چشم های بسته

 

با تنی سرشار از عشقی که تمام وجودِش رو در بر گرفته بود
رفت و رو به روی مُتیف 7 اُکتاوش نشستکه یک سال پیش از طریق پُست براش فرستاده بود
با سختیه تمام و از گوشه های چشماش شروع کرد به تماشای رنگ سفیدش که هارمونیه خاصی با دِکُر اُتاقش داشت
چشمهاش رو بست و نُت ها رو که از قبل در تخیُلش مرور کرده بود با شصتی ها نواخت
و با نُتها همراه شد
سعید پس کِی دیگه؟
چرا عزیزم این قدر بی صدا میای سمتم داشتم نُتهای آهنگی رو که می خوام برات بسازم مُرور می کردم
و بعد برگشت و عروسکی رو که با تمام وجودش دوست داشت به سختی نگاه کرد

 
اِلیزابِتَم
سعید
باشه باشه به بخشید سپیده جان من
آهان حالا شد
جانم
سپیده
و حرف توی گلوش خُشکید و محو تماشای مو های زرد و لَخت که تا روی باسن خوش فُرمش اُفتاده بود
و صورتی که دو چشم آبی و بینیه کوچیک و سر بالا که بالایه لب های غُنچَش که حالا داشتن از هم باز می شدن که
چِت شُده باز می خوای بگی اگر بابات با مامانت تو آمریکا آشنا نشُدِه بود و اَگر خانواده مامانت که آمریکای بودن و مُخالِفت نمی کردن با مسلمان شُدن و عروسیه مامان و بابات اونها نمی اومدن ایران و بعد بابات فُط نمی شد تا مامانت به دعوت بابای تو مشغول به کار تو اداره به عنوان معلم زبان و من هم با مامانم نمی اومدم اداره از بچگیم و با تو هم بازی نمی شُدم من و تو حالا کجا و با کی بودیم
بسه دیگه
سعید من,من
اسم آمریکا ایم رو دوست ندارم چون اسم ایرانیم با اسم تو هارمونی داره و و و و من حالا اینجام و به عشق تو و به خاطره تو موسیقی خوندم تا به هر بهانه بتونم کنارت باشم و هر روز ببینمت قُربونه اون دو تا چشم سبز و پوست سفیدت که ظِرافت بدنت مثله دخترهاست
حالا اگه تو دختر شده بودی من باید چه کار می کردم
و بوسه ای به لب های نیمه باز سعید زد و اون رو بلند کرد

 
یالا بُلند شو دیگه مگه نگفتی وقتی بابات اینا رفتن شمال برا تفریح وقتی اجازم رو از مامانم گرفتی که این چند روز بیام خونتون که تو تنها نباشی اولین بعد از ظهر رو قول میدی که تا شب تو باغ خونتون می گذرونیم اگر نه جُنبیم شب میشه ها
پس بلند شو منم زیر انداز رو میارم تو چمن ها پهن می کنم زیره درخت زردآلو که
سعید حرفش رو قطع کرد و گفت چون کنارِش هم درخت لیمو تُرش و نارِنج و بالِنگ در هم با شاخه هایه کُنار تنیدِه شده
برایه عکس های یادگاری جون میده
که سپیده گفت حتی عکس های راحت تر هم میتونیم بگیریم عشقم آرِه؟
هر دو در حالی که تو یه دستشون یه وسیله گرفته بودن و با دسته دیگشون دوره کمر های هم رو گرفته بودن به سمت در
ورودی خونه حرکت کردن
وقتی در رو سعید باز کرد نور آفتاب که داشت یواش یواش از پشت درخت ها پایین میرفت به پوست سفید و مو های زردشون لبخندی زد که سعید
با حال عجیبی که برایه خودِش هم گنگ بود برگشت به طرف سپیده و گفت تنها بودن و تنها شدن خیلی سخته که سپیده گفت
این چه حرفیه سعید به من شک داری یا تو من رو
که سعید حرفش رو قطع کرد و گفت به تنها بودن خورشید خیره بودم و دلم براش سوخت یه هو

