بابابزرگ مذهبی و حال کردنش با خواهرم

من شایانم و ۱۸ سالمه. این داستانی که میخوام بگم برمیگرده به دوران ۱۴ سالگیم. خونواده ما تو خراسانه. من از خانواده مادریم یه خواهر دارم به اسم نگار که فقط ۱۰ دیقه از من کوچیکتره. من خودم تا کلاس ششم خیلی درس خوندم و راهنمایی رفتم تیزهوشان، ولی ازونجا به بعد علاقه ای به درس نداشتم و یا تو پارک برو بچ یا گاهی دخترا میچرخیدم، گاهیم چت میکردم. در کل آدم مزخرفی بودم. با اینکه هیچ وقت دوس دختر نداشتم، اما باهاشون رفیق میشدم و همین باعث شد که محبوب باشم. البته از بدبختی من، خونواده مادریم به شدت مذهبی بودن و اگر مثلا بابازرگم از دوستی من با دخترا میدونست، کونم میذاشت.

 
ما هر سال عید نوروز و تابستونا میریم خونه بابابزرگ مادریم. اون سالم عید همین کارو کردیم و عید پر دردسری برای من و به خصوص نگار شد. روز تحویل سال، بزرگترا اومدن عیدی بدن. مامان و بابا و مامان بزرگ به هر کدوممون ۵۰ هزار تومن دادن ولی بابابزرگ کاری کرد که من باورم نمیشد. اون به نگار ۱۰۰ هزار تومن داد، ولی به من کلا ۳۰ هزار داد. بهم گفت چون نمازام اول وقت نیست و یه سری مزخرفات دیگه. با اینکه من حالم از دین به هم میخورد، اما همه کارا رو به موقع انجام میدادم. خیلی عصبانی شدم و چیزی نگفتم. با خودم فکر کردم، حتما نگار یه کاری کرده که اینجوری دوستش داره. اون سال گاهی اوقات بابابزرگ یه جلسه خصوصی تو اتاق مخصوصش بیرون خونه(داخل باغ) با نگار میذاشت و همش میگفت میخواد دروس زندگیو یادش بده و یه سری چرت و پرت دیگه. منم به ذهنم رسید برم جاسوسیشونو بکنم بلکه چیزی گیرم بیاد و پیش بابابزرگ محبوب شم. رفتم دوربینمو برداشتم و حافظشو کاملا پاک کردم. به محل جاسوسی رفتم و دوربینو در جای مناسب نصب کردم. هر وقت که جلسه تموم میشد، میرفتم و فیلمو ور میداشتم و نگا میکردم.

 

بابابزرگ با نگار خیلی خوب بود، اما همش چرت و پرت میگفتن. داشتم ازین کار خسته میشدم، اما جلسه چهارم دیگه خسته کننده نبود. بعد جلسه حوصله دیدن فیلمو نداشتم، اما از حالت چهره نگار فهمیدم که یه اتفاقی افتاده. دوباره رفتم فیلمو گذاشتم. اولش خیلی عادی بود، اما ۵ دیقه بعد بابازرگ از نگار خواست که بلند شه. دستشو گرفت و با یه حرکت ناگهانی کشیدش تو بغل خودش. یه کم عجیب بود، ولی بازم عادی. تو خونه پدربزرگم گاهی شوهر خاله هام بودن، بنابرین نگارم روسری داشت. بابابزرگ روسریشو ور داشت و شروع به نوازش موهاش کرد. این دفه دیگه نگار داشت تلاش میکرد که بره، اما بابابزرگ دوباره آرومش کرد. یه کم داشت از خوشگلیشو اینجور چیزا میگفت. با دوربین نمیشد خیلی جزییاتو دید، ولی خیلی چیزا هم دیده میشد. و بالاخره حرکات غیرعادی شروع شد. بابابزرگ داشت دکمه های مانتوشو باز میکرد.این دفه دیگه نگار به شدت مقاومت میکرد و میخواست پا شه بره، اما بابابزرگ با یه دستش دستای اون بیچاره رو گرفت و با دست دیگش ادامه داد.

 

چقدر زور داشت، نگار با دو تا دستش داشت کلی زور میزد خلاص شه، اما اون ریلکس بود و خیلی راحت مانتوشو درآورد، انگار نگار یه عروکس تو بغلش بود. حالا داشت از رو تیشرتش به بدنش دست میکشید. من یه بار نگارو با لباس تنگ دیده بودم(در اون سن) و حدس میزنم سایز سینش ۷۰ بود. بابابزرگ پستونای نگارو فشار میداد و گفت”اناراتو بخورم خانوم خوشگله” نگارم که همچنان داشت تلاش میکرد، اما بی فایده بود. بابابزرگ در عرض سه سوت تیشرتشو دراورد. نگار داشت زهره ترک میشد و منم با اینکه بدن زیبای نگارو میدیدم، ولی کپ کردم. بابابزرگ از رو سوتینش سینه هاشو میمالید و فشار میداد. بعد سرشو چسبوند به شکم نگار و با اینکه نمی شد دید چه میکنه، اما کاملا معلوم بود که داشت شکمشو میخورد!بعد رفت گردنشو کامل لیسید و آروم اومد پایین. خیلی راحت کرست نگارو در آورد و پستونای خوشگلش نمایان شد. بابابزرگ گفت”چه ممه های خوشگلی داری! به کی رفتی تو؟!” اما نگار تمام فکرش فرار بود. بابابزرگ با یه انگشت دور پستون چپش یه دایره کشید و هی دایره رو تنگتر کرد تا به نوکش رسید. نگار از خجالت سرخ شده بود و بیشتر تقلا میکرد، اما بازم بی فایده. نوک سینشو بین انگشت شصت و انگشت اشارش گرفت و شروع کرد به مالیدن. نوک سینش خیلی کوچولو و ناز بود و تصور اینکه بین دو تا انگشت غول مانند و زمخت بابازرگ قرار داشت، وحشتناک بود.

