معمای عاشقانه

امروز،صبح بازم دیر از،خواب بیدار شدم فکر کنم تو این ماه ،این چهارمین صبحی بود که خواب میموندم احتمالا امروز خانوم شبان ازاد تلافی اون سه باری که گذشت کرده بود رو هم درمیاره واسه همین باید انتظار،هر برخوردی رو داشته باشم واضح بود تو اون ساعت نمیتونستم به جابجایی با اتوبوس فکر کنم آخه اونموقع دیگه تاخیرم تبدیل میشد به غیبت ودردسرم بیشتر میشد  واسه همین راه افتادم به سمت خیابون اصلی تا بلکه با ماشینای خطی بتونم زودتر خودمو به مدرسه برسونم…
***

آذرماه بود و طبیعت شاهد آخرین عرض اندامهای فصل زردش بود تک و توک برگهای زرد و سرخی که از،دم جاروی رفتگر جا مانده بود جلوه ای متفاوت از،زیبایی های،طبیعت را به منظره ی آسفالت سرد خیابان بخشیده بود سوز سرمای آذرماه نوک بینی مو که حسابی یخ کرده و سرخ شده بود رو سوزن سورنی مبکرد،در کش و قوس کل کل ی، که این باد هرزه گرد با منافذ کاپشنم راه انداخته بود این بادمتجاوز بود که پیروز،میدون شد و تونست فاتحانه دست سردشو رو سطح بدنم بلغزونه و احساس مور مور مانندش رو که با دون دون شدن پوست بدنم و انقباض نوک برجسته سینه های نه چتدان درشتم همراه بود بهم دیکته کنه !دلخور ازین تجاوز،اشکار !بهر مصیبتی بود خودمو به صف خطی ها یی که معمولا بعد از،خوردن زنگ مدارس،تک و توک مسافر،گیرشون میومد رسوندم ،
معلوم نبود چقدر باید منتظر پر،شدن یکی ازین سواریها میموندم تو این فکرا بودم که با شنیدن صدایی که میگفت جام جم -میدون رهبر یه نفر توجه ام به اول صف و جایی که یکی ازین قوطی کبریتای مسافر کش با سه نفر مسافر منتظر، سوار شدن آخرین مسافر بودند جلب شد ، انگار شانس بهم رو کرده بود معلوم نبود تا کی باید الاف پر شدن یکی ازین قارقارک ها میموندم در حالی که سعی داشتم نشون ندم چقدر ازاین ،بابت کهودیگه لازم نیس، وقتمو اونجا هدر بدم خوشحالم، راه افتادم تا قبل از اشغال شدن اون صندلی خودمو به شانس صبحگاهیم رسونده باشم اما هنوز سه چار،قدمی جلوتر نرفته بودم که با دیدن چهره آشنای اون نامردی، که دستشو رو در باز همون ماشین گذاشته بود و معلوم بود از مسافرهای همون ماشینه کلا عطای سوار شدن به اون ماشینو به لقایش بخشیدم ، ترجیح میدادم خانوم شبان ازاد بدترین تنبیه ها رو برام در نظر بگیره ولی یه بار دیگه بازیچه هوس های اون حرومزاده نشم!

 
با دیدن اون پسره خاطرات بد روزیکه به ناچار تا رسیدن به مدرسه باهاش، همسفر شده بودم ،برام تداعی میشدن خاطراثی آزار دهنده امیزه ای از ترس ،تحقیر -درد و تحریک
دنبال یه راه فرار میگشتم انگار ازینکه با اون حتی تو یه خیابون هم باشم ترس داشتم
تصمیم داشتم تا اونجاییکه میشه از اون بی شرف دور بشم ازینکه صبح تنبلی کرده بودم و با همون اولین زنگ ساعت از رختخواب دل نکنده بودم احساس پشیمونی و گناه میکردم در،همین اثنا بود که صدای بوق یه سواری دو در قهوه ای رنگ شیک، منو به خودم اورد دیدم یه ماشین چن متر جلوتر از من وایساد و رامین پسر داییم ازش پیاده شد و سلام کرد چه قدر خوشتیپ شده بود با اینکه هنوز،پنج شش متری ازم فاصله داشت اما بوی عطرش میومد چه ادکلن خوشبویی زده بود با دیدن رامین و توجه اش احساس قدرت کرده بودم حس میکردم اعتماد به نفس به یغما رفته ام رفته رفته داره به وجودم یرمیگرده دوس داشتم اون پسره رو به رامین نشون بدم تا بره یه فصل کتک مفصل بهش بزنه که فک نکنه دخترای مردم بی کس،و کارن و هر غلطی،دلش خواست میتونه بکنه اما فکرشو که کردم دیدم درین مورد خاص ،بهشت واقعا به سرزنشش نمیرزه اصن معلوم نبود رامین در قبال این جریان چه عکس العملی نشون بده واسه همین ترجیح دادم جو گیر،نشم و معقولانه عمل کنم وقتی فهمید دیرم شده خواست که اجازه بدم منو برسونه تو حالی نبودم که بخوام ناز،کنم و به این پیشنهاد عالی جواب رد بدم

