و سهم من عشق بود

درخونه رو پشت سرش محکم بست و صدای با عجله پایین رفتنش و بعد هم صدای استارت خوردن ماشین و درب پارکینگ رو شنیدم و چندتا فحش نثارش کردم ، روی مبل تکیدم و گوشی رو یه طرف پرت کردم ، تلخ و عصبی و نفرت زده ، دوباره به یاد حرفهاش افتادم ، همه چیزم رو به پاش گذاشته بودم ، از شهر و محیطی که توش بزرگ شده بودم ، دور بودم ، رفتارهای مشمئز کننده همسایه ها و همکارام رو تحمل میکردم و با هر شرایطی ساخته بودم ، زیر قرض و بدهکاری خفم کرده بود و نمی تونستم حتی یه روز به بیکار شدن فکر کنم ،کلی طلب وصول نشده از شرکت داشتم که بخاطر غیر قانونی بودن کارهام امکان شکایت و پیگیری نداشت ، تو خلسه تنهایی فرو رفته بودم و دلخوشیم شده بود ، سرکشی به سایت شهوتناک و گوش کردن به موسیقی غم انگیز …

 
زندگی عاشقانه ام نابود شده بود ، هر وقت که برای هم آغوشی میخواستمش ، یا پریود بود ، یا حوصله دوش گرفتن نداشت و یا درس داشت و امتحان و ارائه! و حالا هم که تو تاریخچه فعالیت موتور جستجوی گوشی ، خیلی اتفاقی دیده بود که من بیشترین بازدید رو از سایت شهوتناک داشتم و این اوج مشاجرات ما بود…
از حمام بیرون اومده بودم و داشتم موهام رو خشک میکردم ،با ترانه رضا یزدانی زیر لب زمزمه میکردم :
تمام با تونبودن به بودنم ماسید/ تمام از تو گذشتن که زهر در جامه
حجوم حجمه سیگار و بغض و تنهایی/مقدمات سقوط از کنار یه بامه
با صدای طلبکارانه پریسا از حال هوای عاشقانه خودم پرت شدم بیرون .
شاهرخ ، این چیه؟؟؟
چی ؟ چرا اینجوری صدا میکنی؟ ترسیدم.
اینا چیه تو گوشیت؟
چه میدونم ، حتما بچه ها تو گروه های لاین و وایبر و تلگرام فرستادن ، چه میدونم ، مگه چیه؟
نخیر ، تو ، تو سایت سکسی چی کار میکردی؟
جاااان؟

 
خودمو یه لحظه باختم ، داشتم سریع همه چیز رو مرور میکردم و ذهنم بهم ریخته بود ، سرم سنگین شده بود و بدنم سرد شده بود ، همه خون بدنم تو مغزم جمع شده بود ، هی داشتم فکر میکردم ، آخرین بار کی تو سایت بودم ، اما یادم نمیومد ، با عجله و ترس با حوله ای که حالا بدن خیسم رو بجای اینکه خشک کنه انگار بیشتر خیس میکرد رفتم تو اتاق ، خواستم گوشی رو بگیرم که مقاومت کرد و گوشی رو از دستم کشید.
دیدم قیافش خیلی جدی شده! گفتم :
اِه بده ببینم چی داری میگی برای خودت .
گوشی رو بزور ازش قاپیدم و دیدم بله ، تو چندتا سایت پیشنهادی گوگل کروم نام درخشان شهوتناک داره خودنمایی میکنه .از اتاق بیرون رفت و گفت واقعا برات متأسفم.

 
بلند گفتم ، نمیدونم ، دیروز یکی از بچه ها داشت با گوشی کار میکرد ، نمیدونم چی کار کرده و کجا رفته و بعد فوری هیستوری موتور جستجوی گوشی رو پاک کردم و گفتم حالا مگه چی شده؟ برا خودت متأسف باش ، که فقط منتظری یه بهونه جور کنی و دعوا راه بندازی ، چیه فکر کردی رفتم حموم برای اینکه باهات سکس کنم، دوباره داری دنبال بهونه میگردی؟
دیدم صدایی ازش نمیاد ، با همون حوله ای که تنم بود رفتم سمت اتاق خواب و دیدم داره چند تیکه لباس میریزه تو ساکش.
عصبی شدم و داد زدم ، برو گمشو اصلا نمیخوام وجود نحست رو تحمل کنم ، بدبخت عقده ای ، فکر کردی چه خبره ، حالا برا من وسیله جمع میکنه ، بمیری که فقط بلدی اعصاب منو به گوه بکشی.
مانتوش رو از کمد بیرون اورد و پوشید ، نیم نگاهی به من کرد و گفت ، بشین یه ذره فکر کن ببین کی عقده ایه!
….

 
پریسا رو ، تو دانشگاه باهاش آشنا شدم ، همه چیز از یه جزوه گرفتن ساده و خط کشیدن من زیر غلطهای املاییش شروع شد ، تو دانشگاه به همه گفته بود نامزد داره و پسر عمش بزودی باهاش عقد میکنه ، بعداً از طریق دوست صمیمیش نرگس فهمیدم که دروغ گفته بوده که کسی پاپیچش نشه.
دختر ساده و محجبه ای بود که چشمهای قشنگ و خنده های ملوسی داشت ، مودب و درسخون بود و خداییش جزوهاش با اونکه خیلی مرتب نبود اما خوش خط نوشته میشد ، منم که خدای کپی کردن جزوه و اصلا حال نوشتن سرکلاس رو نداشتم ، عوضش کتاب شعر دریا در من شهیار قنبری از دستم نمی افتاد و مدام ته کلاس در حال مرور شعرهاش بودم.
من بچه شهرستان بودم بخاطر آب و هوای بد شهرمون تمام دانشگاههای اطراف اصفهان رو انتخاب کرده بود بودم ، بعد از اینکه از درس فارغ شدم از شانس بدم تو یه قرض الحسنه که همشون حاج آقا بودند و کلی مذهبی بازی در میاوردن و برای اینکه سود بیشتری از حسابای مردم بدست بیارن و سرمردم کلاه شرعی میذاشتن، مشغول به کار شدم ، و چند ماه بعد با پریسا ازدواج کردم و بالاخره بعد از هفت سال خونه بدوشی سروسامون گرفتم.

 
وضع مالیم تقریبا خوب بود از صدقه سری کلاه برداریهای حاج اقایان و ترفندهای حسابداری من ، از سود سپرده و وامها کلی سود تو جیبشون میرفت و منم بی نصیب نمیموندم و به همین دلیل رفتارهای دو روی اونا رو تحمل میکردم ، اما یه چیزایی بین من و پریسا متوازن نبود.
من داغ بودم و بهترین تفریحم سکس بود ، اما پریسا فقط به فکر درس خوندن و مطالعه بود ، ارشد رو در حال تموم کردن بود و به فکر دکتری هم افتاده بود.رابطه و حرفهای ما هم خلاصه شده بود تو امتحانات و مطالب درسی و پیدا کردن نمونه سوال.

