اشباع از هر حس خوب

پشت پنجره ایستاده بودم و به پارک کوچکی که روبروی آپارتمان ما قرار داشت نگاه میکردم. دلم قدم زدن خواست. نگاهم به سمت ساعت روی دیوار چرخید. عقربه ها روی 11 قرار داشتند. نفس عمیقی کشیدم. بوی بهاری در بینی ام پیچید. تصمیمم را گرفتم. میروم به پارک. مانتوی عبایی ام را پوشیدم و شال نخی را آزادانه بر روی موهای بازم قرار دادم. کلید خانه ،پاکت سیگار،فندک و موبایلم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. محیط این خانه ی اجاره ای را دوست داشتم. کوچه هایی سرسبز و آرام. صاحبخانه پیرمردی مهربان بود که هیچ کاری به رفت و آمد من و همخانه ایم نداشت. نسیم ملایمی به صورتم خورد. چشمانم را بستم و عمیق نفس کشیدم. من عاشق شب های بهارم. به آهستگی به سمت پارک قدم زدم. از دور چند نفر را میبینم که بر روی نیمکت ها یا چمن ها نشسته اند. چشم بر رویشان میچرخانم تا از ناجور نبودنشان مطمئن شوم. به سمت یکی از نیمکت ها که در قسمت تاریکی قرار دارد میروم و روی آن مینشینم. ای کاش مینا زودتر برگردد. بعضی شب ها به پارک می آمدیم و باهم پینگ پنگ بازی میکردیم. آه کوتاهی میکشم و به سراغ دوست دیگرم یعنی سیگار میروم. در حال پک زدن به سیگارم بودم که در پشت سرم صدای خش خشی شنیدم. به عقب چرخیدم و با چشمانی ریز شده در تاریکی بدنبال منبع صدا گشتم. پس از چند ثانیه سگی پشمالو به رنگ خاکستری از درون باغچه بیرون پرید و به جلوی پای من آمد. سگ ها را دوست دارم . لبخندی روی لبهایم نقش بست. خم شدم و به پشت سگ دست کشیدم. ظاهرا از کار من خوشش آمده که چشمانش را خمار کرده…

 

در همین حین صدای بمی را نزدیک به خود شنیدم که گفت ” بلاخره پیدات کردم”. به سمت صدا برگشتم. پسر جوانی در حالیکه خم شده و کف دو دست خود را بر روی زانوهایش قرار داده و کمی نفس نفس میزند در نزدیکی ام ایستاده. سرش را که بالا می آورد صورتش هویدا میشود. او را بارها دیده ام. به همراه پدر و مادرش در خانه ی ویلایی بزرگ سر نبش کوچه ی ما زندگی میکند. هر شب سگش را بیرون می آورد و با او قدم میزند. اما هیچگاه با او هم کلام نشده بودم. تن صدایش کمی، فقط کمی با قلبم بازی کرد. پسر نزدیک و نزدیکتر شد و در کنار من روی نیمکت نشست. دو دستش را باز و روی پشتی نیمکت قرار داد. چند نفس عمیق و با صدا کشید و رو به سگش گفت “خیلی احمقی پانی” . توی دلم گفتم واقعا الان انتظار داری حرفت را بفهمد؟ بعد از یک چشم غره رفتن به سگش رو به من کرد و گفت” ببخشید اگه ترسوندتون” . حرفش به نظرم مسخره آمد و فقط به گفتن ” نترسیدم” اکتفا کردم. ابروهایش بالا رفت و لبخند احمقانه ای بر لبانش نشست. لابد به این فکر میکرد که اگر هر دختره دیگری بود و او با آن تیپ و قیافه ی جذاب همکلامش میشد الان نیش های دختر باید تا بناگوش باز میبود و بجای یک کلمه چندین جمله پاسخش را میداد. شاید هم فکر میکرد که دختری که تک و تنها 11 شب به پارک آمده باید الان به او نخ و طناب برای برقراری ارتباط بدهد نه اینکه خودش را بگیرد. اصلا بگذار هرچه میخواهد فکر کند. سیگارم نکشیده به ته رسیده بود. بلندشدم و فیلتر خاموشش را در سطل زباله انداختم. به جای قبلی ام برگشتم و بدون تعارفی به پسر سیگار دیگری روشن کردم و شروع به کشیدن کردم. ” شما مستاجر آقای فرامرزی هستید؟” .پس میخواست سر صحبت را باز کند.

 

پوزخند کوچکی روی لبم نقش بست. صدایی همچون اوهوم از گلویم خارج کردم. ” همیشه با دوستتون دیدمتون. ندیده بودم تنها بیاید پارک” پس برخلاف ظاهرت که فکر میکردم دیرجوش و افاده ای هستی فضول و خاله زنکی و می خواهی سر از زندگی آدم ها در بیاوری. این حرف ها فقط در ذهنم بود اما در جواب گفتم ” رفته خونشون” دوباره ادامه داد” دانشجویید اینجا، درسته؟ اهل کدوم شهرید؟” دیگر داشت پررو میشد. نگاهی به ساعت گوشی ام انداختم و بدون جواب به سوالش گفتم ” دیروقت شده.من دیگه میرم.شب خوش”. از جام بلند شدم که او هم به سرعت همراه من بلند شد و گفت ” اما ما هنوز به هم معرفی نشدیم”. به سمتش چرخیدم و بدون هیچ حسی در چشم هایم به او زل زدم. اما اون بی هیچ ناراحتی ای از رفتار من با یک لبخند مهربان بر روی لبهایش دستش را به سمت من دراز کرد و گفت ” باید زودتر خودم رو معرفی میکردم. فرید امیرپور هستم” دستم را بالا آوردم و باهاش دست دادم و گفتم ” شادی” .با دستش فشار خفیفی به دستم داد و با اینکار انگار تمام گرمای بدنش به من منتقل شد. دست همیشه سرد من از گرمای اون در حال سوختن بود. به سرعت دستم رو از دستش جدا کردم و بدون هیچ کلام دیگری به سمت خانه حرکت کردم. گرمای دستش کمی، فقط کمی بیشتر از قبل با قلبم بازی کرد.

