تصمیم گرفتم دختر خوبی‌ باشم

سلام.

اسم من نازنین هست.بیست سالمه و عشقم چهار سال ازم بزرگ تره.اسم عشقم محمد.۱.۷۶متر قدشه و هشتاد کیلو وزن داره.  قد من ۱۷۰ و ۶۰کیلو وزن دارم.
خوب بریم سر داستان …

 
من قبل از ازدواج با یک پسر دوست بودم و ترتیب پردمو داده بود.مامان و بابام که فهمیده بودند خیلی نگران بودند و میگفتند کی میاد تورو بگیره.این هم بگم که محمد پسر عمومه.
خوب من اونو به عنوان همسر دوست نداشتم.ولی اومدند خواستگاریم و شروع کردیم به صحبت.جلسه سوم یا چهارم بود که من گفتم که پرده ندارم.
محمد ازم پرسید کی زده؟!
من هم گفتم دوست پسر نامردم.
محمد:الآن پشیمونید؟!
آره خیلی.من اونو دوست داشتم ولی اصلا اون منو دوست نداشت.
محمد:خوب همین که پشیمونید برای من مشکل نداره.فقط باید آزمایش بدین که خدایی نکرده……….
بالاخره تموم شد و به بابام گفتم و اون هم گفت فکر نکنم کس دیگه ای همچین چیزی رو قبول کنه.
من گفتم که هیچ حسی بهش ندارم.پدرم گفت اشکال نداره.
اگر بد بود میتونی طلاق بگیری و دیگه مشکلی برات پیش نمیاد.

 
خوب ازدواج کردیم.تا سه ماه اول اصلا با محمد درست برخورد نکردم.اونو با القاب بد صدا میزدم ولی اون فقط منو با جانم نفس و… صدا میزد.
یک روز تابستونی داشتم سیب میخوردم که چاغو خیلی تیز بود و چهارتا از انگشتامو بریدم.یک جیغ کشیدم.
محمد سراسیمه اومد پیشم.خیلی نگران به مظر میرسید.
ترسیده بود.خیلی بیشتر از من.
منو برد به یک بیمارستان خصوصی(اینم بگم محمدم استاد دانشگاه و دبیر هستش برای همین تابستون بیکاره)
دستمو بخیه زدن و محمد به کادر بیمارستان گفت یک اتاق یک تخته بدین که من هم شب پیشش باشم.(اینم بگم که خیلی پول داد تا اجازه دادند)
شبو پیش من موند و تا صبح نخوابید.هرکاری که میخواستم برای من انجام میداد.من اون شب رو کلی فکر کردم.با خودم گفتم حتما منو خیلی دوست داره ک این طوری با من برخورد کرد.
دکتر گفت که تا یک هفته فشار نیارم تا بخیه ها رو باز کنم.

 
محمد تو اون یک هفته همه کار هاشو کنسل کرد و موند خونه.تا یک هفته دست به سیاه و سفید نزدم.صبحانه نهار و شام رو محمد درست میکرد و خودمونیم که آشپزیش عالیه.
محمد از اول ازدواج مون که فهمید دوسش ندارم نخواست ناراحتم کنه.واصلا شب با من نخوابید و کل اون سه ماه رو روی کاناپه خوابید.
بخیه دست هامو باز کردم.قرار بود محمد فردا بره مسافرت سه روزه.از لحظه ای که خونه رو ترک کرد دلم واسش تنگ شد.احساس کردم خیلی تنهام.و تازه فهمیدم که دوسش دارم و واقعا از کرده های خودم پشیمون شدم.روز سوم بود و قرار بود محمدم شب برسه خونه.
من هم تصمیم گرفتم که گذشته را فراموش کرده و ابراز احساسات کنم.رفتم بازار و چند تا لباس سکسی گرفتم.
رفتم آرایشگاه و خوشگل کردم.رفتم خونه و یک لباس قرمز و طلایی که تا بالا نافم بود و خیلی هم چسب بود پوشیدم به همراه یک دامن که تا بالای زانوم میومد.بعد یک دامن معمولی اما نازک پوشیدم.

 
زنگ خونه به صدا در آمد.رفتم دم در.محمد بود.دلم واسش یک ذره شده بود.برای اون جانم ها.برای اون سکوتی که بعد از بی احترامی های من میکرد(البته دیگه این کار رو نکردم و ازش کلی معضرت خواهی کردم)در را باز کردم.
تا منو دید شوکه شد.من هم کیفشو ازش گرفتم و آوردمش داخل.داشت منو نگاه میکرد.عشق از صورتش معلوم میشد.
نشست رو مبل دو نفره.براش شربت آوردم با یک کیک(محمد معمولا چای نمیخورد و وقتی خسته بود شربت میخورد مخصوصا آلبالو)خورد.میوه پوست کندم.خورد.بعد رفت و از داخل کیفش یک جعبه در آورد.کادو قشنگی داشت.بازش کردم.دیدم یک گوشی اپل برام خریده(گوشی که داشتم خیلی قدیمی بود.سامسونگ یانگ بود).ازش تشکر کردم و بوسش کردم.جا خورد.بعد من شروع کردم به صحبت کردن.

