دومین هیجده

سال 1370 بود . هیجده سالم بود که ازدواج کردم . شوهرم پنج سال ازم بزرگتر بود . وما زندگی بدی نداشتیم . دربابلسریکی از شهر های ساحلی استان مازندران زندگی می کردیم . چند وقت بعد خواهرم پری سیما از دواج کرد اون ازم چهار سالی کوچیک تر بود و خیلی هم شیطون . با این که شوهر کرده بود و شوهرش هم سر و وضع خوبی داشت و وضعش از باجناقش خیلی بهتر بود با این حال دوست پسر می گرفت و می رفت دنبال تفریح خودش . حالا شوهره خودشو به نفهمی می زد یا این که حالیش نبود نمی دونم . من پریسا با شوهرم کامیار رابطه خوبی داشتم و کارای منفی خواهرم در من اثری نداشت . من و خواهرم شباهت زیادی به هم داشتیم . اون جذاب و سفید بود و من جذاب و یه مخلوطی از برنزه و سفید . با این حال هردومون یه زیبایی خاصی داشتیم . .من وشوهرم از اولش مستاجربودیم  . شوهرم تنها پسر خونواده اش بود . انتظار من از خونواده اش خیلی زیاد بود . دوست داشتم همون اول ارث رو تقسیم کنند و پسرشونو صاحب خونه کنند .

 

دوست داشتم خونه تقریبا بزرگی رو که داشتند بفروشن و یه خونه کوچیک بگیرن تا ما راحت باشیم ولی اونا این کارو نمی کردند . با همه اینا شوهرم خیلی زحمت می کشید و با تلاش خودش بالاخره یه خونه نقلی کوچیک خرید . اون روز یادم نمیره که چقدر خوشحال بودم انگاری که یه کاخ خریده باشم بعد به مرور زمان پس از تحمل سختیهای فراوون یه آپارتمان بزرگتر خریدیم و کار و بار شوهرم بهتر شد و بعدش خودش هم می رفت سر کار و گاهی هم کار فرمایی می کرد . بیشتر توی کارای ساختمونی بود و یه سری کارگر و عمله و بنا زیر دستش بودند . لوله کشی و نقاشی و کاشی کاری و همه مدل کار انجام می داد . رابطه ما با خونواده مادرشوهرم رو به سردی گرائید و دیگه قهر کردیم . هنوز اون عقده رو داشتم که چرا اونا به پسرشون توجهی نکردند

 

 

. پسر بزرگم پدرام سال آخر دبیرستان بود و پسر کوچیکم پرهام سال آخر ابتدایی . رسیده بودیم به سال 1388 . هیجده سال زندگی مشترکمو یه جورایی پیش برده بودم . با دارو ندار شوهرم ساختم تا این که افتادم تو رفاه و راحتی . مصادف شد با روز هایی که خواهرم دیگه از بس گند کاریهاش زیاد بود شوهره اونو طلاق میده وکامیار هم روزایی می شد که می رفت شهر های اطراف کار می کرد و گاهی دو روز در میون بر نمی گشت . من بودم و خواهر مطلقه ام و یاوه گوییهای اون . کلی پول و پله از شوهرش به چنگ آورده بود و با پسرا می لاسید . مدام منو نصیحت می کرد که تا تن و بدنم خواهانی داره ازش استفاده کنم . ولی من هیجده سال با نجابت و وفاداری تو خونه شوهرم سر کرده بودم . اون خیلی دوستم داشت . در آمدش همه رو دو دستی به من می داد . ولی با همه اینها گاه باهاش دعوا می افتادم که چرا نتونسته حقشو از خونواده اش بگیره . همین واسم یه عقده ای شده بود که زیاد تحویلش نگیرم . نمی دونم چرا ولی تحریکات خواهرم بود یا بر حق دونستن خودم و نوعی تکبر که سبب شد این رفتارو در پیش بگیرم . رختخوابمو ازش جدا کردم . راستش اگه بچه هام می خواستند یقه منو بگیرن و ارثشونو بخوان من ناراحت می شدم ولی از یکی دیگه انتظار داشتم . روز به روز فاصله بین من و کامیار بیشتر می شد . شده بودیم مثل دو تا دوست . دو تا دوستی که از رو عادت زندگی می کردیم . پسرا که دنبال درسشون بودند. یا خونه خودمون و یا خونه مادربزرگاشون . آشپزی و رختشویی من به راه بود از هر فرصتی استفاده می کردم تا برم پیش پری سیما باهاش درددل کنم . فقط از تنها حرفش که بیزار بودم تشویقش برای دوست پسر گرفتن و راضی کردن خودم بود .