 
سپیده گفت من رو بد جوری ترسوندی دیگه به تنها ای فکر نکنی ها چون من همیشه در کنارتم که رسیده بودن زیره درخت ها زیلو که پهن شد و وسیله ها رو گُذاشتن روش سپیده پرید و سعید روبغل کرد
و
در حالی که صورت سپیده روی صورت سعید بودش قطرات اشک سپیده صورت سعید رو داشت خیس می کرد گفت سعید
تو هم پدرم هستی و هم برادر نداشتم و هم عشقم که میم اخر حرفش رو کامل بیان نکرده بود که لب های سعید لب هاش رو بست و شروع کردن از هوای هم تنفس کردن و چشیدن آخ سپیدم شروع پایان شب تارَم
نباشی بی قرارم و تمامه صورتش رو با ظرافت بوسه بارون کرد و و بعد نشستن روی زیلو که نمه چمن ها رو به خودش گرفته بود
برایه چند دقیقه هر دو ساکت شدن و با عشق فراوانی که در سورت های هم موج میزد به هم خیره شده بودن و کلامشون صدا های مرغ عشق هایی بود که لابلایه درخت ها لونه داشتن و
حرف دل این زوج عاشق رو داشتن سر می دادن
که سعید بلند شد و رفت از کناره پنجره سالن پذیرایی که رو به باغ باز می شد یک قیچی باغبانی رو برداشتو از باخچه های اطراف باغ که با انواع گل های زیبا و خوش رنگ به باغ جلوه ای رویای ای و بهشتی بخشیده بودن یه دسته گل از رُز زرد؛و صورتی و دو شاخه گل هفت رنگ و یک شاخه گل محمدی رو درست کرد و یواش یواش به سپیده نزدیک شد و گفت تقدیم به عروسکی که خدا برایه من آفرید که من تا عمر دارم سپاس گذارم ازش
برایه بودنش

 
سپیده بدونه هیچ حرفی سعید رو در عاغوشش گرفت و شروع کرد به خوردن لبهاش و هم زمان اشک شوق روی گونه هاش سرازیر شد
سعید هم در حالی که با یه دستش اشک های سپیده رو پاک می کرد
و
با لب هاش لب های اون رو می خورد و همراهی می کرد
حالا آفتاب از پشت درخت ها رخت بسته بود و سعید و سپیده زیره آسمون مشغول به عشق بازی بودن و نصیمی که بر اثره خیس بودن مورد های دوره باغ با خونکاش پوست سفید هردوشون رو نوازش می کرد یواش یواش اندام کاملا سکسیه سپیده داشت جدا می شد از تاپ زرشکی و استرج یخیش که سعید با ظرافت خاصی اون هارو داشت در می آورد و
حالا سپیده در حالی که روی شکم سعید نشسته بود و در حالی که داشت لب می گرفت سینه های هفتادش که زیره سوتین زرشکیش مخفی شُده بودن داشتَن خواهشانه به سعید چِشمک می زدن
در یک لحظه درون دست های سعید جا گرفتن و
سعید هم در حالی که هم زمان با نوازش بدن سپیده دونه دونه گیره های سوتینش رو داشت باز می کرد به سپیده گفت
دوست داری تا کجا پیش بریم سپیده جانم
دریای آبیه چِشمانش در حالی که خیره بودن به سعید گفت من این درختان و این پرنده های عاشق و این آسمان رو شاهد میگیرم من و تو از امروز به بعد ماله همیم و نُت های زندگیمون رو با هم می نویسیم و تنها نُت فالشِمون نُت مرگ هستش تو حاضری سعید نازم
که با خم شدن سره سعید به معنیه رضایت دوباره با وله بیشتر از دفعه قبل سپیده شروع به خوردن لب های سعید کردش و سپیده با یه دستش لباس سعید رو در آورد

 

نیم ساعت گذشته بود از زمانی که مشغول عشق بازی بودن کم کم هوا داشت تاریک می شد که سپیده به سعید گفت سعیدم لحاف شب و حرم خدا آماده شده برایه وسالمون در حالی که هیچ مرزی بین بدن هاشون نبود دیگه سعید سپیده رو به کمر خوابوند و گفت تو از امشب ماله منی و من هم ماله تو
سعید اول هر دو تا چشم های سپیده و بعد لب های غنچش رو بوسید و بعد با آرامش تمام با بوسه های ریز از گردن تا بالای سینه های سپیده رو بوسید تا به نوک سینهاش رسید و مثله یه بچه کوچیک شروع کرد به مکیدن هر دو تا سینهاش و با دستش داشت روی خط کسش دست می کشید و با بالا پایین رفتن دست سعید
آب کُس سپیده چُچولَش رو که لای خط کُسش مخفی بود
هدایت کرد به سَمط بیرون
با دیدنش سعید لب هاش رو چسبوند به کس سپیده و سپیده با فشار تمام سر سعید رو نگه داشت و پاهاش رو حلقه کرد دوره سره سعید و یه آه و جیق آهسته کشید
و گفت
بخورش بخورش عشقم
حالا صورت سعید خیس شده بود از آب سپیده صورتش رو گرفت و با قرار دادنش بین سینهاش آب دور لب و بینیه سعید رو پاک کرد
و
دوباره نوک سینه هاش رو به ترتیب تُند تُند تو دهن سعید می کرد و در میاوُرد و با دست خودش لایه خط کُسش می کشید و آه های بُلَند سر می داد

