زندایی راحله

سلام به دوستان گل…
اسمم علی بیست ساله ماجرای ک میخوام بگم مربوط ب سه سال پیش میشه …

از چهار سال پیش چشمم دنبال زنداییم بود. رفتاراش نگاهش و.. خودم دنبال یه کسی بودم ک بتونم بهش تکیه کنم اما خب اونموقع کوچیک بودم . زندایی با رفتاراش دلمو برد .پیش فامیل همیشه با مانتو میگشت اما خیلی چسب نبود معمولی بود ولی خب یه شلوارهایی می پوشید ادم حال میکرد … روسری سرش میکرد. ارایش میکرد کلا خوشکل بود تو فامیل . زندایی یه بچه به دنیا اورد و من با کمک اون تونستم بهش نزدیک بشم . همیشه بچه شو نگه میداشتم دختردایی هم منو دوست داشت ..همیشه اسممو صدا میزد ک فک میکنم مامانش یادش داده بود … ببخشید اسم زنداییم راحله بود اسم دختری ک به دنیا اورد هم گذاشتن مهسا …

 
هر وقت مهسا تو بغلم بود و راحله میخواست اونو بگیره راحت دستم بدن زندایی رو لمس میکرد . براش عادی بود .. راستی بگم تو فامیل همه مذهبی بودن جز این راحله… یادمه یه بارم راحله روسریشو باژ کرد میخواست مرتبش کنه و من برای اولین بار از سینه تا زیر گردنشو دیدم …. زنداییم سفید سفید بود مثل برف . اون صحنه دیوونم کرد و من وابستش شدم اما تونستم جلوی خودمو بگیرم و با این قضیه کنار اومدم… این جریانا موقع مدرسه ها بود و منم خیلی نمیخوندم ولی درسمم برام مهم بود .. گذشت امتحانات خردادو پاس کردم با موفقیت .. توی اون دو ماه اول تابستون با دخترش بازی میکردم و خودمو سرگرم میکردم تا اینکه شهریور شد و قرار شد دسته جمعی همه بریم جنوب ایران دو تا دایی دو تا خاله هام و … کلا بیست نفری شدیم .. تقریبا راحله رو فراموش کرده بودم اما اون مسافرت وضعمو همه چیم رو داغون کرد. خیلی خوشحال بودم چون راحله هم میومد .اولین سفری بود ک اونم بود .اما از اینده ام هیچ خبری نداشتم . رسیدیم جنوب و رفتیم یه الونک گرفتیم و دیگه دیگه …

 

یه بار با داییم راحله پسر خاله و دختر خاله رفتیم لب دریا . البته نه برای شنا فقط فرش برده بودیم بشینیم . من به سرم زد ک برم طرح سالمسازس دریا. پسر خاله رو هم بردم اونجا. موقعی ک برگشتیم از اونجا راحله شلوار چسب و زیباشو تا زانوش داده بود بالا .. سفید و بی مو ک هر کسیو مجذوب میکنه . نشستم لب دریا مثل معتادا فقط به دریا نگاه میکردم و راحله با شیطون شد و یه کم ماسه ریخت روم ولی خودمو بی تفاوت نشون دادم جدا نمیدونستم باس چیکار کنم . اولین رابطه با یه خانوم …یا بهتر بگم با جنس مخالف …. برگشتیم به آلونکمون و من داغون بودم و دپرس . تو اونجا من بودمو راحله و یکی دیگه ک یادم نمیاد بقیه نبودن . دیدم یهو اومد گفت ببین من با بقیه فرق دارم یکم راحت ترم اگه چیزی شده بگو چون دیده بود نارحتم اینو گفت .. منم فقط لبخند زدم و خندیدم کاری ک همیشه انجام میدم .. اونشب به هر بدبختی بود گذشت و روز بعد میخواستیم بریم بازار همه فامیل .. داشتم لباس می پوشیدم برگشت بهم گفت یه لباس دیگه بپوشم منم گفتم چشم و لباسمو عوض کردم . اونم یه مانتو پوشید مشکی با همون شلوار قشنگش و مانتوشم اولین بار بود تنش میدیدم .. در یک کلام جیگری شده بود ….همونجا فقط باید میخوردیش … من دنبالش میرفتم اخه نمیتونستم نبینمش .راحله با دختر خاله ام بود .. بازار تموم شد مسافرتم تموم شد برگشتیم خونمون … بعد یک هفته ک رسیدیم فهمیدم راحله یه اکانت فیس بوک باز کرده منم ک خیلی وقت پیش اکانت داشتم اما یه شب پسر خاله خودش راحله رو برام ادد کرد من ادد نمیکردم چون میترسیدم نمیدونستم چ واکنشی نشون میده…همون شب درخواستمو قبول کرده بود و اولین پیام رو تو فیس بوک برام گذاشت . برام نوشته بود ممنون عزیزم …. دلم ریخت پایینا … نوشتم برا چی ؟ گفت برا هر حرفی ک باهام تو مسافرت زدی … اونشب گذشت … شماره گوشیشو داشتم اما زنگ نزدم میخواستم خودش زنگ بزنه یعنی این ب راستشو بگم میترسیدم از عکس العملش ..