 

 

تصور این مسئله موبر تنم سیخ می کرد . یه روز پری سیما و دوست پسرش سیامک باهم می خواستن برن گردش . ازم خواست که باهاشون برم . -عزیزم شما دونفرین من جمع شما رو خراب می کنم . -بیا بابا حالت بهتر میشه اگه سه نفر شیم راضی میشی که باهامون بیای ؟/؟ معلوم نبود یا اون دیوونه هست یا دوست پسرش یا اون زنه که میخواد همسفرشون بشه که هم صحبتم شه ؟/؟ درهر حال من دلشو نشکستم . یه ماشین خارجی که اسمشم نمی دونستم جلو پام ترمز زد . سیامک بود و یه پسره . پری سیما رفت جلو پیش دوست پسرش نشست و منم هاج و واج مونده بودم که این نره غول دیگه کیه .. هرچی اشاره به این خواهرم می زدم لب گاز می گرفت و می گفت بده برو بالا . احمق دیوونه نفرسوم مرد بود . بابک دوست سیامک بود . یه جوون23ساله . 13 سال ازم کوچیکتر و 18 سال از شوهرم . دوتایی مون پشت نشستیم . تنم مثل بید می لرزید اگه یه آشنایی ما رو ببینه چی .. رفتیم خارج از شهر و یه جای خلوت . -پری جون ما اومدیم پیک نیک ؟/؟ جوابمو نداد ولی اون دوتا مارو تنها گذاشتند . جوون خوش قیافه ای بود . تیپش از اون دم اسبی های رپی نبود . یا یکی از اون جوجه تیغی نماها . حس بدی داشتم . احساس یک گناه . اصلا من چرا اینجام . این غریبه با من چیکار می کنه . چمن و درختارو نگاه می کردم و منتظر بودم کی بر می گردیم . یه سری حرفای الکی زد و من فقط گوش می دادم . و بعد بی مقدمه گفت شما خیلی جذاب هستین . مخصوصا حالت نگاه و خماری چشاتون . وقتی پری جون بهم گفت شما سی سالتونه تعجب کردم . اصلا نشون نمی دین . 5 سال کمتر نشون میدین . .. این پری سیما هم عجب احمقیه من 36 سالمه اون رفته بهش گفته خواهرم 30 سالشه و اینم حالا میاد میگه شبیه 25 ساله هایی . خواهر احمقم انگاری می خواد واسه من شوهر گیر بیاره . مگه دستم بهت نرسه . -آقا بابک من شوهر دارم -من زن ندارم ولی اگرم می داشتم اشکالی نمی دیدم که از یک لیدی جذاب تعریف کنم . شما انگار روح دیگه ای از مونالیزا هستید .

