زنداییم هم کیر منو میخواست

سلام اسمم حميده و اين جريان دو ماه پيش برام اتفاق افتاده…

***

من يه دايي دارم كه از من ٨ سال بزرگتره و زنداييم كه قربونش برم سميه جون از من يه سال بزرگتره قدش ١٦٥ و وزنشم ٦٠ كيلو هستش و سينه هاي سايز ٧٥ و باسن گرد بزرگ تاقچه اي داره
من از بچكيم به سميه احساس داشتم چون جلوي من راحت ميگشت و من و كه اون موقه ١٩ سالم بود حشريم ميكرد
يادمه به بار زنداييم خونه ما بودش و منم داشتم تو اتاقم با كامپيوتر بازي ميكردم كه يهو متوجه سميه شدم
چون مهمون زياد داشتيم اومد تو اتاق و به من گفت حميد همه اتاق ها شلوغه و ادم هست و من نتونستم لباسم و عوض كنم بر نگرد كه من اينجا پشت در عوض كنم
منم گفتم چشم ولي يه صفحه سياه اوردم تو مانيتور كه بشه از اون تو ببينمش، زنداييم هميشه ادت داشت لباس هاي جذب بپوشه ولي مذهبي بود و چادر سر ميكرد
چادر و از سرش برداشت و مانتوي جذبش و رو هم به زور دراورد ، زير مانتو فقط سوتين داشت و من داشتم ديدش ميزدم و از شهوت و شق درد ميتركيدم كه زندايي خم شد و از تو كيفش يه مانتو تو خونه اي كه تا يه وجب پايين كونش بود تنش كرد يه شلوار جين لوله تفنگي هم پاش بود كه اونقدر موقه عوض كردن عجله كرد كه تو پاش گير كرد و هي داشت زور ميزد

 
منم كه مثلا نمي دونم چيكار ميكنه برگشتم گفتم زندايي چقدر زور ميزني كمك نمي خواي ، كه گفت شلواره تو پام گير كرده و در نمياد الانم در واكنند ابروم رفته ! كه من دوبارره گفتم بيام كمكت كه اونم بعد از چند دقيقه زور زدن الكي وقتي ديد نتونست گفت چشات و درويش كن فقط بيا از پاچش بگير بكش
برگشتم واي چي ميديدم دو تا پاي سفيد مثل برف و بدون مو كه من ماتم برد و زندايي گفت حميد زودباش ديگه الان يكي بياد فكر ميكنه كه داريم چيكار ميكنيم، با گفتن اين حرف زندايي من شهوتم چند برابر شد و موقه كمك كردن و كشيدن اون با دستاش مانتوش و پايين نگه داشته بود كه من يكم بيشتر كشيدم كه زندايي ولو شد رو باسن كه نشته بود و پاهاش و دراز كرده بود افتاد رو كمر و اون شرت قرمز توري باريكش افتاد بيرون و من شلوار و از پاش كشيدم بيرون و وايستادم خيره شدم به كس و كون سميه جون كه اونم سريع بلند شد و گفت تو هم خيلي هيزي ها بچرخ اونوري ديگه
منم كه ديگه داشتم ميمردم اومدم نشستم پشت سيستم زندايي هم شلوار مشكي استريجش و تنش كرد و با يه نگاه خواص رفت تو حال، منم سريع رفتم دسشوييو يه جق زدم كه تا حالا اينقدر اب ازم نيومد بيرون كه شل شدم و رفتم پيش بقيه
از اونجريان به بعد من همشه بياد سميه جق ميزدم و تو مهموني و عروسي ها همش ديدش ميزدم ولي ديگه موضوع خواص پيش نيومد تا اين چند ماه پيش…