 
سر کوچه کنار خیابان اصلی منتظر تاکسی ایستاده ام که کسی از پشت سر صدایم میزند.” شادی خانم”. صدای بمش را تشخیص میدهم، این صدا و دستان صاحب صدا دیشب قلب یخ زده ام را تکان داده بود. به سمتش برگشتم و نگاهش کردم. با لبخندی به لب گفت” سلام، صبح بخیر” دیرم شده بود و حوصله ی جواب دادن به او را نداشتم. زیر لب گفتم ” صبح بخیر” و پشت به او کردم و با چشم در بین ماشین ها به دنبال تاکسی میگشتم. صدایش را از کنار گوشم شنیدم که گفت:” بیا برسونمت” . لعنتی، چرا دمای بدن مرا دستکاری میکنی؟ به سمتش چرخیدم که بگویم نمی آیم اما دیدم بدون گرفتن جوابی از من به سمت ماشینش میرود و این یعنی باید بیایی. دیرم شده بود پس وقت مخالفت نبود. به سمت او رفتم و سوار شدم. اسم دانشگاهم را پرسید و برخلاف دیشب که میخواست مرا به حرف بگیرد سکوت کرده بود. وقت پیاده شدن بازهم زیر لب گفتم ” خداحافظ” و او پس از چند لحظه که با مهربانی نگاهم کرد به امید دیداری گفت و رفت. ذهن مرا به بازی گرفته بود. رفتارش دوگانه بود. دیشب مشتاق برقراری ارتباط و امروز سکوت و تحکم در رفتار. نباید اجازه دهم ذهن مرا درگیر خود کند. مردها همه مثل هم هستند. نمیخواهم دیگر حادثه ی یک سال پیش رخ دهد. لقبم تیر کشید. یکسال پیش… باز یادش افتادم. خدا لعنتت کند اسد. چند نفس عمیق کشیدم و به دانشگاه رفتم.

 
پنجشنبه بود و امروز قرار بود مینا برگردد. اهل یکی از شهرهای نزدیک بود و به همین خاطر زود به زود به خانه میرفت. اما اینبار حال مادرش بد شده بود و مدت بیشتری را مانده بود. به یخچال نگاهی انداختم . لیستی از مواد غذایی مورد نیاز نوشتم و برای خرید آماده شدم و بیرون رفتم. هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که فرید را در حالیکه ماشینش را از حیاط خارج میکرد دیدم. از دو روز پیش که مرا به دانشگاه رسانده بود دیگر ندیده بودمش. در واقع هم خودم نمیخواستم که ببینمش. خودم دل احمق خودم را بخوبی میشناختم که چه راحت دارد به او عکس العمل نشان میدهد و من باید دلم را خفه میکردم. بدون اینکه به روی خودم بیاورم که اورا دیده ام به راهم ادامه دادم و از جلوی ماشینش گذشتم. از پشت سر صدایم کرد” شادی”.ایستادم. چه زود پسر خاله شده است. پلک بر هم نهادم، پوفی از سر کلافگی کردم و به سمتش چرخیدم. با خوشرویی به سمتم آمد و دستش را به سمتم دراز کرد و گفت” سلام. خوبی؟”. به دستش نگاه کردم، نه دیگر آن گرمای لعنتی را نمیخواستم تا با دلم بازی کند. آب دهانم را قورت دادم، نگاهم را از دستش بالا آوردم و به چشمانش نگاه کردم و بدون دست دادن با او فقط گفتم ” سلام”. از رفتارم تعجب کرد اما دوباره با خوشرویی گفت” خوب شد دیدمت. راستش چون شماره ای ازت نداشتم میخواستم بیام دم خونت. امشب یه دورهمی دارم. دوست دارم تو هم بیای” از حرفی که زد ابروهایم بالا پرید. آیا عقل این پسر سالم است؟ چطور بعد از 2 بار دیدن من در صورتی که حتی 10 جمله هم به هم نگفته ایم مرا به مهمانی اش دعوت میکند؟ ” ممنون نمیتونم بیام”. به وضوح پکر شد. ” چرا؟ یه دورهمی سادست. دوستامم بچه های خوبین. باور کن بهت خوش میگذره”. این جمله را قبلا شنیده بودم.” عشقم یه دورهمی سادست” . این جمله در سرم تکرارو تکرار شد. قلبم تیر کشید. حالت تهوع بهم دست داد. دست فرید بر روی بازویم نشست. صدای بمش را از کنار گوشم شنیدم” حالت خوبه شادی؟ چرا رنگت پرید؟” حالم خوب بود؟نه.از طرفی با یاد خاطرات دور بدنم یخ کرده بود و از طرفی صدای بم فرید حرارتی را در رگ هایم تزریق میکرد. نمیتوانستم کنارش بمانم، باید میرفتم. بدون هیچ حرفی به سمت خانه دویدم.

