ارباب حلقه ها

تهران پارک زیاد داره پارک های معروف,پارک های محلی ,کوچیک بزرگ.. بعضیاش بوی عرق و تیزی و خون میدن بعضیاش پول و رفاه زدگی و قرارا های کاری و دختر پسرای 17.18 ساله .. بعضیاشم بوی دراگ های مختلف ماشروم . گل . پنیر و … ولی یه پارک تو تهران هست که با همه پارک های این شهر فرق داره جو اش ,محیطش و ادماش که هرچند تو خالی و پوچ یا پر محتوا باشن یه حالت غیر طبیعی تو ظاهر و باطنشون دارن که حتی اگه برای همه مسخره باشه برای من پر از زیبایی و جذابیته و خاصییت نمایشی داره میتونم ساعت ها بشینم رو صندلی و دخترای رنگی رنگی رو با یه لکه سبز تیره زیر یه لکه تیکه پاره مشکی و یه پوست سفید و براق یا سبزه و تیره با سینه های کوچیکی که به سوتیین احتیاجی نداره و پاهای کشیده و لاغر با گوشت نرم رونشون که مثل یه غذای خوشمزه رو میز میمونه رو نگاه کنم و اونها که تز روشن فکری و آزادی های مسخره ای دارن بدون اینکه مشکلی پیش بیاد از نگاه کردن من لذت ببرن و بیشتر خودشونو کش و قوص بدن و تو ذهن مریضشون تصورات کثیفی در بارم بکنن مخصوصا لزبین هاشون که با موهای آبی و قرمز و بنفش از صد کیلومتری معلومن…

 

یه عصر جمعه بعد از اولین برف زمستون نود و دو روی صندلی آهنی سرد پارک کنار ابخوری نشسته بودم و منتظر صاحب انگشتر طلایی رنگ شیک و زیبایی که روی ابخوری کنار صندلی پیدا کردم بودم تا بیاد سراغشو از من بگیره و امانتیشو تحویل بدم قرار بود فقط اب بخورمو برم ولی موندگار شده بودم هوا ابری و انقدر سرد بود که هیچکدوم از دخترا دیگه جذاب نبودن مگه اینکه بیان کنارتو لم بدن تو بغلت یا اینکه صاحب انگشتر باشن , انگشتری که هنوز نمیدونستم مردونست یا زنونه ولی وجدان منو سخت درگیر کرده بود و نه میوتنستم به پلیس های زنا زاده رژیم اعتماد کنم نه مسئولیتمو به عهده آدمای دیگه توی پارک بسپرم . یه زن و یه مرد با تیپی شبیه کارمندای بانک , خیلی شیک و منظم اومدن یکم اب خوردن و و راهی صندلی رو به روی من شدن دلم میخواست اونا صاحبش نباشن شایدم اگه اونا بودن بهشون پس نمیدادم چون یه جورایی بهشون میخورد خیلی پولدار و مرفه باشن همزمان یه دختر به صندلی رو به رویی نزدیک میشد اما اونا زودتر نشستن دختر نگاهی به صندلی من کرد صورت بی حسی داشت سرد سرد .. اومد به طرفمو گوشه صندلی با فاصله زیادی از من نشست هندز فریشو گذاشت تو گوششو اهنگ رو پلی کرد با دستاش صورتشو پوشوند و شروع کرد به گریه کردن مریض بود خیلی مریــــــض , وگرنه اونروز پارک خلوت بود و میتونست بره یه جایی دور از ادما گریه کنه , شایدم میترسید از تنهایی …

 