 
بعضی وقتها یاد اولین سکسهامون میفتادم ، اولین بار خونه خواهرش ، زمانیکه نامزد بودیم وقتی به اصرار باجناق آینده ام قرار شد برای شام بمونم ، باجناقم رفت بیرون کمی خرید کنه و خواهرش تو آشپزخونه مشغول بود ، رفتم تو اتاق خوابشون تا لباسم رو عوض کنم که دیدم ، پریسا هم وارد اتاق شد و درب اتاق رو بست .
شلوار برمودای قرمزش ، با رنگ لاک ناخنهای دست و پاش کاملا هماهنگ بود، از کنارم رد شد و رفت سمت کمد لباسهای خواهرش اینا و یه تی شرت و یه شلوارک برای من گذاشت روی میز.
نگاهی به سرتا پاش کردم هوس کردم بغلش کنم ، هیکل سکسیش رو سمت خودم کشیدم ، آروم گونه اش رو بوسیدم و دیدم مثل ماهی از دستم لغزید و رفت روی تخت نشست و خیلی ناز خندید ، موهاش رو که پشت سرش بسته بود باز کرد و چشمهای من دنبال پیچ و تاب موهای حالت دارش رفت.

 
چرا بیرون نمیری ، میخوام لباس عوض کنم.
خوب عوض کن ، نکنه خجالت میکشی.
نه خجالت که نمیکشم ، ولی گفتم چشم و گوشت بازنشه.
نترس ، نمی خواد نگران چشم و گوش من باشی.
با خنده گفتم یعنی ببینیش نمیترسی؟
شنیدم خوردنیه ، نشنیدم کسی تا حالا ببینه و نخوادش.
گفتم واقعاً یعنی میخوای ببینیش؟
خندید سرش رو کج کرد و نگاهش روی کمربندم موند. منم با پر رویی تمام شلوار رو شرتم رو در آوردم و رفتم جلوش ایستادم.
با دست سفیدش آروم زیر بیضه هام رو گرفت و چشمهای تیره اش از پایین ستون پاهام به چشمهام خیره موند ، به ناخن شصتش که خیلی ظریف با لاک قرمز و سه تا ستاره نقره ای طراحی شده بود خیره موندم که داشت آروم بیضه هام رو لمس میکرد.
محو تماشای دستها و چشمهای پریسا بودم که یه لحظه دیدم ، سر کیرم رو به لبهاش نزدیک کرد و با لبای کوچیکش سرش رو بوسید.
از حرکتش خندم گرفته بود اما پریسا ، با یه دست ، به باسن من فشار آورد و با دست دیگش تنه کیرم رو روبروی لبهاش تنظیم کرد و سرش رو توی دهنش گذاشت و چشمهاش رو بست.

 
با حس تضاد گرمی لمس لبها و دهنش و برخورد کیرم با این حرارت حس عجیبی بهم دست داد ، باد کولر و حرکت سر پریسا و بلعیده شدن کیرم خیلی آروم ، با لبهایی که ظریف بود و لطیف و رنگ رژ قهوه ای که داشت بدنه کیرم رو رنگ آمیزی میکرد.
چند دقیقه ای رو ساک زد و با اینکه تجربه بهتر از این رو هم داشتم اما کلی لذت بردم ، آروم بهش گفتم:
- شیطون ، ساک زدن و از کجا به این خوبی بلدی؟
کیرمو ول کردو گفت :
- ناراحتی؟ درسته نخوردیم نون گندم ولی خوب زیاد فیلمش رو دیدیم ، جوون مردم!!!!
- وای باورم نمیشه برا یه مبتدی خیلی عالیه که اینقدر خوب این کار رو بلد باشی آخه دختر درس خون کلاس و ساک در حد پورن استار ! ما که حال کردیم ، ولی چرا نصفه!

 
- گفت بخاطر اینکه خیلی خوشحال نشی ، ضمنا این اولین و آخرینش بود تا بعد از عقد.
شورتم رو پوشیدم و شلوارک رو هم پام کردم ، گفتم یکی به نفعت یادت باشه.
شام رو خوردیم و من با اژانس برگشتم ، فکرش رو هم نمیکردم که اولین بار خونه خواهرش گوشه ای از سکس رو نشونم بده .
بعد از ازدواج هم هرشب سکس داشتیم ،همه جوره و کامل ، اما وقتی خواست ادامه تحصیل بده ، کل فکر و ذکرش شد دانشگاه و امتحان و ارائه و این بدجوری رو اعصاب بود و من باهاش کنار نمیومدم .
هرچقدر هم باهاش صحبت میکردم ، انگار فقط یه مسکن تزریق میشد ، دو سه روز خوب میشد و بعد دوباره برمیگشت به همون حالت ، بخاطر همین منم دیگه اصراری نداشتم ، آخر شب روی تخت با هندزفری دراز میکشیدم و آهنگ میذاشتم و میرفتم تو سایتهای مختلف ، که یکی از اونا هم شهوتناک بود.

 
ساعت 7شب جمعه بود ، دلم براش تنگ شده بود و خبر نداشتم کجا رفته ، با اونکه هنوز از دستش عصبانی بودم ، زنگ زدم خونه باباش ، بنده خدا که کلا بی خبر بود، با ذوق گفت برای بازی پرسپولیس و سپاهان از طریق یکی از دوستاش بلیط وی آی پی گرفته واصلا تو باغ نبود و خبری هم از پریسا نداشت ، برای همین با مادرش حرف زدمو دیدم اونم بی خبره ، شماره چندتا از دوستاش رو گرفتم و اونا هم خبری ازش نداشتن .
یه دلشوره عجیب داشتم و نمیدونستم چی کار کنم ، لباس پوشیدم و نشستم روی مبل ، که گوشیم زنگ خورد ، چهره پریسا روی گوشی افتاده بود و داشت میخندید.
با عصبانیت وصل کردم و گفتم
احمق معلوم هست کدوم گوری رفتی ؟
صدای مردونه ای از پشت تلفن جواب داد ، آقای بردبار؟
متعجب گفتم
خودم هستم ، شما کی هستید؟ تلفن همسر من دست شما چیکار میکنه؟

 
مرد با صدای بی احساسی جواب داد:
از کلانتری تماس میگیرم ، لطف کنید با مدارکتون تشریف بیارید بیمارستان الزهرا ، خانمتون تصادف کرده.
انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم ، هنگ هنگ ، ضعف تمام بدنمو گرفته بود ، پرسیدم:
- حالش چطوره؟
- خیلی خوب نیست آقا ، لطفاً سریع خودتون رو برسونید.
فوری به آژانس زنگ زدمو خودم رو به بیمارستان رسوندم ، پریسا تو اتاق عمل بود.
افسر آگاهی جلو اومد و گفت ،
آقای بردبار ، میدونم اوضاع روحی مناسبی ندارید ، اما چندتا سوال دارم ازتون.
با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم در خدمتم.