 
آرام بر روی تنها کاناپه ی موجود در آپارتمانمان نشسته بودم و برای فرار از افکار جدید و خاطرات قدیم به نقطه ی نامعلومی زل زده بودم و زیر لب شعرهای درهم و برهم میخواندم.” چه مرگت شده عشقم؟” خط نگاهم را با صدای مینا تغییر ندادم فقط شعر خواندنم قطع شد. کنارم نشست و دستش را بر روی شانه ام گذاشت. ” من نبودم اتفاقی افتاده شادی؟” . شادی! چقدر اسمم با حال و روز زندگی ام در تضاد بود. ” چی شده عزیزم؟” با اتمام جمله اش زنگ خانه به صدا درآمد و چهره ی فرید بر روی صفحه ی کوچک آیفن دیده شد. مینا در حالیکه به سمت آیفن میرفت گفت” وا! این پسره اینجا چی میخواد؟” گوشی آیفن را برداشت” بفرمایید؟” به چشمان متعجبش و ابروهای بالا رفته اش نگاه کردم.با صدایی که بیشتر به زمزمه شباهت داشت گفت” الان میگم بیاد پایین” و گوشی را سر جایش گذاشت. رو به من کرد و گفت” میگه بری پایین کارت داره”. چهره اش همانند علامت تعجب شده بود و بشدت بهت زده بود. آب دهانم را به سختی قورت دادم. چرا بدبختی دست از سر من بر نمیداشت؟ او اسدی دیگر بود که باز در فصل بهار به سراغم آمده بود تا مرا به مسلخ ببرد. قلبم به شدت به قفسه ی سینه ام میکوبید. ” شادی این پسره چیکارت داره؟” مینا هنوز بهت زده بود. از جایم بلند شدم. مانتو و شالم را پوشیدم و پایین رفتم. در را که باز کردم با فرید مضطرب که لبخندی بی حال به لب داشت مواجه شدم. بی هیچ حرفی با چشمانش تمام صورت من را میکاوید. نگاهش کمی نگران بود. تحمل نگاهش را نداشتم. دلم را زیر و رو میکرد. برای خاتمه ی کنکاشش گفتم” کاری داشتین؟” بی توجه به سوالم گفت” بهتری؟ چت شد یهو؟ ” لعنتی، نگرانیت به دلم مینشیند، دور شو از من. ” بهترم” عمیق به چشمانم نگاه کرد تا از صحت حرفم مطمئن شود. ” خوبه. اومدم دنبالت” اخم کردم. نمیخواهم با تو بودن را. ” برای چی؟” لبخند به لب هایش برگشت “گفتم امشب دورهمی دارم. ظاهرا دوستت هم اومده با هم بیاین” خواستم دهن باز کنم و بگویم که نمیایم اما عقب عقب رفت و گفت ” نیم ساعت دیگه بچه ها میان.دیر نکنین ها.فعلا” دستی در هوا تکان داد و رفت. گیج به بالا برگشتم. مینا جلویم را گرفت و گفت ” چی میگفت؟” گیج و منگ گفتم “آماده شو بریم مهمونی” با صدای جیغ مینا که گفت “چی؟” به خودم آمدم. “یعنی چی این حرفت شادی؟نکنه…نکنه با این پسره دوست شدی؟” اخم شدیدی میکنم و میگویم ” چرت نگو.اونم یه آشغالیه لنگه اسد. اگه میگم بریم دلیل دارم. یه جورایی همه چی این دعوت و مهمونی مثل پارساله. احساس میکنم اگه تو همون شرایط قرار بگیرم اما آخرش … مشکلی پیش نیاد حالم بهتر میشه” مینا در حالیکه نگرانی در صدایش موج میزند گفت ” این چرت و پرتا چیه میگی؟ شرایط مشابه دیگه چه کشکیه؟ از کی تاحالا روانشناس شدی؟ لازم نکرده بریم. مثل اینکه یادت رفته چه گندی به…” پوفی کشید و ادامه ی جمله اش را نگفت.

 

حوله ام را برداشتم و در حالیکه به سمت حمام میرفتم گفتم” من که میرم. تو هم دوست داشتی بیا”. زیر دوش آب سرد ایستادم تا کمی از حرارت مغز در حال انفجارم کاسته شود. تمام افکار یکسال پیش به ذهنم هجوم آوردن. (یک شب پنجشنبه ی بهاری یکسال پیش.در حال درس خواندن بودم که گوشی ام زنگ خورد. با دیدن اسم اسد لبخند بزرگی روی لبهایم نقش بست. تماس را برقرار کردم.” جانم؟” ” جونت بی بلا خانوم بلا” خنده ی سرخوشانه ای کردم. ” احوال آقای شیرین زبون؟” ” با شنیدن صدای عشقم دیگه بهتر از این نمیشم” با حرف هایش روی ابرها راه میرفتم. ” عشقم آماده شو تا 1 ساعت دیگه میام دنبالت بریم مهمونی” تابحال به مهمانی های مجردی و مختلط نرفته بودم. ترسی در دلم افتاد.” چجور مهمونی هست حالا؟ امنه جاش؟ نگیرنمون” تمام ترس و نگرانی ام بابت دستگیری و اطلاع خانواده ام بود. به اسد اطمینان داشتم. با او حتی 2 بار به خانه ی مجردی اش رفته بودم و تنها کارمان لب گرفتن بود. او گفته بود مرا برای ازدواج میخواهد و به همین خاطر تا بعد از عقد به من دست نمیزند. او مرد رویاهای من بود. بعد از خدا به او ایمان داشتم. ” عشقم یه دورهمی سادست. اصلا نگران نباش” . وقتی او میگوید نگران نباش پس باید نگران نبود.)
در حال آماده شدن بودم و زیر چشمی به مینا نگاه میکردم که با اخم دست به سینه نشسته بود و به من نگاه میکرد. میخواستم آن شب لعنتی را دوباره برای خودم تکرار کنم. میخواستم همچون ققنوس به دل آتش بزنم، بسوزم ،خاکستر شوم و دوباره از آن آتش متولد شوم. آه مینا، کاش کمی درکم میکردی. در بین شلوارهایم به دنبال جین سورمه ای میگشتم. ” چی میخوای دل و روده ی لباسات رو ریختی بیرون؟” مینا عصبی بود. ” دنبال یه جین سورمه ای میگردم” تا ته قضیه را گرفت. ” روانی.روانی.روانی. میخوای لباساتم مثل اون شب باشه؟” اینبار جیغ زد و گفت” روانی” و بعد به سمت آشپزخانه رفت. بعد از یک ربع بالاخره با ظاهری تقریبا نزدیک به مهمانی سال گذشته به همراه مینا به منزل فرید رفتیم. به محض زنگ زدن در به سرعت با صدای تیکی باز شد و ما به داخل خانه رفتیم. از شدت هیجان و اضطراب قلبم وحشیانه به قفسه ی سینه ام میکوبید. فرید برای خوش آمد گویی به جلوی درآمد. باز با لبخند همیشگی اش به من نگاه کرد. چشمانش کمی؟ نه، زیاد با قلبم بازی کرد.آرامش را زره زره به رگ هایم تزریق کرد. ضربان قلبم پایین و پایین تر آمد.داشتم دیوانه میشدم. مرا چه به عاشق شدن آنهم در این زمان کوتاه. با شنیدن زمزمه ی صدای بمش در گوشم بدنم گر گرفت.” خوشحالم که اومدی” . دیگر دست خودم نبود سلول سلول بدنم به لرزه درآمده بود. با قدم هایی لرزان پا به درون خانه گذاشتم. در حال 4 دختر و 4 پسر با ظاهرهایی موجه و آراسته نشسته بودند. آرامشم بیشتر شد. ذهنم به گذشته رفت ( “پدر و مادر سینا نیستن؟” چشمکی حواله ام کرد و گفت” خونه مجردیشه خوشگل خانوم”. وقتی وارد آپارتمان شدیم دود قلیان فضا را پر کرده بود.

