شب تابستانی در سان سیتی

هوای اون شب تابستونی در سان سیتی خیلی خوب بود. ما در یکی از بهترین هتلهای شهر اقامت داشتیم و تازه از گشت روزانه به هتل برگشته بودیم و وارد لابی بزرگ و مجلل هتل شده بودیم. من کمی خسته بودم و کمی خوشحال از این که بقیه شب رو می تونم توی اتاق زیبای هتل فیلم ببینم و استراحت کنم. ما اون روز صبح وارد سان سیتی شده بودیم. اما چهار روز پیش با یک تور گردشگری از طریق دبی وارد آفریقای جنوبی شده بودیم و ابتدا چند روز در ژوهانسبورگ اقامت کردیم و بعد به اینجا اومدیم. من بعد از یک دوره افسردگی بعد از این که سال گذشته زنم من رو ترک کرد و با پسرم به آمریکا رفتند، تصمیم گرفتم که به سفر برم تا کمی هوا بخورم و روحیه ام عوض بشه. البته از چند ماه قبل ورزشم رو هم شروع کردم. ورزش کاری بوده که من همه عمرم انجام دادم اما اون اتفاق باعث شد که چند ماه ورزش نکنم. توی چند ماه قبل از این سفر اما جبران کردم و نه تنها اون لایه چربی لعنتی که در مدت خمودگی روی بدنم جمع شده بود رو کاملا از بین بردم، بلکه بدنم رو کاملا رو آوردم. کاری نداشتم، جز ورزش کردن و اداره شرکت مهندسی که حدود 7 سال پیش با یکی از دوستان نزدیکم بنام شهرام که در دوران تحصیل در آمریکا با هم همخونه هم بودیم، راه انداختیم. سفر اخیر هم به پیشنهاد شهرام بود که تصمیم داشت با همسر و دخترش و پدر و مادر خانمش با تور به آفریقای جنوبی بروند و به من هم پیشنهاد داد که برم. و من هم قبول کردم.

 
همین که وارد لابی هتل شدیم، شهرام صدام زد و گفت: کاوه امشب اعضای تور می خوان برن دیسکو، تو هم میای بریم دیگه نه؟
همینطور که داشت با من صحبت می کرد، یکی دیگه از اعضای تور هم ایستاد و گفت بله آقای مهندس، همه میان، شما هم حتما بیاین. خوش می گذره. در همین اثنا تعدادی از بقیه اعضای تور هم که از کنار ما رد می شدن توجهشون به مکالمه ما جلب شد و ایستادند و رفته رفته یک جمعی در لابی شکل گرفت و همه داشتن راجع به دیسکو رفتن و ساعتش و بقیه مسائل صحبت می کردند.
توی این جمع، زن جوانی بود به نام مهسا که با شوهرش و دو تا بچه مامانی 3 و 5 ساله مسافرت می کردند. من توی 4 روز گذشته که با هم همسفر بودیم بارها با بچه هاشون بازی کرده بودم و با خودش و شوهرش هم دوست شده بودم. از نظر من مهسا زن بسیار جذابی بود، چشمان مشکی و خوش حالت، پوست برنزه و بسیار خوشرنگ، هیکل ورزیده اما نه بیش از حد عضلانی، موهای مشکی صاف و پر پشت، و زیبایی خیره کننده. من به عنوان یک زن زیبا و شیک و با کلاس خیلی ازش خوشم می اومد اما هیچ وقت بهش با دید جنسی نگاه نکرده بودم. هرچی که باشه این زن با شوهر و بچه هاش داره سفر می کنه، نه؟

 

