خدایا چرا من

سلام به دوستانی که درد افرادی مثل من رو درک می کنن و اُمیدوارم هیچ اِنسانی دچار بیماری من نشه…

 

اگر اِشکال اِملا ای هم داشته باشم ببخشید به خاطر بیماریم هستش میرم سراغ حقیقت زندگیم… من 32 سال دارم و بیماری آرپی یا همان بیماری شبکیه چشم و دید بسیار کم مشخصات چهرم قد 175 سانت و پوست سفید وزن 65 کیلو و رنگ چشمام سبز هستش وبور هستم به قول نزدیکام و فامیل بچه خوش سیما ای هستم ولی…من هیچ وقت نتونستم مثل هم سِن و سال هام دختر بازی کنم و اون کیصی رو که دوست دارم انتخاب کنم و همیشه انتخاب میشدم .به صورت اِتفاقی با یکی از زن های فامیل که رفت و امد خیلی کمی داشتیم رابطه تلفنی برقرار کنم ماجرا ماله 2 سال پیش هستش بعد از کلی صحبت تونستم زینب رو که 10سال از من بزرگ تر هستش رازی کنم که بیاد پیشم روز قرار رسید که زینب زنگ در رو زد بعد از وا کردن در حیاط رفتم به پیش وازش زینب خانم لاقر با قدی 165سانتی پوستش سبزه بسته و سینه های 65 که من این سایز رو تا نهایتن 70 میپسندم داشت و با قیافه ای کاملا معمولیش وارد شد تو حیاط بعد از سلام علیک فورا  من رو بقل کرد و شروع کرد لب گرفتن از من این رو هم بگم که شوهرش معتاد هستش و زینب رو که خیلی داغ هستش رو شاید یک بار در یک ماه باهاش نخوابه…

 

خلاصه بعد از لب گرفتن 5 دقیقه ای بردم تو خونه که رو مبل نشستیم و چند دقیقه صحبت کردیم و چون ظهر بود به یکی از دوستانم گفته بودم برا ناحار برام کوبیده بخره و بیاره به زینب گفتم بریم ناحار بخوریم که اون گفت تاقت ندارم بریم تو اتاقت برا سکس گفتم باشه تو برو من هم میام وقتی وارد اتاق شدم یه سوتین اسفنجی و یه شرت لنبادا ای پوشیده بودش تعجب نکنید من با لمس کردنشون این ها رو فهمیدم بعدش زینب بلند شد و من رو در اغوشش گرفت و شروع کرد لب گرفتن من هم لب هاش رو میمکیدم و همراهیش میکردم بعد اون نشست رو تخت و لباس و شرت من رو در اورد و شروع کردش با محارت تمام ساک زدن سرش رو اروم می کرد داخل دهنش و اروم تا تش رو می خوردش بعدش من زینب رو خوابوندم و رفتم بین دو تا پاش وشروع کردم به خوردن جلوش و سینه هاش که نوک های 1 سانتی وتیزی داشت ابش حسابی راه افتاده بود بهم گفتش تو می خابی که من بیام روت منم گفتم باشه و من رو خوابوند و رو دو زانو نشست رو التم که 15سانت هستش و تقریبا کلفت و اروم مثله اینکه بخواد مزمزش کنه و ساک بزنه می کردش داخلش و می اوردش بیرون بعد یک دفعه کامل کردش داخل و شروع کردش محکم بالا پایین رفتن و صدای شالاپ شلوپ بلند شده بود و هی خم می شد رو من یا لب می گرفت و یا سینهاش رو می کرد تو دهنم من هم تا می تونستم می خوردمشون و اون هم قربون صدقم می رفت…

 

بعد از 10 دبقیقه به کمر خوابوندمش و کاندوم زدم و با هدایت دستش به علت کم بینای من گذاشتش جلو سوراخش و من هم با ارومی وارد جلوش کردم و یه اخ از تحه دل گفت ومن هم شروع کردم تلمبه زدن این رو هم بگم من تقریبا میتونم ارزاع شدنم رو مخصوصا با زدن کاندوم به تاخیر بندازم بعد از 5دقیقه که می کردم زینب بلند شد و شروع کرد به ساک زدن و من بد به حالت سگی نشوندمش و باز با کمک دستش کردم داخل جلوش و شروع کردم محکم کردم که زینب جیقش رفت هوا و بعد چند دقیقه ارزاع شدش و برگشت و الت من درر اومد از جلوش و عین وحشی ها کاندوم رو در اورد و من که تو حالت چهار زانو نشسته بودم نشست تو بقلم و التم رو کردش تو جلوش و محکم بالا پایین کردن بعد از چند دقیقه که من اخ واخم در اومده بود مثله اینکه زمان ارزاع شدن من رو بدونه یهو بلند شد و شروع کردش به ساک زدن و اب من رو تا تحش خورد و بعدش با هم رفتیم برا خوردن ناحار بعد از یک ساعت که کنار هم رو مبل نشسته بودیم دوباره شروع کردش با الت من بازی کردن و یه لب ازم گرفت و گفت سعید بازم می خوام و شروع کرد ساک زدن و به من گفت بیام رو زمین بشینم و تکیه بدم به مبل و پاهام رو باز کنم و خوددش عقب عقب اومد سوراخ جلوش رو تنظیم کرد و کردش داخلش و رو دو زانو هی عقب جلو کردن بعد از 10دقیقه که خودش ارزاع شد بهم گفت حالا بخواب رو متکا می خوام بهت یه حال اساسی بدم من هم با خوش حالی گفتم ببینیم زینب شروع کردش ساک زدن با این تفاوت که تا میتونست اب دهن ترشوع می کرد بعد بلند شد و روش رو کرد به سمت پاهام و سوراخ باسنش رو این دفعه تنظیم کرد و با یکی از دستاش التم رو گرفت و سرش رو اروم می کرد داخل و چند سانیه نگه می داشت و دباره یکم دیگش رومی کرد داخل تا کاملا بعد از 1 دقیقه همش رو کرد داخل و بعد یهو بلند شد ویه ساک اب دار دیگه زد و دباره با سوراخ باسنش تنظیم کردش و این دفعه یهو تا تحش رو با یه حرکت کردش داخل و نشست روش و گفب حالا تا میتونی بکنم