 

اهل دود نبودم. فقط چند بار تفریحی با اسد سیگار کشیده بودم. دو دختر و پسر وسط حال میرقصیدند. البته حرکات آنها بیشتر بجای رقص به مالیدن یکدیگر بهم شبیه بود. یک دختر و پسر دیگر روی کاناپه نشسته بودند و دختر خود را در آغوش پسر رها کرده بود. جو آنجا و رفتار آدم هایش را دوست نداشتم.) “میتونین برین توی این اتاق لباستون رو عوض کنین” با صدای فرید به زمان حال برگشتم. مینا دستم را کشید و من را به سمت اتاق برد. بعد از در آوردن مانتو و شالم به داخل حال برگشتیم. فرید با لذت به صورتم نگاه میکرد. نگاهش هرز نبود. خط نگاهش از چانه ام پایین تر نیامد . لعنتی، تو چقدر متفاوتی با آن بی شرف. ( مانتو و شالم رو درآوردم و انداختم روی تخت دو نفره ی اتاق. هه، تخت خانه ی مجردیش دو نفره است، بدون شرح واقعا. جلوی آینه قدی کنار دیوار رفتم تا خودم را چک کنم. در حال تجدید رژم بودم که اسد وارد اتاق شد. با چشم هایش از پشت تمام اندامم را وجب میکرد. با لذت نگاهم میکرد. رنگ نگاهش را دوست نداشتم، کثیف بود. با نیشخندی که بر لب داشت گفت” تیکه ای هستیا. بیا بیرون تا نخوردمت”. ابروهایم به هم نزدیک شد. حرفش به دلم ننشست) ” بیا بشینیم دیگه.چیه سه ساعته زل زدی بهش؟” خدا عاقبت من را امشب بخیر کند. میدانم اگر در افکارم غرق شوم از زمان حال قافل میشوم. به آرامی به سمت بقیه رفتم و سلامی زیر لب رو به کل جمع دادم. فرید در کنارم قرار گرفت و گفت” ایشونم شادی جون که گفته بودم و دوستشون ” شادی جون؟ من کی برای تو به جون تبدیل شدم؟ به آنها گفته بودی؟ چه چیزی از من گفته بودی؟ همه سلام میکردند و مینا جور من را در پاسخ تک به تکشان میکشید. بر روی کاناپه ی دو نفره ای در کنار مینا نشستم. به خودم مسلط نبودم. دستم کمی میلرزید. آب دهنم را بزور قورت دادم. فرید برایمان چای آورد. همه مشغول بگو و بخند بودند. خبری از قلیان و مشروب نبود. صدای آهنگ نمی آمد. دختری در بغل پسری ولو نبود.

 

