کس جا افتاده

سلام. علیرضا هستم و 24 سالمه…

***

یه روز با ماشینم توی خیابونا در حال دور زدن بودم که یه لحظه چشمم افتاد به یه خانم نسبتا خوش لباس و مو بلوند و قد بلند. براش بوق زدم که بعنوان مسافر سوارش کنم. چون هوا خیلی گرم بود. اونم گفت بعد از پل میرم. منم گفتم بیا بالا .
وقتی سوارش کردم بخدا از بوی عطرش داشتم بیهوش میشدم. تا اون لحظه ساکت بودم تا اینکه نزدیک مقصدش شدیم گفت ببخشید بچه ی همین شهرکی؟ منم تعجب کردم گفتم چطور گفت چهرت برام اشناس گفتم نه من خونم اینجا ها نیس. بعد خواست پیاده شه گفتم جایی میرید برسونمتون؟ گفت نه میخوام برم مدرسه پسرم.
گفتم خب میرسونم. زیاد نیاز به اصرار نبود . زود راضی شد. بردمش دم مدرسه پسر کوچولوشو سوار کردیم و رفتیم سمت خونشون.

 
تو راه از خودش میگفت که آره با پسرم امیر حسین زندگی میکنم و طلاق گرفتم و از این چیزا
منم کم کم رفتم رو مخش . با فن های خودم مخشو زدم و دو سه تا تعریف از لباسشو تیپش کردم تا اینکه گفتم چند سالته و گفت متولد64 ام. بخدا موندم. گفتم واقعا 30 سالته؟ واقعا نمیخورد. وبه من گفت چند سالته گفتم 24 ام. بعد از اینکه یکم حرف زدیم. بهم گفت بپیچ سمت راست یه دور 2 دقیقه ای بزن یکم حرف بزنیم. من تعجب کردم که چقد پایس
گفتم حرفامونو بزاریم برا بعد . میتونم شماره بدم . بالاخره شمارمو دادم بهش
و اونموگفت اسمش فاطمس و منم گفتم علیرضام و …
بعد از 3 4 روز یه روز صبح خواب بودم دیدم چند تا میس کال ازش دارم. پا شدم تماس گرفتم گفت اومدم خرید تنهام میای ببری منو خونه؟ پول کرایه اتم میدم. گفتم این چه حرفیه . میام.
زود رفتم حاضر شدم. رفتم پیشش دیدم تو دستش دو سه تا مشما میوه س. پیاده شدم گذاشتم صندوق . خودشم رفت تا بشبنه عقب گفتم میشه بشینی جلو؟ با خجالت گفت چه فرقی داره. گفتم بالاخره غریبه که نیستیم.
نشست جلو سلام و علیک کردیم و گفت ببرتم خونه پسرم تنهاس.
گفتم باشه. تو راه اروم دستشو گرفتم. دیدم دستش سرده
گفتم چیه چرا سردی اینقد میگفت کلا ادم یخی ام.

 
تو راه حرفای عشقولانه بهش میزدم. میگفتم فاطمه میگفت بله . میگفتم کوفت و بله بگو جونم.
همینجوری رام شد تا اینکه تو خیابون پشت ماشینهای گوشه خیابون زدم بغل
گفتم قول میدی باهام بمونی ؟ همینجوری که این حرفا رو بهش میزدم تو چشاش زل زده بودم. دیوونه شده بود . تا اینکه یه لحظه دست چپشو گذاشتم رو پای راستم و اروم بردم سمت کیرم.
دیدم دستش داره گرم میشه. لبامو بردم سمت لباش . دیدم اومد سمتم قفلم شد. قلبم صدتا میزد. دیوونش شده بودم. اولین تجربه ام بود که با یه زن 30 ساله ارتباط عاطفی برقرار کنم.
تو ماشین که بودیم 10 نفر ما رو دیدن .
اون روز رسوندمش خونه و … گذشت تا بعد از یه هفته دوباره رفتم دنبالش دیدم یه تابلو فرش خریده . بردمش خونه . گفت برام میاری بالا. دقیقا همون لحظه بود که با خودم گفتم امروز سکس میکنم باهاش.
اون جلو رفت . من پشت سرش .بردم بالا. تا درو وا کردم دیدم پسرشم نیس
مدرسه بوده. گفتم تابلو رو کجا بزارم فاطمه . فاطمه؟ دیدم ساکت شده.
رفتم سمت اتاقش نگران شده بودم دیدم مبگه وایسا اومدم.

 
1 دقیقه بعد دیدم از اتاق اومد بیرون. رومو که بر گردوندم دیدم واااااای… چاک سینه و رونای پر و جذاب
گفتم خودتی؟ گفت آره عشقم. اومد سمتم. داشتم شق میکردم. هی میگفت چی بیارم برات ؟ چی میل داری
من میگفتم بابا هیچی نمیخورم. کلید کرده بود چی میل داری؟ (با خنده ) منم دوزاریم افتاد. گفتم ممه خخخخخ
اومد تو بغلم جاتون خالی حس کردم پنبه میخوره بهم. اخ که چقد داغ شده بودم. کیرم زده بود بالا. بهش گفتم عوضی مال خودمی دیدم میگه جووون. اصلا انگار باهام صمیمی شده بود. لبامو میخورد. از من بیشتر دلش میخواست. آخ که چه روزی بود
همه جاشو خوردم. بعدشم که یه سکس کوتاه داشتم باهاش. چون متاسفانه زود انزالی دارم و زود آبم میاد کارمون به 5 دقیقه هم نکشید.
بازم منتظر زنگش هستم. …

 

نوشته: عررضا

دیدگاه بسته شده است