جنده شدن نگار جون

با سلام.اسم من نیما 27 ساله. آدما برام بگیر نگیر دارن – مخصوصا زنا و دخترا – یعنی تو یه نگاه یکی خیلی برام دلنشین میشه و خیلی هام هستن که اصلا هیچ حسی بهشون ندارم! خب الان سال 94 هست که دارم این داستانو که دقیقا تابستون 1 سال پیش اتفاق افتاده براتون تعریف میکنم…

***

ما یه خونه  دو طبقه داریم که طبقه بالا رو خودمون میشینیم و طبقه پایین رو میدیم اجاره، حدودا 2 سال پیش بود که برای ما یه مستاجری اومد که یه زن و شوهر جوون بودن به همراه یه پسر کوچولو که اون موقع 5 سالش بود. مستاجرمون یه آدم خیلی باحال بود (داوود) و زنش (نگار) از خودش باحالتر، یه جوری بودن که خیلی خیلی باهم راحت بودیم و من چون عاشق پسر کوچولوشون (تیام) بودم اونو خیلی میاوردم خونه خودمون و خیلی بیرونش میبردمو براش چیزمیز میگرفتم. رابطه ما جوری شده بود که کمتر روزی نگار جان صبح و عصر نمی اومد خونمون و هرجور بود یه سری بهمون میزد. و منم چون از کسی که خوشم بیاد سعی میکنم خیلی باش صمیمی و گرم بشم، تا میتونستم باش شوخی میکردمو سربه سرش میذاشتم. بالاخره روزو روزگار همینطور میگذشت و شوهرش انگار با صاحاب کارش مشکل پیدا میکنه و اخراج میشه، از همون موقع بود که دیگه مارال رو شاد نمیدیدم، کلا به خاطر اینکه اجاره های ماهم خیلی عقب افتاده بود روش نمیشد دیگه مثه قبلنا زیاد خونه ما بیاد. ، این شد که شوهرش واسه یکی دو ماه رفت به سمت شهر خودشون تا تو مغازه داداشش کار کنه و یه کم پول دربیاره و برگرده….

 

 

لازمه بگم که نگار کلا 25 سال بیشتر نداشت، یه زن لاغر با یه بدن باربی شکل بود که خیلی هم به خودش میرسید.موهای بلوندی داشت و چشماش مشکی بود، خیلی وقتام که میومد طبقه بالا چون زیر چادر رنگیش فقط یه تاپو شلوارک میپوشید من میتونسم یواشکی خیلی از جاهاشو دید بزنم. سینه هاش زیاد بزرگ نبود حدود 70 بود و پوستشم سفید و ناز بود. من همیشه تو کف نگار بودم اما از وقتی که شوهرش رفته بود بیش از پیش رفته بودم تو نخش. اما راسش جرات هیچ حرکتی رو نداشتم، میترسیدم مایه آبروریزی بشه. یه شب که من تو خونه تنها بودم و خانوادم رفته بودن خارج شهر، دوس دخترم منو پیچونده بود و منم بدجور تو کف بودم که یه تصمیم عجیب گرفتم. گوشیمو برداشتمو رفتم رو شماره نگار(شمارشو از تو گوشی مامانم برداشته بودم). ساعت حدود 2 شب بود. خیلی دل دل کردم اما در نهایت شمارشو گرفتم. کلی گوشیش زنگ خورد یهو نگار با یه صدای خسته و خابالو گف بله… بفرماییـــــد…! گفتم سلام خوبی؟ گفت شما…! گفتم نیما ؟ گفت نیما کدوم خریه؟ گفتم نیما طبقه بالا…..یخورده مکث کرد…..وای ببخشید نیما خوبی؟ گفتم ممنون.

 

نگار گف چیزی شده که این موقع شب تماس گرفتی؟ گفتم نه راسش میخاسم حالتو بپرسم. یهو یه خنده خفیفی کرد و گفت دیوونه،مامان خوبه؟ صبحم میپرسیدی جوابتو میدادما، من الان خواب خوابم نیما خان!!! شماره منو داشتیو خبر نداشتم؟ من دیگه خیس عرق شده بودمو نمیدونسم بگم که چی میخام. میدونستم راه احمقانه ای برای باز کردن این مسله انتخاب کردم اما باور کنید بدجور تو آمپاس شدید بودم. گفتم نگار . گف چیه؟ گفتم ببین من حالم اصلا خوب نیس. گف چته، سرماخوردی نکنه؟ گفتم نه دیوونه، حال روحیم خوب نیس. گفت مگه چی شده؟ یخورده موندم چی بگم….یهو همینجوری به ذهنم رسید الکی گفتم با دوس دخترم کات کردم حالم خیلی گرفتس …همه هم رفتن بیرون تنهام تو خونه حس خیلی بدی دارم و خلاصه کلی از این کس و شرا واسش گفتم اونم معلوم بود با دقت داشت گوش میکرد وحسابی رفته بود تو فاز مشاوره و این حرفا حدود 1 ساعت با هم با گوشی حرف زدیم…از همه چی….حتی ازم پرسید باش خوابیدی؟خخخ .روم دیگه حسابی باز شده بود….خلاصه اون شب نتونستم بش بگم دوس دارم بکنمت ولی کلی باش صمیمیتر شدم.