 
حالا نوبت سپیده بود که سعید رو آماده سکس کنه در حالی که داشت لب می گرفت سعید رو با فشار آروم سرش خوابوند و با لیسیدن چشم های سبز و لب های میزون سعید که عاشقشون بود خودش رو به کیر سعید که به علت سفید بودنش اسمش رو سفید برفی گذاشته بود رسوند و آروم سرش رو بین لب های کوچیک و عروسکیش جا داد و بعد از چند بار بالا پایین کردن بخشه بیشتری رو از کیر پانزده سانتیه سعید رو که داشت هی سفت تر می شد تو دهنش جا می کرد حالا بعد از ده دقیقه ساک زدن کیره سعید رو کامل کرده بود تو دهنش و لب هاش رو در حالی که قفل کرده بود دورش با زبونش از بالا تا پایین می کِشید و خیس می کرد
سعید سپیده رو بغل کرد و بهش گفت آیا حاضری که سعید مالکت بشه
سپیده نگاهی به سعید کرد و چشماش رو که شهوت و عشق درش موج می زد بست و گفت با کمال میل عزیزم دیگه تاقت ندارم و به کمر خوابید
سعید هم از دسته گلی رو که با تمام عشقش برایه سپیده چیده بود
چند تا از پَر های زرد و صورتی و گل هفت رنگ رو کَند و دوره سوراخ و روی کس و بالاش ریخت و آروم سره کیرش رو تنظیم کرد با سوراخ کس سپیده یکم که با سرش بازی کرد تا خوب کیرش خیس بشه بعد خوابید رو سپیده و آروم آروم فشار کیرش رو زیاد کرد
که یهو سپیده خواست جیق بلندی بکشه که سعید با لب هاش لب های سپیده رو بست و جیق سپیده رو خفه کرد بله با تکون های سپیده و اشکی که از روی گونه هاش سرازیر شد فهمید که پردش پاره شد بعد از دو دقیقه لبش رو که محکم روی لب های سپیده فشار میداد برداشت
و در همون حالت سعید گفت

 

سپیده
عزیزم خوبی
آره
کیرش رو در آورد با پَر های گل ها خون دورش و روی کس سپیده رو پاک کرد و در حالی که داشت کیرش رو وارد کس سپیده می کرد لبش رو نزدیک گوش سپیده رسوند و گفت خوش آمدی به زندگیم عشقم مبارکه

و
دوباره سر کیرش رو آهسته و با فشاری آروم وارد کُس سپیده کرد
و
بعد از یه مکس چند دقیقه ای که سپیده آروم شد و حالش جا اومد با یه لب گرفتن کوتاه شروع کرد به تُلُمبه زدن که سپیده هم با لذتی که می بُرد مُدام می گفت تا عمر دارم در اختیار تو هستم بُکُن بُکُن بکُن سعیدم
و
بعد از پنج دقیقه سعید به کمر خوابید و سپیده رو خوابوند روی خودش و
در حالی که داشتن از هم لب می گرفتن سپیده با دستش کیر سعید رو با سوراخ کُسش تنظیم کرد و وقتی کُلاهک کیر سعید بین شکاف کُسش جا شُد
با یه مکس سی ثانیه ای با فشار دست های سعید که بغل های باسن سپیده رو گرفته بود تمام کیر سعید یک باره تا
آخر کُس سپیده لغزید و
وارد شد
آخ سپیده چه حس خوبی بهم دست داد
دوست داشتی عشقم
آره
و
بعد سپیده شُروع کرد به بالا و پایین کردن خودش با برخورد قاچ باسن سپیده و شکم سعید صدای شالاپ شلوپ تمام فضای باغ رو پُر کردِه بود

 
که سعید فورا لب هاش رو به سینه سَمت چپ سپیده نزدیک کرد و با مِکیدنش هم زمان باسن سپیده رو با دو دستش گرفت
و
با سرعت بیشتری کیرش رو بالا پایین کرد
سپیده گفت من خسته شدم عزیزم میشه حالت رو عوض کنیم؟
سعید بلند شد و به حالت چهار زانو در حالی که کیرش از کُس سپیده بیرون نیاد نشست و سپیده با دست هاش دور کمر سعید رو گرفت و سرش رو روی شونه هاش گذاشت و سینه هاش رو محکم چسبوند بِهِش
و بازسعید با دو دستش بغل های باسنش رو گرفت و از پایین کمر سپیده اون رو عقب و جلو می کرد
و
بعد از چند دقیقه سپیده به حالت سگی نشست و کیر سعید باز در کُسش شروع به تلمبه زدن کرد ولی این بار شدت زربه های سعید بیشتر شده بود به طوری که سپیده مدام عقب جلو می شد سعید کم کم داشت نفس هاش تند می شد
که سپیده گفت عشقم وقتش شده
آره ولی تا تو عِرزاع نشی من ادامه میدم
باشه
سپیده گُفت
صبر کن و رفت مبل بادی رو که کنار تاب گذاشته بود اورد
که سعید با تعجُب گُفت
این برا چیه؟
سپیده
عزیزم موافقی اِمشب حاصل عشق من و تو هدر نره و مونده گار بشه

