یک معاینه ی دردناک

در باز شد وهوای سرد توی صورتم خورد. با اینکه آنروز بیرون هوا گرم بود، داخل مطب خیلی سرد بود. دیوارهای اتاق آبی روشن بودند که به احساس سرمای من اضافه میکرد. مثل یک بیمارستان خیلی شیک، با کف سنگ و صندلی های آبی. از دیروز بعد از ظهر چیزی نخورده بودم، قند خونم افتاده بود. صبح حتی زیر آفتاب هم سردم بود. منشی با زن عمو سلام و علیک تقریبا گرمی کرد. انگار ملیحه جان را میشناخت، احتمالا چون قبلش به مطب رفته بود و با خانم منشی و خود دکتر صحبت کرده بود و وقت گرفته بود. منشی ما را در اتاق انتظار باقی گذاشت و رفت که به دکتر حضورمان را خبر بدهد. و بعد با یک لیوان چایی برای زن عمو و یک لیوان آب برای من برگشت و گفت:»خانم دکتر، دکتر توی دفترشان منتظرشما هستند.» و به من اشاره کرد که بنشینم. زن عمو من و سینی چایی را تنها گذاشت و پیش دکتر رفت…
منشی خانم میان سالی بود که با وجود قد متوسط هیکل خیلی درشتی داشت، و یک عالم آرایش کرده بود. زیر چشم نگاه فضولی به مانتو و شلوار خاکستری و کفش اسپرت و کیف کوله صورتی و صورت رنگ پریده و بی آرایش من انداخت و چینی به ابرو پرسید: «مدرسه تمام نشده؟»
«نه هنوز، وسط امتحاناته»
«کلاس چندمی؟ پیش دانشگاهی؟…قرصهاتو بخور!»
با خجالت گفتم: «نه، سوم» تازه دیدم که توی سینی دوتا قرص قرمز رنگ ژلوفن بود. قرصها را برداشتم.
پرسیدم:»قرص برای چی؟»
» بعد از گذاشتن آیودی ممکنه یک کم زیر دلت درد بگیره»
و با بدجنسی اضافه کرد:» برای احتیاط دیگه، این اولین مریضه تو این سن سال داریم! …. موهای خودته؟»
«بله.» موهای من خیلی بلوند و صاف بود و یکدسته نامرتب آن از زیر مقنعه بیرون ریخته بود. ولی معلوم بود حتما فکر میکرد که بعله دیگه! دخترسوم دبیرستانی که برای گذاشتن ایودی آمده باشد حتما موهایش را رنگ کرده است.
زن عمو با ماشین شیکش درب مدرسه دنبالم آمده بود و مرا بعد از امتحان شیمی برداشته بود. روز قبل گفته بود:»ساعت 2 از دکتر وقت گرفتم، دیر نکنی…دکتر فقط بخاطر ما اون ساعت میره مطب، همه وقتهاش پر بود»
نگفته بود چه دکتری برای چه کاری، ولی چون قبلا اشاره کرده بود که شاید بزودی یکروز پیش دکتر زنان برویم، خودم حدس میزدم چه دکتری، ولی خدا خدا میکردم که حدسم غلط باشد. هفته قبل اول کمی با خوشحالی پرسیده بودم:»برای چی؟» فکر کرده بودم شاید میخواهد دست گل پسرش را جبران کند. چیزهایی راجع به ترمیم بکارت و اینها شنیده بودم. جوابم را داده بود که:»یک چیز کوچیک میگذاره، که نگران بارداری نباشی.»