 

 

بابک زیادی ازم تعریف می کرد .ولی یواش یواش از این تعریفاش خوشم میومد . طوری که وقتی سکوت می کرد دوست داشتم بشنوم که حرف بعدیش چیه . شب که از گردش برگشتیم مدتی رو جلوی آینه خودمو ورانداز کردم . یعنی راستی راستی هنوزم جوونم و می تونم جوونی کنم ؟/؟ ولی من شوهر دارم . دو تا پسر دارم ؟/؟ اما شوهرم تابع خونواده اشه . ولی حالا هرچی در میاره دودستی میده به من . من اون روزای سخت اصلا تواین خط نبودم . حالا هم نیستم . ولی .. بهتره فراموش کنم .. اون شب هی از این دنده به اون دنده می کردم ولی خوابم نمی برد . وقتی چند روز بعد دوباره با هم رفتیم بیرون بازم همون حرفای قبل و بیشترشو می زد . -وقتی ازش پرسیدم چرا ازدواج نمی کنی جواب داد دلم می خواد بایکی ازدواج کنم که با تمام وجودم عاشقش باشم . . ما فقط حرف می زدیم . منم از زندگی خودم گفتم . راستش از پسر بزرگم حرف نزدم . صحبت پسر کوچیکمو کردم و زودم رد شدم . نمی خواستم متوجه شه که سنم چند سال بیشتر از اونیه که خواهرم گفته .. بار پنجم یا ششمی که با هم رفتیم بیرون اون یه گوشه خلوت آروم خودشو بهم نزدیک کرد . منم حس می کردم که بدم نمیاد وقتی حرارت صورت و لبهاشو رو صورت و لبان خودم حس می کردم تمام تنم گر گرفته بود . طوری منو می بوسید که حس می کردم تنها زن دنیام و تنها شکاری که می تونست به چنگ بیاره ولی یواش یواش فکرم رفت سوی این قضیه که باید واقعیت رو قبول کنم و اینجا ایرانه و منم یه تعهداتی دارم هر چند رابطه بین من و کامیار یه رابطه سرد شده و ماهاست که با هم سکس نداریم . دستامو گذاشتم رو شونه هاش و هلش دادم عقب -چی شده پریسا .. -ولم کن بابک . من اون دفعه هم بهت گفتم من شوهر دارم . تا یه حدی .. دیگه بس کن .. -ولی تو هم دلت می خواست .. وقتی پشت ماشین نشستیم تا بریم خونه پری با هم حرف نزدیم .

 

 

عصبی بودم . حوصله خونه رفتن رو هم نداشتم . کامیار و پسرا خونه بودند ومن خونه خودم نرفتم . تازه اون خونه رو هم به اسم من کرده بود . پرهام پسر کوچیکم می خواست شبو بیاد پیش من ولی با یه بهانه ای گفتم فرداشب بیاد . حوصله هیشکی رو نداشتم . اصلا معلوم نبود حرف حسابم چیه .. اون شب لجباز شده بودم و با پری سیما کل کل می کردم . اونم کاری به کارم نداشت .. ساعت حدود ده شب بود که موبایلش زنگ خورد .. -ببین عزیز من میرم خونه سیامک و یه ساعت دیگه بر می گردم . یه کاری باهام داره -چرا نمیاد کارشو همین جا باهات در میون بذاره .. یه خنده ای کرد و دوزاریم افتاد .. اون رفت و بعد از رفتنش زنگ زدند . بابک بود . نه تحمل این یکی رو دیگه نداشتم . خواستم درو باز نکنم ولی نمی تونستم . یه چیزی وادارم کرد که درو براش باز کنم . شاید همون نیمه گمشده من بود . انگار تاریخ تکرار شده بود . من در 18 سالگی با یه مرد 23 ساله ازدواج کرده بودم . حالا یه دور هیجده زدم و به 36 رسیدم ولی یه مرد 23 دیگه جلو راهم سبز شده بود .. خدایا من رسوایی رو دوست ندارم . من نمی خوام یه زن بد باشم . یکی که انگشت نمای این و اون باشه . من عاشقی نکرده در پایان هیجده اول ازدواج کرده بودم ولی در این هیجده دوم یکی میاد و بهم اظهار علاقه می کنه .. اومد بالا پیشم . تحویلش نگرفتم -چیه پریسا ازم طلبکاری ؟/؟ -از جون من چی می خوای بابک ؟/؟ من تازه رفته بودم دبستان که تو دنیا اومدی . این قدر اختلاف سنی داریم .. حالا تو نگو من دوم سوم راهنمایی بودم که اون دنیا اومد . -ببین پریسا اگه سن مامان بزرگمو داشتی بازم دوستت داشتم .. -بس کن ما به جایی نمی رسیم . اومد خودشو بهم چسبوند .. بازم یه خورده سختم بود . به سه تا مردی که تو خونه دیگه به فکر من بودند فکر می کردم . به شوهری که پولشو دودستی تقدیم من می کنه . به پسرایی که هنوز نمی دونن واقعا این مادر چشه . اون موقع که تو سختی بودند این وضعیتو نداشتند .. وقتی دست بابک موهای سر و سرمو نوازش کرد همه اون چیزا یادم رفت . وقتی صورتمو برگردوند و با یه بوسه داغ دیگه به اون قهر غروبی خاتمه داد همه چی یادم رفت . حس کردم که اونی که یه بوسه آرزوش بود داره پارو ازاین هم فراتر میذاره و دستشو میرسونه به جاهای ممنوعه ای که هنوز حسشو نداشتم که بره طرفش . سختم بود ولی دستشو از زیر بلوزم رسونده بود به سوتینم .