یه جوری گریه میکرد که انگار بالای سرجنازه عزیزش نشسته زن و مرد یه نگاه به دختر میکردن و باهم بحثای روش ان فکری و تحلیلی راجب شخصیتش میکردن گفتم حمییــد ؟ گفت چیه ؟ گفتم انگشتر ماله خودشه دستتو دراز کن و بگیر جلوش گفت : بیخیال این اتفاقا فقط ماله تو فیلماست , اگه ناراحتیش از انگشتر نباشه بدجور ضایع میشه ها اینا ادمای نرمالی نیستن یه دفعه دیدی مزاحم خلوت شدی و تو عصبانییت ناخواسته جنجال به پا کرد این دخترو همیشه تو پارک دیدی , یه دفعه هم ازت فندک گرفت… تمام افکار ازار دهندهم رو بی اینکه جوابی بهشون بدم کشتم , انگشتر رو گذاشتم وسط دستم و دستم رو بردم جلوی صورتش متوجه نشد با دستم یه دسته از موهاشو کشیدم سرش رو اورد بالا و انگشتر رو دید از دستم برش داشت و گفت : دستت که نکردیش خندم گفرت ,یه خنده الکی و بی کنترل و طولانی یه دفعه اونم شروع به خندیدن کرد جوری میخندید که صورتش قرمز شده بود و از چشماش دوباره اشک میومد و با ارایش سیاه زیر چشمش پائین میچکید منتظر بودم که تشکر کنه و مثل کتابا حرف بزنه و با دوتا دست شما درد نکنه و لطف کردین و ازین قبیل شر و ورا محل حادثه رو ترک کنه که با یه صدایی شبیه صدای ریحانا گفت اسمت چیه ؟ صداش انقدر قشنگ شده بود که به توهم یا واقعی بودنش شک کردم برگشتم زل ردم بهش و گفتم : چه فرقی میکنه ؟دوباره با اصرار گفت بگو گفتم : لرد اف د رینگز قهقهه زنان میخندید و یکم بهم نزدیک تر شد منم ژست نریشن گویی گرفتم و گفتم : هر وقت یه خانوم انگشترشو تو ابخوری پارک جا میذاره من براش پیدا میکنم و بی خیال کارم میشم و میشینم کنار شیر اب تا برگرده و پسش بگیره وسط خنده هاش گفت دیوس تو چه قدر باحالی و بازم میخندید .. انگار کاری جز خندیدن بلد نبود مثل همه چت بازای دیگه سرمو برگردوندمو سیگارمو روشن کردم نگاهم به نگاه پر از نفرت مرد افتاد هر دوشون یه دفعه پا شدن و رفتن ولی نگاه مرد با حسرت زیادی خیره به من بود و زیر لب گفت : کس کش از قدرت لبخونیم خندم گرفت و با خودم گفتم این کونش از چی سوخته ؟ دوباره به سمت دختر بزگشتم و تازه دلیل حسرت مرد رو فهمیدم یه دختر بیست و هفت و هشت ساله سوار یه جفت بوت نیمه بلند پاشنه دار و یه ساپورت و روسری و مانتوی مشکی جلو باز سینه هایی که تقریبا بزرگ بود و لب های قرمز تیره گوشتی و موهای شرابی بلند خیـــلی بلند چشمای همرنگ چشمای خودم میشی و یه گوش پر از از گوشواره و سوراخ همه این توضیحات و زیبایی ها خلاصه چند ثانیه نگاه بود سر تا پای منو بر انداز میکرد و حرف میزد : منم کوئین اف د وید ام , وید میزنی ؟

 

 

چشمامو بستم و گفتم وااااااای بدجور غافل گیرم کردی , یکی طلبت یه جایی بدجور غافلگیرت میکنم که گفت ” غافلگیرم کردی.. اصن دیدمت گفتم اه آخه چرا باید برم بشینم پیش این ؟ شوخیش برام مسخره بود و زیاد تحویلش نگرفتم بهم نزدیک تر شد کیفشو باز کرد و گرفت جلوم و پک بزرگ گل رو توش بهم نشون داد و گفت جا داری؟ گفتم : از موتور که نمیترسی ؟ به تمسخر جوابی نداد و سکوت کرد گفتم : پشت بوم خونمون جای دنجیه زمستونم هست و کسی رفت و امد نمیکنه هوا دیگه داشت تاریک , رسما غروب جمعه بود تو راه بهم نزدیک میشد و بازو هامو بشکون میگرفت رسیدیم دمه موتور یه نگاه تو اینه به خودم و موهام که پشت موتور باد خورده بود کردم و تو دلم گفتم مرده حق داشت که حسودی کنه حتما الان پیش خودش میگه هرچی کسه دسته اسه ( دست اسه یعنی دست ادم اسگله ) گذشت تا رسیدیم پشت بوم نشستیم کنار لوله های بخاری که حرارات دلچسبی تو اون سرما داشت شروع کرد به رل کردن جویتمونو و و یه موزیک خارجیه فوق العاده زیبا روپلی و ریپیت کرد زدیم زیر رل , گل سمی بود کم کم از زمین کندمون و بردمون بیرون جو دیگه شوخیامون دستی شده بود , همدیگرو قلقلک میدادیم یکم که خسته شد لش کرد تو بغلمو سرشو گذاشت رو شونم و با اهنگ میخوند و دیوونه بازی در میورد ارنجم رو گذاشتم رو شونه لاغرش کف دستم رو چسبوندم به لوله بخاری تا گرم بشه و یه وقت سرمای دستم زیر لباسش اذیتش نکنه , محکمتر تو بغلم گرفتمش صدای خوندش سکسی تر شده بود تو دنیای خودم بودم دلم میخواست لخت لخت کنار هم رو تختم بودیمو زیر پتو مشغول عملیات مقدس 69.. لحن صداش تغیر کرده بود دستمو اروم بردمسمت سینش کیرم راست شده بود و از بغل شرت اومده بود تو پاچه شلوارم خودم که راحت میدیمش .. تو همون دنیای خودم بودم که یه دفعه انگار یه سطل اب یخ تگری رو ریختن روم با لحنی عصبی و خشن گفت : فکر کردی خیلی چتم ؟؟ و ساکت شد ..