دختری در حین رقص پشت خود را به جلوی پسری نمی مالید. کم کم داشتم باور میکردم که یک دورهمی ساده است. ( اسد پیکی عرق سگی به سمتم گرفت”بخور جوجو” از بوی تند الکل بدم آمد. ابرو درهم کشیدم و چینی به بینی ام دادم” نمیخوام. میدونی که تا حالا نخوردم و نمیخوامم بخورم” آرام در گوششم زمزمه کرد ” بخور خوشگلم. آبروم میره اگه نخوری. میگن اسد با این همه اهن و تلپ با یه بچه مدرسه ای دوست شده” کمی ناراحت نگاهش کردم. چشمکی زد و به پیک اشاره کرد که یعنی بگیر و بخور. عاشق اسد بودم و کور. او مراقب من است پس حالم بد نمیشود. پیک را گرفتم. نفسم را حبس کردم و پیک را یکباره بالا رفتم. از تندی مزه اش گلویم سوخت. اسد بلافاصله لیوان آب آلبالو را به دستم داد. کمی از سوزش گلویم کم شد. بعد از خوردن سه پیک هم دیگر مزه اش آزارم نمیداد و هم سرم گرم شده بود. خوشم آمد) کمی که از مهمانی گذشته بود موبایل مینا زنگ خورد و برای پاسخ دادن به آن به حیاط رفت. فرید جای مینا در کنارم نشست و باز صدایش درجه ی بدنم را در نوسان قرار داد ” بهت خوش میگذره؟ خسته نشدی؟” تاب نگاه کردن در چشمانش را نداشتم برای همین بدون چرخاندن صورتم به سمت او گفتم ” آره خوبه. دوستای خوبی داری” دستش را جلو آورد و دست من را در دستش گرفت. گرمای بدنم یکباره دوبرابر شد. پوست دستم در زیر دستش میسوخت. میخواستم دستم را بکشم اما انگار فلج شده بود. نگاهم میخ دست هایمان شده بود. در حالیکه من در حال جدال با سیستم عصبی بدنم بودم او راحت و البته زمزمه وار به حرف هایش ادامه داد ” آره فوق العاده بچه های خوبین. لادن و علی که روبرومون نشستن و سعید و زهرا که کنار لادنن همکلاسیام بودن که با هم ازدواج کردن. لاله که کنار منه خواهره لادن ،کاوه هم شوهرشه. اون دو نفر دیگه هم دختر خالم هما با نامزدش رامین.” همچنان دست مرا در دست گرفته بود و به آرامی با انگشت شست پشت دستم را نوازش میکرد. و نگاه من هنوز میخ بر روی دست هایمان. صدای مینا را از بالای سرم شنیدم ” آقا فرید با اجازتون ما دیگه رفع زحمت کنیم. نامزدم اومده دنبالمون” احسان دوست پسر مینا که همکلاسیمان هم بود. از همان ترم اول با هم دوست شدند و تا ماه دیگر به خواستگاریش میرود. فرید از جایش برخاست اما دست مرا رها نکرد. رو به مینا گفت ” هنوز شام نخوردیم که. اینجوری نمیزارم برین. بفرمایید بیان تو” احسان هیچوقت پا در خانه ی غریبه ها نمیگذاشت. نگاه مینا قفل دست های گره خورده ی ما شد. با بهت گفت” خیلی ممنون. به اندازه ی کافی مزاحم شدیم. بهتره بریم” فرید نمیخواست ما به این زودی برویم، این را از فشاری که به دستم وارد شد فهمیدم.

 

سرم را بالا گرفتم و او نگاه کردم. چشمانش خواهش میکرد که بگو میمانیم. وقتی سکوت من را دید دستم را ول کرد و به سمت حیاط رفت. چند دقیقه ی بعد همراه احسان به داخل بازگشت. در حالیکه آنها مشغول رد و بدل کردن تعارف بودند من به این فکر میکردم که براستی فرید مهره ی مار دارد و به دل همه مینشیند. جمع خوب و دوستانه ای بود اما من حال خوشی نداشتم. دلم سیگار خواست. کیفم را برداشتم و به حیاط رفتم. روی تاب بزرگ کنار استخر نشستم و سیگارم را از کیفم درآوردم. فندک روشن را هنوز به سیگار نزدیک نکرده بودم که صدای فرید را شنیدم ” چرا اومدی بیرون؟” سیگارم را روشن کردم. پک محکمی به آن زدم و گفتم ” اومدم هوا بخورم” کنارم نشست. با پایش کمی به زمین فشار داد و تاب حرکت کمی کرد. نفس محکمی کشید و گفت ” هوا بخوری یا هوا رو از خودت بگیری؟” پس با سیگار مشکل داری. به خودت مربوط است. تا پایان سیگار کشیدن بی حرف کنارم نشست. بعد در حالیکه نگاهش خیره به استخر خالی بود گفت ” به عشق تو نگاه اول اعتقاد داری؟” پوزخند صدا داری زدم ” کلاً به عشق اعتقاد ندارم”. با تعجب پرسید ” مگه میشه؟ ” امشب اعصاب جواب دادن به او را نداشتم. بنابراین ترجیح دادم سکوت کنم. کمی که گذشت خودش دوباره ادامه داد ” اما من دارم. اول دی ماه بود. برف سنگینی اومد و زمین یخ بسته بود. صبح میخواستم برم سره کار. ماشینم تعمیرگاه بودو آژانسم ماشین نداشت. از خونه اومدم بیرون که تو خیابون تاکسی بگیرم. هنوز ده قدم نرفته بودم یادم اومد که یه چیزی جا گذاشتم. برگشتم که برم خونه اما با دختری که تو یک قدمی پشت سرم بود برخورد کردم و افتادش زمین. هول شدم و شروع کردم تند تند معذرت خواهی کردن. دستمو گرفتم سمتش که کمکش کنم بلند بشه. تازه اون موقع سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد.

 