 

بعد یه هفته ک تو فیس بوک تو مخش راه رفتم بالاخره بهم اسمس داد .. هدفت چیه اینقدر باهام حرف میزنی ؟ اونموقع دوستش داشتم و شروع کردم براش از یادگاری های مسافرت گفتن خاطراتی ک از نگاه من بود .. داغونش کرد بدبختو … گفت نمیدونستم میخواد رابطمون اینجوری بشه تو اینجور نگاهی بهم داشته باشی .همون نگاه عاشقانه و این حرفا .. روز بعدش مجبورم کرد ببینمش . رفتم سر قرار .

 

شروع کرد حرف زدن ک تو باید منو فراموش کنی و از این حرفا و دستمو گرفت شرو کرد به گریه دیدم داره حالش خراب میشه به خیلی سریع ازش خداحافظی کردم و گفتم باشه فراموش میکنم . تا دو هفته همینجوری گذشت منو جاهای مختلف گیر مینداخت و شرو میکرد گریه کردن و چرت و پرت گفتن .. اما موقعی بهش راه حل فراموش کردنشو گفتم پا پس کشید چون گفتم دیگه هر جا تو باشی نمیرم… نمیدونم چی شد ولی همه چی عوض شد گفت اینجوری خودتو داغون میکنی و نابود میشی و … منم دیگه خسته شده بودم ک یه شب ک خونه بابا بزرگم بودیم من تو اتاق بودم تنها . اومد داخل مهسا بغلش بود . یهو نشست کنارم بغلم کرد . سرشو گذاشت رو شونم و این اتفاق فقط ۱۰ ثانیه اتفاق افتاد و بعدش یهو داییم تا به رو صدا کرد چون عادشته عین گاو سرشو انداخت و اومد داخل . داییم پرسید چیکار میکنی ک راحله قضیه رو جم و جور کرد … گذشت نمیدونم چه موقع ولی خیلی زود اسمس داد ک میخوام پیشم باشی و از این حرفا و باید بیای پیشم .. منم از خدا خواسته یه شب رفتم پیشش .قرار بود هر وقت دایی رفت بیرون خبرم کنه.. دایی و رفت و منم رفتم پیشش اومد دم در بغلم کرد رفتیم داخل و نشستیم رو مبل حرف میزد و حرف میزد یه دستش تو دستم بود یکیشم خودش گرفته بود گذاشته بود رو پاهاش … حرف لب شد ک گفت من دیوونه میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم و منم بهش گفتم اگه همیشه لبام مال اون باشه دیگه لازم نیس دیوونه بشی . . آری اونشب اولین لب زندگیم رو از یه خانوم خوشکل گرفتم زیبا بود فقط همین …

 

