مبينا و كير كلفت شوهر خاله

سلام من مبينا هستم مادرم دو تا خواهر داره كه يكيشون كه بعد از مادرم ميشه ازدوا ج كرده و اون يكي هنوز مجرده.
خالم 10 سال پيش با يكي از اقوام پدريش ازدواج كرد و ماحصل ازدواجشون 2 تا پسره . شوهر خالم يه مرد 33 ساله است با يه قد بلند و هيكل قوي با يه صورت بسيار جذاب كه هر زني رو وسوسه ميكنه اونو واسه خودش داشته باشه اوايل ازدواجشون به خاطر بچه به حساب اوردن من زناي فاميل پچ پچ هايي با هم ميكردن كه من زياد ازش سر در نمي اوردم ولي ميدونستم كه در مورد خالم و شوهرشه اين وضع به همين منوال ميگذشت تا من 10 سالم شد يه روز به خاطر فوت همسر معلممون ما رو زودتر تعطيل كردن و من با خوشحالي تموم خودمو به خونه رسوندم ديدم ماشين شوهر خالم 100 متر بالاتر از خونمون پاركه

 

رفتم در خونه رو باز كردم ديدم كسي تو خونه نيس هرچي مادرمو صدا كردم ديدم جوابي نميده از زير زمين صداي مادرمو شنيدم كه منو صدا ميكرد كه بالا باش الان من ميام زماني كه مادرم اومد بالاديدم كه وضعيت عاديش بهم خوردست و اون حالت هميشگي خودشو نداره با تعجب ازش پرسيدم اتفاقي افتاده گفت نه رفته بودم زير زمين خرت و پرتها رو جابجا كنم وقتي بهش گفتم ماشين اكبر اقا بالاي كوچمون بوده رنگش عوض شد و خواست منو دست به سر كنه و گفت حتما اشتباه ميكني تازه خانم يادش اومد كه چرا من زود رفتم خونه وقتي براش تعريف كردم گفت مادر جون من زير زمين يه كم ديگه كار دارم ميتوني بري از سوپري سر خيابون يه كم خرت و پرت بخري و هنوز حرفش تموم نشده بود كه رفت طرف كيفش و 5هزار تومن بهم داد و با خودكار يه چيزهايي رو واسم ليست كرد من از تعجب داشتم پس ميافتادم چون تا حالا هيچوقت براي خريد بهم اجازه نميدادند چه برسه به اين كه يه ليست بدن دستم .ليست و پولو ازش گرفتم و به طرف در رفتم تازه دم در متوجه يه كفش مردونه شدم كه مال بابام نبود از خونه بيرون رفتم ولي به جاي رفتن به سوپريه دورتر از خونه وايستادم 5 دقيقه نشده بود كه ديدم شوهر خالم از خونمون اومد بيرون و با سرعت به طرف ماشينش رفت و سوار شد تلاقي من با اون سر كوچمون بود كه منو ديد و وايستاد و باهام سلام عليك كرد وخودش گفت كه با يكي از دوستاش كه تو كوچمونه كاري داشته و به مامان بابا سلام برسونم و خداحافظي كرد و رفت

 

منم رفتم از سوپري خريدها رو انجام دادم و برگشتم خونه ديدم مامانم حمومه بهش گفتم كه خريدارو انجام دادم و اونم هي از تو حموم قربون صدقم ميرفت كه ماشالا واسه خودت خانمي شدي و از اين حرفها بعد بهش گفتم كه اكبر اقا رو سر كوچه ديدم كه يهو صداش قطع شد و من ادامه دادم وگفتم كه بهم گفت كه با يكي از دوستاش كه تو كوچمونه كار داشته و به شما و بابا سلام رسونده كه نفسش بالا اومد و گفت خوب تعارف ميكردي بياد خونمون و من گفتم چه ميدونم رفت از اون روز به كارهاي مادرم شك داشتم و هميشه مراقب كارهاش و حرفهاش بودم كه با ديگران در مورد شوهر خالم چي ميگن…

 