یه جفت چشم سیاه که مثل یه سیاه چاله تو رو میکشید داخل و نابودت میکرد. بدون گرفتن دستم بلند شد و رفت. هیچ حرفی ام بهم نزد. با اولین نگاه عاشقش شدم” آه کوچکی کشید و سکوت کرد. از شنیدن اینکه او عاشق کسی است حس غریبی به دلم راه پیدا کرده بود. شاید ناراحتی بود شاید هم چیزی دیگر.دلم میخواست به او میگفتم احمقی که عاشق شده ای. نسل انسانیت منقرض شده. این موجودات دوپا که در جلوی تو رژه میروند حیواناتی انسان نما هستند. ” یکم که پرس و جو کردم فهمیدم خونش کدومه. گه گاهی از دور میدیدمش اما یه چیزی توش بود که نمیذاشت بهش نزدیک بشم. این از دور دیدنا ادامه داشت تا یه شب پانی رو بردم بیرون. از دور دیدم داره میره تو پارک همینجا. دلم میخواستش” دوباره سکوت کرد. زیر چشمی نگاهی به او انداختم. لبخندی کمرنگی به لبش آمده بود. انگار در رویایی شیرین غرق بود. ” برای اولین بار صداشو شنیدم. با اولین کلمه ای که گفت روح از تنم جدا شد. یه صدای آروم و مخملی. صداش نازک نبود، ناز و عشوه نداشت اما برای من قشنگ ترین و گوش نوازترین صدای دنیا بود” هنوز هستند آدم هایی که قلب مهربان دارند؟ خدا لعنتت کند اسد که همه ی دنیا را از چشمم انداخته ای. ” دلم میخواست تا ابد بشینم اونجا و اون برام حرف بزنه اما…” چرخید کمی سمت من و دست گرمش را بر روی دستم گذاشت. دوباره گرمایی خاص در حال انتقال به بدن من بود. سرم را بلند کردم و در چشمانش نگاه کردم. با نگاهش احساسی قابل درک را به من میفهماند. ضربان قلبم بالا رفت.دیگر ادامه ی اما را میدانستم. نه این را نمیخواهم. قلب من دیگر برای کسی نخواهد لرزید.” دلت نمیخواست حرف بزنی. رفتی اما کل روح وقلب منم با خودت بردی. میدونم که الان میگی که هیچی ازت نمیدونم و این فقط یه حسه بی منطقه. اما باور کن که دست خودم نیست. با تمام وجودم دوست دارم.” نباید با حرف هایش دلم میلرزید اما… لرزید، بدجور هم لرزید. سلول های بدنم به جنب و جوش افتادند. انگار میخواستند تمام دیوار های سنگی که یکسال بدور دلم کشیده بودم را نابود کنند. اما باید اول ققنوس را به آتش میکشیدند. تا نمیسوختم چگونه دوباره زنده میشدم؟ دست فرید آرام در حال نوازش دستم بود. نگاهم پایین رفت و بر روی دستهایش ماند. ( دمای بدنم خیلی بالا رفته بود. با دست در حال باد زدن خودم بودم که صدایی دم گوشم گفت ” گرمته جوجو؟ میخوای فوتت کنم خنک شی؟” و بر روی گوشم فوت ملایمی کرد. بدنم مور مور شد. سرم را از او دور کردم و با خنده گفتم ” نکن قلقلکم میاد” با چشمان خمار و تبدارش نگاهم کرد ” بخورمت قلقلکی” با حرفش حالم عوض شد. طعم لب های خوش مزه اش یادم آمد. دلم دوباره خوردنشان را میخواست. نگاهم را از روی چشمانش تا روی لبانش کشاندم. با زبان دور لبم را خیس کردم و با اینکار به او فهماندم که چه میخواهم. به من نزدیک شد. چشمانش میدرخشید. ” امشب پیش خودمی خانومی”. لپم را بوسید و من در دلم عروسی به پا شد.” نمیخوام الان بهم جواب بدی. لطفا بهم فرصت بده خودمو احساس واقعیمو بهت ثابت کنم.

 

تا هروقت بخوای منتظر میمونم که فکر کنی” با صدای فرید ازفکر درآمدم.لعنتی، با یادآوری خاطرات در حال سوختن هستم تو دیگر با صدای بمت شعله ورترم نکن. میخواستمش اما الان زمان قبول کردن نبود. دستم را از زیر دستش درآوردم ، کیفم را برداشتم و از روی تاب بلند شدم. فرید هم با من بلند شد و کنارم ایستاد. با صدایی که التماس در آن موج میزد گفت” بگو که بهم فکر میکنی” با قلبم چه کرده ای که بیتاب ناراحتی ات میشود؟ پلک بر روی هم گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. باید بتوانم خودم را برایت از نو بسازم. بدون جوابی به فرید به داخل خانه بازگشتم. بر روی صندلی کمی دورتر از جمع نشستم و ترجیح دادم بجای شرکت در بازی پانتومیم که درحال انجامش بودند در خاطره ی آن شب غرق شوم. ( بجز من و اسد فقط یک دختر و پسر دیگر و سینا آنجا بودند. دلم میخواست زودتر به خانه ی اسد برویم.نمیتوانستم سرم را نگه دارم. دوست داشتم آزادانه برای خودم دربغل اسد بخزم و به مرادم برسم. درست است که تمام رابطه ی ما به لب گرفتن و درآغوش کشیدن ختم میشد اما همان هم برای منه بیتاب، لنگه کفشی بود در بیابان. با ناراحتی زیر گوش اسد گفتم” نمیخوایم بریم؟” میدانست حالم را. با شیطنت نگاهم کرد” خسته شدی جوجو؟” کمی خودم را لوس کردم ” اوهوم” شب همینجا میمونیم. با ابرو به اتاق خواب اشاره کرد و گفت ” تو برو دراز بکش تا من بیام” از آنجا ماندن خوشم نیامد. با ناراحتی به سمت اتاق رفتم. اسد که به اتاق بیاید میگویم شب به خانه ی خودش برویم. چند دقیقه ای بر روی تخت نشستم تا آمد. کنارم نشست و دست به دور شانه ام انداخت . سرم را به سمتش گرفتم تا بگویم که اینجا نمانیم اما قبل از خروج کلامی لبانش بر روی لبانم نشست. از من بیتاب تر بود چون حریصانه لبهایم را میمکید. بر روی تخت خواباندم و خودش بررویم خوابید. صدای قلبم را به وضوح میشنیدم. انگشتانم را در میان انگشتانش قفل کرد و دستهایمان را به بالای سرم برد. مالیده شدن جسمی سفت را روی وسط پایم حس میکردم . تا به حال همچین چیزی را تجربه نکرده بودم. هیجانزده شده بودم. حس خوبی داشتم. لب گرفتنش محکمتر شده بود بطوری که درد کمی حس میکردم اما برایم خوشایند بود. زبانش را در دهانم میچرخاند و یا بر روی زبانم میلغزاند. در تمامی حس های خوب و جدید غرق بودم که صدای باز شدن در اتاق آمد) با احساس لمس بازویم به زمان حال برگشتم.” خوبی شادی؟ میخوای اگه خوب نیستی بریم خونه” به چهره ی دوست عزیزم که در تمام سختی ها کنارم بود نگاه کردم. لبخندی به رویش زدم. زمان زیادی از آخرین خنده ام میگذشت برای همین در حالیکه با بهت به من نگاه میکرد دستش را بلند کرد و بر روی پیشانی ام قرار داد و گفت “نه.تبم نداری که” دستش را کنار زدم “گمشو ببینم.