 

بابابزرگ گفت”بذار یه مزه بکنیم ببینیم چه طوره.” و درحالی که این دفه نگار التماس میکرد، پستون چپشو کرد تو دهنش و خیلی راحت مک میزد. زبون میزد و میمکید و نگارم هی میگفت بسه. یه گازیم گرفت که اشک نگارو درآورد، اما باز بوسش کرد و نذاشت خیلی درد بکشه. نوک سینشو با انگشتش نگه داشت و دستای نگارو آزاد کرد تا بره سراغ اون یکی سینش. حالا دیگه نگار عین ماهی داشت میلولید و سعی میکرد فرار کنه، دستاشم که آزاد بود، اما اتفاق دردناکی افتاد. همونطور که گفتم، بابازرگ نوک سینه اولیو بین انگشتاش گرفته بود. محکم نیشگون گرفت و پیچوندش و گفت”اگه دختر خوبی نباشی، میکنمش” ولی نگار با اون همه درد، بازم توجهی نکرد که بابابزرگ با ناخونای بلندش داشت فشار میداد، اما همچنان نگار التماس میکرد و میخواست بره. بابابزرگ نوک سینشو ولی کرد و بعد، یه گاز خیلی محکم از نوک سینش گرفت و با دندوناش داشت اونو میکشید. بالاخره نگار تسلیم شد، اما بابابزرگ برا اطمینان همچنان نوک سینشو نگه داشت. با اون سینش یه کم ور رفت و آخر سرم زیپ شلوار جینشو باز کرد. این کارش باعث شد دوباره نگار اعتراض کنه. اما بابازرگ بیشتر زجرش میداد.

 

شلوارشو دراورد و باز دوباره شروع به نیشگون گرفتن نوک سینش کرد. اون بیچاره هم فقط میتونست التماس کنه. گفت”بابابزرگ، من مگه نوه تون نیستم، چه طور دلت میاد؟” بابابزرگ گفت”تو اگه دختر خوبی باشی، نه تنها اذیت نمیشی بلکه لذتش میبری، اما مثل اینکه تنت میخواره” و جوری نوک سینشو نیشگون میگرفت که من فکر کردم واقعا کنده میشه. رفت از رو شرت، کسشو مالید و میخواست شرتشو دربیاره که نگار پاهاشو به هم قفل کرد. این دفه پدربزرگ اذیتش نکرد. اولی رفت بالا و یه کم سینشو خورد و شنیدم که گفت”من هر سال باید این ممه های خوشمزتو چک کنم، روز به روز بهتر میشه” همونطور که سینشو میخورد، پاهاشو باز کرد و خیلی راحت شورتشو درآورد. دیگه تموم بود. نگار در بغل بابابزرگ، کاملا لخت و مثل عروسکی بی جان. با انگشتاش کس نگارو میمالید و بعد، بازش کرد. اگه آب نباتم بود، با اون لیسیدنا و مکیدنای بابابزرگ در دو دیقه تموم میشد. خیلی به چوچولش گیر داده بود و یه ربع داشت مک میزد. با اینکه معلوم بود نگارم داشت لذت میبرد، اما اصلا اون لذتو نمیخواست. بالاخره بابابزرگ حاضر شد ولش کنه و گفت”تا دفه ی بعد” منم بلافاصله پیش نگار رفتم و جریان جاسوسیمو براش تعریف کردم. ما واقعا نمیدونستیم چه کنیم، پدر و مادرمون که کاری از دستشون بر نمیود و به دلیل پارتی کلفت بابابزرگ، جرات گفتن به پلیس رو نداشتیم. فقط یه کار تونستیم بکنیم، بهانه ی آزمونو گرفتیم با هزار بدبختیو دروغ پدر و مادرمونو راضی کردیم دو روز دیگه بریم. تو اون دو روز هر وقت میرفتم پارک، نگارم میبرد که با بابابزرگ تنها نشه. بعد ازون که به شهرمون برگشتیم، نگران تابستون با بابابزرگ بودیم، اما قبل تابستون بابابزرگ مرد و اون کابوس به پایان رسید…

 

البته یه سری چیزا هم بین منو نگار عوض شد. اولا که من با رفیقای خلافم قطع رابطه کردم و دوباره به درس برگشتم. نگارم ازین به بعد با من راحت بود، حتی جلو من لخت میشد و لباس عوض میکرد، یا براش کیسه میکشیدم. منم کاری بهش نداشتم و گاهی فقط برا سرحال آوردنش یه شوخی باهاش میکردم. البته منم دیگه راحت بودم. با اینکه تموم شده، اما منو نگار هر سال عید میشینیم و اون فیلمو نگاه میکنیم و بعد ۴ سال هنوزم برام باورنکردنیه.

 
نوشته: ش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>