 
من:محمد؟
محمد:جان دلم خانومم؟!
من:ببخشید این چند وقتی که از ازدواجمون میگذره اصلا باهات درست برخورد نکردم.همه دوست هام منو سرزنش میکنن و میگن دیوونه تو این کار هارو با شوهرت میکنی هیچی بهت نمیگه.بهش خوبی کن تا ببینی چه قدر دوست داره.ازت معضرت میخواهم.تو این مدت …………
تا میخواستم ادامه بدم دستشو گذاشت رو دهنم و گفت هیس س س س س س س س.تموم شد رفت.تو الان منو دوست داری؟!فهمیدی که دوست دارم؟!
من هم جواب دادم آره فدات شم.اگر با مامانم این کارو میکردم همچین رفتاری نمیکرد.
محمد هم خندید و گفت دوست دارم و منو گذاشت رو پاش.

 
شروع کرد به خوردن لاله گوشم.نفسم بند اومد(چون اولین سکسی که داشتم با اون نامرد فقط کسمو پاره کرد و هیچ حالی به من نداد)شروع کرد به لب گرفتن.من هم ازش لب میگرفتم.دیوانه وار همو بوس میکردیم.دیگه تو تین دنیا نبودم.
شروع کرد به مالوندن سینه هام.انگار میدونست که کدام قسمت های بدنم حساسه.داشت بهم حال میداد که یک دفعه خالی شدم.آره من برای اولین بار توست یک مرد ارضا شدم.اون هم به یک ربع.
بعد منو بقلم کرد و برد رو تخت اتاق خواب.دامنمو در آورد.
لباس هاشو در آورد به جز شرتش.دراز کشید رو تخت و منو بلند کرد و گفت که روش دراز بکشم.دوباره از هم لب گرفتیم.
سینه هامو میمالوند.من هم تو تین دنیا نبودم.لباسمو درآوردم و چون سوتین نپوشیده بودم سینه هام افتاد بیرون.شروع کرد به خوردن سینه هام.مثل بچه ها سینه میخورد.یک دستش به مالوندن سینه هام مشغول بود و دست دیگش به مالوندن کسم.آب کسم راه افتاد.زود دامن و شرتمو در آورد.
رفت لای پام و کسمو خورد.انقدر لیس زد که دوباره ارضا شدم.برای بار دوم.دیگه نا نداشتم حرکت کنم.کنارم دراز کشید.با سر سینه هام بازی بازی میکرد.خیلی خوشم اومد.

 
مزه زندگی رو که به خودم حروم کرده بودم را چشیدم.خیلی خوب بود.
بعد از چند دقیقه که حالم اومد سرجاش خواستم شرت محمد رو در بیارم که دیدم خوابش برده.نخواستم که اونو از لذت محروم کنم.آروم به لبش یک بوسه زدم.چشاش باز شد.
گفتم نوبت منه که بهت حال بدم.بعد شرتشو در آوردم.میدونستم که کثیفه.بهش گفتم.سریع رفتیم حموم.محمد رفت تو وان و من هم شروع کردم به شستن.
بعد از یک ربع اومدیم بیرون و رفتیم تو اتاق خواب.شروع کردم به ساک زدن کیر عشقم.خیلی به من حال داد چه برسه به محمد.بعد خواستم که دراز بکشم رو تخت که گفت نه.من رو عشقم دراز نمیکشم.تو بیا دراز بکش روم.خندیدیم.
بعد اومدم نشتسم رو کیر محمد.داخل کسم کردم و محمد شروع کرد به بالا پایین کردن.بعد چند دقیقه دنیا رو سرم خراب شد.کلی آب ریخت تو کسم.دراز کشیدم روش و خوابیدیم.

 
بعد از چند هفته رفتم دکتر و فهمیدم که من مشکل دارم و بچه دار نمیشم.محمد خیلی بچه دوست داشت ولی من…
بهش گفتم که برو یک زن دیگه بگیر ولی اون خیلی ناراحت شد.گفت من هیچ زنی رو جز تو لایق ازدواج نمیدونم.
به خودم میبالیدم.فهمیدم که چقدر خوشبختم….

8 thoughts on “تصمیم گرفتم دختر خوبی‌ باشم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>