بعد از فوت اول مامان در اثر سرطان سینه و بعد بابا به علت تصادف، 3 سال پیش عمواحمد قانونا سرپرستی مرا عهده دار شده بود. زن عمو اول با پشت چشم نازک به مامان بزرگ مادری ام گفته بود:»من پسر بزرگ دارم میدونید که، خیلی سخته! بهتره مارال پیش خودتون باشه…»
و عمو درآمده بود که:»مارال عروس خودمه، عقد پسر عمو دختر عمو هم که تو آسمانها بستند» و من را به خانه بزرگ خودشان در فرمانیه برده بود. عمو مهندس عمران بود، و توی کار بساز و بفروشی افتاده بود و حسابی پولدار شده بود. سرش به کار گرم بود. خودش خیلی کم توی خانه حضور داشت، در نتیجه همه مسئولیت من بر دوش زن عمو بود و من خیلی زود فهمیدم اگر قرار است با آرامش زندگی کنم بهتر است دل ملیحه جان را بدست آورم که کار سختی بود. زن عمو سختگیر و وسواسی و محتاط و یک کم مضطرب بود و البته از همان روز اول به من اولتیماتوم داده بود فکر یاشار را از سرم بیرون کنم. مرا کنار کشیده و گفته بود:»برای آینده خودت بهتره خیلی با یاشار نگردی، چون شما که محرم نیستید، مردم هزار تا حرف میزنند، بعد نمیتونی با کسی ازدواج کنی…» معنای ضمنی اش این بود که فکر ازدواج با یاشار به سرت نزند. از نظز من مهم نبود. من به یاشار علاقه ای نداشتم. یاشار به کنار، راستش اصلا به ازدواج فکر هم نمیکردم. دنبال درس و ورزش و بازی بودم…جایی که به پسرها مربوط میشد فوق فوقش چت کردن…اما یاشار خودش قصه دیگری بود. از همان روز اول گیر را داده بود. و خوب فکر میکنم او هم به فکر ازدواج نبود…فکر استفاده های دیگری بود که در کنار وعده ازدواج میشد از آدم کرد… 6 سال از من بزرگتر بود. از عهده سماجتش بر نمی آمدم، البته بین خودمان بماند که علیرغم اخطار زن عمو، از توجهی که به من میکرد ته دل لذت میبردم.
«حامله؟ ملیحه جون!؟ من که قول دادم دیگه تکرار نشه!»
«نه ببین مارال جان، اتفاقه دیگه»
«آخه منکه دیگه اینکارو نمیکنم!…قول دادم»
«تو که میگی اوندفعه هم نمیخواستی! ولی شد!»
«منکه قول دادم مراقب باشم…دفعه آخر بود»
«با اینحال برای احتیاطه دیگه»
با پررویی گفتم:»خوب برای احتیاط یک راههای دیگه ای هم هست.…»
«جدا؟!… چه راههایی مثلا»
«خوب راههای دیگه مثلا… قرص یا…یا اه، مثلا…» من و زن عمو خیلی رویمان به هم باز نبود. من بیشتر اطلاعات اینچنینی را از بچه های مدرسه و اینترنت میگرفتم.
«چی؟ کاندوم منظورته؟» لبم را گاز گرفتم و با خجالت سرم را تکان دادم. ادامه داد:» نه مطمئن نیست تازه باید طرفت استفاده کنه، شاید نکرد. قرص هم اگر یکیش یادت بره کار تمامه، خودتو که میشناسی، حواست پرته همش. خیلی هم احساس مسئولیت نسبت به آینده ت نداری» حواس من پرت نبود، به فکر آینده هم بودم. ولی زن عمو هر روز همین را به همه میگفت. درواقع یاشار بود که اصلا به فکر آینده نبود، و همه را نگران کرده بود. زن عمو به شدت نگران این بود که بالاخره پسرش کاری دست من بدهد که مجبور به ازدواج شویم.
نمیدانستم این آیودی چیست یا کجا میگذارند. رویم هم نمیشد که بپرسم. ولی آنموقع که زن عمو گفت فکر کردم حالا تا آن روز! ولی مثل اینکه بزودی به همین زودی فرا رسیده بود. وسط امتحانات پایان سال. و اضطراب مغزم را فلج کرد.
