ماجرای ازدواج من با سحر زنپوش

مقدمه: نوشته ای که میخونید یه داستانه و فانتزی ذهنی من با یک زنپوش هست که امیدوارم همچین شخصی رو پیدا کنم.شروع داستان و نحوه علاقه مند شدن من به زنپوش ها واقعیت هست ولی بقیه داستان زاده تخیلات من. چون سکس با زنپوش رو دوست دارم ولی تا الان ممکن نشده چون مکان ندارم و از طرفی اکثر کسایی هم که میگن زن پوش نیستن و گی هستن و واسه رسیدن به سکس لباس زنونه می پوشن زنپوش های عزیز هم که خیلی سخت اعتماد میکنن ولی بعد از اعتماد باز هم مشکل مکان وجود داره. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و اگر دوست داشتید بگید تا نوشتن در این مورد رو ادامه بدم. در اخر اینو بگم که هر شخصی علاقه جنسی خاصی داره، یکی هموسکشوال هست، یکی به رابطه میسترس و اسلیو علاقه داره و بعصضیا فوت فتیش هستندو بعضیا عین من همجنس گرا نیستند ولی به رابطه با زنپوش ها یا همون ترانسکشوال ها علاقه دارند. پس اگر علاقه ای به این نوع از سکس ندارید لطفا نخونید….

***
سال 87 بود که لپ تاپ گرفتم. سرعت اینتر نت هم اون زمونا خوب بود تو دانشگاه و نظارت هم کم بود. چون تازه خوابگاه ها رو مجهز کرده بودند و منم تو ساعات بیکاری و وقتایی که تنها بودم میرفتم تو سایتای سکسی میچرخیدم. همه جوره فیلمی میدیدم، اما به مرور زمان دیگه دیدن فیلمای معمولی ارضام نمیکرد. کم کم رفتم سمت فانتزیای سکسی. اولین چیزی که تو فیلما دوست داشتم و خیلی میرفتم طرفشون فیلمایی بود که زنا جورابای بلند می پوشیدند مخصوصا سیاه و رنگ پا که بالاشوم گیپور داشت.البته این حس من، نوستالژیک هم بود، چون اولین باری که فیلم پورن دیدم و ارضا شدم پورن استارش با جوراب بلند رنگ پا بود. از اصل مطلب دور نشیم. کم کم کارم شده بود دیدن این نوع فیلما. تا سایت رو باز میکردم میرفتم قسمت stockings!!! کم کم سلیقم هم داشت عوض میشد. به لباسای سکسی تر و به قول خودشون old fashion و French maid و زنایی که دستکشای بلند ساتن یا طوری می پوشیدند علاقه مند شدم. یه روز که داشتم فیلم ها رو چک میکردم که فیلم مورد علاقمو پیدا کنم اسم یه فیلمی برام جدید بود نوشته بود slut sissy cross dressing !!!! مووس رو نگه داشتم روش و preview رو دیدم، اولش یه مرد بود و زن و بعد صحنه هایی از لباس پوشیدن مرده.برام جالب شد و تو یه پنجره جدید بازش کردم و فیلم شروع شد. شروع شدن فیلم همانا و اعتیاد من به دیدن این نوع فیلما همان. جوری شد که فقط دنبال این نوع فیلما بودم و الانم یه ارشیو کامل دارم!!!

