جمعه روز خوبی‌ بود

ساعت دو و نيم ظهر جمعه بود و پاساژ طبق معمول جمعه ها خيلي خلوت بود تك و توك مغازه ها باز بودن و هرز چند گاهي چند تا مشتري رد ميشد
بيشتر بچه هاي مغازه داري هم كه بودن داشتن ميبستن تا برن ناهار
منم تو همين فكرا بودم و ميخواستم بعدشم برم خونه تا فردا بي خيال كاسبي بشم
كه يه دختر اومد تو مغازه و سلام كرد.

 
ح:عليك خوش اومدين .در خدمتم بفرمائين.
*:مرسي ميخواستم چند تا از كاراتونو ببينم تا يكيشو انتخاب كنم.
ح:خواهش شما همه ی كارا رو ببينيد.
*:چرا اغلب مغازه ها بستن؟پس ماها كه فقط اين روز ميتونيم بيايم خريد چيكار كنيم؟
ح:خوب روال روز جمعه همين طوره.مخصوصآ كه الان ساعت ناهارم هست.
*:اا پس مزاحم شدم ميخواستين برين غذا بخوريد.
ح:نه مراحمين . شما مقدم ترين.ناهار دير نميشه.
افتخار بدين ناهارم در خدمت باشيم.
اينو گفتم تا ببينم حدسم درست بوده يا نه.
*:ممنونم من كار دارم با شه براي يه وقت مناسب تر.
ح:در هر صورت خوشحال ميشدم.

 
بعد از نشون دادن چند تا كار عمدي دستمو چسبوندم به دستش تا عكس العملش رو ببينم.
اونم بدش نيومد و به روي خودش نياورد.
اون كم كم تغير جا داده بود و حالا تقريبا نزديك من ايستاده بود جاي من پشت ميز و طوري بود كه از بيرون زياد ديد نداشت.
وقتي دقت كردم فهميدم زير مانتوش فقط يه سوتيئن بسته و لباسي تنش نيست.
ح:هوا چقر گرم شده.خانمه…
*:من نازنين هستم.
ح:بله نازنين خانم خيلي گرمه نه؟
ن: اره منم زياد طاقت گرما ندارم نميتونم زياد بپوشم.
ح:اينكه خيلي خوبه خوشبحال من ميشه.

 
يه نگاه عميقي بهم كرد كه گفتم الان قاط ميزنه و دري وري ميگه.
اما نه خبري نشد.
ن:مثل اينكه شب جمعه اي تنها موندي كه حالا خوشبحالت ميشه.
ح:اره بد جوري .
ن:اخي نازي چرا؟
ح:گرفتاري مجال اين چيزارو نميده كه نون 4 تا خوانواده رو بايد بدم.
ن:با نمكم كه هستي.
ح:هم با نمكم هم خوشمزه اما كسي نيست تا مزمو بچشه حيف.
ن:چيه حالت بدجوري خرابه .
ح:خوب دختر به اين نازي ديدم توام بودي حالت بهتر از اين نميشد.
ن:حالا اين حرفا يعني چي؟
ح:هيچي اما بد نبود يه ناهاري باهم بوديم و بدشم بلاخره يه جائي ميرفتيم.

 
ن:ببين من امروز كار دارم و فقط وقت خريد داشتم پس نميتونم باهات بيام.
ح:باشه عيبي نداره.
ن:نه دلم نمياد اين جوري بموني .
ح:يعني چي؟
نازنين كمي بيشتر اومد سمت من و با دستش كيرمو از روي شلوار گرفت و شروع به ماليدنش كرد.
ن:اينجوري.
اونم كه بي جنبه سريع قد علم كرد.

 
هر چيزي رو فكرشو ميكردم اما اينكه خودش بخواد اونم تو مغازه به اين شكل رو نه.
سرشو اورد جلو و لبشو رو لبم گذاشت با يه بوسه و بد لب پائينمو كشيد بين لباش و مكيدش.
بدش زبونشو داد تو دهنم منم شروع به مكيدنش كردم.
موقعيت اصلا طوري نبود كه بشه به لب بازي ادامه داد واسه همين به بهانه ديد زدن بيرون لبم ازش جدا كردم و خم شدم روي ميز تا ديدم به بيرون بيشتر باشه
اما پرنده تو راهروي ما پر نميزد.

