قهوه ی سرد

وقتی دختربچه بودم، خاله بازی که می کردیم تعجب می کردم چرا پسرا خودشونو از پشت می چسبونن بهم یا موقع دکتر بازی دامنمو بالا می زنن. نمی دونستم چیزی که واسه ما بازیه واسه ی اونا یه کار دیگه است. بزرگتر که شدم، وقتی سینه هام بیرون زد مامانم می گفت: خودتو جمع کن، همه جات پیداست! نذار پسرا بهت دست بزنن!

ولی هرچی بزرگتر می شدم پسرا بیشتر دلشون می خواست همین کارا رو بکنن. معمولا” طبق دستور مامان مواظب بودم ولی بعضی وقتا که پسری توجه ش به یه دختر دیگه بود حسودیم می شد. اونوقت شیطونه می گفت: مریم، خودتو بنداز جلو، تو مسابقه دلبری برنده شو!
وقتی چهارده سالم شد، سینه هام اندازه نصف پرتقال بود و مامان نمی ذاشت بدون سوتین برم بیرون. از شانسم سینه هام دردناک نشدن ولی هنوز اون کششی که پسرا به دخترا دارن من به پسرا نداشتم. البته دیگه می دونستم سکس چیه و مثل هر دختری دلم می خواست بدونم چقدر جاذبه جنسی دارم.

 
یه روز خاله ام با خانواده پیش ما بودن. دلم رو زدم به دریا. پسرش با توپ دولایه روپایی می زد. سر پله کنار خواهرش طوری نشستم که بتونه زیر دامنمو ببینه. ظاهرا” حواسم به مجله ای بود که داشتیم نگاه می کردیم. به زودی چشمش دوخته شد به مخفی گاه سکس من و شورت کوچکی که آخرین محافظش بود. یکی دو دفعه جهت نشستنم رو عوض می کردم، یعنی حواسم نیست. زیرچشمی می دیدم که جاشو مطابق حرکت من عوض می کنه که بازم زیر دامنمو ببینه. این که با نشون دادن زیر دامنم می تونستم از این ور بکشونمش اون ور حس خوبی داشت. وقتی اومد نزدیکتر که بهتر ببینه متوجه برجستگی جلوی شلوارش شدم. با این که هنوز نمی دونستم میل جنسی واقعا” چه حسی داره، می دونستم بزرگ شدن آلت نشونه تحریک شدن پسره. از تاثیری که گذاشته بودم احساس غرور کردم. حالا دلم می خواست بدونم چقدر خواهانِ منه. بلند گفتم: کاش یکی برامون بستنی می خرید، تو این هوای گرم می چسبه…

 
وقتی رفت دنبال بستنی مطمئن شدم یه سرمایه ای دارم که میشه ازش استفاده کرد. اینو مثل یه راز واسه خودم نگهداشتم تا دبیرستان.
حالا دیگه می دونستم سکس چیه و چه جور حسیه. سینه هام نوکشون بیرون زد و هاله ی دورشون تیره تر شد. پائین تنه ام مو در آورده بود و چاق تر شده بود. به خودم که دست می زدم یه طوری می شدم که نمی تونم دقیق بگم. مخلوطی از برق، قلقلک و حسی که موقع جیش کردن میاد. بعضی وقتا مثل این بود که یه بادکنک آب گرم تو دلم بترکه. اون موقع چشمامو می بستم، مجسم می کردم یه پسر خوش رو و با شخصیت بغلم کرده، نوازشم می کنه و پائین تنه شو به من می ماله. مثل خیلی دخترای دیگه رویام پسری بود خوش تیپ، باکلاس و مایه دار. واسه همین، بچه های دور و برم رو به عنوان مرد ایدال یا دوست دائمی نمی دیدم.