در طول صحبتهایی که در چند روز گذشته داشتیم مهسا برای من از خودش قدری تعریف کرده بود. مهسا خیلی زود و در دوران دانشجویی و موقعی که در پلی تکنیک تهران مهندسی صنایع می خوند ازدواج کرده بود. با این حال در دورانی که با فرزند اولش باردار بود امتحان فوق لیسانس داده بود و علیرغم داشتن بچه شیرخواره فوق لیسانسش رو در همون دانشگاه پلی تکنیک تموم کرده بود. این مسئله هم باعث شده بود که من لیاقت و پشتکارش رو قلبا تحسین کنم و احترام زیادی براش قائل باشم. در خلال این صحبتها من هم براش از خودم قدری گفتم، از تحصیلاتم، کارم، داستانهای سفرهای متعددم و خاطرات بعضا خنده داری که از خودم و شهرام در طول 12 سال زندگی و تحصیل در آمریکا داشتم براش تعریف کردم. در ضمن بصورت مختصر هم داستان بین خودم و همسر سابقم اشاره کردم. مهسا همیشه به صحبت با من خیلی علاقه نشون می داد و با دقت زیاد به حرفهام گوش می داد و در رابطه با جدائیم باهام همدردی کرد و بهم گفت امیدوارم کسی رو پیدا کنین که لیاقت شما رو داشته باشه. از این حرفش خوشم اومد.
شوهر مهسا یک مرد بازاری از بچه های جنوب شهر تهران بود که به نظر می رسید خیلی ثروتمند باشه، اما از نوع صحبت کردنش، معلوم بود که تحصیلات بالایی نداره. به نظر مرد خوبی می اومد.

 
در جواب سئوال شهرام من گفتم که تصمیم داشتم بقیه شب رو در اتاقم بگذرونم و استراحت کنم و فیلم ببینم و برای گشت فردا بهتر آماده بشم. مهسا که حرف من رو شنید، با شیطنت بهم گفت: آقای مهندس نیومدین اینجا که شبها رو تنها توی اتاقتون بمونین. وقت برای خواب وقتی برگشتیم تهران زیاده. شوهرش اما گفت: من هم با آقای مهندس موافقم، من هم تصمیم دارم بخوابم، در ضمن ما بچه ها رو چکار کنیم اگه بخوایم بریم دیسکو؟ مهسا گفت: خوب من یک پیشنهاد خوب دارم که نظر هر دومون رو تامین می کنه، تو بمون توی اتاق و با بچه ها بخوابین. من هم با آقا شهرام و خانم شون می رم دیسکو. بعد هم منتظر تایید شوهرش باقی نموند و از شهرام پرسید که چه ساعتی باید توی لابی باشه. شوهرش معلوم بود خیلی از این پیشنهاد خوشحال نیست اما چیزی نگفت. بعد از این که شهرام گفت ساعت 10 شب توی لابی همه همدیگر رو می بینیم، مهسا خداحافظی کرد که بره و همینطور که از کنار من رد می شد با ناز و حالتی شبیه زمزمه بهم گفت امشب می بینمتون. بعد هم یک نگاه شیطنت آمیز بهم انداخت. من آدم دنیا دیده و با تجربه ای هستم. معنی اون نگاه و اونجور صحبت کردن رو خیلی خوب می دونم. می دونستم که مهسا من رو می خواد. اما نمی دونم با توجه به شرایطش چطور همچین چیزی می تونه اتفاق بیفته.

 
من به اتاقم رفتم و قدری استراحت کردم. قبل از این که برای قرار دیسکو برم توی لابی دوش گرفتم و یک شلوار نازک نخی سفید پوشیدم با یک پیراهن آستین کوتاه سورمه ای و یک جفت لوفر بدون جوراب. یه مقدار زودتر از ساعت 10 به لابی رسیدم و دیدم چند نفر دیگه هم از گروهمون اونجا هستند اما مهسا هنوز نیومده بود، شهرام و خانمش هم همینطور. چند دقیقه بعد شهرام و خانمش اومدن. شهرام آروم دم گوشم گفت، پس دوست دخترت کو؟ گفتم: چی می گی؟ گفت: خودتو به خریت نزن، زنه داشت عصری با چشاش می خوردت. در همین اثنا، در آسانسور باز شد و چند نفر دیگه از اعضای گروه ازش اومدن بیرون. نفر آخر مهسا بود. همینکه دیدمش قلبم تکون خورد. یک تاپ آستین حلقه مشکی پوشیده بود با یک دامن کوتاه چهارخونه مشکی، خاکستری و سفید. از همیشه خوشگل تر شده بود. پاهای خوش تراشش و سینه های سفتش رو به نمایش گذاشته بود و وقتی که متوجه شدم که از من چشم بر نمی داره و با یک لبخند شیرین داره از آسانسور صاف میاد طرف من، فهمیدم که اونها رو برای من به نمایش گذاشته.

