشگاه فرهنگیان شدم مجبور بودم دو سال دوری از عشقمو تحمل کنم و به روستا های اطراف خراسان برم.خیلی بهم سخت گذشت و تو تمام اون مدت من با تلفن با اون در ارتباط
بودم و هم اون هم من ذره ای از عشقمون کم که نشد بیشتر هم شد و دیوانه وار همو دوست داشتیم.
گذشت و من در سن ۲۲_۲۳سالگی به مادرم گفتم که با دختر عمو قرار بزاره که بریم خواستگاری ساناز.مادرم خوشحال شد چون تو اون مدت هم من خیلی رفتم خواستگاری هم برای ساناز خیلی خواستگار اومد ولی هردو میدونستیم که جواب اونا چی هست.وقتی رفتیم برای صحبت کردن ساناز مجبور بود خودشو از من بگیره و من هم مجبور بودم که سرمو پایین بندازم.وقتی رفتیم توی یک اتاق برای صحبت کردن هردو زدیم زیر خنده.ولی آروم من گفتم برای اینکه کسی شک نکنه یکی دو ساعتی طولش بدیم و دو سه جلسه دیگه هم بیایم.ساناز هم قبول کرد.
شب عروسی مون شد ساناز شده بودمثل یک فرشته.بدنش سفید بود و با اون لباس سفید زیبا تر شده بود.
شب عروسی در ساعت یک و نیم شب به پایان رسید.

 
رفتیم خونه خودمون و بعد از اینکه لباس هامونو در آوردیم و لباس راحتی پوشیدیم رفتیم حموم.تو حمام کلی باهم عشق بازی کردیم و خسته و کوفته رفتیم به تخت خواب.
چون تابستون بود و من کلا تو خونه بودم بهش قول دادم که فردا سکس داشته باشیم.
روز موعود فرا رسید.ساعت ده بود که با نوازش هاش و بوسه های ریزش از خواب بیدار شدم.گفت نفس پاشو بریم صبحانه بخوریم.رفتیم سر میز صبحانه.هنوز هم باورم نمیشد که مال من شده بود.مثل یک رویا بود.اینو بهش گفتم و خندید.
صبحانه که خوردیم گفتم بریم گفت نه.من دوست دارم شب
باشه.من هم گفتم باشه‌ فدای تو بشم.خواست به یاد اولین غذایی که با عشق خوردیم ماکارانی درست کنه.من نزاشتم گفتم میخواهم باهم بریم بیرون.گفت باشه هرچی عشقم بگه.
شب شد رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم هرقت خواستی بیا.گفت باشه فدات شم.
رفتم رو تخت دراز کشیدم.خیلی زود خوابم برد.
اومد نشست کنار تخت و نوازشم کرد.خیلی این کارشو دوست داشتم.چشمامو باز کردم و سریع دستمو دور کمرش حلقه زدم و به سمت خودم کشوندمش.خیلی راحت‌افتاد روم.

 
و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن گردنش.اون نفس نفس میزد‌و من هم با ولع میخوردم.بعد رو شکمم نشست و لباس تنشو درآورد و یک سوتین سیاه که خیلی به بدن سفیدش میومد.من هم سینشو با دوتا دستام گرفتم تو دستم و میمالوندمش.خیلی به من و اون حال میداد اصلا فکرشو نمیکردم که انقدر هات باشه مثل خودم.دیگه داغ کرده بودیم که دامنشو از پاش در آوردم.یک شرت سیاه داشت.کونش نه خیلی بزرگ بود نه کوچیک.اندازه.شرت و سوتینش رو هم درآوردم و با دیدن کسش شروع کردم به لیس زدن.خیلی بهش حال میداد انقدر لیس زدم که ارضا شد و ولو شد.
گفت محمد ببخشید که راضیت نکردم.گفتم اشکالی نداره.
تمام لباس هامو در آوردم .تا کیرمو دید گفت ای جونم.چقدر
نازه.بکن تو کسم.بکن که میخوام دیگه مال تو باشم.میخواهم خانم تو باشم….

 

پردشو زدم.داشت گریه میکرد.چون دردش گرفته بود.با دیدن اشکاش خیلی ناراحت شدم.رفتم کنارش دراز کشیدم و گفتم ببخشید فدات شم.ببخشید که دردت گرفت.گفت نه تو منو ببخش که نتونستم کاری بکنم.برو برو بزن که بد جور میخواهم ببینم آبت چه طوریه.
منم حسابی داغ کردم و آبم که اومد رو پاشیدم توی کس زنم.سکس مون تقریبا یک ساعت طول کشید.
الآن هم شش ماه از اون موقع میگذره و ساناز جونم،عشقم،تمام زندگیم بارداره.دکتر ها گفتن دختره.وچون من علاقه زیادی به یاس رپر کشورمون دارم اسم دخترمو میخواهم بزارم یاس…

 
ببخشید که بد نوشتم ولی به همه بگم که مهم ترین چیز تو ژندگی عشقه.که اگر نباشه زندگی میشه جهنم.
انقدر ساناز منو دوست داشت که راضی نشد با کسی ازدواج کنه که پولش از پارو بالا میره.و من هم حاضر نشدم با دختری ازدواج کنم که جیب باباش از خزانه دولت هم بیشتر پول داره.
این هم بگم بعد از ازدواجم با ساناز جون خدا خیلی کمکم کرد و تونستم تو هیئت علمی دانشگاهی که اسمشو نمیبرم وارد بشم.و الآن هم خدا رو شکر هیچی کم ندارم.هم خونه هم ماشین وهم کسی رو که دوسش دارم و عاشقشم.

 

4 thoughts on “حق التدریس من

  1. مژده….لطفا بهم جواب بده کمک میخوام….ای دی تلگرامم:
    Cute1619evil
    تو رو خدا کمکم کن منم مشکل تو رو دارم!!!

  2. خوشحالم ک ب عشقت رسیدی حامد عشق من ی بار اومد خواستگاری اما بابام بخاطر کارش اجازه نداد باهم فامیل نیستیم بخاطر همین زیاد اصرار کنیم ب دوستیمون شم میکنن قراره چند ماه دیگه باز بیاد داستان زیباتون ک میخوندم خودم و حامد رو جای شما و ساناز تصور میکردم. برامون دعا کنید مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>