 

که سعید گفت
ما که هنوز
سپیده گفت
مهم رضایت من و تو هستش نه کس دیگه
آره؟
و بعد از سعید خواست که بشینه رو مبل
و بعد از نشستن
سعید گفت
من از خدام هستش که از تو
که سپیده شُروع کرد به ساک زدن با تمام وجود کیر سعید رو می خورد که
سعید گفت دارم میشم ها
که سپیده فورا مُتکا رو کشوند زیره سرش و به کمر خوابید
به طوری که دوتا پاش رو داد بالا و گُذاشت دو طرف مبل
و به کمرش یه قوسی داد به طوری که کُسش بالا اومد جلوی کیر سعید
و
گفت بکن توش زود باش می خوام وقتی داری میشی هم من چشمات رو ببینم و هم تو من رو
سعید کمی خودش رو جلو کشید و سر کیرش رو کمی خم کرد و تو کُس سپیده فروع کرد چند بار که بالا پایین شد گفت سپیده
داره میاد
و
تمام آبش رو با هر بار عقب جلو خالی کرد تو کُس سپیده و هم زمان با اون و آخ و اوخ های سپیده اون هم عِرزاع شد و
سعید در همون حالتی که کیرش داخل بود خوابید رو سپیده و هم دیگه رو غرق بوسه کردن

به علت فعالیت زیاد و هوای آزاد هر دو خسته شُده بودن و خوابشون بُرد
یک ساعت بعد سعید با نم لب های ناز عشقش که داشت به لب هاش بوسه می زد از خواب پرید
سپیده با معصومیت و تردید خاصی داشت به سعید نگاه می کرد
که سعید گفت حالا چی میشه
سپیده گفت پشیمونی؟
سعید
نه
فقط
ما چه قدر فُرصت داریم که قانونی ماله هم بشیم عزیزم
که سپیده گفت اگر خانواده هامون فهمیدن که ما از قبل …
سعید حرفش رو قطع کرد و گفت مُهم قرارداد عشق من و تو هستِش نه یک کاغذ پارِه نگران نباش بابام اینا که برگشتن همه چیز رو درست می کنم سپیدم
و رفتن داخل خونه ویلا و در بغل هم خوابشون بُرد
ساعت ده صبح با صدای زنگ مبایل سپیده از خواب پریدن مامانِش بود
اِلیزابِت
یِس حِلو مامی
وات؟
نو نو
بای
سعید در حالی که داشت چشم هاش رو می مالید از سپیده پُرسید چرا آمریکا ای فارسی نه
چیزی شُده که من نباید می فهمیدم؟
نه به خاطر تو نبود میدونی که مامیم عادت و اصرار داره که با زبان مادری با من و سونیا صُحبت کنه وِلَش کن من باید زود برم
چرا
خودم هم گیجم بعد همه چیز رو میگم بِهِت و تُند تُند شُرت و کُرست فانتزی و مانتو و شلوارش رو پوشید و سریح خدا حافظی کرد و راه افتاد
با عجله توی کوچه های شرکت نفت می رفت تا بعد از چند کوچه رو که رد کرد رسید خونشون در رو باز کرد از تعجب خُشکش زد
چی می دید باورش خیلی سخت بود براش فقط تا حالا این سه نفر رو به واصِته چند تا عکس می شناخت مادر بزرگ,خاله و داییش
با حالت ااِضطِراب
شدیدی که داشت و صدای لرزان گفت حِلو

مادرش و سونیا با عجله به پیشوازش اومدن
و سپیده با تعجب گفت مامی؟
مادر بُزرگش بلند شد و با خالش اومدن به سمتش و با لحجِه غلیز آمریکای اش و سردی تمام پُرسید این دختر بُزرگت