 

به روت خندیدم پررو شدی” “جان من اتفاقی افتاده این یه هفته که من نبودم؟ خیلی عوض شدی!” با صدای فرید که همه را برای شام به سر میز دعوت میکرد صحبت ما خاتمه پیدا کرد. بلند شدم و به سمت میز رفتم. غذا به صورت سلف سرویس بر روی میز چیده شده بود. کمی سالاد اولویه و کمی سالاد ماکارونی به همراه یک تکه نان برداشتم و به سمت صندلی ام برگشتم. بشقاب را بر روی پایم قرار دادم. درحال جویدن اولین لقمه دوباره به گذشته رفتم. (به سرعت لبهایمان از هم جدا شد و سرهایمان به سمت در چرخید. سینا تکیه زد به چارچوب در با پوزخندی بر لب به ما نگاه میکرد. از خجالت در حال آب شدن بودم. دلم نمیخواست هرگز کسی من را در چنین حالتی ببیند. با بدنم فشاری به اسد دادم تا از رویم بلند شود و از این شکل زشت خارج شویم اما او تکانی نخورد. در حال تقلا بودم که سینا گفت ” تک خوری نداشتیم داش اسد. تنها تنها؟” از حرفش مو به تنم سیخ شد. هر آن منتظر بودم اسد از رویم بلند شود ،به سمت سینا یورش ببرد، یقه اش را بگیرد و با فریاد بگوید دهنت را ببند. اما جواب اسد باعث شد قلبم در سینه دیگر نکوبد ” نفرما دادا.داشتم آمادش میکردم واسه شما” تمام تنم یخ بست. حتی نفسم هم بند آمد. به چیزی که شنیده بودم اطمینان نداشتم. هوش از سرم پریده بود و نمیتوانستم هیچ چیز را درک کنم. با بلند شدن اسد از رویم نفسی کشیدم و انگار اکسیژن تازه به مغزم رسید و فهمیدم اوضاع از چه قرار است. باید کاری میکردم، باید میگریختم. خواستم از روی تخت بلند شوم که اسد ضربه ای به تخت سینه ام زد و دوباره بر روی تخت افتادم. با صدایی که الان برایم چندش آور بود گفت “کجا جوجو؟ تازه میخوایم باهم حال کنیم” سینا قهقه زد. من بغض کردم. همچنان که خنده در صدایش موج میزد به سمتم آمد و گفت “ای جونم. چه لبی ورچیده خانوم کوچولو” اسد بر روی ران هایم نشست و مچ دو دستم را در دستانش گرفت. پاهایم تحمل وزنش را نداشت و در زیر جثه بزرگش در حال له شدن بود. اشک از گوشه ی چشمانم ریخت “ولم کنین. تورو خدا ولم کنین” سینا با لذت به چشمان ترسیده ی من نگاه کرد. بر روی صورتم خم شد و زبانش را بر روی گونه ام کشید. ناخودآگاه چشمانم را بستم و جیغ بلندی کشیدم که با احساس برخورد جسم سنگینی با صورتم درد بدی در فک و دهانم پیچید.برق از سرم پرید و جیغ در گلویم خفه شد. چشم که باز کردم صورت سینا با چشمانی به خون نشسته را در ده سانتی صورتم دیدم. از میان دندان های قفل شده اش غرید “خفه شو. یه باره دیگه جیغ بزنی انقد میزنمت صدای سگ بدی” ترسیده بودم. از اینکه کتکم بزنند میترسیدم اما از مورد تجاوز قرار گرفتن بیشتر میترسیدم. راه گریزی از دست این دو نفر نداشتم پس تنها راهم همان جیغ زدن بود.

 

 