 
اونموقع ها چت روم های یاهو باز بود و من رفتم با یه ایدی شروع کردم پیام گذاشتن تو روم های مختلف. کم کم سرچ کردم وبا لوتی و شهوانی آشنا شدم اومدم تو فیس بوک هم یه اکانت دیگه ساختم اما زنپوش نبود که نبود.عکساشون بود اما اهل سکس واقعی نبودن. بماند که چقدر با ادمای مختلف چت کردم.تقریبا 90 درصدشون گی بودن و با یک شورت نخی معمولی و جورابای نخ در رفته زنونه ادعای زنپوشی میکردن.تا یک روز تو یکی از سایتا یه تاپیک دیدم که از طرف یه زنپوش بود. ایدی یاهوشو برداشتم و شروع کردیم چت کردن. عکس فرستاد، وب دادیم اما مشکل این بود که دور بودیم. روزها میگذشت و من در مورد زنپوشی میخوندم و فیلم میدیدم و با افراد مختلف چت میکردم تا یه شب تو فیس بوک یه عکسی دیدم که دقیقا همونی بود که دوست داشتم.چهرش نبود اما لباسا و اندامش خیلی ناز بود.بعد از 7 سال یکیو دیدم که خیلی با سلیقه ام جور بود.یه جوراب بلند مشکی که بالاش گیپور بود، بند جوراب، شورت و سوتین توری ست و یه دسنکش بلند توری شیاه. رفتم تو پیجش، دیدم دقیقا همون لباسا رو با رنگ سفید هم پوشیده و عکسشو گذاشته. درخواست دوستی دادم و پیام گذاشتم. هر دوتامون تو تهران بودیم. دل تو دلم نبود.من 4 صبح درخواست داده بودم 10 شب اکسپت کرد. نشستیم چت کردن و حرف زدن. من ذوق زده بودم که یکی رو پیدا کردم که کاملا احساسات دخترونه داره، اونم خوشحال بود که یکی رو پیدا کرده که تا این حد در مورد زن پوشی و ترانسکشوالیتی اطلاعات داره. از کار وبارم پرسید، گفتم دانشجو هستم، اونم دانشجو بود. من دانشجوی دوره دکتری رادیولوژی بودم (اینو درست گفتما… ) و اون دانشجوی سال آخر پزشکی و از شانس من هم دانشگاهی. من بچه شهرستان بودم و خوابگاهی، اون تهرانی بود و از یک خانواده متمول که خونه مجردی داشت. راستش باور نمیکردم که درست گفته باشه ولی وقتی دیدم که خیلی بهم ریخت و از ترسش نمیخواست ادامه بده مطمئن شدم که راست میگه. کلی باهاش صحبت کردم تا راضی شد.بخوام بگم چیا گفتیم و چیا شنیدیم داستان خیلی طولانی تر میشه چون تا الانم طولانی شده به حد کافی.

 
دم دمای صبح بود که راضی شد شمارشو بده و حرف بزنیم.زنگ زدم، وقتی صداشو شنیدم تنم لرزید.انگار واقعا دختر بود. با همون اندازه طنازی و عشوه.اولش فکر کردم از هندزفری تغییر صدا استفاده میکنه اما گفت که با تمرین و اتبته کمی تغییر تو صدای خودش اینجوری صحبت میکنه.هر کار کردم که با صدای خودش حرف بزنه گفت نه. قرار شد که همو ببینیم اگر خوشمون اومد از هم من از خوابگاه برم خونشو با هم زندگی کنیم و اگر خوشمون نیومد ادامه ندیم. یه جورایی تحصیلکرده بودن و ترس از مشخص شدن علاقه جنسیمون و ابروریزی بعدش با توجه به هم دانشکده ای بودن باعث اعتماد بیشترمون شده بود. با هم قرار گذاشتیم تو کافه سارا-ولیعصر. ساعت 7 صبح خداحافظی کردیم. ساعت 4 بیدار شدم و اماده شدم و سوار اتوبوس واحد شدم و رفتم رو به ولیعصر. زودتر رسیده بودم. پیام دادم که نشستم فلان میز بیا. اومد، دیده بودمش. خوشتیپ بود و شیک، لاغر بود با موی بلند، با این که 25 سالش بود فقط یکم سبیل داشت و ی ریش کم پشتی رو چونش. چندین باری که تو دانشکده دیده بودمش تو دلم میگفتم حتما نصف دخترای دانشکده رو کرده اما دیدم واقعیت چیز دیگه ای هستش. نشستیم و صحبت کردیم.رو میزای دیگه دختر و پسرا نشسته بودن. تو چشماش میخوندم که دوست داره عین دخترا عشوه بیاد و دلبری کنه ولی خب میترسید کسی ببینه واسه همین رعایت میکرد.بعد از دو ساعت صحبت در مورد همه چیز بلند شدیم و بریم. قرار شد فکراشو کنه و خبرشو بهم بده.