معلوم بود که زن عمو حق ویزیت را پیش پیش پرداخت کرده بود، چ.ن صدای دکتر می آمد: «قابلی نداره، خانم دکتر! حالا عجله ای نبود که …» و صدای دکتر بم بود! وقتی با زن عمو وارد اتاق انتظار شدند، قلبم دیوانه وار شروع به تپیدن کرد…ملیحه جون گفته بود دکتر زنان. خوب، من فکر میکردم دکترهای زنان اکثرا زن هستنند، انتظارم یک خانم دکتر ظریف و مهربان قدبلند با موهای مش کرده بود. هیچوقت به ذهنم خطورهم نکرده بود که دکتری که پیشش میرویم، ممکن است مرد باشد. لب پایینم را گاز گرفتم و دلم که داشت از اضطراب پیچ میخورد را با دست گرفتم.. از خجالت میمردم…
دکتر آرمان قدبلند و چهار شانه و درشت هیکل بود، با موهای سیاهی که جاهایی تک و توک سفید شده بودند و ریش پروفسوری و نگاه جدی خیلی نافذی داشت که از پشت عینک مستطیل دور نقره ایش تن آدم را یا اقلا تن مریض بدبخت را میلرزاند. ماکزیمم شاید40 یا 45 سال داشت. از آنها که چله تابستان زیر روپوش سفیدشان، پیراهن راه راه سورمه ای آستین کوتاه با کراوات میپوشیدند. بعد اتاق را آنقدر سرد میکنند که گرمشان نشود. نگاه سرسری کوتاهی به من انداخت و به خانم صابر گفت:»خانم با دکتر محمدی تماس بگیرید بگید اگر تمایل دارند، حضور داشته باشند، از نظر شما که موردی نداره خانم دکتر؟»
زن عمو گفت:»نه هرجور خودتون صلاح میدونید. فکر نکنم از نظر مارال هم مسئله ای باشه» من اصلا نمیدانستم راجع به چی حرف میزنند.
خانم صابر پرسید:»دکتر یاسر محمدی؟»
«نه دکتر محمدی خودمون، رزیدنت داخلیه!»
خانم منشی به زن عمو گفت:»خانم دکتر فقط شما این برگه را باید امضا کنید و دفترچه بیمه مارال جان هم به من بدید، اگه سونوگرافی یا آزمایشی هم دارید…»
من نگران از زن عمو پرسیدم:»برگه چی؟»
«هیچی من بعنوان ولی تو به دکتر اجازه میدم که معاینه کنه و کارو انجام بده دیگه…» بعد دفترچه بیمه مرا همراه با چند تا آمپول و سرنگ تحویل خانم صابر داد. زانوهایم سست شد و آب دهانم را به سختی قورت دادم. امپول برای چی؟ زن عمو چیزی راجع به آمپول نگفته بود. من از آمپول وحشت داشتم دلپیچه ام شدیدتر شد. برای دفعه هزارم از دیروز دلم میخواست به دستشویی بروم. زن عمو برگه ای را امضا کرد و تحویل دکتر داد.
منشی به ملیحه جون گفت:»خوب شما میتونید برید. اقلا یکساعت طول میکشه، شایدم بیشتر…تمام که شد من تماس میگیرم باهاتون…»
چی یکساعت طول میکشید؟ وحشتزده پرسیدم:»پیش من نمیمونید؟»
«نه عزیزم من الان وقت آرایشگاه دارم، به هر حال هم که دکتر اجازه نمیده من تو اتاق معاینه بیام…خانم صابر هم هست» بعد که فکر کردم دیدم من خودم هم از خجالت میمیرم اگر ملیحه جون میخواست موقع معاینه حضور داشته باشد.