 
پایان دبیرستان دیگه از ابرای نوجوانی اومده بودم پائین. سعی می کردم تو هر پسری یه حُسنی ببینم. مثلا” حمید پولدار بود و شیک پوش که می تونست خرج قر و فر و ددر رفتن دوست دخترشو بده. منو به کافه های خوب می برد و غذاهای خوشمزه می خوردیم. ولی شل نمی دادم، نمی خواستم فکر کنه به آسونی به چیزی که می خواد می رسه. اگه می فهمید راحت می تونه ترتیبم رو بده دیگه بهم اهمیت نمی داد، اونوقت من باید می افتادم دنبالش. این بلایی بود که سر دوستم مرضیه اومد. طرفت رو ناامید هم نباید بکنی. اگه زیادی ناز کنی می ره سراغ یکی دیگه. این جوری بود که کم کم گذاشتم حمید تو ماشین یه خورده باهام ور بره و منو ببوسه. مدتی حسرت کشید تا تونست دست بکنه تو پیرهنم با سینه هام بازی کنه. خوبی ماشین اینه که پسر نمی تونه از یه حدی جلوتر بره. ولی بالاخره رفت سراغ پایین تنه. این موقعی بود که خودمم حالم خراب بود. در حالی که لذت می بردم و تا حدی ارضا می شدم تظاهر می کردم خجالت می کشم. خودمو پس می کشیدم و می گفتم: نکن، خوب نیست.
شبی که یه گردن بند نسبتا” گرون بهم هدیه داد واسه اولین بار گذاشتم دستشو بکنه تو شورتم. برجستگی تپلی که بعد از کلی انتظار بهش رسیده بود مشت کرده بود و آروم فشار می داد. خیلی وارد بود. خدا می دونه تا اون موقع ترتیب چند تا دخترو داده بود. لاش انگشت می کشید، نقطه ی حساسش رو قلقلک می داد. به محض این که انگشتش رو کرد تو سوراخم با جیغ از جا پریدم. یعنی دیگه داری از خط قرمز رد می شی. در حالی که توی فکرم خط قرمزی نبود: نه بکارت نه محدودیت های قبل از ازدواج. هنوز نمی خواستم فکر کنه داره به راحتی به چیزی که می خواد می رسه. وقتی خودتو در اختیار طرف گذاشتی بعدش ممکنه در حد دستمال کاغذی مصرف شده بی ارزش بشی. مثل یه فاحشه که هرکس می تونه باهاش بخوابه. به خودم گفتم: نه، نباید این راه رو بری. کدوم فاحشه ای مزه ی خوشبختی رو چشیده که تو می خواهی دومیش باشی؟ حواست باشه، تو باید از اون استفاده کنی نه برعکس.
اگه کسی به هر دلیلی از چشمم می افتاد مثل رژ لبی که دلم رو زده باشه می ذاشتمش کنار. کاری که با حمید کردم. وقتی فهمیدم حواسش رفته سمت یکی دیگه با خودم گفتم: تاریخ مصرفش داره میگذره، آخرین سرویس رو ازش بگیر، ردش کن بره!

 
آخرین بار اجازه دادم شورتمو بکشه پائین. تو ماشین شاسی بلندش رو صندلی عقب پاهامو دادم بالا، وسط پاهامو زبون می زد. خیلی عالی بود، مخصوصا” وقتی بالاشو می خورد تا حدی ارضا می شدم. تشک ماشین خیس شده بود بس که مایعات سرازیر بود. با آه و ناله من حمید تحریک و از کنترل خارج شد، می خواست بکنه توش.
+ چیکار می خوای بکنی؟ مگه دیونه شدی!
+ پس بزار از عقب بکنمت.
پس واسه همین بود که موقع خوردن جلوم با سوراخ عقب بازی می کرد! البته بدم نمی اومد ولی ترجیح می دادم فقط به جلوم حال بده. در هر حال از طرز حرف زدنش خوشم نیومد. آخه آدم به دوست دخترش رک می که بزار از عقب بکنمت؟ اصلا” این که می خواست از پشت باهام سکس کنه در حالی که می دونست چه دردی داره خیلی خودخواهانه بود. حتما” انتظار داره بعدش بگم: عزیزم، مرسی، واقعا” لذت بردم!
به بهانه ی این که آمادگی ندارم وعده دادم واسه ی بعد. جدا که شدیم بهش زنگ زدم که دیگه نمی خوام ببینمش. واقعا” مشکلی نداشتم باهاش بخوابم، ولی چون می دونستم بعدش می ره سراغ یکی دیگه سختم بود.
نه که فکر کنی اهل روابط رمانتیک و عشق و عاشقی باشم، نه. تا این لحظه نتونستم بفهمم عشق چیه. هر کسی یه چیزی می گه. به نظرم هرچی هست به خودش برچسب عشق می زنه تا ما رو مثل برده به یکی وابسته کنه. نه، من دوستی ساده رو ترجیح می دم. واسه همین تصمیم گرفتم با استاد ادبیاتمون دوست بشم. پولدار نبود ولی خونگرم بود. تو درس و مشق هم می تونست بهم کمک کنه.
+ آقای …، دوست دارم خارج از درس و کلاس با دنیای ادبیات بیشتر آشنا بشم، البته با کمک شما.
اینو از فاصله ی نزدیک و با تُن صدای درگوشی گفتم و مطمئنم که با عطر شانل و مغناطیسی که از یقه ی نیمه بازم بیرون می زد تا عمق وجودش نفوذ کرد. استادِ سخنوری به پته پته افتاد: البته، با کمال میل… منظورتون تدریس خصوصیه دیگه؟

