سحر، همونی که میخواستم

تقریبا 2 سال از رابطه ی منو سارا میگذره، یه رابطه ی ساده که شاید حتی بعضی از شما اسمشو دوستیم نذارین… یه دختر ساده با کلی محدودیت تو رابطش، ولی خب ماجرا این نیس! من مهرادم، با قد تقریبا 178 و وزن 67، بقیه از قیافم و هیکلم تعریف میکنن ولی خودم باهاشون موافق نیستم. البته به عبارت ساده تر پسرای هم سنو سالم بهم نظر دارن، شاید پوست سفیدو ترکیب بدنم براشون این جذابیتو بوجود آورده، به اونطرفم که نگا میکنم میبینم دختراام بدشون نمیاد خیلی… بگذریم. سکس بزرگترین نقطه ضعفه منه و در عین حال بیشترین کنترلو رو این بخش از شخصیتم دارم! هرچند بعضی وقتا این کنترل کار سختی میشه… همیشه از دخترای سفید، قد بلند و بلوند خوشم میومده در واقع حالت ایده آلم بوده! ازونطرف سارا یه دختر با قد متوسط، سبزه و یکم تپل، همیشه طوری حرف میزد که انگار نه میدونه سکس چیه و اگرم یکم بحثش میشد جوری واکنش نشون میداد که فک کنی ازش متنفره! این همیشه منو نا امید میکرد… خیلی اهل بیرون رفتنو خوش گذرونی نیستم، هیچوقتم دوستی نداشتم که باش دنبال این چیزا برم، و میشه گفت همه ی دخترایی که بام بودن خودشون ازم خواستن!!

 

بریم سره سارا، ازون که بخاری بلند نمیشد، یه مدتی ام بود که واقعا این حسه حسرت سکس روم فشار میاورد، تو سایتای مختلف واسه خودم میگشتم و دنبال یه نفر که بتونه بام توی این لذت شریک شه، من تا قبل این قضیه سکس نداشتم اما تا دلت بخواد مقاله خونده بودمو اطلاعات بدست آورده بودم در مورد اینکه چطور باید سکس کنی و به طرفت اون چیزیو که میخواد بدی! اما خب چه فایده؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم از توی این سایتاام چیزی در نمیااد! چون اینجاها رقابت سره سایز کیره انگار میخوان فیل بکنن…!

سارا یه دوست داشت به اسم سحر، قبلا دربارش از سارا شنیده بودم، یه بارم سر به سرم گذاشته بود که کلی ازش دلخور شده بودم، اون دفه که با سارا رفته بودیم بیرون سحرم باهاش اومده بود. راستش نه بلوند بود نه قد بلند اما وقتی دیدمش خیلی از استایلو قیافش خوشم اومد! خوشگلو تو پر بود اما چاق نه، جوری آرایش کرده بود که سارا هم بعدا گفت ازش دلخور شده که چرا جلوی من اونجوری اومده! این واسه ی من یه جرقه بود، بعدا خوده سارا بهم رسوند که سحر بین دوستاش کلی از من تعریف کرده و از من خوشش اومده… بعد ازینکه فهمیدم اونم از من خوشش میاد رابطمو باهاش شرو کردم، دیگه اس ام اسو پی ام تو فیسبوک که کاره هرروزمون بودو باهم کلی صمیمی شده بودیم، البته اینا با وجود سارا بود و مثلا منو سحر مثلا فقط دوست بودیم! سحر خیلی آزاد تر بود،خیلی راحتتر و به قول خودش، شیطون تر…! خیلی دنبال این بودم که هرجور شده با سحر رابطمو بیشتر کنم اما انگار نمیخواست به دوستش خیانت کنه.. این قضایا گذشت تا اینکه یکی از دوستای سارا که میشناختمش واسه تولدش منو سارا رو باهم دعوت کرد. یه کت شلوار مشکی با یه پاپیون قرمز، ماشین بابامم گرفتمو رفتم اونجا…

 

 