بعد زن عمو مرا رسما به دکتر معرفی کرد:»دکتر این هم مارال…، خودتون هرکار لازمه انجام بدید دیگه، هر معاینه ای که صلاح دیدید، اختیار کامل دارید، اگر احیانا مشکلی پیش آمد هم با من تماس بگیرید. ولی خیلی بعیده…همکاری میکنه» قد دکترآرمان از آنکه قبلش به نظر آمده بود، بلند تر بود. همانطور که مرا با نگاه از بالا تا پایین بررسی میکرد سری به نشانه تایید تکان داد و ملیحه جون جلوی دکتر به من گفت:»ببین مارال جان، هرکار دکتر گفت انجام میدی، خانم صابر قبلا برای من توضیح داده، یک چکاپ و معاینه کامل باید انجام بشه، که من به دکتر اختیار کامل دادم…» بعد یک کم آرام تر ولی نه آنقدر که دکتر نشنود:»دکتر قراره معاینه لگنی بکنه، ببین، دیگه خودت حتما میدونی، باید شلوار و شورتتو دربیاری، بری روی تخت معاینه بخوابی، یا هر حالت دیگه ای که دکتر تشخیص داد، دکتر هرجور که صلاح دید معاینه میکنه، بعد دستگاه رو میگذاره. به هر حال…. بعضی معاینه ها …خوب… یک کمی ناراحت کننده ست ولی هرچی دکترآرمان گفت باید انجام بدی!»
آب دهانم را قورت دادم و سرخ و سفید در حالیکه سعی میکردم چشمم به نگاه سخت دکتر یا نگاه پر از کنجکاوی خانم صابر نیفتد گفتم:»چشم!»
و ملیحه جان در گوشم گفت:»مارال یادت نره عموت بفهمه قیامت میکنه، من با مسئولیت و هزینه خودم دارم اینکارو برات میکنم» از اینکه زن عمو را به خرج انداخته بودم شرمنده شدم..
دکتر در حال بدرقه زن عمو سرش را چرخاند و به من اشاره کرد و به خانم صابر گفت:»خانم صابر! مثانه اشو خالی کنه، لباسهاشو کامل دربیاره. برای معاینه آماده بشه»
ملیحه جان رفت و مرا تنها گذاشت. همیشه از دکتر زنان میترسیدم، بالاخره همه چیز مربوط به زنان داخل بدن آدم بود. اما هفته پیش که از مریم پرسیدم گفته بود که معاینه سختی نیست، اصلا هم درد ندارد؛ فقط کلا باید قید خجالت را بزنی، چون باید از کمر به پایین لخت بشی و پاهاتو تا جایی که میشه از هم باز کنی. مریم خواهر بزرگتر سارا دوستم بود که ازدواج کرده بود و خوب کلی تجربه داشت. ملیحه جون قدغن کرده بود که من به کسی ماجرا را لو بدهم. من فقط به سارا گفته بودم «یکی از دوستهام میخواد برای معاینه معمولی بره دکتر»، سارا شماره خواهرش را به من داده بود. دیشب هم وسط درس خواندن یک چیزهای خیلی مختصری از اینترنت خوانده بودم. اینطور که فهمیدم بیشتر دکترها برای کسی در سن و سال من بویژه که زایمان نکرده بود دستگاه آیودی نمیگذاشتند. انگار رحم به اندازه کافی بزرگ نبود یا نمیدانم به چه علتی؟… این دکتر را زن عمو پیدا کرده بود. ملیحه جان خودش پزشک عمومی و بازرس وزارت بهداشت بود. قبل از اینکه وارد مطب بشویم، گفته بود که دکترآرمان دکترخوبی است، یک کم بداخلاق و وسواسی است ولی دکتر خوبی است. وقتی زن عمو به یکی میگفت یک کم وسواسی…. گفته بود که این دستگاههای جدید را خودش وارد کرده. احتمال بارداری را تقریبا به صفر میرساند. ولی ظاهرا اندازه آیودی ها یک کم بزرگتراز معمول بودند، که من نمیدانستم به هر حال چه فرقی میکند…در اینترنت خوانده بودم، گذاشتن آیودی سرجمع ده دقیقه اگر طول بکشد. با وسیله ای به اسم اسپکولوم آنجا را باز میکردند، عکسش را توی همان سایت دیده