 
با هم سوار تاکسی شدیم که به دیسکو بریم. با شهرام و خانمش یک ون گرفتیم و اون دو تا روی صندلی جلوی ون نشستن، و من و مهسا روی صندلی عقب. در مسیر مهسا به بهانه نشون دادن تعدادی عکس توی تلفنش خودش رو چسبوند به من. انگار هیچ چی براش مهم نبود. من هم از این رفتارش خوشم اومده بود و توی مسیر همونطور که مهسا خودش رو بهم نزدیک و نزدیکتر می کرد و سینه اش به بازوم مالیده می شد، احساس کردم که آتیش شهوتم روشن شده. در طول راه دستم رو گذاشتم روی دستش. به سرعت دست دیگه اش رو گذاشت روی دستم و شروع کرد به نوازش کردن. در اون لحظه برام مسجل شد که باید با مهسا سکس داشته باشم. می دونستم که هر دومون همدیگرو می خوایم.
توی مسیر شهرام و خانمش گفتن که بهتره ما بریم یک دیسکوی دیگه. خانم شهرام از دو تا از اعضای گروه که داشتن می اومدن دیسکو، خوشش نمی اومد و می گفت که خیلی هیزن. بنابر این به راننده گفتیم که ما رو به یک دیسکو دیگه ببره.
توی دیسکو ابتدا قدری با شهرام و خانمش بودیم. شهرام اومد دم گوشم گفت، لازم نیست دنبال ما راه بیفتی، ما خودمون دخترمون رو گذاشتیم پیش مادر و پدر خانم اومدیم که اینجا با هم راحت باشیم، سرخر نمی خوایم. می دونستم که برای من می گه. بهش گفتم جلوی خانمت بد نیست من با مهسا خیلی خودمونی بشم؟ نمی گه این با این زن شوهر دار چکار داره؟ گفت: اولا زنم خر نیست، می بینه اون دختره چطور نگات می کنه. در ضمن به هیچ کس مربوط نیست، مربوطه؟ تو راضی، اونم راضی، کون لق ناراضی‌!

 
برای همین چیزاست که شهرام رو خیلی دوست دارم. صدای موزیک توی دیسکو خیلی بلند بود. توی گوش مهسا گفتم چی می خوری؟ مارگاریتا خواست، براش خریدم، برای خودم هم سکاچ. با هم لب بار نشستیم و مشروب خوردیم. برامون مهم نبود کی داره نگامون می کنه. با هم صحبت کردیم. نگاههای مهسا همینطور که مشروبش رو می خورد رفته رفته عاشقانه تر از قبل می شد. بعد از یک راند دیگه مشروب، دستش رو گرفتم و شروع کردیم با هم رقصیدن. دیسکو خیلی شلوغ بود و این بهانه ای شده بود برای ما که خودمون رو به هم بمالیم. من شلوارم برجسته شده بود و کیرم از زیر شلوار نازک می خورد به شکم مهسا. دیگه نمی تونستم تحمل کنم. دست مهسا رو گرفتم و بهش گفتم بیا بریم بیرون هوا بخوریم. نمی دونستم می خوام چکار کنم ولی می دونستم باید یک کاری بکنم. دنبال سرم راه افتاد و از دیسکو رفتیم بیرون. چند نفر دم در دیسکو وایستاده یودن و سیگار می کشیدن. چند نفر توی حال خودشون بودن و یکی دو نفر هم حالشون ظاهرا خراب بود.