 
با اینکه سعی داشتم حالت عادی،داشته باشم و حتی،لبخندهم بزنم اما حس کردم بمحض نشستنم تو ،ماشین رامین انگار موجی از نگرانیهام به او منتقل شده باشه با نگاه نگرانی که به چشمام دوخته بود منو به رگبار سوالات ناشی از دلواپسیش بسته بود سکوتمو که دید در حالی که نگاه نگرانشو به چشمام دوخته بود دستمو میون دستاش گرفت و آروم پرسید چی شده دختر؟اتفاقی افتاده ؟ رنگ به رو نداری ؟با کسی حرفت شده؟! این سوال اخریش واسم در حکم یه راه نجات میتونست باشه واسه اینکه دست از،سرم برداره گفتم اره با دوستم رومینا بحثم شده و از،دست اونه که ناراحتم
رامین هم واسه اینکه به خیالش،فکر مو از موضوع منحرف کنه شروع کرد از همه جا برام حرف زدن از شرکت و مسئولیتاش گفت از دوستاش گفت و….. یه جایی لابلای همه اون حرفایی که هیچکدومشون بهم ربطی نداشت بلاخره از،احساسش گفت ، بهم گفت: دوستم داره و از روزی که تو تولد فرزانه دختر خاله سودی منو دیده خواب و خوراک براش نمونده میگفت بعد از اون قهر طولانی مدت بابام با عمه هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با دیدن تو شکه بشم و در حالی که به روم لبخند میزد گفت ماشالا خانومی شدی یه خانوم زیبا عزیزم !
اونقدحرفای قشنگی میزد که من کلا درس و مدرسه از،یادم رفت ،محو حرفاش شده بودم گفت امروز،اومدم تکلیفمو روشن کنی! گفت: دیگه نمیتونم حتی یه روز دیگه هم با این کابوس که شاید تو منو نخوای و دلت پیش کس دیگه ای گیر باشه زندگی کنم!
نمیدونستم چی باید بهش بگم اخه من قبل از اونروز هیچ فکر خاصی در مورد رامین نداشتم ولی حالا اون …
خوش صحبت بود و سعی میکرد باحرفاش منو بخندونه .!…در کنارش،احساس خیلی خوبی داشتم یه احساس،شیرین که تا اون لحظه تجربه اش نکرده بودم

 
ازم خواست حالا که مدرسه ام دیر،شده بهش افتخار بدم تا اونروز رو تا ظهر با هم بگذرونیم تابتونیم بیشتر با اخلاق و روحیات هم اشنا بشیم احساس فوق العاده ای داشتم و لبخند میزدم انگار رو ابرام و از اون بالا دارم زمینو نگاه میکنم دم یه پارک ماشینو نگه داشت و باهم رفتیم تو پارک دستای همو گرفته بودیم و قدم میزدیم دیگه احساس،سرما نمیکردم بجاش گرمای مطبوعی رو تو رگهام حس میکردم ، انگار یه خون گرم جای اون مایع سرد همیشگی تو رگهام جریان پیدا کرده خوشحال بودم شاده شاد به پیشنهاد رامین باهم رفتیم کافی شاپ دوستش،و اونجا رامین با دست خودش، واسه دوتامون قهوه اسپرسو آماده کرد ! یه قهوه با طعم عشق که تلخیش هم انگار،شیرینی خاص خودشو داشت! اونجا بود که رامین واسه اولین بار دستامو بوسید و گرمای عشقشو تو وجودم شعله ور کرد بگمونم رامین اونروز صبح و با نوشاندن اون فنجونهای قهوه عشقشو
تو دلم جاودانه کرده بود از کافی شاپ که زدیم بیرون برف زیبایی به ارومی میبارید و دلامون سرشار از،سپیدی و پاکیش میکرد برای همدیگه از،سرگرمیا و علايقمون حرف زدیم و چه قدر جالب که مطالعه شعر و داستان وهمینطور جمع اوری،مجموعه های تمبرو سکه و اسکناس از،سرگرمیهای مشترکمون بود قرار شد ازونجا بریم خونه شون تا مجموعه ها و البومهای تمبرشو نشونم بده…
از،عشق لبریز بودم ،،احساس میکردم صدساله که یه عشق پاک و عمیق بین ما جریان داره نه محبتی که شاید سر جمع دو ساعت هم نبود بهم ابرازش کرده بودیم میدونستم تو اون ساعت دایی و زن داییم هر دو سر کارن و ازین جهت مشکلی وجود نداشت فقط حیف که اونروز،موفق نشدم مجموعه هاشو ببینم اخه کلید کمد تو جیب کتش‌تو شرکت جا مونده بود
نشسته بودم رو تختشو اتاقشو برانداز،میکردم میخ شده بودم به تصویر ی که رو دیوار روبروم زن وومردی برهنه رو تو بغل هم نشون میداد وزیر تصویر به لاتین چیزی نوشته بود در مورد عشق و اخرین پرده ی یک نمایشنامه ، دوسه تا کلمه شو نفهمیدم و روم هم نشد از رامین بپرسم رامین داشت با تلفن حرف میزد و من محو اون تصویر عاشقونه بودم احساس میکردم ترشحات بدنم هر لحظه بیشتر از،قبل بین پاهامو خیس میکنن!
تصویر، سیاه و سفید کار،شده بود وجود سایه روشنهای زیبا جذابیت و تاثیر گذاری اون کارو دوچندان کرده بود تصویری پست مدرن که طراحی مرموز و در عین حال عاشقانه ی یک هم آغوشی سرشار از،هیجان رو به تصویرکشیده بود دستهای مرد در تصویر با اشتیاقی وصف ناشدنی از،پشت دخترو در،آغوش گرفته بود و به خود میفشرد از حالت قرار گرفتن دستها رو تن دختر که حریصانه در حال فشردن سینه های برهنه او بود بخوبی این اشتیاق قابل فهمیدن بود ،دختر با چشمای بسته و لبهایی نیمه باز ، سرش رو کاملا به عقب مایل کرده وبرهنگی هوس انگیز گردنش رو به لبهای پر خواهش مرد سپرده بود تا با بوسه ها ی ریز،و شهوت افزا و نیز مکیدن و لیسیدنش از باهم بودنشون بیشترین لذت رو ببرند ،انگار این اخرین فرصتشونه برای یکی شدن و دارن سعی میکنن تا اخرین فرصت هم آغوشی رو هم عاشقانه زندگی کنند اون تصویر انگار جادوم کرده بود خودم و رامین رو جای اون مرد و زن میدیدم وانگار گرمای تن و بوی دوست داشتنی ادکلن رامین رو از،فاصله ای نزدیک حس میکردم نگاهم هر لحظه ملتهب تر رو جزییات اون تصویر حرکت میکرد و منو هر لحظه بیشتر و بیشتر،تحریک میکرد بوضوح خیسی بی اندازه شورتمو حس میکردم !انگار احساس زنی که در تصویر بود به من منتقل شده ، سینه هام کاملا سفت شده بودن و نوکشون برجسته شده بود حتی بازدم نفس های اون مرد رو هم حس میکردم اما نه این گرما و اثر تحریک کنندگیش واقعی تر از،اونه که از،یه تصور نشات گرفته باشه…