 
نهایت سعی خودمو کردم آماتور به نظر بیام. سرمو انداختم پایین و با لحنی شرمنده گفتم: نمی دونین چقدر خوشحالم می شم بهم درس بدین. کاش وسعم می رسید… امیدوارم بتونم لطف شما رو یه جوری جبران کنم.
اولین دیدارمون توی کافه ای معمولی بود. یه کم دستپاچه بود. تکه های جذاب برام خوند ببینه چی دوست دارم. با احساس می خوند. اگر هدفش این بود روم تاثیر بذاره باید بگم موفق شده بود. اون جلسه فهمیدم رابطه پسر و دختر می تونه به چیزی ورای سکس هم برسه.
خوندنش که تموم شد دستم رو گذاشتم روی دستش و تو چشماش خیره شدم: محشر بود، محشر.
چشماش برق زد. دوباره به پته پته افتاد. دلم براش سوخت. برخلاف حمید، بی تجربه بود و همین برام جذاب ترش می کرد، شبیه جذابیتی که یه دختر بی تجربه واسه ی یه مرد داره.
اگه می خواستم کیفیت رابطه رو حفظ کنم باید فاز سکسی به تاخیر می افتاد. دستمو از روی دستش برداشتم و ازش خواستم کتابهای مناسبی بهم معرفی کنه بخونم. کتابی که با خودش آورده بود گذاشت جلوم. اسمش تصرف عدوانی بود. پرسیدم: تصرف عدوانی چیه؟
گفت: قهرمان داستان یه زنه که با شوهرش که بهش همه جور آزادی داده زندگی خوبی داره اما کشیده می شه طرف یه مرد دیگه که روشنفکره و برای معاشقه با اون عجله داره…
+ لطفا” بقیه اش رو نگین تا خودم بخونمش.
یه کم با هم قدم زدیم. با سوال های ادبی نگذاشتم حرفهای خصوصی مطرح بشه. مثلا” پرسیدم: چرا مردم به قصه و داستان علاقه دارن با این که می دونن ساخته تخیل یکی مثل خودشونه؟
موقع رد شدن از خیابون یا جوی آب بازوش رو می گرفتم تا ارتباط عاطفی حفظ بشه.
استادم باید عجالتا” به خواسته های غیرجنسی دوست دخترش می رسید، دختری که فعلا” اشتهای ادبیش افسار میل جنسیش رو در دست گرفته بود…