 
کنار در دیسکو یک درخت بزرک بود و پشت اون چند تا درختچه. بی اختیار دست مهسا رو گرفتم و کشیدمش او پشت، پشت اون درختچه ها یک فضای خالی و نسبتا تاریک بود که تنها نور لامپهای نئون دم دیسکو از لابه لای شاخه های درخت قدری روشنش کرده بود. وقتی که رسیدیم اونجا مهسا رو بغل کردم و فشارش دادم به خودم. با هم حرف نمی زدیم ولی کاملا می دونستیم که از هم چی می خوایم. ناخودآگاه لبهامون رفت روی هم و شروع کردیم با لذت لبهای همدیگرو خوردن. در همین حال من شروع کردم با سینه هاش بازی کردن. سینه هاش سفت و خوش تراش بودن. همینطور که دست به سینه هاش می زدم، نفسهاش سنگینتر شد. دست دیگه ام رو از پشتش کشیدم پایین و کونش رو لمس کردم. در همین حال لبهای همدیگرو می خوردیم. مهسا با دستاش گردنم، بازوهام و عضلات شکمم رو لمس می کرد. رفته رفته طاقتش تموم شدو زیپم رو کشید پائین و کیرم که حالا به شدت سفت شده بود را از توی شرتم آورد بیرون. من هم طاقتم تموم شده بود در ضمن می دونستم که زمان زیادی نداریم. در نتیجه مهسا رو چرخوندم، و حالا پشتش به من بود. دامنش رو زدم بالا و شرتش رو کشیدم پایین. دلم می خواست دست بزنم به کسش و ببینم که آیا خیس شده یا نه. انگشتهام رو از پشت فرستادم لای لپهای کونش. خودش رو به جلو خم کرد و انگشتام به سرعت رسیدن به لای لبای کسش و خیسی لذت بخش اون تنگ عسلش رو حس کردم. کیرم مثل سنگ شده بود. همینطور که مهسا خم شده بود، کیرم رو گذاشتم لای پاش. اینقدر خیس بود که به راحتی لیز خورد و سر کیرم رفت توی کسش. مهسا خودش به سرعت اومد عقب و تا ته کیرم فرو رفت توی کسش. در همین حال یک نفس عمیق که بیشتر شبیه یک جیغ ریز بود کشید. قبل از این که من شروع کنم به تلمبه زدن، اون خودش شروع کرد به جلو و عقب شدن. همینطور که می کردمش، دستام رو از دو طرف به سینه های قشنگش رسوندم و سینه هاش که تقریبا همه دستام رو پر می کردن، رو توی دستام گرفتم و می مالیدم. حسابی شهوتی شده بود. احساس کردم نفسهاش سنگین و سنگین تر شد. من هم یکی از دستام رو از سینه اش ول کردم و به چوچولش رسوندم و شروع کردم به مالوندن. این سه کار با هم، مالوندن سینه اش، مالوندن چوچولش، و فشار دادن کیرسفتم تا ته توی کسش، باعث شدن که با شدت زیادی ارضا بشه، تمام بدنش می لرزید، در اون موقعی که ارضا شد عضلات کسش تنگ شد جوری که کیرم به زور تو و بیرون می رفت و این باعث شد که من هم که این حالت رو قبلا با هیچ کسی تجربه نکرده بودم ارضا بشم. کیرم رو از توی کسش کشیدم بیرون. فوران اول آبم، به دیوار دیسکو پاشید. اما مهسا قبل از این که فوران دوم بیرون بیاد، کیرم رو با دستش گرفت و فرستاد توی کسش.