 

 

خواستم لبامو از رو لباش بردارم و بهش بگم که چیکار می کنی ولی به کارش ادامه داد . خوشم میومد . سختم بود . خجالتم میومد . همه این عوامل قره قاطی رو اعصابم اثر میذاشتن . سینه هام یه خورده فرم دخترونه نداشت . سوتینمو یه وری کردی و دستشو گذاشت رو سینه ام .. کاش یه کاری می کردم سینه هام گنده تر و سفت تر شن من که نمی دونستم اون می خواد دست به همچین کاری بزنه . بهش اجازه نمیدم پایین تر بره .. دیگه بسشه .. ولی اون داشت با نافم بازی می کرد . یه شلوار زیپ دار پارچه ای پام بود و کیپ هم بود . بدون این که زیپشو پایین بکشه می خواست دستشو بذاره داخلش . یکی زدم پشت دستش -فکر نمی کنی زیادی داری تند میری ؟/؟ -چرا آخه این راهیه که باید بریم . حالا تند تر یا کند ترش چه فرقی می کنه -ببینم خودت می بری و می دوزی ؟/؟ من این جا چیکاره ام ؟/؟ مثل این که یادت رفته من شوهر دارم . .. دلم می خواست دستشو زودتر بفرسته داخل کوسم . دستش یه کلفتی و قدرت خاصی داشت و می دونستم اگه به کوس کوچولوم چنگ بندازه منو تا به عرش می رسونه کاش شلوار سفت و تنگ با این زیپ مسخره رو نمی پوشیدم . می خواستم بیشتر براش ناز کنم ولی اون اگه می خواست شلوارمو در آره باید با مکث زیاد این کارو می کرد و اگه من میذاشتم کارشو بکنه اون وقت نشون می داد که راضیم . با این حال وقتی با زیپم ور می رفت یه خورده معطل می کردم و یکی می زدم پشت دستش تا این که شلوارمو تا همون حدی پایین کشید که دستشو به شورتم و از اونجا به کوسم برسونه . کوس خیس من تسلیم دستش شده بود . با سرعت بیشتری لباشو می بوسیدم و گاز می گرفتم . طاقتمو از دست داده بودم . اون بغلم گرد و منو برد انداخت رو تخت . شلوارو از پام در آورد و شورتمم همین طور . مجال فکر کردن بهم نداد . فوری دهنشو گذاشت رو کوسم -نهههه نههههه بابک نکن . گفتم تا همین جا بسه . این دیگه چی بود . من سختمه . عذاب می کشم . -من تا حالا زنی رو ندیدم که از میک زده شدن کوسش عذاب بکشه .. هوس زیاد دیگه نذاشت باهاش یکی بدو کنم -مگه تا حالا چند تا میک زدی ؟/؟ یه جواب سر بالا داد و به کارش ادامه داد ..-نههههه نههههه .. ولم کن بابک من عصبی میشم -باور کن اگه ولت کنم عصبی میشی . راست می گفت .. واسه یه لحظه چهره کامیار و پدرام و پرهام تو خاطرم نقش بست ولی با خودم گفتم پریسا ولش کن .. این یه هیجده دیگه هست . تو جوونی تو حق داری زندگی کنی . تو عاشق نشدی جوونی نکردی . هیجده سال سختی و مرارت و بچه داری و شوهر داری .. سرتو اون ور کنی پیر میشی .