سارا زودتر از من رسیده بود،دیگه کلی بغلو بووسس که خیلی وقته ندیدمتو چقد خوشگل شدیو اینا! البته خودمم فهمیدم من خیلی قضیه رو جدی گرفتم چون اکثر پسرا با یه وضع ساده تر یا حداقل اسپورت اومده بودن. منتظر بودم… سحرم اومد، مثل اوندفه همون آرایش دیوونه کننده با فرق اینکه چون مهمونی بود لباسای راحتتری پوشیده بود! واای من داشتم دیوونه میشدم! یه ساپورته نازک داشت با یه لباس کوتاه و کفشای پاشنه بلند دیوونه کنندش! همیشه آخرین مدل کفش پای این دختر بود! کم کم پروسه ی جشن تولدم طی میشد… یکم با سارا رقصیدیم-اتفاقی که شاید مدت ها دیگه نمیوفتاد- اما من نگاهم به سحر بود… مشروبم آوردن ولی راستش منکه تا اون روز نخورده بودم میدونستم برای برای بار اول نباید زیاد بخورم، سحرم اومده بود پیش ما،سارا میخورد ولی سحر دیوونه بازی در میاورد! پیکارو یکی بعد اون یکی میرف بالا! دیگه تقریبا ساعتای 1 بود که همه داشتن میرفتن، مامان سارا اومده بود دنبالش، سحر قرار بود خودش بره ولی آخه اینجوری؟؟مست بود،هیچی نمیفهمید بعد میخواس رانندگی کنه؟ اصلا مگه من میذاشتم یه همچین موقعیتی از دستم بره؟؟ مانتو و شالشو نصفه نیمه تنش کردم بردمش سمت ماشین که باهم بریم،تو مسیر دیوونه بازییاش ادامه داشت هر از چندیم خودشو به من میمالید و چرتو پرت میگف! وقتی رسیدیم مسخره بازی درمیاورد و میگف من همینجوری نمیام پایین باید بیای منو ببرییی حالا از یه ور خودم میخواستم از طرف دیگه میبردمش تو خونه ننه باباش میگفتن این کیه با سحر؟! پیادش کردمو تا دمه در بردمش،درو باز کرد همین که اومدم خدافظی کنم خودشو انداخت بغلم گف نترس ترسووو هیشکی خونه نیس همه مسافرتن،باید منو بذاری تو تختممم! خب خیالم از یه نظر راحت شد کسی نیس اما از یه طرف مشغول اینکه حالا چیکا کنم،نمیدونستم به این حسه قویه سکس جواب بدم یا به انسانیتم که بم اجازه نمیداد از موقعیت یه دختر مست سو استفاده کنم! گفتم باشه بازم حرفه تو!بغلش کردم، یه دستم زیره پاهاش بودو یه دستم پشتش، وقتی دستم پاهاشو لمس کرد حس عجیبی بم دست داد،یه جورایی حسه شهوتمو تحریک کرد…

 

بردمش تو اتاقشو گذاشتمش رو تختش، شالشو دراوردم، خواستم کفشاشم دریارم که بتونه راحتتر بخوابه،با لمس پاهاش بی اختیار شروع به نوازشش کردم که یهو گف داری چیکا میکنی؟؟ به خودم اومدمو گفتم ببخشییید حواسم نبود هیچی! رفتم بوسیدمشو باهاش خدافظی کردم. ساعتای 2:30 رسیدم خونه و از فرط خستگی فقط رفتم که بخوابم! فرداش ساعت 10 بیدار شدم، گوشیمو که چک کردم دیدم سحر مسیج داده،معلوم شد خانوم خیلیم از خود بیخود نبوده دیشبو یه چیزایی میفهمیده!کلی شوخی و چرتو پرت که سوژش همون دیشب بود، یه جورایی اونم علاقشو به من بروز میداد،در قالب یه دوستیه صمیمی بیرون رفتنامون با هم دیگه و برخوردامون به دور از سارا خیلی بیشتر شده بود. گاهی دستشو میگرفتمو به بهونه ی شوخی قسمتای مختلف بدنشو لمس میکردم، دیگه کم کم داشت اون طاقتو کنترلم از دست میرفت مخصوصا که اونم نشون میداد خوشش میادو همراهی میکرد.. رابطم با سارا خیلی سرد شده بود و مدتی بود که قهر بودیمو حتی با هم حرفم نمیزدیم! این بهم کمک میکرد اگرم بخوام کاری کنم عذاب وجدان کمتری بابت خیانت به سارا داشته باشم.. خب البته از طرفی هم سحر بود،اگه اون نمیخواس هیچ اتفاقی نمیوفتاد!بعد از کلی فک کردنو با خودم کلنجار رفتن، یه روز سحرو به خونمون دعوت کردم، خوشبختانه خونواده هم برنامه ی کیش داشتنو منم که ترمای اول دانشگام بود نمیخواستم یه وخ نمره هام خراب شه،اصلا مهمتر از درس مگه چیزیم هست؟؟!در نتیجه من معاف شده بودم از رفتن! اولش خیلی محافظه کار بود، همون لوس کردنه خودمون! نه نمیامو مزاحم نمیشمو ازینجور شرو ورا..! خلاصه بعد از کلی اصرارو ناز کشیدن راضی شد واسه شام فردا شبش مهمون من باشه. استرس زیادی داشتم، شرو کردم به مرتب کردنه خونه و فک کردن به اینکه چه برنامه ای واسه فردا بچینم،از غذاو محیطو خودم همه چیو آماده کردم.