 

می دونستم که چی می خواد. بقیه آبم رو ریختم توی کسش. برامون هیچ چی مهم نبود. رفته رفته کیرم شل شد و از کسش افتاد بیرون. شورتش رو کشیدم بالا. بغلش کردم و و با لذت بوسیدمش. و فورا از پشت درخت اومدیم بیرون. اون افراد هنوز توی حال خودشون بودن. ظاهرا هیچ کی متوجه نشده بود که چی شده.
برگشتیم توی دیسکو و اونجا هم همه توی حال خودشون بودن. رفتیم دستشویی و خودمون رو تمیز کردیم. بعد یک سکاچ برای خودم و یک جین و تونیک برای مهسا سفارش دادم. این مشروب خیلی بهمون می چسبید. همینطور که داشتم ویسکی رو مزه مزه می کردم. توی چشای مشکی و درشت مهسا نگاه می کردم. احساس کردم که دوستش دارم. خیلی دوستش دارم. احساس کردم عاشقش شدم. دلم می خواست دوباره بغلش کنم و لباش رو ببوسم. همنیجور که داشتیم مشروب می خوردیم، در کیفش رو باز کرد و یک گوشه از شورتش رو که در آورده بود و اون تو گذاشته بود رو بهم نشون داد و یک لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: حالا بدون این باید مواظب باشم دامنم بالا نره، البته بجز برای تو.
چند دقیقه بعد، بهم گفت من باید برگردم هتل. بهش گفتم با هم بریم. به شهرام گفتم که من مهسا رو بر می گردونم هتل. گفت مگه مرغی؟ تازه ساعت 1 صبحه. گفتم مهسا باید برگرده هتل. گفت ما تا ساعت 5 صبح که اینجا بازه می مونیم.
توی راه توی تاکسی فقط همدیگرو بوسیدیم. وقتی رسیدیم هتل، مهسا دنبال من اومد سمت اتاقم. ازش پرسیدم: نباید بری اتاق خودت؟ گفت بزار یه ذره دیگه بیام پیش تو بعد می رم.

 
همین که در اتاق رو باز کردم خودش رو انداخت تو اتاق و دست من رو هم کشید دنبال خودش و همین که در پشت سرمون بسته شد، خودش رو انداخت توی بغلم. توی هم گره خوردیم. و با هم افتادیم روی تخت. این بار به سرعت زیپم رو باز کرد و انگار کار ناتمامی داشت کیرم رو کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن. همینطور که ساک می زد کونش رو هم قنبل کرده بود. و من هم با دستم شروع کردم با کسش بازی کردن. دوباره خیس حسابی خیس شده بود. بعد آوردمش روی صورتم و به صورت 69 من شروع کردم به لیس زدن کس اون و اون هم به خوردن کیر من ادامه داد. لبهای کسش رو لیس می زدم و بعد با انگشتهام لبهای کسش رو باز کردم و چوچولش رو لیس زدم. بعد از مدتی در کنار لیس زدن، چوچولش رو هم می کردم توی دهنم و مک می زدم. بعضی وقتها هم زبونم رو تیز می کردم و می کردم توی کسش. همینطور که کسش رو می خوردم، سوراخ کونش هم توجهم رو جلب کرد و با انگشتام دور تا دور سوراخ کونش رو هم لمس می کردم. اون وسط همش خیس خیس شده بود. هر از گاهی هم دو تا لپهای کونش رو می گرفتم توی مشتم. صدای ناله های مهسا رفته رفته بلند و بلندتر می شد. کیرم رو سعی داشت تا ته بکنه توی حلقش اما براش خیلی بزرگ بود و نمی تونست بیشتر از نصفش رو بکنه توی حلقش. اما این حرکتش رو هم خیلی دوست داشتم. نه تنها کیرم رو می خورد. بلکه اینقدر براش ولع داشت. در ضمن همینطور که ناله می کرد کیرم رو می خورد و ارتعاش صداش رو روی کیرم احساس می کردم. کیرم دوباره سفت، سفت شده بود. و چون به پشت روی تخت خوابیده بودم، درازتر از حد معمول شده بود. احساس کردم در همون حالی که کسش رو می خوردم یک بار ارضا شد. ترشحات کسش و آب دهن من با هم قاطی شده بود و آب از کسش راه افتاده بود و صورت من رو هم خیس کرده بود.