 
ببخشید ، مقصد خانمتون کجا بود؟
چطور؟ راستش نمیدونم ، کمی حرفمون شده بود و با ناراحتی از خونه بیرون زده بود.
خانمتون دانشجوی شیراز بود؟
نه ، شهرضا درس میخونه ولی ، شیراز هفته ای یکبار تدریس میکنه ، ببخشید این سوالها برای چیه؟
خانمتون با ماشین شما از خونه بیرون زد؟
بله ، ، برای همین من با آژانس اومدم.
آقای بردبار شما شخصی به اسم سهیل راد رو میشناسین/
کمی فکر کردم و دیدم چنین اسمی رو به یاد ندارم ، با مکث و در حالیکه سرم رو میخاروندم گفتم نه!
مطمئن هستید ؟ خانم شما به همراه ایشون بودند و در حین تصادف روی صندلی جلو نشسته بودند.
گیج شده بودم ، زبونم یه لحظه بند اومد ، زن من بهمراه یه مرد غریبه ،شب تو جاده شیراز با ماشین اون، یعنی چه اتفاقی میتونست افتاده باشه؟ با صدای گرفته از بغض گفتم :
اونوقت این اقای سهیل راد کجاست؟

 
تو بخش بستری شده ، ظاهرا از شوک حادثه نمیتونه صحبت کنه و از چند جا شکستگی داره ، زمان تصادف بخاطر سرعت بالای خودروی حامل همسرتون ماشین چرخیده و از سمتی که همسر شما توش نشسته بوده به کامیون برخورد کرده ، گوشی ایشون توی کیف روی صندلی عقب بوده و سالم مونده بود بخاطر همین تونستیم با شما تماس بگیریم.
نگاهم رو از افسر گرفتم و به سمت بخش راه افتادم.
توی راه هزار و یک فکر به ذهنم رسید ، افسر پشت سرم دوید و خواست راهنمایی کنه اما بیشتر به نظر میومد میخواد منو کنترل کنه که خریتی نکنم ، پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و به کمک افسر بالای سر سهیل رسیدم.
مردک با دیدن قیافه من و افسری که همراهم بود ، به گریه افتاد ، مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن.
بی اختیار قطرات اشک از روی صورتم لغزید و حرفها و ناسزاهایی که تو ذهنم آماده کرده بودم ، همه رو فراموش کردم.

 
پشتم رو بهش کردم که شکسته شدنم رو نبینه ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم ، همسر من تو ماشین تو چیکار میکرد؟
چرا سوارش کرده بودی؟ چجوری سوار شد؟ اصلا از کجا میشناختیش؟ و صدام تو بغض و گریه خفه شد.
اما جوابم فقط لرزیدن شونه ها و هق هق گریه سهیل بود و نگاهی که ازم برگردوند.
افسر دستی رو شونه ام گذاشت و با فشار سعی کرد منو از بخش بیرون ببره ، توی حیاط بیمارستان ایستادم و یه سیگار روشن کردم ، افسر که تا دم درب بیمارستان دنبالم اومده بود وقتی مطمئن شد کمی اروم شدم ، به طرف اتاق عمل برگشت.
حالم خراب خراب بود ، داغون بودمو پکهای عصبی که به سیگار میزدم ، هیچ ارامشی بهم نمیداد. با تلفن به پدر پریسا ماجرا رو خبر دادم.
صدای سیامک عباسی از یه ماشین که بجای اینکه برای خودش آهنگ بذاره برای بقیه سیستم نصب کرده بود ، از بیرون بیمارستان شنیده میشد:

 
کاش از اول می دونستم تو مال دیگرونی/ کاش از اول می فهمیدم تو با من نمی مونی کاش از اول می دونستم تو سهم من نمیشی/ کاش می فهمیدم که تو از عشق من گریزونی از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی/ تو اون فرشته پاکی که من فکر می کردم نبودی می دونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی/ به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی این همه عاشق بودم ، تو نفهمیدی/ با تو صادق بودم ، تو نفهمیدی من که عاشق بودم ، تو نفهمیدی/ با تو صادق بودم ، تو نفهمیدی
حالم خرابتر شد ، به طرف درب بیمارستان برگشتم و دیدم که دارن پیجم میکنند.
خودم رو سریع به اطلاعات و بعد اتاق عمل رسوندم ، دکتر خیلی آروم و با حوصله داشت لباسش رو مرتب میکرد ، با هیجان و ترس پرسیدم ، چی شد اقای دکتر ، حال همسرم چطوره؟

 
دکتر نگاهی به من کرد و گفت آقای بردبار؟
با سرم حرفش رو تأیید کردم.
خیلی آروم گفت: تسلیت میگم آقا ، امیدوارم خدا بهتون صبر بده.
جلوی دکتر وا رفتم ، سرم رو گرفتم و عقب عقب رفتم ، انگار میخواستم از اتفاقی که رخ داده بود فرار کنم. کمرم به دیوار خورد و همونجا روی زمین نشستم ، لال شده بودم و چشمام گرد مونده بود ، باورم نمیشد ، پریسا رو در عرض این چند ساعت برای همیشه از دست داده باشم.
افسر به کنارم اومد و تسلیت گفت ، دستم رو گرفت تا بلند شم ، اما عین جنازه سنگین و بی حس شده بودم.
نیم ساعتی روی زمین ول شده بودم که با جیغ و داد مادر و خواهر پریسا به خودم اومدم ، انگار تو این دنیا نبودم.
….
از سهیل شکایتی نکردم ، اصلا نمیخواستم ببینمش ، ماشین هم بدون بنزین ابتدای اتوبان پیدا شد ، بعد از مراسم چهلم با تمام بدهکاری هام تسویه کردم.
حدود یک میلیارد از حاجی بابت انجام کارهای فوق برنامه طلب داشتم که همش رو وصول کرده بود به حسابم ، خونه و ماشین و هرچیزی که از اون زندگی مشترک باقی مونده بود رو فروختم و از طریق یکی از همکارام ویزای تحصیلی گرفتم و راهی کانادا شدم…