 
او جواب قانع کننده ای به سوال من نداشت و این ما دوتا رو برغم اختلاف سن و سواد مثل هم می کرد. به نظرم احساس مثل هم بودن چیزی مثل صمیمیته که بدون اون رابطه جنسی تنزل پیدا می کنه به سکس خالی.
بعدا” که کتابو خوندم تازه منظور نویسنده رو از تصرف عدوانی فهمیدم: بدست آوردن طرف منهای حس صمیمیت. کاری که تا حالا کرده بودم!
شب که از هم جدا شدیم حس خوبی داشتم. فکر کردم مرد و زن می تونن در سطوح مختلفی به هم پیوند بخورن و احساسم این بود که چند پله ترقی کردم. توی رابطه های قبلی گرچه هرزگی نکرده بودم ولی از خوش گذرونی و لاس زدن جلوتر نرفته بودم.
امتحان ترم، نمره ای که بهم داد از توقعی که داشتم کمتر بود. پارتی بازی نکرده بود. حرفی ازش نزدیم ولی اثرش تو رابطه مشخص بود. حالا اون یه حرکت از من جلو بود و من احساس ضعف می کردم. مثل بازیکنی که به حریفی قوی خورده باشه افتادم به موضع دفاعی. جلسه بعد سعی کردم با طرح سوال های سخت بگم تو هم خیلی چیزا رو بلد نیستی. ولی این شگرد کاری از پیش نبرد. هر چی رو نمی دونست خیلی خونسرد می گفت نمی دونم و یادداشت می کرد که تحقیق کنه. زودتر از وقت همیشگی گفت که باید بره خونه چون قراری داره.
+ شوهر خواهرم میاد وسایلشو ببره. نیم ساعتی طول می کشه. اگه بخوای می تونی با من بیایی. بعدش جلسه رو ادامه می دیم، بیرون یا تو خونه.
فرصت فکر کردن نداشتم. اگه نمی رفتم معنیش این بود که بهش شک دارم. در نتیجه موافقت کردم.
دوست نداشتم خودمو تو موضع ضعف ببینم. فکر کردم: وقتشه از قدرت زنانگیم استفاده کنم. باید با رفتارم وسوسه اش کنم بخواد باهام کاری کنه. اونوقت من دست بالا پیدا می کنم.
شوهر خواهرش که اومد منو بهش دوست و همکار معرفی کرد. بار زدن وسایل خیلی طول نکشید ولی کار سنگینی بود. وانت که رفت گفت: ببخش معطل شدی. مجبورم دوش بگیرم، خیس عرق شدم. پنج دقیقه هم طول نمی کشه.
بدون این که منتظر جواب بشه پشت در حمام از نظر پنهان شد.

 
به اجرای نقشه ادامه دادم. خودمو از روسری و مانتو خلاص کردم، دستی به موها و صورتم کشیدم. سوتینم رو هم در آوردم، شلوار استرچم رو مرتب کردم، روی مبل لم دادم، پا روی پا سرگرم کتاب منتظر موندم.
انتظار داشتم با حوله یا پیژامه بیاد جلو ولی شلوار بیرونی و پیرهن یقه آهار تنش بود. گفت: اگه معذبی می تونیم بریم بیرون، پارک یا کافه.
+ نه، راحتم.
کنارم ننشست، رو مبل بغلی و درباره شیوه های ادبی حرف زد. وقتی دولا می شدم چیزی یادداشت کنم سینه هام که مهارشون باز شده بود قلنبه از یقه ام می زد بیرون. زیرچشمی جلوی شلوارش رو می پائیدم ببینم کی واکنش نشون می ده. مطمئن بودم از جایی که نشسته می تونه زیر مانتو رو خوب ببینه. بالاخره مجبور شد یه کوسن بزاره جلو شلوارش. حالا باید منتظر می موندم یه حرکتی بکنه که نمی کرد. لعنتی! تا کی می تونه جلو خودشو بگیره؟ وقتی دیدم کاری نمی کنه مجبور شدم آخرین ورقمو رو کنم. از شیرقهوه ای که دیگه سرد شده بود یه قلپ خوردم بعدش فنجون رو ول کردم رو دامنم.
+ وای، چه گندی زدم!
دویدم طرف حموم. لخت شدم. در حالی که دامن و شلوارم رو می شستم یه آن به خودم گفتم: هیچ می فهمی داری چکار می کنی؟
هیجان مانع فکر کردن شد. چشمم افتاد به تیغ ژیلت. بی اختیار پائین تنه م رو چک کردم. صاف و تمیز بود با این حال شستمش. بهروز رو صدا کردم برام حوله بیاره. دامن و شلوارمو از لای در بهش دادم. مطمئنم نیمرخ بدن لختم توی دیدش بود.
گفتم: لطفا” یه جایی بزارین خشک بشه.
یه دقیقه که گذشت با یه جیغ خوابیدم کف حموم. فوری خودشو رسوند پشت در.
+ حالت خوبه؟ لطفا” جواب بده!
وقتی دید جواب نمی دم در رو باز کرد. در حالی که مرتب صدام می کرد حوله رو پیچید به تنم، بلندم کرد برد رو تخت. نبضمو گرفت بعدش رفت سمت تلفن. قبل از این که شماره بگیره گفتم که حالم خوبه و لازم نیست کسی رو خبر کنه.
+ خدا رو شکر.
+ طوریم نشده، ناغافل پام لیز خورد. کمک می کنین مانتوم رو بپوشم؟ تا لباسام خشک شه یه ساعتی طول می کشه.
مانتو رو داد دستم و روشو برگردوند که بپوشم. حالا فقط مانتو تنم بود، بدون چیزی زیرش. تصور دختری لخت در مانتویی که از لای یقه و لتهای از هم بازش تکه هایی از سینه، رانها و پائین تنه معلومه حتا خود منو تحریک می کرد. اگر مرد بودم کسی نمی تونست جلومو بگیره. حتما” ترتیبشو می دادم!
به بهانه این که هنوز حالم جا نیومده روی تخت دراز کشیدم و گفتم: برام یه تیکه باحال از یه داستان می خونین؟
+ حتما”.