هستش
مادرش با پایین بردن سرش تائید کرد
سپیده با صدای لرزون و نازش که تو گلوش خشکیده بود و با لحجِه فارسی از مامانش پرسید اینجا چه خَبَرِ مامی
بله داستان از این قرار بود بعد از 25سال خانواده مادریش از طریق یکی از دوستان دانشگاه مامانش
که به طور کاملا اتفاقی مطلع شده بودن که پدر سپیده فُط شده تصمیم گرفته بودن دُنبالشون بیان و چون پدر بزرگش
مُرده بود
دیگه هیچ مانع ای برایه برگشتن مامانش به آمریکا نبود
ولی
مامانش می گفت با دختر هام در سورتی که مادر بزرگش چیزِ دیگه ای می خواست
خالش با تندی به مامانش گفت که بچه ها به خانواده پدرشون تعلُق دارن تو تنها بیا که اگر کسی خواست باهات اِزدواج
کنه راحت این کار صورت بگیره
در حالی که سپیده و سونیا ظُل زده بودن به چشم های مامانشون
در یک لحظه مامانش ترس رو توی تمام وجود دخترانش دید و با یک سیلی محکم به صورت خواهرش جواب حرفش رو داد
و بلند داد زد
و در حالی که سپیده و سونیا تو بغلش بودن گفت من بدون دختر هام هیج کجا نمیام
به علتی که بعد از ازدواج مامانش با باباش اون ها تا 7سال بعد در آمریکا زندگی می کردن تا درس بابا سپیده تمام بشه هر دوتا دختر ها اونجا متولد شده بودن و شناسنامه آمریکا ای داشتن
و هر زمان می تونستن به اون کشور برن و مامانشون هم که آمریکا ای بود اصالتن
دائی شون موافقت کرد و مادر بزرگ هم با تکون سرش انگاری که می خواست صدقه بده رضایتش رو نشون داد و قرار شد تا اخر هفته برن و چند وقت بعد هم بییان وسیله های مهمشون رو ببرن و ملک و ماشین ها رو بفروشن
بی خبر از این که در شب گذشته عشقی بزرگ شکل گرفته بود بین سعید و سپیده

سپیده که حاج و واج داشت به قول و قرار هایی که داشت بین مامانش و خانوادش گذاشته می شد نگاه می کرد یهو یاد دیشب و سعیدش افتاد و به سَمت در رفت و با عجله راه افتاد به طرف خونه سعید
مبایلش رو در اوُرد و تند تند شماره تلفن استدیو سعید رو گرفت
بعد از چند تا بوق سعید جواب داد سلام سعید
سلام عشقم خوبی
نه سعید دارم میام خونتون نزدیکم
چی شده
میبینمت دارم میرِسم
و قطع کرد

 

ساعت 1 ظهر بود با صدای زنگ در و باز شدن در باغ سپیده وارد شد و ب بعد از چند لحظه وارد ویلا شد تا سعید رو دید خودش رو در بغل سعید انداخت و قطرات اشک از چشمان دریای اش مثل موج های خروشان از گونه هاش سرازیر شد

حالا در حالی که سر سپیده روی سینه سعید بود و هر دو روی تخت خوابیده بودن سپیده داشت با گریه تمام ماجَرا رو
برا سعید می گفت
که اشک های سعید از کنار چشم هاش داشتن بالشت زیره سرش رو خیس می کردن

سعید در حالی که یه دستش روی کمر و دست دیگش توی موح های سپیده بود
با صدای لرزون گفت سپیدم زندگیم
تو این لحظه بود که سپیده فهمید که چشم های عشقش از ترس دیگه نبودن اون کاملا خیس شده
سرش رو بلند کرد و با دست های لطیفش کشید روی چشم های سعید و آروم آروم لب هاش رو نزدیک کرد به لب های
سعید و با ولع تمام مشغول خوردنشون شد
صورت سعید در حالی که بین موح های زرد و بلند سپیده پنهان شده بود
با بلند شدن سپیده آشکار شد که در یک لحظه نگه شون تو هم گره خورد و دوباره چشم هاشون پُر از اشک شد و این دفعه
همدیگه رو سفت بغل کردن
به طوری که سرهاشون روی شونه هم دیگه قرار داشت گریه می کردن
و بعد از ربع ساعت از خستگی هر دو به خواب عمیقی فروع رفتن

یک ماه بعد
سعید
من نمیرم اگه تو نباشی زندگی برام بی عرضشه
که سعید گفت
عشقم من در کوتاه ترین زمان میام پیشت و تا آخرین روز زندگیم پیشه هم هستیم تا مرگ ما رو از هم جدا کنه
که سپیده سرش رو مثل کودکی که از پدرش جدا شده روی شونه های سعید گذاشت و قطرات اشک مثل بارون از چشم های زیباش سرازیر شد
و حق حق هاش تمام فزای اُتاق رو پر کرد