 
فوق لیسانسمو تو کانادا گرفتمو ، تو بخش حسابداری یه شرکت اقماری وزارت صنایع کانادا مشغول به کار شدم ، در کنارش ادبیات فارسی و ریاضی به بچه های ایرانی درس میدادم. چند سالی از اون ماجرا گذشت و من مردی بودم که در عین ناباوری، همسرش بهش خیانت کرده بود و با این فکر از هر زنی نفرت داشتم و دوری میکردم ، تمام دوستان و آشنایان رو کنار گذاشته بودم و زندگی جدیدی رو شروع کرده بودم.
داشتیم برای کریسمس ‌آماده میشدیم و سرمای کانادا طاقت فرسا شده بود ، آخرای وقت اداری بودیم که یکی از همکارای ایرانیم ، خبر کنسرت امیر عباس گلاب و حضور شاعرش دکتر علیرضا آذر رو بهم داد که قراره تو یه محفل خصوصی برگزار بشه و گقت اگه دوست داری تو هم بیا.
امیر عباس رو از ترانه جنس زن میشناختم و کلی آهنگش به دلم مینشست و اکثر اوقات تکه ای از ترانه اش روی زبونم بود :

 

تو از دلم چیزی نفهمیدی هرروز با هرکس تو خوابیدی/ سر درد و قرص وحسرت و آهی هرچی بگم تو تو خودت خوابی/ باتو مدارا کردم و اما تو همچنان رو مخ تو اعصابی
من اشتباهم باور ِ زن بود هرچی که دیدم مث ِ تو ….. بود/ شاید دلیل ِ این همه شوقم/یک سکس تو خالی و مبهم بود

 

خوشحال شدم بالاخره برای تنوع بد نبود و بهش گفتم حتما میام و البته این اتفاق برای من خیلی جالب بود.
اون شب بعد از مراسم سر میز شام با دکتر آذر شاعر اکثر شعرهای امیرعباس آشنا شدم و کلی با هم رفیق شدیم ، ماه بعد قرار شد برای ایام عید به ایران برم و تو مراسم شب شعر به دعوت دکتر حضور داشته باشم.
یک هفته قبل از سال تحویل به اصفهان اومدم و خونه پدرم موندم ، روز سوم عید با وجود مخالفت خانواده راهی تهران شدم ، سعی کرده بودم تمام خاطرات پریسا رو از ذهنم دور کنم ، برای همین تو اون مدت فقط تو خونه مونده بودم تا هیجان خاصی رو برای کنسرت و دیدن مجدد پایتخت ذخیره کنم.

 
موقعی که به تهران رسیدم دیدم، مردم تو این چند سال فقط قیافه و تیپشون عوض شده بود و رفتارشون مثل قبل بود ، تنهاچیزی که جلب توجه میکرد این بود که توی مترو اکثر دخترها و پسرها هندزفری به گوششون بود و به اطرافشون کاملا بی توجه بودند ، نه صدای خنده ناگهانی میومد و نه شوق و هیجانی تو چهره ها بود ، از این همه سکوت دلم گرفت ، انتظار هیجان بیشتری رو از پایتخت داشتم.
بعد از چند بار پرس و جو آدرس هتل رو پیدا کردم و بعد از تحویل گرفتن اتاق روی تخت ولو شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

 

***

 

صدای استاد آذر در سالن همایش پیچید :
چشم باز کردم از تو بنویسم ، لای در باز و باد می امد ، از مسیری که رفته بودی داشت ، سوزی از انجماد می آمد، مفت هم بوسه ام نمی ارزد ، وای از این عشق های دوزاری ، هی فرار از تو سوی خود رفتن ، وای از این مردهای اجباری

بغضم ترکید و از سالن بیرون زدم ، سیگاری روشن کردم و تا عمق وجود با سیگار نفس کشیدم و سوختم ، یاد پریسا دوباره به ذهنم اومد و لحظه های آخر جدا شدنمون ، مشاجره بینمون و مرگ ناگهانیش و خودم که هیچکاری نتونستم براش انجام بدم و اشکهایی که بخاطر زندگی تباه شدم ریخته بودم.
.نسیم اول شب به صورتم خورد و خاکستر سیگارم تو چشمم رفت، به همین دلیل به سمت مخالف وزش باد چرخیدم و با دستم چشمم رو مالیدم ، سرم رو بلند کردم و دیدم، کمی اونطرف تر خانمی ایستاده و با گوشیش حرف میزنه ، تیپ خاصش با اون مانتوی مجلسی شیری رنگ و شلوار چسبون و کفشهای همرنگ شلوارش توجهمو جلب کرد حدود سی سال یا کمی بیشتر داشت ،اما استایلش جذبه خاصی داشت ، موهای لخت و عسلیش بخاطر وزش باد تو صورتش ریخته بود و اون هم بخاطر اینکه وزش باد شرایط مکالمه اش رو خراب کرده بود پشت به من ایستاد، نا خوداگاه چند قدمی به سمتش برداشتم و گوشم برای شنیدن مکالمه اش تیز شد.

 
چیزی در مورد شام خوردن بهار میگفت و اینکه حتما تا ساعت ده خوابیده باشه.
خیلی بهش نزدیک شده بودم و کاملا حرفهاش رو با مادرش میشنیدم ، ناگهان خداحافظی کرد و گوشی رو تو کیفش گذاشت و به سمت من برگشت .
هر دو با هم جا خوردیم از این فاصله نزدیک و من، برای اینکه جو رو عوض کنم ، بلافاصله سلام کردم و مثه احمقا پاکت سیگارم رو تعارف کردم.
متعجب نگاهم کرد و‌گفت ممنون سیگاری نیستم ، امری داشتین .
سعی کردم خودمو به اوضاع مسلط نشون بدم ، بدون توجه به سوالش پرسیدم ، شما هم برای همایش شب شعر اومدین ؟
و به چشمهاش خیره موندم ، تو نور پروژکتور چشمهای سبز تیره ای که رنگ خاکستری توش نمایی داشت محوم کرد ، آرایش ملایم و متینش و پوست شفافی که تو نور شب و انعکاس نور پروژکتور میدرخشید منو میخکوب چهره ای کرد که تو قصه ها میشد تصورش کرد.

 
لبخند قشنگی زد و گفت ، بله ، من عاشق کارهای آقای آذر هستم ولی خوب بخاطر پدربزرگم که خودش شاعره ، منم از بچگی علاقمند شدم و اکثر مراسم ها رو میام.
از لبخندی که زد ، دلگرم شدم ، بی ملاحظه دستم رو دراز کردم و گفتم ، بردبار هستم ، شاهرخ بردبار ، خیلی از شاعری و نویسندگی نمیدونم ، اما شنونده خوبی هستم و البته حسابدار حرفه ای …
دست لطیفش رو به دست من سپرد و گرمای دستش حالم رو خوب کرد .
خیلی متین و با صدایی که انگار از دل اساطیر میومد جواب داد مستانه هستم ، مستانه آذرنگ .
توی دلم گفتم ، چه اسم و فامیلی ، مست و آتشین … .با صداش از فکر دراومدم .
-اجازه مرخصی میدید؟ به ادامه همایش برسیم.
- خواهش میکنم ، خانم مستانه ، خیلی خوشحال شدم.
با همون لبخند قشنگ از من جدا شدو شالش رو درست کرد و به سمت سالن رفت.