 

 

 

حالا که افتادی تو راحتی عشقتو بکن . خودمو قانع کردم . با این که چند ماه بود با شوهرم کامیار سکس نداشتم ولی قرصامو می خوردم . چون می ترسیدم یهو هوس کنه بیاد سراغم ولی اون سردی منو می دید ازم حساب می برد . دلم می خواست واسش حرفای سکسی و عاشقونه بزنم گفتم یه کم دست نگه دارم ..هنوز روم نمی شد . جقدر باحال و تکنیکی کوسمو می خورد .. بلوزمو در آورد .. سوتین منو هم باز کرد من دیگه کاملا لخت شده بودم کاملا . دهنشو از رو کوسم ورداشت و افتاد به جون سینه هام که نوکشون مثل نوک شمشیر تیز شده بود . این نوکو گذاشته بود تو دهنش و با لذت و هوس میکشون می زد .. بازم فکرم داشت پریشون میشد . من چرا اینجام الان باید زیر کیر شوهرم باشم .. نه پریسا خودتو ناراحت نکن . این حقته . یه زن که خون نکرده . چقدر باید عذاب بکشه . چقدر باید اسیر باید ها و نباید ها و قوانین دست و پا گیر اجتماعی بشه .. تو هم حق زندگی کردن و لذت و تفریح داری .. بابک سرشو بالا گرفته و تو چشای پر هوسم خیره شده بود .. یه جوری نگاش می کردم -پریسا چت شده -ازت خجالت می کشم -دیوونه مگه من از تو خجالت می کشم که تو داری خجالت می کشی . خودشو رو من خم کرد و با جفت لباش لبامو بست . بازم یه بوسه داغ دیگه وقتی دستشو رو کوسم گذاشت دیگه خوابم برده بود . یه لحظه حس کردم که یه چیز کلفتی تو کوسم در حال رفت و بر گشته .. دستمو به کمر و باسن بابک زدم . اون کاملا لخت شده بود . از خماری من استفاده کرده سریع لخت شده و کرده بود تو کوسم -بابک کی به تو گفته .. -اینم جزو راه بود پریسا .. دیگه به آخر خط رسیده بودم . اون تابو شکسته شده بود دیگه هیچی نمی تونست منو به شوهرم بر گردونه . نمی تونستم بر پایه دروغ و خیانت زندگی کنم . حتی اگه اون خیانت کار خودم بوده باشم . یعنی اگه سر سوزن به شوهرم کامیار حسی داشتم اون احساس دیگه به نوعی بی تفاوتی تبدیل شده یا تقریبا شده بود . هنوز کیرشو ندیدم ولی حس می کردم باید خیلی کلفت تر از کیر کامیار باشه . اون لذتی رو که به من می داد فوق العاده آرومم می کرد و منو به هیجان می آورد . البته آروم که چه عرض کنم آتیشم می زد . سرمو بالا گرفتم تا کیرشو وقتی که برای ضربه مجدد میاد عقب ببینم . حرف نداشت . هم از نظر قطر و هم ضخامت .