 

 

منم ترسیده بودم با خودم گفتم یه وقتایی سکوت بهترین گزینست هیچی نگفتم سکوت کردم چند لحظه بعد گفت : سوپرایزم کو ؟ خیالم راحت شد که از چیزی ناراحت نشده و داشته باهام بازی میکرده هوا دیگه تاریک شده بود و دونه های برف اروم اروم پائین میومدن و جفتمون داشتیم از سرما میلرزدیم با یه لبخند شیطانی روی لبم بلند شم و جلوش ایستادم دکمه های شلوارمو باز کردم و کیرمو در اوردم و گفتم : تا حالا کیر خال دار دیدی ؟ با دهنی باز از تعجب از لبه قرنیز پائین اومد جلوم زانو زد یه نگاه به خال پوستی سر کیرم کرد یه تف انداخت روش و شروع کرد به خوردن خورد خورد و خورد … همینطوری آب از دهنش میریخت بیرون دلم نمیخواست کیرم از داغی و حرارت دهنش دور شه و بیاد تو سرما اما اون دخترم دل داشت و وظیفه من بود حالا که باهام خوب بوده مغرور و خود خواه نشم و مثل خودش براش سنگ تموم بزارم بلندش کردم و لبامون به هم گره خورد و همدیگرو بغل کردیم دستمو بردم سمت کوسش و دیگه شل شل شده و توان ایستادن هم نداشت بردمش تو خر پشته و در پشت بوم رو بستم گوشیش جا مونده بود هنوز داشت اهنگ رو باز پخش میکرد اومدم طبقه پائین از اتاقم یه کاندوم برداشتم و دوباره رفتم بالا مانتشو در اورده بود دستاشو به در تکیه داده بود کونشو قنبل کرده بود واز شیشه در چراغای رنگی رنگی شهر رو دید میزد نشستم پشتش و با کسش بازی کردم جوری حشری شده بود که به مرز عصبانیت میرسید یه سوراخ زیر ساپورتش درست کردم شرتشو دادم کنار و بلند شدم کیرمو خیس کردم و تو سه حرکت کلشو توش جا دادم سه تا ضربه اروم زدم و شروع کردم…

 

سرعتم به قدری زیاد بود که نفسش بند اومده بود و با صدای بریده بریده میگفت کس کش بزن ,بزن , بزن , آآآآآآآآآآییی ….. خدایا خیلی خوبه , این پسر بلده چجوری منو بکنه , بکن , بکن , اگه ابت بیاد کشتمتا با توااماا ؟؟؟, نزار بیاد جوابی نمیدادم ترمکز کرده بودم و شهر رو نگاه میکردم و ضربه میزدم کم کم اشکش درو اومد و داشت گریه میکرد و چند لحظه سوکت کرد و یه دفعه گفت دارم میشیم دارم میشم افرین بزن آآآآ آآآ آآآآه و شد… دیگه خسته شده بودم سرعتم ماورای نور بود کسش دیگه باز شده بود و وقتش رسیده بود که منم ارضا شم و شدم… کیرمو در اوردم و همینطور کاندوم رو , گرفتمش تو دستمو طبق معلول همینطور که با صدای خفه توی گلوم فریاد های ارضا شدن میزدم و دنیا دور سرم میچرخید تمام ابم رو ریختم روی لباس و ساپورت و چند شلیک هم روی در ولو شدیم رو زمین سیگار رو روشن کردیم و اون موهامو میکشید و گوشمو گاز میگرفت و کیرم هم توی دستش بود با صدای اهسته گفت : سوپرایزت واقعا عالی بود , دوباره لبهامون به هم گره خورد ,یکم بعد پا شدم لامپارو روشن کردمو تازه دیدم چه گندی زدم کلی لکه سفید روی لباساش بود و من شرمنده و ناراحت ..

 

سریع مانتشو پوشید و کثیفیارو ازم پوشوند تا خجالت نکشم منم شلوارمو کشیدم بالا گفتم میرم دستمال بیارم نشست جلومو قبل اینکه دکمه هامو ببندم کیرمو بوسید و یه سیگار دیگه روشن کرد رفتم پائین اول رفتم دستشویی یه ابی به سر و صورت و کیرم زدم دستمال رو برداشتم و با خودم گفت یادم باشه حتما اسمشو بپرسم از پله ها رفتم بالا اما تو خر پشته نبود رفتم تو پشت بوم و اونجا رو هم گشتم سریع اومدم لب قرنیز و کوچه رو نگاه کردم فقط رد پاش از جلوی خونه تا پیچ کوچه کناریمون مونده بود برگشتم تو خر پشته نشستم کنار درسیگارمو روشن کردم خیره شدم به لکه هایی که اروم اروم سر میخوردن و میومدن پائین و کاندومی که یادگاری با خودش برد و انگشتری که یادگاری برام گذاشته بود…

 

 

نوشته: leo

یک دیدگاه برای “ارباب حلقه ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>