 
صدای استاد آذر هنوز در سالن پخش میشد:
این منم ، مرد تا همین دیروز ، مرد پابند آرزوهایت ، مرد یک عمر کودکی کردن ، لابلای بلند موهایت

صدای تشویق حضار که بلند شد ، چند نفری جابجا شدن که از سالن بیرون برن و من وسط راهرو نگاهم افتاد به جاییکه مستانه نشسته بود و صندلی خالی که با فاصله چند متری از مستانه وجود داشت ، با وجود اینکه ردیف جلو و در ردیف مهمانهای ویژه جا داشتم ، به سمت صندلی خالی حرکت کردم و همونجا نشستم.
مستانه سرش رو چرخوند و من رو دید و دوباره اون لبخند رویاییش رو تحویلم داد ، بعد از مراسم ، کنار استاد آذر ایستاده بودم و داشتم بخاطر دعوتش ازش تشکر میکردم که دیدم انتظامات به سمتمون اومد و رو به استاد گفت ، خانمی میخواد با شما صحبت کنه .
استاد با اشتیاق استقبال کرد و دیدم مستانه با همون تیپ و استایل خاص سمت ما اومد ، بعد از خوش بشهای کلیشه ای و گرفتن امضا روی جلد کتاب تازه استاد آذر و گرفتن عکس سلفی در حالیکه منم تو عکس بودم ، رو به من کرد و گفت :
- نگفته بودین از دوستان استاد هستید.
خندیدم گفتم :
-میخواستم ببینم پشت سر ایشون چیزی میگین یا نه.

 
سرش رو پایین انداخت و صدای خنده ظریفش رو شنیدم و دوباره حالم عوض شد.
با هم از استاد خداحافظی کردیمو سمت درب خروج راه افتادیم.
داشتم به سمت تاکسی های گردشی میرفتم که با صدای مستانه به سمتش چرخیدم.
آقای بردبار اگه وسیله ندارین ، من میرسونمتون .
و سوییچ ماشین رو تو دستش تکون داد. لبخند زدمو گفتم:
مرسی مزاحم نمیشم ، راستش خودم خیلی ادرس هتل رو بلد نیستم ، میترسم شما رو هم گم و گور کنم تو این وقت شب فقط میدونم اطراف ستارخانه.
نگران نباشین آقای بردبار ، من تهران رو بلدم. نهایتش که گم شدین ، بی سقف و پناه نمیمونید ، میریم خونه ما.
کنارش روی صندلی جلو نشستم و استارت زد و راه افتادیم.
حالا چرا هتل رفتین ، مگه از شهرستان اومدین؟
هم بله ، هم نه ، راستش از اصفهان میام ، اما محل زندگیم اینجا نیست ، کانادا زندگی میکنم و برای ایام عید اومدم.
اها ، پس در حال گشت و گذار هستین.

 
میشه گفت ، اما از وقتی برگشتم ، فقط همین یه بار رو تهران اومدم و بقیش خونه پدری بودم.
چرا ؟حیف نیست!؟ ، شما که باید خیلی خاطره با ایران داشته باشید.
آهی کشیدم و سفره دلم رو باز کردم ، مدتها بود در مورد پریسا و اتفاقهای گذشتم با کسی حرف نزده بودم و این زن با چهره و حضورش مسخم کرده بود ، عجیب باهاش احساس راحتی میکردم ، خودم هم متعجب شده بودم ، منی که از تمام زنها بیزار بودم ، اما کنار مستانه حس خوبی رو داشتم تجربه میکردم.
کمی که گذشت پشت چراغ قرمزهای طولانی خیابون ستارخان ، در مورد دخترش بهار که پنج سالش بود برام گفت و شوهری که ترکش کرده بود و برای پولدار شدن به ترکیه رفته بود و دو سال بود که اثری ازش پیدا نبود ، حتی خانواده شوهرش هم خبری ازش نداشتن ، و اینکه الان با وجود داشتن خونه مستقل ، مجبوره با پدر و مادرش زندگی کنه و بخاطر از دست ندادن حضانت بهار ، حاضر به اعلام غیبت شوهرش به دادگاه وصدور حکم طلاق غیابی و با وجود خواستگار حاضر به ازدواج مجدد نشده.

 
دلم عجیب غصه دار شده بود براش ، احساس تنهایی که داشت رو خیلی راحت حس می کردم ، مسئولیت عشق به بچه اش و گذشت از علایق شخصی ، از دست دادن استقلال شخصی ، خیلی سخت بود و بنظرم فداکاری زیادی رو داشت انجام میداد.
شماره ام رو بهش دادم و متقابلا شماره تماسش رو ازش گرفتم ، چون دیروقت بود نزدیک فضای سبز کنار هتل از ماشین پیاده شدم ، قبل از پیاده شدنم گفت :
راستی من فردا صبح ستارخان با دفتر خدمات پس از فروش یخچال فریزر خونه بابا اینا کار دارم ، میام دنبالت که بعدش برسونمت ترمینال .

 
درحالیکه اخم کرده بودم گفتم :
مرسی همین امشب رو هم زیادی مزاحم شدم ، لبخند زدو گفت ، نه کارم باهاشون به دعوا کشیده شده ، میخوام دنبالم باشین یه ذره از جذبه مردونتون استفاده کنم ، خندیدم و گفتم باشه حتما!
.به سمت فضای سبز رفتم ، سیگارم رو روشن کردمو روی نیمکت نشستم و به زندگیم فکر کردم ، صدای استاد آذر دوباره تو سرم پیچید:
ماجرا زخم و داستانها درد/ نازنین پیچ قصه را برگرد ..

 
صبح اتاق رو تسویه کردمو تو لابی هتل منتظرش نشستم ، تلفنم زنگ خورد ، شماره اصفهان بود.
الو ، بفرمائید؟
سلام ، من سهیل هستم ، سهیل راد.
خواستم گوشی رو قطع کنم ، بعد یه لحظه به ذهنم رسید که با داد و بیداد بهش فحش بدم ، اما نگاه و هواسم متوجه حضورم تو لابی و جمعیت اطراف و سکوتی که اونجا وجود داشت شد و سکوت کردم.
آقای بردبار خواهش میکنم ، به حرفام گوش کنید ، وگرنه تا آخر عمر من به همسرتون بدهکار میمونم ، عذاب وجدان اون حادثه داره منو میکشه ، فقط چند دقیقه به من گوش کنید.
اعصابم از اینکه این مرتیکه داشت روی روح روانم پیاده روی میکرد و قصد داشت با حرفای آزار دهنده اش گوه بزنه به صبحی که به این خوبی شروع کرده بودم خرد بود ، اما کنجکاو شده بودم ببینم چی میخواد بهم بگه ، به همین دلیل جواب دادم ، لطفاً هرچی میخواین بگید رو سریعتر بفرمائید من باید برم.