از اين قضيه 3 سال گذشت يه روزمن خسته و كوفته از مدرسه برگشتم خونه ديدم خاله كوچكم خونمونه بعد از خوردن نهار من رفتم استراحت كنم رفتم تو اتاقم رو تختم دراز كشيدم هنوز خوابم نبرده بود كه ديدم خالم با مامانم پچ پچ ميكنه من به طرف در رفتم درو كامل نبسته بودم و راحت صداشونو ميشنيدم مامانم به خالم گفت حالا ميخواي چيكار كني خالم گفت اون ازم فيلم داره بهم گفته اگه باهاش نباشم فيلممو پخش ميكنه مادرم گفت خب ابروي خودش ميره خالم گفت كثافت فقط از من گرفته واسم فرستاد هيچ تصويري از خودش نيس مادرم گفت خدا رو شكر هيچوقت از من فيلم نگرفت و نميذارم هم بگيره خالم گفت فكر ميكني نگرفته اون از همه فيلم داره فيلم عطيه و راحله و نسيم و خودش بهم نشون داد اون تو خونش دوربين نصب كرده تو تا حالا خونش نرفتي مگه مامانم گفت چرا رفتم خالم گفت مطمئن باش از تو هم فيلم داره اون جونورو من ميشناسم مامانم گفت بيچاره ابجي يعني نميدونه اكبر تا حالا با كي ها بوده خالم گفت اون خودشو به گاوي زده مگه ميشه ندونه كه كير شوهرش كس زناي فاميلو پاره ميكنه اون حتي ميدونه كه با ما هم رابطه داره ولي چون خودش جوابگو نيس خودشو به بيخيالي زده اونا همينطور داشتن حرف ميزدن كه من تازه فهميدم قضيه چيه چرا مادرم همه هفته ما رو ميكشه خونه باباش كه تو يه شهر ديگس و به بهانه هاي مختلف مارو تنها ميزاره و ميره بيرون

 

تازه فهميدم كه اين اكبر اقا چه جونوريه و چه كارهايي ميكنه تو همين فكرا بودم كه بابام اومد و اونا دست از حرف زدن كشيدن منم رفتم پيش اونا ومادرم رفت اشپز خونه تا واسه بابام غذا بياره پنج شنبه همون هفته طبق هميشه رفتيم خونه بابابزرگم كم كم ديدم كل فاميل اونجا جمع شدن خاله ليلا و بچه هاش هم اومدن همه ظهر نهار و خورديم و زن دايي هامو بچه هاشون رفتن خونشون و ما مونديم راستي من 7 تا دايي دارم كه همشون ازدوا ج كردن و فقط خالم مجرده و با بابا بزرگم هست دختر دايي هام 4تاشون ازم بزرگترن كه سه تاشون ازدواج كردن ونامزد دارن يكيشون يه سال ازم بزرگتره كه تقريبا محرم راز هميم اون روز اون پيش من بود و منو اون تو حيات داشتيم حرف ميزديم كه گفت ميدوني شوهر عمه ليلا رو با عطيه گرفتن من با تعجب گفتم واسه چي اون تمام ماجرا رو واسم تعريف كرد وگفت كه اكبر ميخواسته اونم بكنه و بهش پيشنهاد هم داده ولي مامانش فهميده و اونو زود نامزدش داده بودن ازش پرسيدم كي ها باهاش رابطه داشتن وقتي اون اسم كسايي را گفت كه من تا حالا فكر ميكردم قديسه هستن دود از سرم بلند شد تقريبا اكبر اقا كل فاميلو بگا داده بود دختر داييم گفت كه خودش ديده كه كيرش بالاي 25 تا 30 سانته و خيلي كلفته من تا اون روز چيزهاي كمي از سكس ميدونستم اما اون روز دختر داييم با توضيحاتش و چن تا فيلمي كه تو گوشيش داشت متوجه كل حقايق سكي شدم نرجس دختر داييم ميگفت كه شوهر خالم با مادرشم رابطه داشته و اون فهميده و ميخواسته به باباش بگه كه توسط اكبر تهديد شده از اون روز به بعد من تو كلاسهام فكر وحواسم شده بود كير شوهر خاله و سكس هاش با فاميل