 

مهسا در یک لحظه ای که داشتم لبهای کسش رو می خوردم، کسش رو از دهنم کشید بیرون و رفت جلو و کیرم رو با دستش گرفت و نشست روش. از اون زاویه ای که من نگاه می کردم، کونش رو می دیدم و کیرم که تا ته می ره توی کسش. نمی دونم اون همه کیر، چطور توی اون تن جا می شد. زنهای دیگه ای که من باهاشون بودم هیچ وقت توی اون پوزیشن نتونسته بودن تمام کیر من رو بکنن توی کسشون. اما مهسا کامل نشسته بود روی کیرم و خودش رو به جلو و عقب و چپ و راست و بصورت چرخشی روی کیرم تکون می داد. صدای ناله هاش اونقدر بلند شده بود که احساس می کردم حتما اگر کسی توی اتاقهای بغلی باشه می شنوه. اما برام مهم نبود. بعد از روی کیرم بلند شد و این دفعه رو به من روی کیرم نشست و بعد خم شد و بغلم کرد و لبام رو می بوسید و با بازوهام رو چنگ می زد. بعد دوباره نشست روی کیرم و دستاش رو گذاشت روی شکمم و روی شش تکه های شکمم رو لمس می کرد. مثل این که عضلاتم که حالا برجسته شده بودن رو خیلی دوست داشت و شهوتیش می کرد. بعد از این که دوباره اونجوری روی کیرم ارضا شد. از روی کیرم بلندش کردم. دمر خوابوندمش روی تخت و رفتم نشستم پشتش، و کیرم رو فرستادم توی کسش. و چون دوباره سوراخ کونش رو می دیدم. شروع کردم به لمس کردن دور سوراخ کونش با انگشتم همینطور که کیرم می رفت توی کسش و می اومد بیرون. به آرومی یکی از انگشتام رو فرستادم توی کونش. صدای ناله هاش بلند تر شد و فهمیدم که این کار رو دوست داره. بعد از چند بار که یک انگشتم رو کردم توی کونش، سعی کردم دو تا از انگشتام رو بکنم توی سوراخ کونش. این کار خودم رو هم خیلی شهوتی کرده بود. و دوست داشتم کونش رو بکنم. از موقعی که بچه بودم و دختر بچه های همسن خودم رو از کون کرده بودم، هیچ وقت دیگه زنی رو از کون نکرده بودم. تمام دوران دانشگاه در آمریکا، دوست دخترهام آمریکایی بودن و هیچ کدومشون دوست نداشتن کون بدن. و با زن سابقم هم همون آمریکا آشنا شدم و اون موقع اون دختر نبود و با اون هم همیشه از جلو سکش کرده بودم. تو این مدت هیچ وقت هم دلم نخواسته بود هیچ زنی رو از کون بکنم. اما مهسا ظاهرا دلش می خواست که از کون بکنمش اما مطمئن نبودم. دلم می خواست هرکاری رو که اون دوست داره براش بکنم…

 