 
شما رو بخدا گوش بدید من چند ساله که روحم تو عذابه و خواب و خوراک ندارم ، هرشب خواب اون حادثه رو میبینم ، نمیدونید ماهی چندبار به پدر و مادرتون التماس میکردم که بتونم با شما ارتباط داشته باشم و بالاخره مادرتون دیروز دلش برام سوخت و شماره شما رو داد.
میدونم که در مورد من و همسرتون فکرای بدی کردین و حق هم داشتین ، اما میخوام بدونید که خانمتون هیچ تقصیری تو اون موضوع نداشت .
من شغل آزاد دارم و اون شب برای کاری به اصفهان اومده بودم و داشتم به شهرضا بر میگشتم که دیدم یه خانم کنار اتوبان پارک کرده و کاپوت ماشین رو بالا زده و معلومه که از مشکل ماشینش سر در نمیاره ، کنار زدمو اولش رفتم که بهش کمک کنم .
با همون استارت اول فهمیدم که ماشینش بنزین تموم کرده و با نگاهی که به اندامش کردم فکری به سرم زد ، بهش پیشنهاد دادم که تا پمپ بنزین برسونمش ، چون روی صندلی عقب کمی کثیف بود ، بهش گفتم روی صندلی جلو بشینه و اون بنده خدا هم قبول کرد که این کار رو انجام بده.

 
وسط راه دیدم داره گریه میکنه و نمی تونست خودش رو کنترل کنه ، ازش پرسیدم کجا داره میره که گفت میره خوابگاه دانشجویان شهرضا . راستش اندامش هوش و حواسم رو برده بود و بدجوری هوسی شده بودم و نمیدونستم متأهله.
بهش پیشنهاد دادم و گفتم که امشب رو بیاد خونه مجردی من و من فردا برسونمش دانشگاه ، که قبول نکرد و خواست که پیاده بشه ، سعی کردم براش کمی زبون بریزم که دیدم داره داد و بیداد و اصرار میکنه نگه دارم تا پیاده بشه، منم سرش داد زدمو با مشت به رون پاش زدمو تهدیدش کردم که اگه باهام نیاد ، بزور میبرمش و بلایی سرش میارم ، اونم ساکت شد و چیزی نگفت ، برای اینکه نشون بدم عصبانی هستم ، سرعت ماشین رو بالا بردم و به راهم ادامه دادم ، یکهو دیدم خانمت مثه جن زده ها پرید روی فرمون و کنترل ماشین از دستم در رفت و…. صدای هق هق گریه اش دوباره بلند شد ، وسط گریه هاش فقط میگفت تورو بخدا منو ببخش ، من بد کردم و قطع کرد.

 

 

انگار دست و پام رو بسته بودن و پرتم کرده بودن وسط قطب جنوب ، یخ زده بودم ، هنگ و داغون ، مثه برق گرفته ها روی مبل چرمی لابی هتل وارفته بودم ، با اونکه تماس قطع شده بود ، گوشی تو دستم مونده بود و قطرات اشک از روی گونه هام میلغزید و پایین میریخت.
با صدای گرم مستانه سرم رو بلند کردم ، دستش رو روی زانوهام گذاشت جلوی پام نشست .
چیزی شده شاهرخ؟ اتفاقی افتاده؟ خبر بدی بهت دادن؟
با بغض گفتم نه ، نه چیزی نیست ، گذشته ، تموم شده ، نابود شد ، رفت ، همه چیزم دود شده بود ، حتی فکر و یادش.
با کمک مستانه بلند شدم ، آبی به صورتم زدمو ، ساکم رو تو ماشینش جا دادم.

شش ماه بعد با کلی کلنجار رفتن با خودم دو باره برگشتم ایران بدون اینکه به کسی خبر بدم و اینبار تهران موندم چند باری با مستانه تو فیسبوک با هم حرف زده بودیم و ارتباطمون رو حفظ کرده بودیم تو این مدت بهش فهمونده بودم که چیزی بیشتر از علاقه و ارتباط مجازی میخوام ، یه جورایی با روحیات هم آشنا شده بودیم، اواخر شهریور بود و هوا هنوز گرم ،دیروقت بود که اتاق رو تحویل گرفتم و دوباره از خستگی زیاد بدون اینکه لباس عوض کنم خودم رو روی تخت ول کردم.
از کنار اتاق بغل صدای زن و مردی میومد که معلوم بود ، دارن آماده میشن برای سکس و حرفهای رخت خوابیشون اجازه نمیداد بخوابم.
جونم به زری خانم خودم ، چشمت به این دافهای تهرون افتاده ، چه تیکه ای شدی ؟ تو شهر خودمون این تیپی نمی گشتی ، یه بار رفتیم شهروند و برگشتیم سرتا پات عوض شد!؟ میدونستم اینقدر گوشت میشی هر ماه میوردمت تهرون.
ناصر دوباره حشرت زد بالاها ، میخوای بکنی ، چقدر الکی داستان سر هم میکنی ، من تیپم همیشه خوبه ، فقط اونجا نمیشه ، شهر کوچیکه آدم تابلو میشه ، فکر میکنن خبریه.

 
غلط کردن ، خودم دهن همشون رو گل میگیرم ، زود باش این تیشرتت رو دربیار ، سوتین مشکیه رو که بت گفتم بپوش ببینم چه شکلی میشی؟!
خاک تو سرم ، گفتی مشکیه یا یشمیه! من اون یشمیه رو برداشتم!
به جهنم اصلا سوتین نمیخواد بیا بده بخورم این دو تا خوشگل قلمبه رو ، کیرم داره میترکه.

سرم رو زیر بالشت کرده بودم تا صداشون رو نشنوم ، صدای جیغها و آه و ناله خفه زن که تند تند و بدون وقفه بود و هن و هونهای مرد و آخر سر هم نعره هایی که کسخل از اعماق تهش میزد ، اعصابم رو خراب کرده بود.
بعد هم که صدای درب اتاقشون و جر و بحث یکی دیگه از مسافرا که اونم از سر و صدای اونا نتونسته بود بخوابه و آخر سر هم حضور مسئول شیف شب هتل که قائله رو خاتمه داد.