 

برگشتم خوابگاه و اونم رفت. حس اولین باری رو داشتم که تو 18 سالگی به اولین دوست دخترم پیشنهاد دادم. تو 30 سالگی باز همون استرس و اضطراب رو داشتم. ساعت 10 بود زنگ زدم، گوشیش خاموش بود. تو واتس اپ و تلگرام و فیس بوک براش پیام گذاشتم اما افلاین بود. تو دلم گفتم لابد از من خوشش نیومده و باز هم حسرت به دل موندم. قبلا هم سر قرار رفته بودم و بی نتیجه مونده بود ولی این دفعه فرق داشت.دوست داشتم باهاش باشم همه ذرات وجودم میخواستش. چند روز گذشت و همچنان افلاین بود و گوشیش خاموش. یکی دو بار هم تو بوفه و محوطه با دوستاش دیدمش ولی از اونجا که قرارمون این بود که اگر نخواسنیم پیگیر نشیم و خبر نگیریم به روی خودم نیاوردم.
پنج شنبه صبح بود، طبق معمول شب تا دیر وقت به فیلم و چت گذشته بود و چون شیفت نداشتم رفته بودم فاز خواب.ساعت 10 صبح بود، گوشیو برداشتم شماره 912 بود.جواب دادم و دیدم باز داره با همون لحن دخترونش صحبت میکنه. گفت ازت خوشم اومده. اما میترسیدم بگم صبر کردم چند روز بگذره ببینم به حرفت پایبند میمونی که سریش نشی و ابروریزی نکنی که طبق گفتت عمل کردی و اثبات کردی قابل اعتمادی. حالا هم پا شو و اماده شو میام دنبالت. وای خدایا باورم نمیشد. نمیدونستم چکار کنم از خوشحالی. پاشدم و دوش گرفتم و اماده شدم.

 
ساعت 12 زنگ زدم که بیا وسایلو جمع کردم. بعد از 10 دقیقه رسید گفتم بیا فلان اتاق. وقتی اومد میخواستم بغلش کنم از خوشحالی ولی خودمو کنترل کردم که یوقت ناراحت نشهیه چایی خوردیم. محیط خوابگاه براش عجیب بود و میگفت چطور اینجا میمونی یکم صحبت کردیم و بعد اومدیم پایین دیدم به مزدا3 داره و رفتیم سمت خونش که نزدیک دانشکده بود.یه اپارتمان دو خوابه لوکس بود. واسه منی که چندین سال بود تو خوابگاه بودم مثل کاخ بود. رفتیم داخل و من مبهوت خونه بودم. یه خونه کاملا لوکس و شیک با تمام امکانات رفاهی. نشستم رو کاناپه و اونم نشست روبروم. گفت جنگ اول به از صلح اخر، یه سری شرط و شروط دارم اگر قبول کردی که با هم میمونیم اما اگر نه که یکبار سکس میکنیم امروز و بعد برمیگردونمت خوابگاه. چون گفتی سکس با یک زنپوش از آرزوهاته و از اونجا که اعنمادمو جلب کردی میخوام حداقل یه خاطره خوب داشته باشی. ولی از الان میگم اگر دیدی نمیتونی از پس انجام شروطم بر بیای بگو چون اگر الکی بگی قبول و بعد عمل نکنی اونوقته که بیخیال ابروی خودم میشم و ابروتو میبرم.
یکم فکر کردم، نمیدونستم شرایطش چیه، کنجکاویم گل کرده بود. گفتم شرایطشو گوش میکنم اگر خوب بود که حله اگر هم نبود که سکس رو واسه یکبار که دارم حداقل.گفتم باشه بگو.شروع کرد و گفت ببین پدرام من تو بچگی مادرمو از دست دادم و بعدش بابام ازدواج کرد و از زن دومش یه دختر داره که پنج سال از من کوچکتره. به خودم اومدم دیدم که دوست ندارم پسر باشم و همش لباسای نامادریم و خواهرمو میپوشم.دوم دبیرستان بودم که نا مادریم موضوعو فهمید و به پدرم گفت.زندگیم تیره و تار شد. کلی کتک خوردم. منو بردن دکتر.پیش روانپزشک و روانشناسو قرص و امپول و هزار درد دیگه. بابام تحصیلکرده بود و متمول. واسه همین تونست کنار بیاد با این قضیه ولی نامادریم زندگیمو تباه کرده بود.همش به بابام میگفت نمیخوام این کونی تو خونه باشه. بابام هم یا شرکت بود یا دوبی و از پدر بودن فقط پول دادنو بلد بود. منم روم نمیشد بهش بگم. هر چی هم به نامادریم میگفتم که من همجنسگرا نیستم و دوست دارم دختر باشم قبول نمیکرد اما خواهرم یکم بهم محبت میکرد که تنها کسی بود تو زندگیم که هوامو داشت. یکسال نزاشت برم مدرسه و منو تو اتاق حبس میکرد تا بالاخره بابام راضیش کرد. بابام هم به من گفت یکم تحمل کن و درساتو بخون. دانشگاه که قبول شدی برات یه خونه میگیرم که راحت باشی. گرفتن خونه شد هدف زندگیم و شروع کردم درس خوندن. بابام هم که میدید مبدل پوشی از سرم پریده خوشحال بود و تشویقم میکرد به درس خوندن و میگفت باید دکتر بشی. منم تمام تلاشمو کردم و تونستم قبول شم. بابام هم بقولش عمل کرد و این خونه رو برام گرفت. بهم گفت حالا برو و تو خونه خودت راحت باش ماشین هم برام گرفت که اسایش داشته باشم.