 
يكي دو تا از مغازه ها هم كه بودن داشتن تغير ويترين ميدادن و از مغازشون بيرون نميومدن.
كمي خيالم راحت تر شد.
ديدم نازي زيپمو داد پائين و بد شورتمو تا زير بيضه هام كشيد و با دستش شروع به ماليدنش كرد.
چهار گرم مغزمم كه كار ميكرد با اين كارش هنگ كرد و ديگه به هيچ چيز غير سكس و ارضا شدن فكر نميكردم.
يه كم كه گذشت گفتم يه بوسش نميكني تا بچه راحت بشه خجالتش بريزه؟
ن:اره چقدرم اين بچه اهل خجالته.
سرشو برد پائين و سر كيرمو كرد تو دهنش.
يه استاد تو امر مهم ساك زدن بود.

 
شايدم تو اون حالت و شرايط براي من خيلي جالب بود.
تا اونجا كه تونست تو دهنش كرد و چند بار بيرون اوردش و دوباره خوردش.
لذت خيلي زيادي ميبردم يه هيجان جذابي داشت هم ترس هم لذت.
وقتي حسابي خيسش كرد سرشو اورد بالا و راهت كنارم ايستاد و با دستش شروع به ارضا.ء كردن من كرد.
يه نگاه يه بيرون انداختم و يه دستمو بردم از بين يغه ی مانتوش رسوندم به سوتئينش اونو دادم بالا و هالا سينه هاشو راحت لمس ميكردم.
يكم ماليدمشون و بد دو تا انگوشتمو كردم تو دهنش اونم انگار داره ساك ميزنه خوب مكيدشون و خيسشون كرد.
انگوشتامو از دهنش بيرون اوردم و باز بردم زير مانتوش نوك سينشو باهاش گرفتم خيس بودن اونا يه هال خوبي به نازي داد و نك سينه هاش زود بر جسته شد و با لرزيدن تنش فهميدم اونم حشري شده.
اون داشت با سرعت دستشو رو كيرم با لا پائين ميكرد…

 
من كه دير ارضا ميشم واسيه اينكه اونجا خيلي خطرناك بود بدنمو سفت ميكردم تا انزالمو جلو بندازم
اونم كارشو خوب بلد بود سرشو اورد كنار گوشم لاليه گوشمو خورد و بد نك زبونشو كرد توي گوشم.
از اين كار ش خيلي لذت بردم .
كل تنم مور مور شد اونم چند بار ديگه اين كارشو تكرار كرد.
از تكون خوردن هاي من و لرزش پام فهميد ديگه دارم به اخرش ميرسم.
ن:دستمال داري؟
من كه هال حرف زدن نداشتم با چشم جاي دستمالو نشون دادم.
چند تا از جعبش كشيد و گرفت تو دستش منتظر.
سرعت دستشو رويه كيرم زياد كرده بود.
منم همچين شهوتي شده بودم كه اگه جاش بود همچين ميكردمش تا از وسط نصف بشه.
فشار ابو تو تنم هس كردم و دستام بي اختيار مشت شدن.
اونم زود دستشو كه دستمال داشت گرفت جلوش و پرتاب ابمو مهار كرد بد دستمالو چسبوند به سرش و با اون دستش كمك ميكرد تا هميه ابم تخليه بشه براي چند لحظه چشمامو نا خود اگاه بستم و توي درياي لذت قرق شدم.
وقتي كامل خالي شدم نازي شرتمو سر جاش بر گردوند و زيپمو داد بالا بد يه بوس كوچولو داد.
ن:خوب بود حالا راضي شدي.

ح:عالي بود مرسي.

ن:من ديرمه و بايد برم .
ح:ازت ممنونم بيا اين كارت منه توام اگه ميشه شمارتو بده تا بد اين لطفتو جبران كنم.
ن:ااا با شه ياداشت كن.
وقتي اون رفت تازه داشتم عادي ميشدم و ميفهميدم عمق درياي كوس خل بودنمو.
واقعا اگه تو اون لحظات كسي ميومد تو چي ميشد.

 

یک دیدگاه برای “جمعه روز خوبی‌ بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>