از لذت بردنش لذت می بردم. دلم می خواست کونش رو بکنم، اما مطمئن نبودم که واقعا می خواد کیرم رو بکنم توی کونش و یا باهمین انگشت کردن لذت می بره. نمی خواستم کاری کنم که دوست نداشته باشه، یا دردش بیاد. در همین افکار بودم و کونش رو انگشت می کردم و کسش رو می کردم که احساس کردم دستش رو آورد از پشتش کیرم رو گرفت از کسش کشید بیرون، یک نفس عمیق کشید و کیرم رو فشار داد توی کونش. من که این رو دیدم من هم کمکش کردم! سر کیرم به زحمت رفت توی کونش. یک مقدار بهش فرصت دادم که به کلفتیش عادت کنه. بعد مقدار بیشتریش رو فرستادم تو و بالاخره همه کیرم هم رفت توی کونش. اینقدر این کار برام لذت داشت که بعد از چند بار تو و بیرون کردن احساس کردم آبم می خواد بیاد. مهسا بدون این که بهش بگم از صدای نفسهام فهمید و کونش رو فشار داد به سمت کیرم و من فهمیدم که می خواد بیام توی کونش. تمام آبم رو خالی کردم توی کونش و افتادم روش و از پشت گردن و لپاش رو می بوسیدم. اون هم یک لبخند رضایت روی لباش بود.
بعد از این سکس فوق العاده، رفتیم با هم دوش گرفتیم و خودمون رو تمیر کردیم. من دو تا بطری آب سرد از توی یخچال آوردم بیرون و یکیش رو باز کردم و دادم به مهسا. اون یکی رو هم برای خودم باز کردم. یک جعبه شکلات گودیوا هم که از ژوهانسبورگ برای یکی از کارمندای شرکت خریده بودم رو باز کردم و به مهسا تعارف کردم. گفت خوشم میاد دقیقا می دونی چی کی می چسبه. من عاشق شکلاتم. و شکلات گودیوا هم که دیگه جای خودش رو داره. از این که شکلات خوب رو از شکلات بد تشخیص می ده خوشم اومد.

 
بهش گفتم تو نباید بری توی اتاق خودت؟ البته من دلم نمی خواد بری، اما برات بد نشه. گفت مگه شهرام اینا نگفتن که ساعت 5 صبح بر می گردن؟ گفتم ولی ما که با اونها نیستیم. گفت بهشون می گیم که بگن با اونا بودیم. بهش گفتم شیطون فکر همه جا رو کردی ها! البته من با خانم شهرام رودربایستی داشتم ولی فکر کردم به شهرام می گم و برام دیگه مهم نبود که خانمش چی فکر می کنه.
بعد پیش هم دراز کشیدیم و با هم حرف زدیم. دلم می خواست ازش راجع به رابطه اش با شوهرش بپرسم، اما فکر کردم معذبش نکنم. فکر کردم اگه خودش صلاح بدونه بهم می گه و اگه نگفت هم یعنی دوست نداره راجع بهش صحبت کنه. نمی خواستم به هیچ وجهی موجب ناراحتیش بشم. می خواستم با من آرامش داشته باشه و احساس امنیت کنه. بعد ازحدود نیم ساعت که با هم راجع به موضوعات مختلف حرفت می زدیم من شروع کردم به مهسا گفتم که چه حسی نسبت بهش پیدا کردم. در همین حال که من حرف می زدم، مهسا دستش رو رسوند به کیرم و شروع کرد بازی کردن با کیرم. حرفم رو قطع کردم. بهم گفت نه ادامه بده. همینطور که من سعی می کردم فکرم رو متمرکز کنم و بقیه حرفم رو بزنم، اون هم کیرم رو می مالید. کیرم دوباره سفت شده بود. دیگه نمی تونستم حرف بزنم. بهم گفت ببخشید باعث شدم حرفت نیمه تموم بمونه. ولی من هم یک کار نیمه تموم دارم. بعد رفت پایین و سر کیرم رو لیس زد و بهم گفت: چشمات رو ببند و فقط لذت ببر عزیز دلم. بعد شروع کرد به لیس زدن از خایه هام تا سر کیرم و وقتی رسید به سر کیرم سرش رو کرد توی دهنش. و چند بار ساک زد. بعد رفت سراغ خایه هام و دور خایه هام رو لیس می زد و با دستش طول کیرم رو می رفت و می اومد. بعد دو تا دستاش رو گذاشت روی هم روی کیرم و سرم کیرم رو که از مشت بالاییش زده بود بیرون کرد توی دهنش و همینطور با دو تا دستاش بالا و پایین می رفت و سر کیرم رو ساک می زد.