 
لب تخت نشست و سرگرم خوندن شد. منتظر بودم هر لحظه اختیارشو از دست بده، بیفته روم و کاری رو شروع کنه که یه مردِ کاملا” تحریک شده با یه دختر کاملا” آماده می کنه. چشمام رو بستم و منتظر موندم. بهروز با صدای بم تکه ای از یک رمان رو می خوند. من فقط لحظه شماری می کردم برای شروع عشقبازی. داستان حکایت دلدادگی یک کشیش و یک راهبه بود که رابطه عاشقانه شون محدود بود به نامه های پرشوری که به هم می نوشتن.
متانت و رفتار نجیبانه ی بهروز در حال خوندن داستان باعث شده بود خواستی تر بشه، در جایگاه مردی نه فقط برای یک بار عشق بازی. خوندن بهروز همینطور ادامه پیدا کرد و داشت بیش از حد طولانی می شد. شاید مثل همیشه بود و این من بودم که زمان برام کند می گذشت. زیرچشمی نگاهش کردم. تمام توجه اش به کتابی بود که می خوند.
عجب، یعنی من اصلا” جذابیتی براش ندارم؟ همه شگردهایی که زدم بی فایده بود؟ چه شکستی، چه تحقیری، اونم به دست خودم! بی اختیار اشکم در اومد و از دو طرف سرازیر شد روی ملافه. دلم نمی خواست ضعف نشون بدم ولی جلوی گریه رو نمی تونستم بگیرم. کاملا” درمونده شده بودم. نمی دونستم چکار کنم. باید شکستم رو در مقابل حریف قوی تر قبول می کردم. در اوج ناامیدی بودم که بهروز سرشو بلند کرد و صورت خیسم رو دید.
+ مریم، چی شده، چرا گریه می کنی؟ عزیزم این فقط یه قصه است.
بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه. دست انداخت زیر گردنم و بغلم کرد. وسط گریه بریده بریده و بی اراده این دوکلمه از گلوم زد بیرون: دوستت دارم…
کلمات خود به خود بیرون اومد، مثل گریه ای که در اختیارم نبود و بند نمی اومد.
انگار همه ی مدت منتظر شنیدن همین دو کلمه بود. با صدایی لرزون از هیجان و با نجوایی که برام مثل ارتعاش سیم بم ویالون نرم و دلپذیر بود با لبهای چسبیده به لاله ی گوشم گفت: عزیزم، منم دوستت دارم، خیلی هم زیاد…
لعنتی اینقدر خجالتی و ناشی بود که نمی دونست این مرده که باید به زن اظهار علاقه کنه نه برعکس. چون مرد اگه جواب منفی بگیره می تونه تحمل کنه ولی زن نابود می شه…