 
موقعی که میومدیم اینجا بهم گفت که درکم میکنه و به احساساتم احترام میزاره و خرجمو هم میده اما به شرطی که حس زنپوشی رو برای خودم داشته باشم و نزارم کسی بفهمه و با کسی سکس نکنم و از همه مهمتر تغییر جنسیت ندم چون نمی تونه بقیه رو متقاعد کنه که من چه مشکلی دارم. منم قول دادم و اومدم اینجا. خواهرم هم وقتی دید من تنها شدم کمکم کرد و منو میبرد خرید و همه چیز واسم میگرفت از لباس زیر تا مانتو و شال. ارایش کردنو هم یادم داد. منم زندگیم شد درس خوندن.تو دانشگاه شدم پسر و تو خونه خودم دختر.چند ترم که گذشت فهمیدم که با استفاده از هورمون میتونم موهای بدنمو کم کنم و به بدنم فرم دخترونه بدم و شروع کردم به تزریق هورمون واسه همینه که حتی کامل ریش در نیاوردم. غرق صحبتاش بودم. با چیزایی که دیده بودم و چتایی که کرده بودم دقیقا میدونستم روحیاتش چیه و حالا داشتم به نوع رابطه عاطفیم فکر میکردم که یهو گفت من باپدرم صحبت کردم که اگر روزی از پسری خوشم اومد و اون پسر هم منو با این شرایط قبول کرد بزاره به صورت نمادین باهاش ازدواج کنم و لباس عروس بپوشم. یهو جا خوردم خواستم حرف بزنم که گفت بزار ادامه بدم، با هر پسری که تو فضای مجازی صحبت میکردم فقط به فکر کردن بود و اصلا نمیدونست من چی میخوام. همه منو به چشم یه سوراخ میدیدن تا اینکه اون شب چت کردیم و دیدم که اطلاعات کاملی داری و میدونی شرایطم چیه. واقعا ازت خوشم اومده و میخوام باهات باشم اما اگر منو برای همیشه میخوای باید بیای خواستگاریم!!!

 

چشمام چهارتا شد میخواستم بگم مگه میشه که پشت چشمشو نازک کرد و گفت مونده هنوز!!! پدرم یه مقدار پول توی بورس برام سرمایه گذاری کرده و یه مقدارم تو بانک گذاشته و سودشو میگیرم و هر ماه هم خودش یه مبلغی رو بهم میده و نیازی نیست کار کنیم و فقط باید عشق و حال کنیم. بیرون از خونه من آرین هستم و تو پدرام و دو تا دوست صمیمی هستیم و تو خونه من میشم سحر همسر تو. واقعا نمیدونستم چی بگم. گفت دوست دارم وقتی با هم هستیم واقعا مثل یک زن با من برخورد کنی و من هم سعی میکنم چیزی برات کم نزارم. باید باهام عشقبازی کنی و کاری کنی هر دومون به اوج برسیم. و یه خواهش دیگه که خیلی مهمه اینه که کیرمو بخوری و سوراخمم بلیسی چون کونم اندام زنونه منه و باید قول بدی هیچ وقت بهم خیانت نکنی و سمت دختری نری.
نمیدونستم چی بگم!!! مونده بودم. از طرفی یکی از فانتزیام بود و خیلی دوست داشتم عملیش کنم و از طرفی باید قید کوس کردنو میزدم. اما پیشنهادش وسوسه کننده بود. گفتم باید فکر کنم. گفت قشنگ فکراتو کن چون بعد از جوابت هیچ راه برگشتی نیست. اگر قبول نکنی اماده میشم و سکس میکنیم و دیگه نمیبینی منو حتی اگر حاضر باشی شرایطمو قبول کنی. خیلی سخت بود اگر میگفتم نه و سکس میکردیم و خوشم میومد حسرت به دل میموندم اگرم میگفتم اره باید قید کس رو میزدم و شاید از سکس باهاش لذت نمی بردم و میزدم زیرش میتونست بیچارم کنه. ازش زیر سیگاری خواستم و یه سیگار روشن کردم. گفتم میشه فردا جواب بدم؟ گفت باشه. گفتم پس من میرم که نزاشت و گفت بمون.رفت و یه شلوارک اورد داد بهم. گفت بمون اینجا ولی تو اون اتاق بخواب. امشب هم از سکس خبری نیست.اگر هم شروطمو قبول کردی باید تا شب عروسی صبر کنی.