 

اولین بوسه رامین با گردوندن سرم همزمان شد و بوسه ای که ظاهرا قرار بود سهم گونه ام باشه قسمت لبم شد و دستهای رامین که منو در میون گرفته بود لذتی دیوونه وار بهم میداد دیگه تو اون لحظه فکر سهل الوصول نبودن و حفظ غرور و ناز کردن ام همه در آه های تحریک امیزم انگار وارونه تعبیر میشدند و من هر لحظه رامین رو نسبت به بدنم حریصتر میدیدم با چنان سرعتی دکمه های مانتومو باز،کرد که برای خودم کاملا بی سابقه بود تموم وجودم رامینو میخواست و رامین هم انگار از من بدتر بود تو یه لحظه وقتی تردید و ترس های دخترونه ام غالب شده بودن بقدر ده ثانیه شایدبه چشمها و صورتش نگاه کردم چشمهاییکه بشدت خمار شده بودن و کمی تنگتر از حد معمول بنظر میرسیدن نفسهای نامنظمی که شدت پیدا کرده بودن و چهره ای که برافروخته شده بود وپرش عضلات گونه و زیر چشم همه و همه بهم میگفتن خوب یا بد از وقت تصمیمگیری مدت زیادی گذشته و الان وقت به ثمر نشستن تصمیمهاییه که شور و حال جوونی برامون گرفته بوداتفاقی که هیچ نقشی در به وقوع پیوستنش نداشتم اما در عین حال ناراضی هم نبودم یه هیپنوتیزم ناخواسته اما خوشایند !

 
وقتی بلاخره ساعتی بعد از درآمیختنمون با نوازشهای،رامین به خودم آمده ،چشمهامو باز،کردم اولین جایی رو که چشم گردوندم روی دیوار بود و اولین چیزی که مشتاق دیدنش بودم اون تابلوی مرموز،بود شاید حالا که از تب و تاب نیاز افتاده بودیم میتونستم چیزای بیشتری از اون معمای عاشقانه ی داغ بفهمم اما روی دیوار هیچ نشانه ای از تابلو نبود
هیچ مرد و زنی در هم نیامیخته بودند و عجیبتر آنکه رامین هم داشتن چنین تابلویی رو بیاد نمیاورد.

 

 

پـــــــایان
 
نوشته ی : تیراس

6 Replies to “معمای عاشقانه”

  1. زوج هستیم از تهران زوجهای محترم تهرانی تماس بگیرن….اگه ابتدا عکستونو تلگرام کنید ممنون میشم…. 09121626421

  2. پریسا هستم ۲۴ ساله از اراک دنبال یه دوست پسر خوشتیپ می گردم .فقط سکس مقعدی دوست دارم چون دخترم..فقط پسرای خوشتیپ تماس بگیرن .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*