 
يه روز دلمو به در يا زدم و از مادرم پرسيدم كه اين قضيه هاي اكبر چيه اون منكر همه چي شد و گفت يه دختر 15 ساله اين سوالا را واسه چي بايد بپرسه ولي با اسرار من يه چيزايي رو از زير زبونش كشيدم و فهميدم كه اين شوهر خاله ما شب عروسيشون خالهه رو پاره ميكنه واز اون روز به بعد همه در مورد كيرش صحبت ميكنن و ميشه سوژه داغ فاميل وهمه به يه نوعي ميخوان ببينن كيرش چه قدره واونم از فرصت استفاده ميكنه و تقريبا كل فاميلاي مادريمو بگا ميده وقتي ازش پرسيدم ايا تو هم با هاش بودي هرچي بد و بيراه بود نثارم كرد ولي وقتي من موضوع ماشين اكبر اقا رو و قضيه فرستادنم واسه خريد و حرفهاي خاله مريمو بهش گفتم رنگ باخت و به په ته په ته افتاد ولي بازم انكار كرد ديگه مطمئن بودم كه اون خيلي باهاش رابطه داشته حتي شك داشتم كه خواهر كوچيكم كه 3ساله بود از شوهر خالم باشه چون خيلي شبيه پسرخاله هام بود
2شب از اين ماجرا گذشت كه ديدم شوهر خالم و بچه هاش ساعت 8 شب اومدن خونمون بابام واسه ماموريت چن روزي رفته بود رشت شوهر خالم بچه هاش اونجا گداشت و به مادرم گفت كه ليلا بيمارستان بستري شده و من برم واسش لوازم بيارم مادرم گفت لوازمو از همينجا ببر و يه سري لوازم و اماده كرد و خودش هم اماده شد و بهم سفارش كرد كه من برم يه سري به خاله بزنم و برگردم تو هم مواطب بچه ها باش هر چي فكر ميكردم يه جاي كار لنگ ميزد اونا رفتن نيم ساعت بعد ديدم زنگ خونمون و زدن ديدم شوهر خالمه در و باز كردم اومد تو خونه و بهم گفت كه فلاكس چايي رو يادشون رفته ببرن و با خواهش ازم خواست اونو بيارم من رفتم تو اشپز خونه يه هو شيطنتم گل كرد و خواستم ببينم اين اكبر اقا واسه من برنامه اي داره يا نه

 

مادرم هميشه فلاكسو بالاي كابينت ميگذاشت و من چهار پايه رو گذاشتم و از ش بالا رفتم و خودمو انداختم پايين و با سر و صدا كمك خواستم ديدم اكبر اقا اومد تو وگفت چي شده و من بهش گفتم كه از چهار پايه افتادم و فكر كنم پام شكسته و اخ اخ بيخود ميكردم اكبر اقا اومد بالا سرم و گفت كجاي پاته و من رونمو به هش نشون دادم بچه هاي خالم و ابجيم بالا سرم وايستاده بودن كه اكبر اقا بهشون گفت بريد يه دستمالي روسريي بياريد و اونا رو از اشپز خونه بيرون كرد و خودش بين كمرم نشست و با دستش رونمو گرفت و من يه اخ محكم ديگه گفتم و اون يه كم با پام ور رفت و گفت خدا رو شكر نشكسته ضرب خورده پاشو به اتاقت برسونم كه من گفتم نميتونم پاشم اونم دستشو انداخت زير سر و پام و منو بغل كرد و برد تو اتاقم رو تخت خوابوند و گفت مسكن چيزي داري بخوري گفتم اره تو يخچال هست اون رفت و يه قرص ژئو لفن اورد و ديدم دستش يه پماد هم هس گفت اي قرصو بخور و اين پماد ديكلوفناك بمال به محل درد قرصو خوردم و خودمو يه جوري به درد زدم كه من نميتونم رو كمرم پا شم كه يه دفه خودش گفت زانوي شلوارتو بده بالا برات بمالم و خودش شروع كرد به بالا دادن ديدم كه تا زانوم بيشتر بالا نرفت و گفت اينجوري نميشه بايد خودت شلوارتو بدي پايين بمالي

 