 
بله چند روز بعد بدون اینکه مادر سپیده بدون که چه عشقی بین سعید و سپیده شکل گرفته به همراه دخترانش در ویلایه پدر سعید رفتن تا خداحافظی کنن این بار هم تا سعید
و سپیده هم دیگه رو دیدن بی اِختیار هر دو اشک هاشون سرازیر شد
و بی اطلاع از ماجرا پدر سعید گفت
این دو چون به هم نزدیک بودن و مثل خواهر و برادر
که مامان سپیده حرفش رو قطع کرد و چون از رابطه دوستی دخترش با خبر بود گفت
حالا وقتی ما اونجا جا اُفتادیم دعوت نامه می فرستم برای شما تا دید و بازدید ها ادامه پیدا کنه و با فشار دادن انگشت سپیده جریان رو جمع کرد و رفتن
فردا از طریق اهواز به عمارات و از اونجا با هواپیما به سوی آمریکا پرواز کردن
سه هفته از رفتن سپیده می گذشت و روز به روز سعید سر درد هاش که بر اثر گریه کردن بود بیشتر می شد و چون هیچ راهی نبود که بتونه سپیده رو ببینه و تماس های سپیده هم که باهاش داشت و فقط گریه بود بیشتر ازابش می داد
ساعت 3بامداد بود که گوشی سعید زنگ خورد و سعید در حالی که روی صندلی پشت کامپیوتر اِستِدیو
اش خواب رفته بود پرید کُد 001 رو که دید با دست پاچگی جواب داد
بله
از اون ور خط صدای سپیده رو شنید گفت
عزیزم دارم یکم بِهِت نزدیک تر میشم
چی میگی؟
سپیده گفت چند تا خبر بد دارم و یه خبر خوب
سعید
با هیجان گفت داری دیوانم می کنی چی شده؟
سه روز قبل در حالی که دایئم می خواست به زور به سونیا تجاوز کنه با به وقت رسیدن مامانم موفق نشد و اون رو به
چند سال حبس محکوم کردن
و چون حال روحی سونیا خوب نیست دکترش گفته باید از اینجا دور بشه تا بتونه دوباره احساس امنیت کنه و قرار شده که از طریق دوست مامانم که تو سفارت آلمان کار می کنه به اونجا بریم و بعد اِقامت بگیریم
حالا من اول هفته آینده با رُزا دوست مامانم داریم میریم آلمان و تا آخر هفته هم مامانم و سونیا میان
که سعید گفت
به کدوم شهر؟
میریم کُلن
سعید
چه آلی
سپیده
چرا؟
آخه من عمه ام تو همون شهر زندگی می کنه زنگ می زنم و جریان رو بهش میگم باهاش راحتم تا هم به شما برسه و هم به من و تو
که سپیده حرفش رو قطع کرد
و گفت پس بگو اول بداد من و تو برسه
چون…
و با لکنت گفت من و تو داریم صاحبه فرزند میشیم عشقم سعیدم
دیروز خیلی حالت تهوع داشتم رفتم تست بارداری گرفتم جوابش
که سعید با خوش حالی گفت نگو که شوخی
که سپیده گفت نه عزیزم با تمام ناراحتی هام این اتفاق من رو خیلی اُمیدوار کرده ولی باید هرچه زود تر یه کاری بکنیم که صدای سپیده قطع شد
سعید نگا به ساعت کرد دید ساعت 4بامداد هستش و با شوق و آرامشی که به دست آورده بود به سمت تخته خوابش رفت و خیلی زود به خواب عمیقی فروع رفت

 

دو روز بعد…

 
ساعت 12ظهر بود که سپیده زنگ زد و با خوش حالی گفت سعید خدا من و تو رو خیلی دوست داره
که سعید گفت چرا؟ من با رُزا
دیروز تو سفارت دنبال کار ها بودیم که دوباره حالم بهم خورد و به اِصرار رُزا رفتیم بیمارستان و همه چیز رو با دیدن
دکترم
و صحبت با اون

در مورد بار دار شدنم
رو فهمید
یک ساعت بعد که داشتیم بر می گشتیم مجبور شدم همه چیز رو بهش بگم و
گفتم
هم که عمَت ساکن اینجاست گفت که به عمَت بگی که امروز با رُزا تماس بگیره چون قول داد بهم که با کمک عمَت کاره تو رو هم درست کنه و من حالا هم با خط اون تماس گرفتم
سعید جانم شمارش رو یاد داشت کن و زود به عمَت زنگ بزن و به من هم خبر بده و خداحافِظی کرد