 

اون روزم گذشت تایه روز عصر که تنها تو خونه بودم، گوشیم زنگ خورد، دیدم نگاره. الو سلام نیما خوبی؟ ببین یه مارمولک تو خونمه میای بکشیش؟ تورو خدا میترسم! منم گقتم با کمال میل، درو باز کن اومدم! تا درو زدم دیدم تیام درو باز کرد. تا پسرشو دیدم دستو پام شل شد، ضدحال خوردم! رفتم داخل دیدم نگار با یه تاپ نارنجی و یه شلوارک تنگ تا بالای زانو و موهای برهنه فقط یه چادر گل گلی همینجوری انداخته بود الکی رو خودش اومد جلوم،تمام حسم باز بیدارشد. تا اون موقع اینجوری ندیده بودمش. خیلی با تیپش حال کردم، سکسی شده بود. گف: سلام یه ساعته داری این یه طبقه رو میای ؟ بدو دیگه فرار کرد! یه سی ثانیه ای بهش زل زده بودم. پشت سرش که میرفتم بدجور کونش نظرمو جلب کرد، با اینکه خودش تقریبا لاغر بود اما واقعا خووب کونی داشت و هر قدمی که بر میداشت لمبوراش با ضربان قلبم بازی میکرد. رفتم تو اتاقش زیر تختشو اینا رو هرچی گشتم هیچی ندیدم، گف خوب بگرد نیما، همونجاهاس. اومد جلوم خم شد تا زیر تختو ببینه …وااااای چه صحنه سکسی ..کون خشکلش جلوم قمبل شد….شلوارکش انقد تنگ بود که توپولی کسش راحت از رو لباس معلوم بود…دیگه شهوت اومده بود سراغم ….

 

مارمولکو دیدیمو منم با دمپایی کشتمش …قبلش خیلی نقشه داشتم واسه به زیر کشیدن نگار خوشکله، اما تیام کنار مامانش وایساده بود منم هیچ غلطی نمیتونسم جلو اون بچه بکنم. یهو زنگ خونه صداش درومد تیام رفت ببینه کیه که خداروشکر دوست تیام اومده بود دنبالش که برن بازی کنن اومد از مامان نگارش اجازه گرفت اونم با کمال میل قبول کرد، خلاصه از اتاق رفت بیرون ……دیدم عجب موقعیتیه….منو نگار تنها تو اتاق خوابشون…..گفتم یه چیزی بده تا مارمولکو برش دارم بندازمش بیرون ….اینور اونورو نگاه کردم دیدم کرست نگار رو تخت دو نفرشون افتاده و با شیطنت از نگار پرسیدم با این برش دارم ؟ گفت با چی؟ گفتم با این کرست دیگه …یهو زد زیر خنده با عشوه گفت نهه دیوونه با اییین؟ منم گفتم راس میگیا اینجوری خوش به حال مارمولکه میشه دوباره میاد تو اتاقت تا با کرستت برش دارم… گفت لوس نشو دیگه ببرش بیرون وای میترسم نیما ….منم خواستم کمی اذیتش کنم گفتم باشه سریع رفتم کرستشو بر داشتم رفتم سمت مامولکه…..با خنده گفت چییییکار میکنی دیووونهههه….اومد دستمو گرفت که مثلا ممانعت کنه …وای چه دسته نازو سفیدی داشت…منم کرستشو بردم بالا چون قدش از من کوچیکتر بود نمیتونست ازم بگیرتش و حسابی اومده بود چسبیده بود بهم …وااای قشنگ یادمه یه لحظه کونش چسبید به کیرم…..من ادمه بی جنبه ایی نبودما ولی کیرم شق شده بود حسابی جوری که از زیر شلوارکی که پام بود معلوم بود شق کردم…..یهو نگار چشش افتاد به کیرم که راست شده بود ….یه لحظه مکث کرد…اونجا بود که خودش فهمید قضیه چیه……با عشوه بم گفت نیما افرین لباس زیرمو بم بدههههه……یوقت خجالت نکشیااااا….پسر بد…. گفتم خوب خودت بیا بگیرش…

 