 

 

حس می کردم تازه دارم معنی شیرینی زندگی رو می فهمم و خواهرم خیلی زرنگ بوده که از همون اول ازدواج این جور زندگی رو براخودش انتخاب کرده . یهو یه چیزی یادم اومد .. -نههههه الان پری سیما میاد .. -مطمئن باش اون نمیاد . اون وقتی میاد که من برم پیش سیامک . الان اون و سیامک دوتایی شون همون کاری رو دارن می کنن که من و تو می کنیم . از ما زودتر رسیدن به مقصد و بازم دوست دارن حرکت کنن . اونا تا صبح ما هم تا صبح . ببینم اعتراضی داری ؟/؟ -تو که جوابتو می دونی بابک . چرا سوال الکی می کنی ؟/؟ جون تا صبح زیر کیر بابکم . وقتی پری سیما بیاد و ازم بپرسه چی جوابشو بدم . حتما بهتر از هرکسی می دونه که من چیکار کردم . بذار بدونه . مگه من نمی دونم که اون چیکار می کنه . -خیلی نازی پریسا . خیلی .. می دونستم که بین ما هیچوقت یه رابطه عشقی مثل اونی که بین دخترا پسرا وجود داره نخواهد بود. وای همون چند دقیقه عشقبازی یه نشاط و روحیه ای در من به وجود آورد که هر غمی رو که داشتم از یادم برد همه چیز واسم بی اهمیت شده بود دنیا رو خودم می دیدم و بابک و کوسی که زیر کیرش خوابیده بود . زندگی دوباره ای پیداکرده بودم . دوباره عروس شده بودم . یک زفاف دوباره . با این تفاوت که بکارتی نبود . دیگه از نگاه کردن تو چشاش خجالت نمی کشیدم . حالا دوست داشتم هیجان اونو با هیجان و حرفای سکسی خودم نشون بودم . روی من و روی کوس من بازشده بود . حالا احساس زنایی رو که دوست پسر می گرفتن و می گیرن درک می کردم . وقتی بابک با دو تا دستای خودش پهلوهامو داشت تا سریعتر بتونه کیرشو بکنه تو کوسم و بکشه بیرون یه چند دقیقه ای رو تو عالم خودم بودم و یه لحظه یاد وقتی افتادم که برای روزای اول کامیار داشت منو می گایید . ولش اصلا چرا به اون فکر می کنم . اون وقتا هم اوایل یه شرم خاصی داشتم می خواستم از هوسم بگم خجالتم میومد . کامیارم نازمو کشید تا من آروم می شدم و مثل اون بلبل زبون .. شور و هوس بابک کارشو کرد . وقتی رو من خم می شد حتی حرکت و تماس گردنبندش رو سینه هام هوسمو زیاد می کرد . دستمو گذاشتم یه وجب بالاتر از نافش و با نوک سینه های مردونه اش بازی می کردم . -اوخخخخخ پریسا دستات دسسستات . به سینه ام دست می زنی و کیرمو آتیش زدی .. یه دست دیگه مو سعی می کردم بذارم زیر بیضه اش و با تخماش بازی کنم ولی موفق نشدم .. شور و هوس بابکو بازم زیاد تر کرده بودم . حال می کردم از این که اونی رو که می تونست زیباترین دخترا رو در اختیار داشته باشه مال خودم کردم . کف دستشو گذاشته بود رو کوسم حسابی شلم کرده بود و زبونمو باز -بابک جونم .. سینه هامو گاز بگیر . گاز گازززز جیغمو در بیار ..

 

 

اون گازشون نگرفت ولی طوری اونا رو ماهرانه گذاشت تو دهنش و میکشون زد که حس کردم آبم داره میاد . خنده دار بود . نشون می داد که چقدر هوس دارم و خوشم میاد . کلفتی کیرشو هنگام بیرون کشیدن از کوسم به چوچوله و لبه های گوشتی بالای کوس با فشار خاصی می آوردش بیرون که فکر منو مدام از سینه به کوس و از کوس به سینه برمی گردوند . -بابک کوسسسسم کوسسسسم میخاره .. نوک ممه مو بخور .. جوجومو بخور سینه هامو بخور . زودباش تند تر تا صبح پدرتو در میارم .. اون با نیروی جوونی و تازه نفسی خودش هر چی منو می گایید بازم سیربشو نبود و توان داشت .