 
در هر حال با جوابی که بهم داد توی بغلش ذوب شدم و مثل مایعی سیال با هم قاطی شدیم. گردنش رو که هنوز عطر صابون داشت می بوسیدم، با چنان ولعی که انگار چند لحظه ی دیگه دنیا به آخر می رسه. دکمه ی مانتوم باز شده بود، شونه و سینه هام افتاده بود بیرون. با دستهایی که از شدت هیجان کنترلی نداشتن دکمه های پیرهنش رو تا پائین باز کردم و خودمو چسبوندم بهش. مدتی همینطوری بهم قفل بودیم. مبادا کسی از هم جدامون کنه!
با نوازش متقابل کم کم رومون باز شد. لحظاتی بعد یه دستش تو گودی کمرم بود و دست دیگه اش سینه هامو نوازش می کرد، نوازشی که باعث شد جریان مایعی رو بین پاهام حس کنم. به خودم جراتی دادم، سگک و زیپ شلوراش رو باز کردم و اونو با پا هل دادم تا کاملا” در اومد و افتاد زمین. به پشت خوابوندمش. روی سینه اش چرخیدم، دست کردم تو شورتش و مردونگیش رو گرفتم: سفت، بزرگ، گرم و مثل ابریشم نرم. درست همون طور که انتظار داشتم. دلم می خواست ببینمش. از شورت کشیدمش بیرون. مثل مغناطیس جذبش شدم و کاری کردم که قبلا” تصورش هم برام سخت بود. سر کبود رنگش که شکاف مرطوبی خواستنی ترش کرده بود لبامو به خودش کشید. به محض این که با لبها و زبون مشتاقم حسش کردم دوباره بین پاهام خیس شد. نمی دونم چند دقیقه سرم گرم این کار لذت بخش بودم که از فشار صورت بهروز بین پاهام گر گرفتم. این یکی رو قبلا” تجربه کرده بودم و می دونستم چه کیفی داره. ماهیچه های واژنم هی شل و سفت می شد و پشت سر هم ارضا می شدم. بی حس شده بودم و بی حرکت. بهروز می خواست آلتش رو از دهنم بیرون بکشه، فهمیدم می خواد ارضا شه. سر آلتش رو مشت کرد که آبش به من نپاشه و با ناله ای دنباله دار که سعی می کرد مهارش کنه ارضا شد. تا چند دقیقه بی حرکت و چسبیده به هم فقط نفس نفس می زدیم.

 
تو حموم مواظب بودم موهام تر نشه. با دوش سیار خودمون رو خیس کردیم. شامپو به تن هم زدیم و همدیگه رو شستیم. سینه هام تو دستاش مثل خمیری لغزنده جا به جا می شد. دستش که به طرف پایئن تنه سرید دوباره زیر دلم خالی شد. با یه دستش برجستگی وسط پاهامو مالش می داد، مشتش می کرد و لاش انگشت می کشید. دست دیگه اش روی باسنم حرکت می کرد و با شیطنت از شکاف بین دو برجستگی رد می شد. می دونستم باسن از لحاظ بصری سکسی ترین قسمت اندامه و در تحریک مرد نقش مهمی داره ولی نمی دونستم میل لمس و ور رفتن باهاش هم همون قدر شدیده.
بعدش نوبت من بود. لمس عضلات سینه و بدنش حس خوبی داشت. باسنش سفت تر از من بود. و بالاخره نوبت اصل کاری رسید. بعد از شیطنتی که کرده بود مظلوم و سربه زیر شده بود. اما یک دقیقه مالش دلجویانه کافی بود تا دوباره علاقه شو به ماساژ دهنده نشون بده. هی قد می کشید و بزرگتر می شد ولی هنوز سفت نشده بود، ولش که می کردم آویزون می شد. دوباره هوس کردم بخورمش. رو چارپایه نشستم، گذاشتمش توی دهنم. چه لذتی! چند دقیقه قبل اونقدر بزرگ بود که فقط سرش تو دهنم جا می گرفت و اونقدر سفت بود که نمی تونستم اینور اونورش کنم ولی حالا می تونستم. نصف بیشترش تو دهنم بود و از این لپ می انداختمش اون لپ. بهروز دو طرف سرم رو گرفته بود و شقیقه هامو نوازش می کرد. برای اولین بار بعد از عشق بازی چشم تو چشم شدیم. لبخند اومد تو صورتمون. طولی نکشید که آلتش سفت و بزرگ تر شد. بهروز از جا بلندم کرد. یک دقیقه ای توی بغل هم بودیم. با حوله رفتیم سمت اتاق خواب.
بهروز: موافقی یه قهوه بخوریم؟
+ چرا که نه؟
همون جوری که قهوه رو آماده می کرد گفت: خنده داره، رسیدیم کجا بدون این که یک کلمه حرف خصوصی زده باشیم.
+ زدن حرف دل کار آسونی نیست، مخصوصا” اگه اونی که باید پا پیش بذاره اینقدر خجالتی باشه.
+ حالا وقتشه حرف بزنیم.
دست انداختم گردنش. حوله ها از تنمون افتاد، دوباره به هم چسبیدیم. آلتش که هنوز سیخ بود خورد زیر دلم. گفتم: فعلا” که گفتگو قراره یه جای دیگه انجام بشه.
با هم افتادیم رو تخت. خوابید روم. در گوشش گفتم: فکر کن زنتم.
گفت: فکر نمی کنم، باور دارم.