دیدم اومد جلو…دستشو اورد بالا که برسه به دستم ولی نمیتونست گفتمش خوب بیا جولوتر و یهو زد رو کیرم که از رو شلوارک راست شده بود …گفت خوب این جوجوت نمیزاره بیام جولوتر ازت بگیرمش….واااای……وقتی دسش خورد به کیرم شهوتم چند برابر شد و جوری که نگار با عشوه بام حرف میزد دیگه هیچی……. من یهو مثه برق پریدم از پشت چسبیدم به نگار، دیگه خودم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. نگارم خیلی ترسیده بود، گفت نیما چیکار میکنی؟ جون من بیخیال شو، تورو خدا الان تیام میادا، اون بچه نیس این چیزا رو میفهمه. اما من دیگه واقعا حالم دست خودم نبود، اینقد سفت گرفته بودمشو به خودم فشارش میدادم که داشت نفسش بند میومد. نفس جفتمون به شماره افتاده بود، منم کم نترسیده بودم. اون بدن سکسیش خیلی حشریم کرده بود، کیرم بدجور هوس کونشو کرده بود. از پشت سینه هاشو محکم گرفته بودمو کیرمو هی رو کونش میمالیدم، .نگارم هی با عشوه بم میگفت نیمااا….نککککن…..داری چیکار میکنییی…دیوونه….. به نگار گفتم اگه من الان تورو ول کنم دیگه اینجورموقعیتی گیرم نمیاد، خودشم معلوم بود از اینکه داشتم بدن سکسیشو میمالوندم خوشش اومده…

 

با حرف ممانعت میکرد ولی خودش هی کونشو میداد عقب و میمالوند رو کیرم……دستام رو سینه هاش بود حسسسابی داشتم باشون ور میرفتم…واای چه سینه های هولویی داشتووو چنان فشارشون میدادم از رو لباسش که هی زیر لب میگفت ااایی نیماا یواش….. دیدم یکم ترسیده گفنم چیه؟ ازچی ترسیدی؟ گف کسی نفهمه؟ گفتم مگه خری؟ آخه کی جز منو تو اینجاس؟بعد از جلو چسبیدم بهشو شروع کردم به خوردن لباش، لبای قلوه ای و درشتی داشت، کم کم دیدم اونم داره تلاش میکنه لبای منو بخوره. بعد رفتم زیر گردنشو شروع کردم به خوردنو از پشت، کون گوشتیشو میمالوندم که حس کردم زیرشلوارکش هیچی نپوشیده. دستمو از رو شلوارکش بردم سمت کسشوو……واااای….چه کس توپولی داشت….انگشتام رو کسش بود و نرمی کسشو از رو لباسش حس میکردم……چشاشو بسته بود…معلوم بود داره حال میکنه……هی خودشو بیشتر میچسبوند بهم…دستمو بردم داخل شلوارکشو گذاشتم رو کسش نرم توپولش….یهو گفت اااااه….دیدم بدنش شل شد…گفت بریم رو تخت…یه کمر دراز کشید روتختو…تاپشو در اوردمو…کرستم که تنش نبود…جوووون…. به ارزوم رسیده بودم…..نگارلخت افتاده رو تخت…یکم سینه هاشو مک زدم رفتم سراغ شلوارکش……کمرشو داد بالا ..شلوارکشو کشیدم پاییین……هیچ وقت کس به اون تمیزیو تنگی تا اون موقه ندیده بودم……وااای……کسش توپولو کوچولو….سفیید….. انگشتمو اروم کردم لاش…..حسابی تنگ بود….بش گفتم پاهاتو باز کن…اونم سریع پاهاشو باز کرد گفت انقد خوبه؟ گفتمش اره…بش گفتم کستو بخورم؟؟…..گفت بخور نیماااا…با شهوت کامل اینو ازم درخواست کرد… منم سرمو بردم لای پاهاشو….. اول با زیون کمی یراش کسشو لیس زدم…..با انگشتام کسشو باز کردمو…لبامو گذاشتم رو کسشو شروع کردم به خوردن…..اووومممم….اووومممم لیس……..اووومممممم میک…….دیگه صدای ناله های نگار بلند شده بود….اااااه…اااای نیما…..کسمو بخووور…..