 

منم حیرت زده از اینکه تا حالا هیچ کسی این طوری بهم حال نداده بودش گفتم زینب رو خدا برام فرستاده که …ومن هم هر طوری که دوست داشت کردمش و ابم رو تو باسنش خالی کردم و بعد که التم رو در اوردم برگشت و مابقی ابی رو که به سره التم بود رو لیسیدش و تو همون حالت که تو دهنش .بود و داشت کوچیک می شد سرش رو گ ذاشت رو شکمم و بهم گفت از این به بعد تو تمام زندگیم و شوهرم هستی و بعدش لباس هاش رو پوشید و خداحافظی کردش و رفتش و بعد از اون روز تماس های تلفنی که داشتیم رضایتش رو از رابطه با من تاعید کردش ولی بعد از اون روز چند بار بدون دقت به شرایط بینایه من ازم خواست که به خونشون برم برا فورست 1ساعته که داشت برا سکس ومن هم گفتم دوست دارم و خیلی هم نیاز بهش دارم ولی من مثل ادم های عادی نیستم که هر وقت بخوام تنها برم بیرون و اگر هر ختری باشه راحت فرار کنم و یا سوار ماشین بشم و در برم درک کن زینب جان این رو بفهم من یک معلول هستم ولی اون حرف خودش رو میزد و بعد از دو ماه هم این قدر سرد دیگه باهام بر خورد میکرد که افراد های مثل من از ترحم و سر بار بودن متنفریم و من رو با خاطره اون روز و عقدهاش تنها گذاشت و رفت…

 

خدایا اخه تا کی من باید در حصرت درمانم و مثل یه جوون عادی که و روابت عاشقانه و لذت های زندگیش دختر مورد علاقش رو انتخاب می کنه و لذت و روابط عاشقانش رو تجروبه میکنه باید به انتظار بشینم؟حالا دو سال هستش که هیچ کسی رو ندارم و دوست هم ندارم چون طرفم رو قبل از رابطه نمی تونم ببینم بازیچش کنم وقلبش رو بشکنم لطفا شما دوستان شما من رو راهنمای کنید که چه کار کنم در زمن این رو هم بگم من چون موسیقی می زنم به صورت کلی خیلی ها من رو می شناسن و رفت امد دارن باهام حالا هم به خاطر مشکلات جنسیم دچار افسردگی شدم خدایا چرا من و تا کی دیگه…

 

متشکر میشم از نظراتتون و راهنمایی هاتون

 

سعید تنهای تنها

10 thoughts on “خدایا چرا من

  1. سلام سعید جان
    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم از واقعیت زندگیت . با تموم وجودم دعا میکنم که هر چه زودتر خوب بشی و دیگه حسرت چیزی توی دل مهربونت نمونه

  2. متشکرم از شما دوستان نویسنده داستان هستم از هم دردیه شما سپاس گذارم اِشکال از من بود که کامل شرایط رو توضیح ندادم که این دوستمان به مشکل من شک کردش
    من با دو برنامه نابینایان که کامپیوتر رو گویا می کنه کار می کنم می تونید سرچ کنید برنامه جاوز و یه برنامه فارسی خان بنامه ماهور که شرکت سازندش در ایران هستش بنام گاتا که با سرچ کردن جواب سوال هاتون رو میگیرد باز هم سپاس گذارم از نظراتتون

    • سلام.چرا واسه درمان اقدام نمیکنی؟البته یه چیز دیگه هم بگم زن و دختر خیلی هم چیز مهمی نیستن که بخوای بخاطرشون افسردگی بگیری.همه زنا اولش خودشونو میگیرن ولی وقتی باهات دوست شدن میبینی یه موجود پوچ بیشتر نیستن.خودتو اذیت نکن.

      • سلام بهنام جان متشکر از نظرت از بد روزگار تا امروز که پنج شنبه 8مرداد هستش و من دارم پاسخ شما رو می نویسم هیچ راه درمانی برایه بیماریه من وجود نداره و حصرت دیدن زمان کودکی و نو جوانیم مُرَطَب داره به روح و قلبم چنگ میزنه.از دوستانی هم که این پیج رو می خونن سپاس گذارم و اگر نظر هم بدن متشکرم و من این پیج رو چک می کنم برایه پاسخ به سوالات دوستان

  3. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ایشالا به امید خدا هر چی زود تر خوب بشی. درکت میکنم واقعا سخته. افرین عالی بود

  4. سعید جان.عزیزدلم…داداشی…امیدتو از دست نده,هیچوقت…منم مثه تو تنهام…دورم پر ادم,مخصوصا دختره هاااا.ولی با این وجود تنهام…ولی داشی,هیچپقت امیدموتو از دست نده…خدا اگه دردیو بده,مطمعن باش براش درمانیم هست…انشالا همه چی درست میشه

  5. کاش زودتر میدونستم و خونه ام رو در اختیارتون قرار میدادم تا هر موقع دلتون خواست با هم باشید .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>