چند ساعت بعد سعید زنگ زد و سپیده جواب داد و سعید
با خوش حالی گفت من اول جریان رو به مامانم گفتم و بعد هم اون با عمِه در میون گذاشت و فقط از طرف من باید پدرم در جریان قرار بگیره
که مامانم گفته رضایتش به عهده من
تازه ناراحت بود که چرا من عشقم به تو رو مخفی کردم و اگر زود تر گفته بودم نمی زاشت که تو رو ببرن
که سپیده گفت جریان بچه چی گفتی
نه نه نه
و بعد با خوش حالی سعید خدا حافظی کرد و گوشی رو قطع کرد

دو روز بعد

در حالی که با سرعت روز ها سپری می شدن
و سعید دل تو دلش نبود
بی قراری عجیبی وجودش رو فرا گرفته بود گوشی تلفنش رو برداشت خاست شماره رُزا رو بگیره که صدای زنگ در رو شنید با حالتی عصبی گوشی
رو گذاشت و به سمت در رفت
در رو که باز کرد دید یه کارگر که با دست هاش یه کارتن بزرگ رو گرفته
جلو تر آمد و با صدایی خسته گفت استدیو یاس هستش
سعید با تعجب گفت بله
که کارگر کسی رو صدا زد گفت بیا خودش هست و پشت سرش یه مامور پست اومد و گفت

بله امروز روز تولد سعید بود که به کل فراموش کرده بود
یه مُتیف وُرکِستِیشِن 7اُکتاو سفید رنگ پست براش آورده بود که روی جعبه نوشته بود من و تو هر کجا که باشیم نُت های موسیقی باز ما رو به هم می رسونه و وصل می کنه وجوده من سعید جان تولدت مبارک زود یه آرزو کن با دیدنه پیام تبریکم سپیده تو.

در همون حالی که سعید داشت حاجو واج برگه پست رو اِمزا می کرد زنگ گوشیش به صدا در اومد
سریع در رو بست و به سمت گوشیش دوید
الو
تولدت مبارک همه کسم سعیدم نفسم عشقم خوبی
و سعید داد زد دوستت دارم و هر دو تاشون زدن زیره گریه
بعد از 1دقیقه که آروم شدن سعید گفت چجوری خریدیش و فرستادیش عزیزم
سپیده گفت به زودی که دیدمت تعریف می کنم

و خدا حافظی کردش و گفت تو حالا برو کادوت رو باز کن امشب دوباره زنگ می زنم

سه روز بعد

این روز ها جز دلتنگی و بی قراری روز دیدار همه چیز داشت خوب پیش می رفت
تلفن های مداوم سعید و سپیده و رویا پردازی شون برای آینده و زندگیه مشترکِشون
در جریان قرار گرفتن مامان سپیده در مورد بارداری و عشق سعید و سپیده
با توضیحات رُزا و رضایت مامان سپیده
رضایت پدر سعید با ازدواج و خروج سعید از کشور
و پیوستن سونیا و مامانش به سپیده و روند درمان سونیا با مشاورش
و آشنایی عمه سعید و دیدارش با خانواده سپیده
و تعریف جریان بارداری سپیده و اهمیت ازدواج سریع این دو
توسطه
عمه به مامان سعید

خلاصه همه چیز داشت خوب پیش میرفت که

ساعت 2 بعد از ظهر یک روز دلگیر پاییزی بود که گوشی سعید زنگ خورد
الو
از اون ور خط صدا رُزا بود که داشت با گریه و جیق می گفت سعید نو نو نو نو
گوشی قطع شد
سعید با دست پاچگی شماره رُزا رو گرفت
و این بار عمِه اش جواب داد که اون هم گریه کنان گفت سعید دعا کن حتما خدا به خاطره تو نمی بَرِش

صبح بعد از رسوندن سونیا به مطب مشاورش
در راه برگشت به علت مجاز بودن سُرعت در آلمان دو نفر در حالی که
مست بودن پس از
از دست دادن کنتُرُل ماشینشون با سُرعت 250کیلومتر در ساعت بر خورد می کنن با ماشین سپیده
و سپیده رو در حالی که به کما رفته بود ماموران اِمداد به بیمارستان می رسونن

وای وای وای چی میشنید
سپیده نه نه نه
با فریاد سعید مامانش سریع خودش رو به اُتاق رسوند و با حالت لُکنت و بریده بریده صحبت کردن سعید ماجرا رو فهمید
و بلا فاصله به بابایی سعید زنگ زد
بعد از نیم ساعت پدر سعید سراسیمه وارد خونه شد
وقتی کاملا موضوع رو فهمید
با گوشیش شماره خواهرش رو گرفت اِشغال میزد چند بار تلاش کرد ولی موفق نشد
گوشی رو گذاشت و رفت توی باغ
بعد از 10دقیقه مامان سعید
دوباره شماره رو گرفت و بعد از چند تا بوق عمه گوشی رو جواب داد و با بغض گفت بچه شون از دست رفت و دکتر ها دارن تلاش می کنن که سپیده رو نجات بدن ولی حالش خیلی وخیم هست