شاید صدایم به گوش همسایه ای میرسید و نجات میافتم. پس بی توجه به تهدید سینا چشمانم را بستم و دوباره با تمام توانم از ته دل جیغ زدم. با محصور شدن صورتم در دست سینا چشم باز کردم. دو طرف صورتم را در بین انگشتان یک دستش گرفته بود و به داخل فشار میداد. با فشار داخل لپم به دندانهایم طعم خون در دهانم پیچید. عصبی تر از قبل با صدای بلندی داد زد “مگه نگفتم جیغ نکش مادر جنده.ها؟” با اتمام جمله اش صورتم را ول کرد و چندیدن چک محکم بر دو طرف صورتم فرود آورد. بقدری ضربه هایش سنگین بود که چشمانم سیاهی رفت. صدایش را شنیدم که به اسد گفت “زودتر بکن لباساشو تا حالشو جا بیاریم” نه الان وقت تسلیم شدن نیست. اسد دستهایم را ول کرد و دکمه و زیپ شلوارم را باز کرد. به محض اینکه از روی پایم بلند شد تا شلوارم را در بیاورد لگدی به او زدم که از روی تخت به پایین افتاد. در جایم نیمخیز شدم که سینا چنگ در موهایم انداخت و سرم را کشید. چنان سوزشی در سرم احساس کردم که فرار از یادم رفت. دستهایم را بر روی دستش گذاشته بودم و سعی در رهایی موهایم داشتم. سینا از عصبانیت در حال انفجار بود ” جنده ی وحشی. رم میکنی؟ همچی جرت بدم که ننه بابات هیچوقت نتونن بدوزنت” در حالیکه موهایم همچنان در دستان سینا بود و جیغ میکشیدم اسد شلوار و شرتم را با هم از پایم درآورد. اشک همچون سیل از چشمانم جاری بود. فریاد زدم “خدا” .سینا موهایم را ول کرد و سرم به سمت تخت پرت شد. یک لحظه احساس رهایی کردم. اما حس خوشم حتی ثانیه ای دوام نداشت. اسد بر روی قفسه ی سینه ام نشست. مچ هر دو دستم را روی هم قرار داد و با یک دستش در بالای سرم نگه داشت و کف دست دیگرش را بر روی دهانم قرار داد. زانوی هر دو پایش را بر روی بازوهایم گذاشت تا تکان نخورم. صدای باز کردن کمربند و درآوردن شلوار از کنار تخت میآمد.جیغ میکشیدم اما صدای خفیفی خارج میشد که حتی بزور بگوش خودم میرسید. پاهای آزادم را خم کردم و با زانو چند ضربه به پشت او زدم اما بی فایده بود. در حال تقلا کردن بودم که پاهایم اسیر دستان سینا شد. اسد جلوی دیدم را گرفته بود و نمیدیدمش. فقط لگد پرانی میکردم. با قدرتی که او داشت نتوانستم چندان مقاومت کنم. پاهایم را از هم باز کرد ، رانهایم را در بین دستان و بدنش قفل کرد وخودش را در بین پاهایم قرار داد. دیگر هیچ جای حرکتی نداشتم. با برخورد آلت سفت و داغش به لبه های واژنم دلم فرو ریخت. دیگر کارم را تمام شده میدانستم. دم داشتم اما بازدم نداشتم. مرگ آنی از خدا میخواستم.

 

صدای با حرص سینا آمد که گفت “حالا همچی خشک خشک بکنمت که خون گریه کنی” یه پایم را رها کرد تا بتواند آلتش را در دست بگیرد و در واژنم فرو کند. با یک پای آزاد شده به او ضربه میزدم تا از رویم بلند شود اما تمام تلاشم بیفایده بود. او به فشارهای درد آورش به واژن من ادامه داد تا بالاخره چنان درد و سوزشی در من پیچید که تمام دردهای دیگر را فراموش کردم) با تکان داده شدن شانه ام گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم. فرید کنارم ایستاده بود و با نگرانی به چشمانم مینگریست.” چی شده شادی؟ چرا گریه میکنی؟جاییت درد میکنه؟ کسی چیزی گفته بهت؟ نکنه از حرفای من ناراحت شدی؟” لعنتی، صدایت قرص آرامش بخش من است. چطور از تو ناراحت باشم. دستم را بالا بردم و اشک هایم را پاک کردم. چشمه ی اشکم از آن شب کذایی خشکیده بود. پس کامل سوختم و خاکستر شدم. ” چیزی نیست.خوبم” نگرانی اش هنوز پابرجا بود. “آخه آدم که بیخودی گریه نمیکنه” به چشمانش زل زدم. آرامشی که تک تک وجود تو به من میدهد همان بخش گمشده ی وجود من است. میخواهم با تو باشم. میخواهم زنده شوم ” اشکالی نداره الان بریم تو حیاط و با هم صحبت کنیم؟” با ابروهایی بالا رفته و چشمانی هراسان نگاهم کرد. با قورت دادن آب دهانش سیب گلویش بالا و پایین شد. ” نمیشه یکم دیگه فکر کنی؟ بخدا پشیمون نمیشی. بزار خودمو بهت بشناسونم” دلهره ات هم قلبم را به بازی میگیرد. ” ما چیزی از هم نمیدونیم. بهتره بیشتر راجع به خودمون بگیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم. بعد تصمیم بگیریم” .نفس حبس شده اش را پر صدا بیرون داد. اما حرف من هنوز ادامه داشت ” در ضمن… اتفاقی برای من در گذشته افتاده که فکر کنم بهتره الان بدونی. بعد هر تصمیمی گرفته بشه” کمی اخم کرد اما چیزی نگفت. فقط با سر تایید کرد . بلند شدیم و دوشادوش هم به حیاط رفتیم.

 

با صدای آلارم گوشی بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و از جایم بلند شدم. بعد از حاضر شدن و برداشتن وسایلم در حال پوشیدن کفش بودم که بر روی موبایلم میس کال افتاد. به سرعت از پله ها پایین رفتم. با بازکردن در فرید را تکیه زده به ماشینش دیدم. هر دو به هم لبخند زدیم. جلو رفتم و در حالیکه دو طرف کوچه را از نظر میگذراندم گفتم ” صد دفعه گفتم نیا جلو خونه دنبالم. همسایه ایم آبرو مامانت اینا میره” با لحنی تقلیدی از من گفت ” تو نگران مامانم اینا نباش. اونا که عروسشونو میشناسن و دوسشم دارن. بزار همسایه هام کم کم در جریان قرار بگیرن. سورپرایز واسه قلبشون خوب نیست” چشمکی به من زد و گونه ام را نرم بوسید. دلم با وجود تو اشباع از هر حس خوب است.

 

 

نوشته: نازی

دیدگاه بسته شده است