 

 

یه انگشت دست راستشو کرد تو کونم و دست چپشو هم گذاشته بود رو سرم و با موهای سرم بازی می کرد . یه حالت مچاله شده ای پیدا کرده بود ولی ازاین که چند ناحیه از بدن من با هم زیر نفوذ اون قرار دارن بیشتر حس می کردم که دارم به ارگاسم نزدیک میشم . -همین جوری بابک ولم نکن . کیرتو می خوام .. بکن تو .. بکککککن کوسسسسم شل شل شده .. داغ داغه . بی حس بیحسم . نهههههه نهههههه سوختم آتیش گرفتم بیرحم .. چقدر تند می کنی .. چرا این آبم نمیاد چرا این قدر خوشم میاد .. عزیزم خواهش می کنم . سفت و سخت اونو نگه داشته و به کمرش فشار آورده و لبهامو از هوس گاز می گرفتم .. وقتی که آبم داشت میومد یه حرص و لذت خاصی در من ایجاد شده بود .. -اومد اومد بابک .. آبم اومد .. این اومد ها رو طوری می گفتم که گویی مهمان عزیزی از هزاران کیلومتر اون طرف ها اومده .. -بابک آبتو بریز تو کوسم ..آب بده .. بریزش توکوسم نترس خبری نمیشه . آبم اومد و رفت حالا تو بهم آب بده .. با همون سرعت لحظه های آخر قبل از ارگاسمم گاییدنمو شروع کرد -می میرم برای تو و کوس تنگت -به این زودیها نمیر . صدسال زنده باشی و همین جوری منو بکنی . چقدر آب داری بابک . منم چقدر تشنه امه که هر چی می ریزی تو کوسسسسم سیراب نمیشم . بریز بازم بریز .. ولم نکن . هر پرش آب کیر بابک شبیه پرتاب یک گلوله بود .. گلوله ای که از یک لوله تفنگ داغ شلیک می شد . دوست نداشتم کیرشو بیرون بکشه . دلم می خواست تمام آبشو جذب کوسم کنم . دیگه رفته بودم تو خط زندگی جدیدم . از پل برزخ هم رد شده بودم . فقط یه سایه ای از پشت سرمو داشتم . بابک کیرشو از تو کوسم بیرون کشید و همون کیر کوس مالیده و آغشته به منی رو فرو کرد تو دهنم . راستش اولش چندشم می شد . من کیر خشک شوهرمو به سختی میذاشتم تو دهنم ولی خب یه خورده که شد ساکیدن کیر بابک هم بهم حال می داد و بیشتر حالش این بود که همون چند لحظه اول حس کردم همون یه خورده شلی کیراون تو دهنم سفت شده . بعد از ساک زدن بازم دست به یه کار دیگه ای زد که شاید در هیجده سال قبل فقط یکی دوبار اونم با خواهش و التماس و دریافت یکی دو انگشتر طلا از کامیار انجام داده بودم . اون خواست بکنه تو کونم و منم چیزی نگفتم فقط نصف قوطی کرم رو مالید به سوراخ کونم و کیرشو یواش یواش آماده رزم کرده بود .. -بابک کونم .. کونم .. جرررررررم دادی دیوونه . -دردو تحمل کن پریسا . این جوری که کونتو تکون میدی دردت زیادتر میشه خودتو شل کن . ثابت نگه داشته باش . کیرم که اون داخل با سوراخ کونت عادت کرد یواش یواش سوراخ کونتم با کیرم عادت می کنه . معلوم بود از سوراخ کوست . اون که این قدر تنگ بود وای به سوراخ کونت . -بابک جونم اگه لاپام کدره منو ببخش . لاپای بیشتر زنا همین جوریه . یه سفید کننده هایی هست بعدا می زنم . -واسم مهم نیست همون لاپاتم لیس می زنم . میکش می زنم ..