 

بعد دو تا دستاش رو از کیرم ول کرد و گذاشت روی شکمم و سعی می کرد کیرم رو بکنه توی حلقش. خیلی خوب ساک می زد. و کیرم دوباره سفت سفت شده بود. بهش اشاره کردم که بیاد بشینه روش، اما بهم گفت این بار می خوام فقط تو ارضا بشی. اینقدر خوب کیر و خایه هام رو می خورد که دوباره به ارضا شدن نزدیک شدم. بهش گفتم که دارم نزدیک می شم. کیرم رو از دهنش درآورد. و با شیطنت گفت چه خبر خوبی. فهمیدم چی می خواد و کار نیمه تمومی که می گه منظورش چیه. فهمیدم دلش می خواد من اون شب علاوه بر کس و کونش توی دهنش هم ارضا بشم. خیلی راحت دراز کشیدم و از این که عشقم کیرم رو به اون خوبی می خورد لذت بردم. موقعی که آبم داشت می اومد، کیرم رو فشار دادم توی دهن مهسا و بعد با هر بار که آبم می پاشید بیرون یه مقدار از کیرم رو از توی دهنش می کشیدم بیرون. تا از ته حلقش تا روی لباش آبم بپاشه. لذت رو توی صورتش می شد دید. خیلی حس خوبی بود که می دیدم نه تنها لذت بردن اون برای من لذت بخشه، بلکه لذت بردن من هم برای اون همین حالت رو داره. آبم رو قورت داد و او مقداری هم که روی لبش ریخته بود به انگتش فرستاد توی دهنش و خورد.
بعد از اون رفت توی دستشویی صورتش رو شست. اومد من رو بوسید و بهم گفت که باید بره. چند دقیقه محکم بغلش کردم. نمی خواستم از پیشم بره. بهش گفتم دلم نمی خواد بری ولی می دونم باید بری. اونم گفت که باز هم می آد پیشم.
قبل از این که از اتاق بره بیرون با شیطنت گفت حالا دیسکو بهتر بود یا این که می موندی توی اتاقت که فیلم ببینی؟ بهش گفتم: اوم، مطمئن نیستم، فیلم دیدن هم ایده بدی نبود، البته…

 

***
بقیه اون سفر بسیار لذت بخش بود چون از هر فرصتی من و مهسا استفاده می کردیم که با هم سکس داشته باشیم. شهرام و خانمش هم کاملا همدستمون شده بودن و برامون موقعیت جور می کردن. البته بعدها فهمیدم که همون شب اول هم که گفتن بریم یک دیسکوی دیگه برای هیزی اون دو نفر نبوده، بلکه برای این بوده که من و مهسا با هم راحت باشیم. آدم فهمیده به این می گن. عاشقشونم. من واقعا عاشق مهسا شده بودم و لذت واقعی بودن با یک زن رو بعد از این همه سال با اون تجربه می کردم. من اون رو تا حد مرگ دوست داشتم و وقتی باهاش بودم تمام ذره ذره تنش رو پرستش می کردم. امیدوارم شما هم این لذت رو تجربه کرده باشین و یا تجربه کنین.

2 thoughts on “شب تابستانی در سان سیتی

  1. درسته دوست من. به نظر مياد اين كه زن به لحاظ جنسى ارضا بشه براى بعضى از مردا اهميت زيادى نداره. البته كمبود آموزش جنسى، محدوديت رابطه با جنس مخالف و تعصبات بى مورد در اين زمينه نقش دارن. ممنونم كه داستانم رو خوندى و ديدگاهت رو به اشتراك گذاشتى.

  2. ok خوب بود لذت بردم . اما کاهش مردها با همسراشون اینقدر خوب وبا حال سکس داشته باشند . برای برخی از مردها متاسفم که نمیتونند زنهایشون را ارضا کنند .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>