شب شد سعید در حاله تلاش بود که از طریق دوستانی که خودش و پدرش داشت بتونه از طریق سفارت با پارتی برای فرداش ویزا بگیره
که گوشی خونه زنگ خورد مامان سعید بیا عمست در حالی که داشت اشک می ریخت گوشی رو داد دست سعید
سعید گوشی رو برد توی استدیو

 
الو عمه
سعید جان با زحمت تونستم اجازه بگیرم و بیام بالا سره سپیده دکتر ها گفتن باید باهاش صحبت بشه شاید واکنشی نشون بده باید هر چه زود تر از کما بیاد بیرون تا بشه نجاتش داد

و گوشی رو گذاشت روی اسپیکر و کنار گوش سپیده و از اُتاق رفت بیرون
سلام سپیده نازم چرا خوابیدی زود باش بیدار شو من دارم میام
یادته چه قول هایی به هم دادیم می خوام آهنگی رو که دارم برات میسازم برات بزنم که طریقه خوندنش رو بِهت بگم و
مُتیفَش رو روشن کرد و با صدای پیانو آروم شروع کرد به نواختن
وقتی موزیک تمام شد پرستاری که در اُتاق بود لرزیدن دست سپیده رو یک لحظه دید خواست دکتر رو خبر کند که دید دکتر داره وارده اُتاق میشه
بعد از پایان موزیک سعید گفت
مگه من عشقت نیستم
مگه نمی گفتی که من زندگیتم پس چرا خوابیدی
چرا بیدار نمیشی
بیدار شو خواهش می کنم یک بار آسمون آبی چشمات رو باز کن سپیده
خدایاخواهش می کنم اَزَت با من این کار رو نکن
در همین حال که پرستار داشت نگاه می کرد دکتر رفت که گوشی رو برداره
که سپیده چشماش رو باز کرد و با صدایی لرزون گفت سعیدم دوستت دارم برایه همیشه و چشمهاش رو بست و
دیگه نفس نمی کشید

 

حالا یک سال بود که از مرگ سپیده می گذشت
و امروز هم روزه تولد سعید بود که تو این 1سال سعید حتی یک کلمه هم حرف نزده بود با کسی در
حالی که چشمهاش رو بسته بود و داشت آهنگ عشق رو که ساخته بود برا سپیده و با مرور کردن رویا های خودش و
سپیده به یاد
حرفی اُفتاد که سپیده توی پیام تبریکش روی کارتن هدیه اش نوشته بود
زود یه آرزو کن با دیدن پیام سپیده تو

یک لحظه حس کرد قلبش داره آتیش می گیره
اشک هاش از گونه اش سرازیر شد و
زیره لب آروم گفت آرزو می کنم همین حالا سپیده ام رو به بینم و برم پیشش
و چشم هاش بسته شد انگار هزار سال بود که خوابیده بود
بله
سعید از فِراغ نبودن سپیده تاب نیاورد و به خواب ابدی فرو رفته بود در حالی که سر بی جونش روی مُتیف هدیه عشقش قرار داشت از دنیا رفت تا به سپیده برسد
پایان

شادمهر

9 thoughts on “چشم های بسته

    • سلام venus جان متشکرم از دیدگاهت عضر خواهی می کنم که دیر جواب دادم
      در حال نوشتن داستان جدیدی هستم
      از دوستانی که این داستان رو خوندن می خوام که نظر بدین به من لطفا برای امزاع!!!!! اسمم سپاس گذارم اگر هم دیر میشه برا پاسخ ها
      باز هم به بخشید ولی حتما جواب میدم بدرود

    • سلام روشنک جان سپاس گذارم از نظرت و لطفی که نصبت به من داشتی راستش این داستان تا حدی از غم های من بود که با املاعی ضعیف به نگارش در امد

  1. داستانت قشنگ بود ولی تو رو جون عزیزت رو املا کارکن خیلی ضایع اس.امزا؟عمارات؟خاستن؟عرضش؟
    حاج و واج؟اعصابم خراب میشد متنتو میخوندم.خسته نباشی

    • سلام دوست عزیز من کم بینا هستم به این علت هستش که غلت نوشتاری دارم ولی بازم به بخشید از دوستانی هم که داستان رو می خونن پیام گذاشتین لطفا برای دیدن پاسختون به اینجا دوباره سر بزنید سپاس

    • متشکر میلاد جان
      لطفا خانم ها و آقایون که این داستان رو می خونین حتما نظرتون رو بنویسین متشکر میشم نویسنده داستان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>