 

 

وقتی این حرفا رو می زد حس می کردم کونم روون شده . حالا درد و لذتو با هم داشتم . گذاشتم هر کاری دوست داره با کونم انجام بده . با این که کمتر از نصفه کیرشو کرده بود تو کونم ولی همون نصفه هم خیلی زود داغ کرد و این بار توی کونم خالی کرد . -پریسا کونتم مثل کوست کیف میده .. از حشری بودن اون بیشتر حشری می شدم . با این که کونمو گاییده بود ولی افتاد روش و با دندوناش قاچای کونمو گاز می گرفت .. لحظه به لحظه هوسم بیشتر می شد تا این که این بار مجبورش کردم از پشت کیرشو بفرسته تو ی کوسم . تا صبح چشم رو هم نذاشتیم . من سیر نشده بودم . به پری سیما زنگ زدیم که ظهر بیاد خونه . دو سه ساعتی رو خوابیدیم و دوباره یه دوساعت دیگه سکس کردیم .. این شروع یک زندگی جدید بود . وقتی بچه هامو می دیدم می خواستم که از دستشون در برم . شوهرم کامیار که اصلا برام اهمیتی نداشت . یه نموره ای وقتی که پرهام پسر کوچیکه ام می گفت مامان کی بر می گردی خونه یه جوری می شدم . چون دیگه دوست نداشتم حتی خونه هم بیام . کامیار و خیلی از فامیلا می دونن من دارم چیکار می کنم ولی به روم نمیارن . شاید شوهرم آبروشو می خواد . ازم شکایت هم نمی کنه . شایدم هنوز امید واره که من یه روزی برگردم . البته روزایی که بابک واسه خرید جنس میره تهران و معمولا شبو خونه خواهرش می مونه من میرم خونه پیش بچه ها ولی کامیار اون موقع میره خونه مامانش می خوابه . بابک یه بوتیک بزرگ داره که سه تا دختر خوشگل توش کار می کنند . من به اونا حسودیم میشه . ولی می دونم این یه حس بی خودیه . چون هیچوقت نباید ازش انتظار داشته باشم که درصورت طلاق گرفتنم با من ازدواج کنه . کامیار هنوز هوامو داره . بهم پول میده . نفقه میده . روز زن واسم کادو می گیره .خونه به اسم منه . بیشتر اون چیزایی رو که در میاره میده به من . می خواد شرمنده ام کنه . میخواد بهم بگه با این همه کار بدی که من می کنم بازم صبر و تحملش زیاده و حاضره منو ببخشه . می خواد بگه که خیلی خوبه ولی راستی اصلا جرمش چی بود ؟/؟ اون همه این کارا رو می کنه تا یه جورایی راضیم کنه ولی غافل از این که یه زن یه نیاز های دیگه ای هم داره که وقتی نشه مهارش کرد دنیا رو به آتیش می کشه یه زن نیاز داره به این که همیشه احساس جوونی کنه و در حسرت روزهای پر طراوت و پر شور و نشاطش نباشه . یه زن خیلی پیچیده هست به پیچیدگی مغزآدمی . گاهی وقتا عشق به تنهایی چاره ساز نیست هرچند احساس می کنم که اسیر هوس شده ام …

 

پایان

 

ایرانی

3 thoughts on “دومین هیجده

  1. شما زنا رو هم جنس خودتونم نمیشناسه چه برسه به مردا داستانت قشنگ بود اگه واقعی بود باید بگم اگه شوهرتون بی پول باشه میگید از نداری با کسه دیگه هستید اگه پولدار باشه بازم بهانه دارید اسمه مردا بد در رفته باور که هوس بازن اگه این یه ذره حیارو نداشتید همتون جلو شوهراتون به هرکسی که میشناختید میدادین
    الانم که قربونش برم همون یه کچلو حیا روهم قورت دادید شماها آفریده شدید برای سکس و خیانت همه از دم بلا نسبتم نداره اون تعداد معدودیم که تا الان ندادن موقعیت نداشتن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>