اونشب گذشت هفته یه بار میرفتم پیشش البته با ر موقع قسمت میشد . کارمون شده بود لب گرفتن و بغل کردن .. نزدیک امتحانت بود مدرسه برام کلاس گذاشت .. دیگه هر موقع کلاسم تشکیل نمیشد با راحله هماهنگ میکردم وپیشش بودم … یه هفته هم امتحان میان ترم بود و هم کلاس دیگه درس اصا نمیخوندم . یه راس بعد کلاس های بعد از ظهر میرفتم جا راحله … این یه هفته ک من هر شب پیش راحله میرفتم گندش در اومد یه دعوا با داییم کرد چون راحله نمیرفت با شوهرش و شبا خونه میموند .. یه شب ک رفتم پیشش از زندگیش برام گفت از زوری ازدواج کردنش و از اینکه به زور بچه اورده و عز این حرفا اون شب گریه میکرد و منم ارومش میکردم .. یه شبم ک دیگه جدا حشری شده بود و همه صورتمو لبامو لیس میزد . وقتی بهش گفتم چشمات خمار شده خجالت کشید .. ولی خب چ میشه کرد. دنبال سکس نبودم شایدم بودم اگه موقعیت پیش میومد که البته اومد ولی بازم کاری نکردم . یه شبم میخواستم خودم حشریش کنم چون دیوونم کرده بود. اون شب یه بلوز پوشیده بود یکم از سینه اس و خط سینش معلوم میشد . اونشب شروع کردم به خوردنشون بدون اینکه بهشون دست بزنم اما دیر شد و موقع رفتن شد و نتونستم کارم رو انجام بدم …

 

یکی از شبای خیلی وحشتناک یهو دایی با ماشین اومد خونه منم نمیدونستم چیکار کنم فقط خدا خدا میکردم اتفاقی نیفته. خونشون دو تا در داشت بر خلاف انتظار با اینکه دخترشو نیاورده بود از درب گاراژ اومد خونه و من همزمان از در دیگه جیم زدم .اون شب خیلی بد بود و یکم باعث شد از راحبه فاصله بگیرم امتحانا ک شروع شد . دیگه باهاش هماهنگ کردم ک می خوام درس بخونم و اونم قبول کرد ک اسمس نده تا مدتی .. توی این دو هفته امتانات نوبت اول( امتحانات قبلی چند جمله بالاتر منظورم از میان ترم پیش نوبت بود مدرسمون خر بود میگرفت .. )فقط پنج شیش تا عسمس رد و بدل کردیم و منم سرم تو دوستم بود و کلا فراموشش کرده بودم .. امتانات تموم شد اسمس ها کمتر شد و بر حسب شانس خانوادم موقعیت پیش اومد براشون ک برن مشهد منم بهانه درس اوردم و نرفتم اون روز شنبه بود و راحله روز های زوج کلاس ورزش میرفت . با راحله هماهنگ کردم که بیاد خونمون نمیدونستم ولی اصلا هیچ حسی بهش نداشتم اما اون دیوونم شده بود .. البته یکمم بهش حس داشتم حالا یا خوب یا بد .. ولی موقعیت جور شد و اومد خونمون بعد ۲هفته دوری از هم همدیگرو بغل کردیم و لبی چشیدیم و اونم گفت ک من خیلی بی وفام و دو هفته اس خبری ازش نگرفتم ..

 

اینقدر اعصابمو با حرفاش خورد کرد ک تنها راه چهره رو حشری کردنش دیدم . شروع کردم خوردن لباش دیدم دستمو گرفته و انگشتمو میمکه یهو به ذهنم رسید منم همینکارو کردم اما مقاومت کرد بالاخره انگشت کوچیکه دست چپشو مکیدم اولین صدای ناله اش رو شنیدم به کارم ادامه دادم چشاشو بسته بود و من گوششو مک میزدم معلوم بود حال میکنه پنج دقه دست نگه داشتم چون بایذ میرفت .اینقد حشری بود حاظر بود بمونه اما دیگه فرستادمش بره …..

 

 

دوستان گل طولانی شد ولی برگی از خاطرات  زندگیم بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>