من هي ناله ميكردم و ميگفتم من نميتونم يه هو گفت من بمالم برات من هم گفتم بمال بچه ها بالا سرم وايستاده بودن كه بهشون گفت برين تو حال بازي كنيد مبينا بخوابه بچه ها رفتن بيرون و اون درو پشت سرشون بست من هي ريز ريز ناله ميكردم اكبر اومد بالا سرم و به هم گفت شلوارتو در بيار من گفتم نميتونم اون دست انداخت به شلوارم و كمرمو يه كم بالا داد و شلوارمو تا زانو در اورد بعد به هم گفت كجاست و من وسطاي رونمو به هش نشون دادم اون يه كم نگاه كرد و با دستش فشار هاي ريزي داد گفت مطمئني گفتم اره پمادو به دستش ماليد و شروع كرد به ماليدن روي رونم و من هي ناله ميكردم خودش فهميده بود كه دروغ ميگم و هي دستشا بالاتر مياورد من داشتم نهايت لذتو ميبردم يه دفه دستشو به كسم ماليد من جا خوردم و اون گفت ببخشيد دستم خورد ولي فكر كنم خيس كردي خودتو من دوباره شروع كردم به اه و ناله و گفتم كمرم هم داره ميتركه گفت برگرد اونجا رو هم واست بمالم خودمو چرخوندم و اونم سريع دست به كار شد پيرهنمو بالا داد و شروع كرد به ماليدن پشتم دستشو ميبرد زير سوتينم و گفت اينا به ناخنم گير ميكنه منم با يه حالت خاصي گفتم بازش كن اونم بدون معطلي بازش كرد و با دستش همه پشتمو ميماليد

 

كم كم دستشو به به بغله هاي سينم رسوند كه من يه اهي از روي شهوت كشيدم و خودمو يه كم به پهلو كردم تا دستش به سينه هام برسه و اونم معطل نكرد و با دستش يكيشونو گرفت ديگه من تو اسمونها سير ميكردم و ديدم كه اكبر رو كمرم نشست و هي به مالشش ادامه ميداد حس كردم كيرش راست شده و رو چاك كونمه بهش گفتم اكبر اقا دستت درد نكنه بهتر شدم ديدم منو برگردوند و گفت از اولشم چيزيت نبود و نوك سينهامو تو دهنش كرد و دستشو برد تو شرتم و با چوچولوهام بازي ميكرد ديگه واقعا تو اسمونا بودم با يه حركت خيلي سريع شرتمو از پام بيرون كشيد و خودشو وسط پام رسوند وبا زبونش با چوچولوهام بازي ميكرد يه حسي داشتم كه تا اون روز اصلا نداشتم ديگه داشتم ارضا ميشدم ويه دفعه كل بدنم به لرزه در اومد و بي حال شدم اكبر اقا پا شد وايستاد و گفت خب خانمي حالا نوبت تويه گفتم چيكار بايد بكنم ديدم سريع شلوارشو در اورد يهو برق از كلم پريد يه كير حدود 30 سانت با كله شبيه بچه گربه جلوم ظاهر شد اكبر سريع دست انداخت تو موهام و منو به سمت خودش كشوند و گفت با زبونت باهاش بازي كن منم با اينكه از اين كار بدم ميومد شروع كردم بعد سر كيرشو تو دهنم كردم حدود 10 دقيقه واسش خوردم و هي بهم ميگفت ناشي هستي و دندونتو به كيرم نزن يهو منو انداخت رو تخت و اومد خوابيد روم اول فكر ميكردم ميخواد بازم كنه بعد ديدم رو چاك كسم بالا پايين كرد و ده دقيقه لاپايي وسط پام گداشت تا صداش بلند شد و فهميدم داره ارضا ميشه يه هو مثل يه شير نعره زد و تموم ابشو رو شكم و سينهام خالي كرد

 

ابش انقد گرم بود كه احساس كردم دارم ميسوزم بعد رو تخت ولو شد و بعد چند دقيقه تازه يادش اومد كه واسه چه كاري اومده بوده با لباس زيرم منو تميز كرد و بوسيدم لباسشو پوشيد و ازم تشكر كرد و رفت تو اشپزخونه فلاكسو ور داشت و رفت يه ساعت بعد اون و مامانم اومدن بچه ها خوابيده بودن مادرم شام درس كرد با هم خورديم من ازش پرسيدم حال خاله چطوره اكبر اقا گفت صبح بايد عمل بشه دكتر گفته اپانديسشه بعد شام اكبر اق گفت من بهتره برم مبينا جان بچه ها رو بيدار ميكني كه مادرم با اعتراض گفت نه اكبر اقا بهتره امشب اينجا بمونين چون صبح بايد بري بيمارستان و سختته صبح دوباره بچه ها رو بياري اكبر اق گفت شما سختتون نباشه مادرم گفت چه سختي خونه خونه خودتونه…

 

ادامه داستان بزودی در همین صفحه

12 thoughts on “مبينا و كير كلفت شوهر خاله

  1. اگه من باهاتون وصلت کنم کل فکو فامیلتون رو میگام که هیچ،اکبر اقا رو هم به 72 روش قزوینی میگام.محسنم 26 قزوین09309608490

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>