 

 

طرفای 8:30 سحر خانوم تشریف فرما شد! بازم همونی که من میخواستم، خیلی شیکو سکسی، ولی اون شب انگار خودشم میدونست چه خبره، یه جورایی فرق داشت… البته این فرق تا زمانی که لباساشو عوض نکرده بود خیلی مشخص نبود..! من رفتم براش یه چیزی بیارم بخوره اونم رفت تو اتاق به قول خودش مرتب کنه خودشو! وقتی دیدمش تقریبا دهنم وا مونده بود و اون پایینیه داشت کم کم ابراز وجود میکرد! گف چیه مگه چی دیدی آقا پسر؟؟ گفتم خوشگل کردی! گف بده یعنی؟! گفتم نه هرچی بیشتر بهتر! خندید… یکم شربتو میوه و کیک آوردم واسشو کنارش نشستم شرو کردیم به حرف زدن. من که با اون وضعیت نمیتونستم نگاهمو از رو سینه ها و پاهاش وردارم، یه جورایی خودشو فهمیده بودو سعی میکرد بیشتر با کاراش و حرفاش بیشتر به سمت خودش بکشه منو! شاید کلیشه ای باشه ولی یه فیلم خوب خیلی راحت میتونه بعضی مسائلو حل کنه، واسه همین فیلمیو که از قبل آماده کرده بودمو گذاشتم که با هم ببینیم،اولش خبری نبود اما همینطور که جلو میرف بیشتر قاطی سکس و اونم از نوع عمیقش میشد… درست مثل منو سحر اولش فقط دسته من رو شونش بود ولی همینطور که زمان میگذشت بیشتر به سمت من میومد تسلیم من میشد، تا اونجایی که دیگه کاملا تو بغلم بودو در اختیارم! با یه دستم موهاشو نوازش میکردمو یه دستم روی پاهای سکسیش بود که یه دفه لبای داغشو چسبوند به لبامو شرو کرد به خوردن! دیگه نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم… با قدرت تمام لباو زبونشو میخوردم و دستمو رو سینه هاش فشار میدادم! زبونمو بردم سمت گوشش و شرو کردم به مکیدنو خوردن گوشش، کم کم داشتم میرفتم سمت گردنش که دیدم داره صداش در میاد! از من بدتر بود! مهراد مهرااد… و این به من انرژی بیشتری واسه ادامه دادن میداد! گفتم بریم رو تخت من عزیزم؟ گفت آره…

 

 