 
مامان بهم زنگ زد و گفت كجايي گفتم تو راه دارم ميام خونه
گفت بالا نيا زنداييتينها اينجان و ديرشون شده ببر برسون خونشون گفتم چرا من گفت داييت شهرستان و نيست
منم لعنت كردم شانسم و كه اگه ميدونستم خونه ما هستش زود ميومدم خونه، دم در كه رسيدم زنگ زدم گفتم بيايد پايين كه با پسرش كه الان ٩ سالش اومدن و زندايي نشست جلو و پسرش عقب بعد سلام و احوال پرسي گفت مي خواستم آژانس بگيرم مامانت نذاشت شرمنده كه مزاحم شما شديم
منم گفتم نه بابا چه مزاحمي ، ولي حالا كه دايي نيست اي كاش شب و ميموندين
سميه برگشت و گفت اخه فردا تولد خواهر كوچيكشه و مي خواد. بره خريد كادو كه من بردم از مركز خريد يه ست لباس خواب خريد و موقه حساب كردن من اسرار كردم كه واسه خودشم ورداره كه اونم هي ميگفت نه مرسي و … كه اخرش هم نخريد و گفت لازم ندارم
تو راه من دسشوييم شديد گرفت و تا خونه داشتم ميتركيدم
دم خونشون كه رسيديم گفتم سميه دارم ميتركم بيام بالا دسشويي كه گفت اره بابا بيا اين چه حرفيه كه من جلو در خونشون نگه داشتم و گفتم شما بريد تا من پارك كنم و بيام

 
كوچشون خيلي شلوغ بود و ١٠ دقيقه اي طول كشيد تا پارك كنم وقتي رسيدم ديدم لباس هاش و عوض كرده و من دو باره با ديدنش تو اين لباس ها شهوتي شدم و يادم رفت دسشويي داشتم يه دامن مشكي نازك خيلي جذب بلند پاش بود با يه تاپ سفيد كه سينه هاي گندش داشت اون و جر ميداد اونم تازه كوتاه بود و يعني هم نافش همم چاك سينش معلوم بود
من رفتم نشستم رو مبل غرق تماشا زندايي سميه جونم شدم كه وقتي برگشت من و ديد كه ماتم برده با يه خنده گفت تو دسشويي نداشتي مگه ؟ منم يهو گفتم چرا و زود بلند شدم رفتم دسشويي
حموم و دسشوييشون باهم يه جا بود ، يعني اول رختكن بود بعد يه سمت دسشويي و يه سمت حموم ، چون خونشون كوچيك بود چون سميه رو تو اون لباس ديده بودم سيخ كرده بودم يه فكري به سرم رسيد و رفتم حموم و باز كردم واي كف حموم يه شورت و سوتين خيس بود كه رفتم جفتشونم ورداشتم ولاي شورتش خيلي كثيف بود معلوم بود مال ترشح و پيش اب بود كه ترو دهنم ميك زدمش ، انگاري داشتم كس مي خوردم واقعا طعم اون و ميداد شورت از اينها بود كه جلوش توري بود و پشتشم فقط يه طناب
داشتم باكيرمم بازي ميكردم كه در كمد تو رخكن و باز كردم واي دو سه تا لباس خواب خيلي سكسي و چند تا شورت و سوتين با همه ور رفتم و به كيرم ميماليدم اونجا متوجه شدم همه شورت هاي سميه جونم لامبادايي و اكثرا هم قرمز و صورتي و مشكي بود واي كيرم نزديك هاي ١٧ سانت شده بود و تا حالا كيرمو به اين كلفتي و بلندي نديده بودم