 
چاره ای نبود.لباسمو عوض کردم و رفتم تو اتاقی که گفته بود و دراز کشیدم. نو افکار خودم غوطه ور بودم. اخه چرا قبل از این یه زنپوش نبود که سکس کنم باهاش و بدونم سکس با زنپوش چطوره.قبلا کون دوست دخترام رو فتح کرده بودم و میدونستم کون کردن چیه ولی همیشه دوست داشتم کوس رو هم تجربه کنم. از طرفی کسایی که با زنپوشا سکس داشتند تو چت میگفتن از کوس و زن بهترن و کم نمیزارن واسه ادم.تو همین افکار غوطه ور بودم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم اولش گیج بودم. ساعتو دیدم 7 بود. هوا تاریک شده بود از اتاق اومدم بیرون.چیزیو که دیدم نمیتونستم هضم کنم!!یه دختر ناز با یه تاپ و شلوارک خوشگل و یه ارایش ملیح!!! نمیتونستم ازش چشم بردارم. با همون لحن دخترونه پشت تلفن گفت خوشت اومد عزیزم؟ محو زیباییش شده بودم همونجا تصمیممو گرفتم و بهش گفتم میخوامت آرین. باز با همون لحن و با عشوه گفت ارین کیه؟ من سحرم. اومد جلو و لبامو بوسید. کل تنم لرزید. با تمام لبهایی که گرفته بودم متفاوت بود.یه عطر زنونه هم زده بود که باعث شد دو برابر تحریک بشم و کیرم راست بشه. دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود و زبونشو به ارومی وارد دهنم کرد.غرق لذت بودم. یهو ازم جدا شد و گفت دیگه بسه باید تا شب عروسیمون صبر کنی. من تصمیممو گرفته بودم و نمیخواستم ناراحتش کنم. زنگ زد و شام و اوردند. بعد از شام کلی حرف زدیم و خیالپردازی کردیم و طبق قرارمون جداگونه خوابیدیم. صبح که بیدار شدم دیدم صبحونه رو اماده کرده و گفت با پدرم صحبت کردم و قرار شده امروز باهاش بری بیرون. اماده شو تا برسونمت. گفتم مگه تو نمیای؟ گفت نه حرفاتون مردونست من کجا بیام….

صبحونه رو خوردم و اماده شدم و سحر رفت اتاقش و وقتی اومد دوباره آرین بود و حتی صداش هم با لباساش عوض شده بود. انگار که دو تا آدم متفاوت بودند. با هم راه افتادیم سمت رستورانی که با پدرش قرار گذاشته بود……

***
امیدوارم که خوشتون اومده باشه. من این داستان رو نوشتم چون هم دوست دارم که همچین سکسی رو تجربه کنم و هم دوست دارم نگاهتون نسبت به عزیزانی که این شرایطو دارند عوض بشه. برای ادامه دادن این داستان هم فقط نظرات این دسته از عزیزان برام مهمه و اگر دوست داشته باشند ادامه میدم. غلط های املایی هم عذر خواهی میکنم چون حجم مطلب زیاده و تایپ کردن مشکل. منتظر نظراتون هستم…..

5 thoughts on “ماجرای ازدواج من با سحر زنپوش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>