رفتیم سمت تختم، اون خوابیدو منم خودمو انداختم روش! لبامون بهم گره خورده بود!لباسشو زده بودم بالا و دستمو از روی باسنش تا روی روناش میکشیدم!نرمی خاصش بیشتر حشریم میکرد! از سینه هاشم غافل نبودم، میدونستم روشون حساسه واسه همین کمتر روش مانور میدادم که مدت زمان بیشتری تا اوج داشته باشیم! از لباش جدا شدمو زبونمو بردم سمت گردنش، آه آه کردناش تشنه ترم میکرد! زبونمو به سینه هاش نزدیک کردم… لباسشو با کمک خودش دراوردمو خودم رفتم سمت ساپورتش… کسش خیسه خیس بود اما حالا باش کاری نداشتم! ساپورتشو دراوردمو کفشاشو گذاشتم کنار. خودمم لباسامو تا حدی دراوردم که راحتتر باشم. یه ست دو تیکه ی مشکی مونده بود واسش… حالا نوبت پاهاش بود،لاک قرمز ناخوناش بیشتر منیو که عاشق پاهاش بودم ترغیب میکرد! انگشتای پاشو میمکیدمو پاشو میبوسیدم و لیس میزدم، از آهو ناله هاش معلوم بود داره لذت میبره… اینکاروتا نزدیکای کسش انجام میدادم و میدیدم چطور حشری تر میشه..! -آآآه… مهراااد… آآه… داشت منم کم طاقت میکرد! رفتم سراغ سینه های درشتش!حالا دیگه مال من بودن! شرو کردم به مالیدنشون از روی سوتین و اطرافشو واسش لیس میزدم، همینطور که دستام روی سینه هاش بود از شکمش هم غافل نشدمو دور نافشو حسابی با زبونم پذیرایی کردم!دیگه داشت دیوونه میشد! سوتینشو دراوردمو شرو کردم به خوردن نوک سینه هاش و اونم محکم سرمو رو سینه هاش فشاار میدااد! لذت بردنشو حس میکردم… اما این همه ی ماجرا نبود،هنوز اصله کاریو نگه داشته بودم! دستمو بردم سمت کسشو روش فشار دادم یه آآه بلند کشییید… سرمو رسوندم به کسش… شرتش کاملا خیس شده بود، و بووش… چیزیه که هیچوقت یادم نمیره! -سححر اینی که این پایینه مال منه؟؟ -آره عزییزم مال خودته عشقمم بخووورشش… همشش ماال خودتههه…! زبونمو از روی شرتش کشیدم رو کسش… سرو صداش بدجوری بلند شده بود!

 

 

شرتشو دراوردم، زبونمو محکم کشیدم لااای چاک کسش..! -آآآآآه… آآآییی…آآآه… داشتم کسشو با تمام وجود میخوردمو اونم سرمو محکم روش فشار میداد… زبونمو به هرجای کسش میرسوندم… میخواستم بهترین سکس زندگیشو با من داشته باشه و همه جوره حال کنه…. یکم پاهاشو دادم بالا و رفتم سراغ سوراخش کونش، حالا زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم…. آه و ناله هاش ادامه داشت تا اینکه یهو شروع کرد به لرزیدنو بدنش شل شد… فهمیدم ارضا شده،رفتم براش یه لیوان آب پرتقال آوردم، وقتی خورد محکم بغلم کردو شرو کرد منو بوسیدن و تشکر کردن! اما همینطوری که نمیشد! بالاخره باید واسه ی جبران دست به کار میشد! حالا جامون عوض شده بود… اون اومده بود رومو ازم لب میگرف… در همون حال با دستای نازو سفیدش کیرمو که سفتو بزرگ شده بود میمالید، شرتمو دراوردو گف این کیره سفیده بزرگ ماله منه مهرااد جوون؟؟ گفتم آره عزیزم مال خوده خودته از خودت پذیرایی کن…! یه جوون گفتو شرو کرد به بوسیدنو لیس زدنه کیرم،خیلی با حوصله و مهارت اینکارو انجاتم میداد و همونطوری سعی میکرد تو چشامم نگا کنه! کسایی که تجربه کردن میدونن لذتشو…. کم کم همه ی کیرمو کرد تو دهنشو سرعتشو بیشتر کرد! داشتم لذت واقعی رو تجربه میکردم که هر لحظه بیشتر و شدیدتر میشد… بعد از حدود 5 مین داشت آبم میومد، بهش گفتم سحر داره میاد! خندیدو گفت بی جنبه  بعد کیرمو کرد تو دهنشو تا آخرین قطره ی آبمو خورد..! بغلش کردم، با همه ی عشقو شهوتم… باورم نمیشد به اون چیزی که میخواستم رسیدم… البته نتونستیم اوندفه سکس کاملی داشته باشیم چون سحر پرده داشت و از عقبم میترسید بده ولی برای من زیادیم بود..! ببخشییییید طولانی شد، نظراتتون واسم مهمه، اگه مایل بودین داستان سکسای بعدیمونم میذارم،مرسی…

 

 

نوشته: مهراد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>