 
سر كيرم شده بود قد ته استكان ،يه شورت قرمز خيلي باريك و سكسي دستم بود و ميماليدم به كيرم و شورت خيسه هم تو دهنم كه ابم اومد و همه رو ريختم تو شرتي كه تو دستم بود ، انگاري شرت و شسته بودند از بس ابم اومد اون و گذاشتم تو كشو و و شورت خيس و گذاشتم زير كش جورابم و رفتم دسشويي و بعدش اومدم بيرون، كه رو به سميه كردم و گفتم كاري با من نداري من برم كه گفت نه بشين واست شربت بيارم منم بدون تعارف دوباره نشستم و مشغول ديد زدنش شدم واي كه هر چغدر ميديم سير نمي شدم ازش
سميه اومد و تو يه سيني دو تا شربت اورد و موقه تعارف كردن من كامل سينه هاي زندايي و ديدم و بازم اون فهميد من ديدش زدم و به روي خودش نيورد ، روبروم نشست و گفت خوب تعريف كن ، چه خبر چيكار ميكني و …
منم گفتم هيچي بابا خبر ها دست شماست ، همش مهموني و تفريح و… كه گفت نه بابا دلخوشي مي خواد داييت كه همش يا مغازست يا خريد يا هم بره شهرستان، داييم بقالي داشت و مادر بزرگمم كه تو شهرستان بود مريض بود به خاطر همين زياد ميرفت

 
گفتم اون كه درسته ولي شما هم تفريحت و داري ! كه خنديد و گفت نه بابا چه تفريحي
حميد تو چرا زن نميگيري ، منم كه شوكه شدم از سوالش گفتم نه بابا مگه اوسگلم ، خودم اقاي خودمم و هيشكي باهام كار نداره ، كه سميه گفت اره خب منم دوست دختر هاي جور واجور داشتم زن نميگرفتم كه منم با خنده گفتم نه بخدا الان ١ ماه كه دوست دختر ندارم واقعا هم نداشتم كه گفت تفلكي بميرم برات كه يهو صداي زنگ موبايلم من از ديد زدن سميه و لاس زدن ازش جدا كرد و ديدم مامان گفت سر راه كه مياي ماست و نوشابه و… بخر و منم گفتم چشم
با ديدن دوباره زندايي و … درباره شهوتي شده بودم ولي دير وقت بود كه گفتم زندايي كاري نداري ديگه من برم كه گفت نه دستت هم درد نكنه مرسي كه مارو رسوندي!
منم گفتم خواهش ميكنم وظيفيست، موقه پوشيدن كفش هام خيلي دقت كردم كه تابلو نشه و شرت و نبينه ازش پرسيدم راستي دايي كي رفته گفت الان يه هفتس اونجاست چون مادر بزرگم بيمارستان بستري بود
گفتم قصد نداره بياد كه گفت فكر نكنم حالا حالا ها بياد

 
گفتم پس مهموني فردا چطوري مي ريد كه گفت اژانس ميگيره و منم گفتم نه خوب اخر شبش چي من خودم ميام با شما ، غيرتم قبول نمي كنه تازه تو مهموني بايد هواسم بهت باشه كه ديدم سرخ شد و گفت اخه مزاحمت ميشم منم گفتم نه چه مزاحمي و خداحافظي كرديم و اومدم يه بار ديگه از شدت شهوت تو ماشين ارضا شدم و يه بار هم تو خونه
شورت سميه جون تا صبح رو صورتم بود و بوش ميكردم واي چغدر خوش بو خوش طعم بود با اين كه كثيف بود فردا ساعت ٨ بود كه بعد زدن يه تيپ خفن و اسپرت رفتم خونشون ولي رفتار زندايي باهام عوض شده بود سنگين برخورد ميكرد و … به من گفت حميد اگه ميشه تو مهموني نيا تو گفتم چرا كه گفت اخه همه خودين زن ها راحت نيستند اگه تو بياي كه منم گفتم دايي نيست تو مي خواي پيش فاميل هاي شوهر خواهر هيزت تنها باشي نه منم ميام كه ديدم خنديد و زير لب يه چي گفت و من نفهميدم