 

صبح برای صبحانه پایین نرفتم ، شب قبل رو اصلا نخوابیده بودم و با اینکه از رسپشن هتل مسکن گرفته بودم ، باز هم بیخوابی تا خود صبح ولم نکرده بود .
حدودای ساعت ده صبح تلفن رو برداشتم و به مستانه زنگ زدم ، جواب نداد ، گوشی را روی میز گذاشتم ، خسته بودم و گیج و خوابزده، روی تخت هتل دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
بعد از ظهر حدود ساعت چهار ، با حالت منگی از اینکه کجا هستم از خواب بیدار شدم ، احساس گرسنگی شدیدی میکردم.

 
چشمم به تلفن افتاد ، کمی به حماقتم و فکرهایی که کرده بودم خندیدم و سری تکون دادم این همه راه بیایی و جواب تلفنت رو نده ، از جام که بلند شدم ، دیدم چراغ اعلان گوشی داره چشمک میزده ، تماسهام رو چک کردم و چشمم به اسم مستانه افتاد ، طپش قلب گرفتم ، یه جورایی هول کرده بودم .
با ترس و کمی شتابزده ، شماره اش رو دوباره گرفتم و اینبار جواب داد :
- الو ، جانم؟
- الو سلام ، خوبین؟
- مرسی ، شما خوبین ، ببخشید ، زنگ زده بودید جواب نداده بودم ، آخه کلاس آموزشی شنا داشتم و گوشی همراهم نبود.
- آه طوری نیست ، ولی الان کمی دیر نیست ، برای اینکه شنا یاد بگیرید؟
- نه ، من خودم مربی شنا هستم ، در هرصورت ، دستوری داشتین ، بفرمائید در خدمتتون هستم.
- اوه معذرت میخوام زود قضاوت کردم ، راستش باید حضوری ببینمتون ، یه کاری میخواستم برام انجام بدین.
-خواهش میکنم ، میخواین من بیام اونجا.

 
- نه سمت تجریش میخوام یه چرخی بزنم ، اگه میشه بیایین اونجا.
- اوکی خوبه ، همون نزدیکی اول خیابون سعد آباد یه کافی شاپ هست به اسم کافه رئیس ، ساعت هفت اونجا منتظرتونم.
سریع زنگ زدم به رسپشن و یه چای و دسر سفارش دادم و پریدم یه دوش گرفتم و صورتم رو زدم ، چای رو زدمو ، با اژانس تو بدترین زمان ترافیک تهران خودم رو به تجریش و کافه رئیس رسوندم.
دیدم با یه مانتو لیمویی و شلوار جین و تیپی متفاوت و اسپرت نشسته روی یک میز و داره منو رو نگاه میکنه.
صندلی رو عقب کشیدم و سلام کردم.
روبروش که نشستم ، دوباره محو چشمهای سبز تیره اش شدم ، چقدر این چشمها رو با حالت کشیدگیش دوست داشتم ، بعد از تعارفات اولیه ، گفتم :
فکر نمی کردم ، شاغل باشید.
راستش تو خونه حوصله ام سر میره ، بهار هم که صبح تا ظهر مهد میره ، منم سر خودم رو به شنا مشغول کردم ، هم برای تنهایی خوبه و هم برای فرار از فکر و داغیه.
با شنیدن کلمه داغی که با مکث و حالت خاصی گفته شد ، جا خوردم ، برای اینکه خودم رو به اون راه زده باشم و بهش بفهمونم متوجه کلمه داغی شدم ، گفتم بله هوا خیلی داغه ، خیلی و نگاهی به اسپیلیت کافی شاپ انداختم و زیر چشمی حواسم به مستانه بود.

 
لبخند زدو گفت البته هوا گرمه ولی منظورم اون نبود ، بالاخره شنا چون با اب سر و کار داره برای خالی شدن بعضی چیزای درونی هم خوبه.
کلی ذوق کردم از این حرفش و گفتم البته ، البته ، منم شاید باید همین کار رو بکنم ، از دیشب تا حالا خیلی احساس داغی دارم ، اما بابت این موضوع مزاحمت نشدم.
راستش هوس کردم برم شمال و دنبال یه همسفرم ، اگه بتونی باهام بیایی عالی میشه.
خیلی ملوس نگاهم کردو گفت یعنی بخاطرت بابا و مامان رو بپیچونم، سرم رو کج کردم و گفتم یعنی میشه؟
شدن که میشه ، اتفاقا دو روز دیگه ساری مسابقه داریم و من داورم و فردا بهار برای یه هفته میره خونه پدربزرگ پدریش ،
چطور بهت اعتماد کنم.؟
همونطور که اعتماد کردی و دیروقت رسوندیم هتل ، همونطور که الان شش ماهه باهات در ارتباطم، که اعتماد کردی و وقتی گفتم میخوام ببینمت ، اومدی ، اصلا فرض کن راهنمای توریستی دیگه ، حق الزمه ات هم سرجای خودش.
مرسی ، حق الزمه رو برای خودت نگه دار ، باشه باهات هماهنگ میکنم.

 
فردا صبحش کنارش نشسته بودم و و با آهنگ همسفر گوگوش راه افتاده بودیم به سمت بابلسر.
تو راه کلی از خدا و پریسا بخاطر فکرهایی که در موردش کرده بودم عذرخواهی کردم و طلب آرامش برای روح پریسا ، کسی که قاتل واقعیش من بودم که با هم بودنمون رو ندونسته خراب کرده بودم.
توی راه مستانه از خودش گفت و حسرتهاش و من مدام بهش دلباخته تر میشدم نهار رو بین راه خوردیم و باز همسفر با مستانه راه افتادیم.
نزدیکای غروب پسرک چهارده ، پونزده ساله ای که لباس چرکی به تن داشت و ویلاهارو نشون میداد رو با یه تراول صد تومنی راضی کردم که کلید ویلا رو بدون شناسنامه بهم بده و بجاش کارت ملی مستانه و پاسپورت خودم رو دادم .
الحق ویلای قشنگی بود و نزدیک دریا ، مستانه اشاره کرد بخاطر فصل مدرسه ها ، اینجا بشدت خلوت شده و برای آرامش گرفتن عالیه.
من رفتم تا یه دوش بگیرم و مستانه هم تاپ و شلوارک سفیدی پوشید و رفت توی محوطه که تابی بخوره.
توی سالن ایستاده بودم و مستاته رو میدیدم که چطور باد تو موهای لخت و عسلیش میپیچیدو نوازششون میکرد.