 

هی سرمو با دستاش فشار میداد سمت کسش…… یهو نگار گف: تو کیرتو در نمیاری ببینم؟ گفتم خودت چرا درش نمیاری؟ دیدم نشستو شلوارکمو داد پایین، دیگه کیرم از زیر شرتم بدجور زده بود بیرون. یخورده از رو شرت کیرمو مالوند، دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم، عرق از سرو روم جاری شده بود و بد جور نفس نفس میزدم. آروم شرتمو کشید پایین، تا سر کیرم از بند شرته در اومد مثه یه فنر کمونه کردو برگشت. همین که نگار چشمش به کیرم افتاد یه حالی شد، انگار دیگه میشد خماری رو از توچشای درشتش دید. تنه کیرمو گرفتو یکم عقب جلو کرد، همینجوری که به کیرم نگاه میکرد، گف خیلی کیر صافو خوش فرمی داریا. گفتم پس چرا دهنتو باز نمیکنی؟ که دیدم یه بوس از نوک کیرم گرفتو آروم لبای قلوه ایشو دور کله کیرم حلقه کرد، خیلی آروم با دست راستش کیرمو عقب جلو میکرد از اونورم لباش هی بیشتر دور کیرم حلقه میکرد. یهو دیدم تا نصف کیرمو کرده تو دهنشو داره خیلی ریلکس عقب جلو میکنه، یه چند دقیقه که گذشت دیدم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم! خودم عاشق اینم که آبکیرمو تو دهن دخترا خالی کنم. اما نمیخاسم یهو اینکارم باعث بشه که دیگه نگار از رابطه با من زده بشه. به همین خاطر یه چندبار بهش گفتم آبم داره میاد، آبم داره میاد نگار…، که دیدم اون همینجوری به ساک زدنش داره ادامه میده، منم از خدا خاسته که دیدم یهو یه سیل از آبکیر داره از تو کیرم میزنه بیرون، یهو از پشت سر نگار موهاشو محکم گرفتمو با چندتا فشار همه آبکیرمو تو دهنش خالی کردم، اینقد این حرکت شدید و نفس گیر بود که سرم داشت گیج میرفت، تا یه دقیقه ای چشمامو بسته بودم ونگار همینجور داشت کیرمو ساک میزد و هی با لباش اب کیرمو بیرون میکشید نگار حسابی نوک کیرمو میک زد، کیرمو از دهنش کشید بیرون. بعد پاشد بره سمت دستشویی که من گفتم، نگار ! دیدم برگشت، گفتم میشه یه خاهشی ازت بکنم؟

 

با اشاره بهم گفت که بگو؛ منم گفتم میشه آبکیرمو دور نریزی؟ دیدم اومد سمت من جلوم دهنشو یبار دیگه باز کردو بعدم دهنشو بستو همه آبکیرا رو با حرکت گلوش قورت داد. من خودم کف کرده بودم، فکرشم نمیکردم قبول کنه.. گف خوشت اومد نیما؟ گفتم عالی بود عزیزم، مرسی! اما خیلی از دخترا نمیتونن اینکارو بکنن، تو چطوری…؟؟!! گفت بابا من قبل از این یه چندباری آبکیر داوود رو خورده بودم، بدم نمیاد دیگه، عادی شده واسم. ولی تو خیلی آب کیرت تلخ بودا، یادت باشه بچه پررو! دیدم دسشو گذاشت رو کیرمو دوباره شروع کرد به بازی کردن باهاش……کیرم دوباره داشت شق میشد….خودش گفت نیما ….من کییییر میخوام…ولی نه هر کیری….کیر تورو میخوام…شهوتواز مدل حرف زدنش میشد فهمید…. منم دوباره حشری شده بودم…..اروم هلش دادم رو تخت و خودش پاهاشو باز کرد و کسشو انداخت بیرون و دستشو برد رو کسش و شروع کرد به مالوندن کس خودش …منم کمی مکث کردمو دیدن این که جلوم داشت کسشو میمالوند بهم حال میداد….یهو گفت نیمااااا…..بیا بکن تووووم……منم معطل نکردمو سر کیرمو با دست اروم گذاشتم لب کسشو اروم فشار دادم تو….یهو نگار انگار شهوتش صد برابر شد …اااااای…نیما فشار بده تو کسم…..ااااه….تا ته بکن….وقتی اینجوری ازم درخواست کرد منم رحم نکردمو چنان محکم کیرمو تا ته کردم تو کسش ..

 

صدای نالش به جیغ تبدیل شد یه لحظه و داشت ملافه زیر تشکشو چنگ میزد….ااااره….همینو میخواااام نیمااا……محکم بزن تو کسم……..حسابی کسشو میکردم….ااااااای….ااااااه……جووووون…..بکن منوووو….داری منو میکنی نیمااااا…….نفهمیدم کی ابم اومد و همشو ریختم تو کسش….دیگه ناا نداشتمووووافتادم روش….چشامو بستمو…یه ده دقیقه ای فقط داشت صورتم ناز میکردو …بدون اینکه هیچ حرفی بزنیم..پا شدم لباسامو پوشیدمو..اومدم بیرون……ولی از نگاهش معلوم بود حسابی راضیه از اینکه کرده بودمش..

 

 

نوشته: نیما

4 thoughts on “جنده شدن نگار جون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>