 
با خاطری آسوده و با اشتهای زن و شوهری که مدتی طولانی از آخرین همخوابیشون گذشته به جون هم افتادیم. فکر می کردم خیلی دوام بیارم و بعد از چند دقیقه بی طاقت شدم: عزیزم، من آماده ام، تمومش کن.
+ مثل زن و شوهر واقعی؟
+ از زن و شوهر واقعی هم واقعی تر.
+ مطمئنی؟
+ مگه تو شک داری؟
+ نه، ولی اگه باردار بشی…
+ نترس، نمی شم، بعدش قرص می خورم.
پاهامو براش باز کردم. برای ورود به دهلیز عشق کمکش کردم. مسیر اینقدر آماده بود که بدون هیچ مشکلی رفت توش ولی زود رسید به مانع.
+ می ترسم دردت بیاد؟
+ اه، بی خود منو نترسون، اشتهام کور می شه. فعلا” همون جا عقب و جلو کن.
چند دقیقه ای همین کارو کرد. اصلا” درد نداشت، حتا وقتی به مانع برخورد می کرد. وقتی روم خم می شد سینه هامو بخوره آلتش در میومد و باید با دست دوباره می کردمش اون تو. قبل از این که بکنم توش سرشو می مالوندم به نقطه ی حساس، خیلی عالی بود و به اوج نزدیکم می کرد. وقتی حسابی تحریک شدم سرشو کردم تو سوراخ و گفتم: حالا وقتشه، کارو تموم کن.
یک لحظه سوزش و دردی گنگ زیر شکمم حس کردم و بی اراده جیغی خفه از گلوم بیرون زد. خواست خودشو عقب بکشه که پاهام دور کمرش حلقه شد:
+ نه، نه، همونجا نگهش دار. آره، همین طوری عزیزم…

 

 

کلمات بی اراده ای که از دهنم بیرون میومد بهروز رو بیشتر تحریک کرد. آلتش تو بدنم بزرگتر و پرفشارتر شد. ضربان نبضش رو حس می کردم. عضلات واژنم دوباره سفت شد. بهروز انگار منتظر همین بود تا خوشو تو وجودم خالی کنه.
+ فدات شم…
با ارگاسمی طولانی تر و شدیدتر از همیشه ارضا شدم، اونقدر شدید که همه ماهیچه های پائین تنه ام نیم دقیقه ای منقبض می شدن. از هیجان چنان چنگی به پشتش انداختم که فکر کردم زخم شد. افتاد روم و هردو از حال رفتیم.
بعد از مدتی که نمی دونم چقدر طول کشید از جامون که بلند شدیم. اولین چیزی که توجه منو جلب کرد فنجون قهوه ای بود که دوباره سرد شده بود ولی دیگه نیازی نبود روی لباس بریزه. این فکر باعث خنده ام شد. بهروز هم به خنده من خندید. قهوه روهمون جوری خوردیم و بعدش زدیم بیرون. دست در دست به سمت پارک برای قدم زدن در راهی به سوی آینده.

 

 
نوشته: مدوزا

4 thoughts on “قهوه ی سرد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>