 
شام رو با قارچ و صدف و میگو و شمع موزیک if you go away سابرینا عاشقانه درست کرده بودم ، بهش گفتم :
- مستانه!
بله
مطمئنم که متوجه شدی سفرمون بهونه بوده برای اینکه یه چیزی رو باید بهت بگم.
اوهوم ، فقط موندم چیه که اینقدر درامش کردی؟
راستش میدونم که محدودیتهایی که برات درست کردن زیاده ، اما میخوام یه عهدی با من ببندی.
مستانه با چنگال تیکه قارچی رو برداشت و با چشمهای وصف نشدنیش دوباره بهم نگاه کرد ، حتی جویدن لقمه و حرکت لبهاش هم منو منقلب میکرد.
ادامه دادم : میدونم نمیتونم ازت بخوام همسرم بشی ، اما تا هروقت که تو بخوای و بتونی من کنارت میمونم و صبر میکنم.
مستانه چیزی نگفت ، بلند شد و‌شالش رو و سرش کرد و از ویلا بیرون رفت.
آروم پشت سرش قدم زدم تا کنار ساحل رسیدیم.
روی صخره ای نشست و دیدم پهنای صورتش از اشک خیس شده.
کنارش روی زمین نشستم و دستش رو گرفتم.
آروم دستش رو بوسیدم و به چشمهاش خیره موندم ، زیر لب گفتم : مستانه من ، من تا هروقت که تو حاضر باشی منتظر میمونم ، فقط منو رها نکن.

 
شب آروم و بی صدا میگذشت و من منتظر جوابی از مستانه بودم .
وقتی دیدم سکوتش رو نمیشکنه ، به اتاق خواب رفتم ، پیرهنم رو در آوردم که حس کردم کسی از پشت بغلم کرد ، به سمتش برگشتم و لبهای من و مستانه با هم گره خورد، بی مهابا میبوسیدمش و بدن ظریفش رو به تن خودم فشار میدادم . لذتی عجیب سرتاپای بدنم رو گرقته بود.
زیر نور ماه شب تابستونی بغلش کردمو روی تخت گذاشتمش ، تاپ سفیدش رو درآوردم و لبهای گرم و باطراوتش رو مهمون بوسه هام کردم ، چشمهام باز بود و محو تماشای خلقتی بودم که باور همخوابگی باهاش سخت بود ، مستانه که چشمهاش رو بسته بود و خودش رو به من سپرده بود ، به شوق کشف لذتهای دیگه بدنش از لبهاش جدا شدم ، و سوتین کلاسیکش رو باز کردم، چشمم به سینه های محشرش افتاد ، مثل قحطی زده ها ، شروع به لیسیدن و مکیدنشون کردم تنها زمانیکه سینه هاش با زبون و لبهای من درگیر نبود ، خط شکافه بین دو سینه درشتش بود که اونم با بوسه پر میشد.
تمام تن مستانه رو با لذت میبوسیدم و با زبون و لبهام لمس میکردم ، پاهاش رو از هم باز کردمو به سمت بهشتش هجوم بردم ، مستانه که پوست تنش زیر نور چراغ کم نور اتاق و نور ماهی که از پنجره روی تخت میتابید میدرخشید ، از لذت ملحفه تخت رو چنگ میزد و گاهی موهای سر منو نوازش میکرد.

 
با شنیدن جمله شاهرخ کسم کیر میخواد از لبهای مستانه ، کس خیس و گرمش رو رها کردم و و بالا تنه ام رو بروی قفسه سینه اش قرار دادم با کمک دست مستانه کیرم وارد گرم ترین و نرمترین جای دنیا شد.
با ورود کیرم ، هر دو که انگار حسرت چنین لحظه ای رو داشتیم آهی کشیدیم و من آروم شروع به تلمبه زدن کردن ، سینه های درشت مستانه با هر ضربه من بالا و پایین میشد و مستانه با دستهای ظریفش سعی میکرد با مالیدن شون اونها رو کنترل کنه ، کم کم آه های از روی لذت مستانه تبدیل به جیغهای کوتاه میشد و لبهاش نیمه باز مونده بود.
کیرم رو بیرون کشیدم و مستانه رو برگردوندم ، بالا تنه اش رو روی تخت گذاشت و متکا رو به سمت سینه اش کشید و باسنش رو به بالا داد، با این کار ، شکاف کسش کاملا در دسترس یود . سرم رو بین پاهاش بردم و و از شکاف کسش تا سوراخ باسنش رو لیسیدم ، مستانه جیغ شهوت آلودی زدو ناله کرد ، از پشت کیرم رو تو کسش فرستادم و با یه دست شروع به نوازش کمر و باسنش کردم ، دست دیگم رو هم از کنار پاش به بهشت سفید و تپل و شیو شدش رسوندم و همزمان با هر ضربه کسش رو هم میمالیدم. تن هر دومون خیس شده بود از حرارت بالای بدن شهوت زدمون و عطر تنمون با هم قاطی شده بود.

 
مستانه که کاملا تسلیم من شده بود فقط با ناله های کشدار ، میخواست که متوقف نشم و ادامه بدم .
دوباره برش گردوندم و کشیدمش لبه تخت پاهاش رو نود درجه از هم باز کردم و دستام رو تکیه گاهشون کردم . پهلوهاش رو محکم گرفتم و‌نگاهم رو به چشمهاش دوختم ،شروع کردم با تمام قدرت تو کسش تلمبه زدن ، با ورود کیرم مستانه دوباره چشمهاش رو بست و از حال رفت. ضرباتم که شدید تر شد، با دستاش لبه بالایی تخت رو چنگ زده بود و بازوی خودش رو از درد و لذت گاهی گاز میگرفت و هر چند ثانیه جیغ شهوت آلودی میکشید.
با دیدن این صحنه ها و تن بیحال مستانه ، چند ضربه آخر رو محکمتر زدم و با آه کشیدن های مدام کیرم رو از کسش خارج کردم و آبم رو روی شکم و بالای کسش خالی کردم.

 
بی حال کنار مستانه دراز کشیدم و بازوی قرمز شده اش رو غرق بوسه کردم ، با صدای خفه ای گفت مرسی شاهرخ ، فقط قول بده کمکم کنی با هم دوباره همه چیز رو از نو بسازیم.
با خودم فکر مردم این زن میتونه تکه های پاره پاره قلب منو دوباره به هم بدوزه ، هرچندکه جای این رفو تا آخر عمرم با یاد پریسا و قلبی که ازش شکوندم باقی میمونه….
پایان

 

نوشته: اساطیر

9 thoughts on “و سهم من عشق بود

  1. اساطیر ناجی بانو یا مادر تنها اما قوی که یعد از نا امیدی مردانگی یک مرد مییند. جالبه مخاطبتون همیشه این بانوان هستند شاید شما بیشتر از همه درکشان کردید .

  2. من تا به حال از هیچ داستانی به زیبایی داستان متین وادبی سکسی شما خوش م نیومد فوقالعاده عالی با لفظ قلم وبا قد ت نگارش بالا این لذت شیرین زندگی رو با همه شهوتناکها به اشتراک گذاشتی ممنونم موفق باشی استاد

  3. پيمان هستم 28 سالمه و از تهران
    زوج هاي عزيز و خانوما و دختر خانومايي كه يه رابطه گرمو و سكسي ميخوان 09372950437

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>