 
از تيپش بگم كه يه لباس مشكي تا بالاي زانو پوشيده بود وپايينش حالت دامن از اينها كه كشتده و خيلي تو هم بافته شده و از زير يه ساپورت و ارايش غليض و موهاي شينيون كرده بالاي لبسش هم طوري بود طوري كه بند سوتين و چاك سينش مشخص بود، من تا حالا زندايي رو با اون لباس نديده بودم بهش گفتم سميه انگار چش دايي رو دور ديدي ها، اين چه سرو وضعي كه بر گشت باخمده گفت چيه تو بدت مياد كه گفتم اگه باهم باشيم نه ولي اونجا همه هستن كه گفت باهميم ديگه تازه همه فاميل هاي شوهر خوارمن از سمت ما كسي نيست، فكر كن منم يكي از اون دوست دخترهاتم كه باهاشون پارتي ميري
چادر سر كرد و اومد پسرش خيلي بي تابي ميكرد كه از سميه پرسيدم مريضه گفت نه امروز نذاشتم بخوابه كه شب زود بخوابه، چون دهن لقه يه كم، با گفتن اين حرفش فهميدمم خودشم خوارش داره
تو مهموني وقتي ميرقصيد زير دامنش باد ميفتاد و همه جاش حتي تا شورت سفيدش معلوم ميشد و ميديدم چطور همه مرد ها دارن با نگاه ميخورنش، خوبه حالا مست نكرده بود وگر نه همون جا به همه ميداد اخر مهموني بود منم مست بودم دستش و گرفتم و چسبوندم به خودم و گفتم تا از اين بيشتر خودت و تو ويترين نذاشتي بريم وگر نه به دايي ميگم
سميه هم با عصبانيت برگشت گفت چي و ميگي جريان شرت هاي من و كه ورداشتي يا مهموني امشب و
با گفتن اين حرف انگار يه پارچ اب يخ ريختن تو كلم و سرد شدم و نتونستم جوابي بدم سميه هم با يه پوزخند رفت و با خواهرش كه عين دوتا جنده واسه همه ميرقصيدن و قشنگ كوس و كون پستون هاشون و تاب ميدادن و دلبري ميكردند شوهر خواهر بي غيرتشم كه رشتي بود اگه تو اون جمع زنشو و با خواهر خانمش و ميكردند تازه حال هم ميكرد
قشنك كير شق شده مردها رو ميشد از زير شلواراشون ديد كه اگه زن هاشون اونجا نبودند اينهارو جر ميدادن
دلم واسه داييم سوخت كه چه جنده اي زنشه ولي بعدش كه با خودم فكر كردم گفتم عيبي نداره امشب بلاخره ميكنمش بهونه خوبي پيدا كرده بودم

 
بلاخره تموم شد و جنده خانم چادرش و ورداشت و گفت بريم
تو راه كه داشتيم ميومديم پسرش خواب بود و من برگشتم گفتم خوبه نخورده بودي يعني اصلا نمي خورن ، تو اگه مست بودي كه همه رو سير ميكردي ، كه بازم با عصبانيت برگشت گفت جنده خواهرته نه من منم برگشتم گفتم اگه خواهر منم عين تو تو مهموني لباس مي پوشيد و مي رقصيد اولين نفر خودم ميكردمش، بعد با ناراحتي و لحن اروم گفت مگه چم بود خوب ؟ گفتم هيچي فقط اگه زنهاي اون مردها اونجا نبودن الان اون كس كون گندت جر خورده بود، گفتم تو با اون دامنت وقتي ميچرخيدي تا سوراخ كونت پيدا ميشد بعد ميگي چم بود سميه برگشت ديدم داره گريه ميكنه وگفت تغصير دايي كس كشت خوب الان من و يك ماه سكس نداشتم با شنيدن اين حرف گفتم اون نكرده تو بايد جنده كل فاميل اون شوهر خواهر كس كشت بشي
انتر لااقل با يكي باش ، كه ديگه صحبتي نشد. تا خونه و وقتي رسيديم من از بس عصبي بودم كه اصلا فكر سكس به سرم خطور نمي كرد، واسه عمين خداحافظي كردم كه گفت من بچه رو نمي تونم بلند كنم خودت بيار بالا…

 
ادامه بزودی در همین صفحه

9 thoughts on “زنداییم هم کیر منو میخواست

  1. باسلام.دنبال يك خانم.خوش هيكل هستم. بيست وبنج تاسي وبنج ساله.سا پورت میکنم.برای صیغه ازبوشهر..09170920703

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>