بودم، یک چیز ترسناکی بود مثل انبردستی که عمود بر دوسرش که باز میشد، دوتا تیغه بلند فلزی چسبیده بود، آن تیغه های فلزی را توی آن قسمت فرو میکردند، و دکتر آنرا مثل انبردست باز میکرد. از فکرش حالم بد میشد ولی خوانده بودم که درد ندارد فقط وقتی باز میشود، یک کم فشار می آورد و ناراحت کننده است. مثل وقتهایی که دندانپزشک دهان آدم را تا جایی که میشود باز میکند. بعدش لابد دستگاه را یک جایی قرار میدادند و تمام! ….ولی هر چقدر هم به خودم میگفتم که این دکتر روزی هزار نفر را بدون لباس میبیند-با این فرض که هزار نفر حاضر بودند با وجود هزار دکتر زن این دکتر را انتخاب کنند- فایده ای نداشت. از شرم میمردم. مرا که کسی تابحال آنطوری ندیده بود. من از 8 سالگی نگذاشته بودم که کسی حتی درب حمام را باز کند. وقتی استخر میرفتم آنقدر مراقب بودم که حتما یک جایی لباس عوض کنم که کسی نبیند. حتی یاشار هم مرا در تاریکی دیده بود. درواقع ندیده بود بلکه فقط لمس کرده بود. از لحظه ای که ملیحه جون خیلی مختصر سر صبح گفته بود که بهتر است قبل از رفتن به جلسه امتحان حمام بروم و خوب… shave کنم، و من بالاخره خودم را قانع کردم که انگار دکتر مورد بحث قطعا دکتر زنان است، در دلهره و عذاب بودم. اینکار را هم قبلا نکرده بودم. و از صبح حتی با همه لباسهای تنم احساس برهنگی داشتم.
خانم صابر دم در اتاق دکتر پرسید که آیا سونوگرافی و نتیجه آزمایش بارداری دارم؟ من با سرخوشی از اینکه شاید جواب نه قضیه را کنسل کند گفتم:»نه، نگفته بودند که..»
«یعنی ممکنه حامله باشی؟»
مخصوصا گفتم:»نمیدونم!»
«تا به حال معاینه شدی؟»
«نه»
«باشه… برو دستشویی که موقع معاینه، دکتر فشار میده اذیت نشی»
بعد که برگشتم مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد که خودش مشغول مطالعه چیزی بود و خوشبختانه حتی سرش را بلند نکرد. و در نهایت اتاق معاینه که با دری از اتاق دکتر جدا میشد را باز کرد. تمام بدنم از عرق سردی پوشیده شد. یک کم طول کشید تا جرات کردم نگاه کنم. یک صندلی چرمی بزرگ و یک تخت معمولی مثل آنکه همه دکترهای دیگر دارند وسط اتاق بود. میز مربعی بین صندلی و تخت گذاشته بود هم سطح با تخت. با سینی نسبتا بزرگی که پر از وسایل فلزی ترسناک خیلی دراز بود، مثل سینی دندانپزشکی و بطری های مختلف و سمت راست صندلی هم یک میز دیگر بود با یک چیزی مثل کامپیوتر، که کیبرد و مانیتور داشت. خانم صابر ملحفه سفیدی به دستم داد و گفت:»خوب لباسهاتو دربیار،… به اون چوب لباسی آویزون کن»
کاش میشد فرار کنم. اما زن عمو…چاره ای نبود. مقنعه را درآوردم. بعد با اینکه مانتوی بلندی داشتم با کمی شرم اول کفش و شلوار و درنهایت شورتم را از زیر مانتو بیرون کشیدم و دمپایی خیلی گشاد قهوه ای رنگی پوشیدم. لباس زیرم را با خجالت توی جیب کیفم قایم کردم و ملحفه را دستم گرفتم. خوشبختانه مانتوی بلندی بود. مانتوی مدرسه ما مثل تونیکی تا سر زانو می آمد و جلوی آن سه تا دکمه داشت. خانم صابر برگشت و تا مرا دید زبان به اعتراض گشود:»اه، تو که هنوز لباس تنته».
«نه! درآوردم»
«نه دکتر خواستند همه رو در بیاری، حتی جوراب!»
با شرمندگی زیر ملحفه مانتو و جورابها را هم درآوردم و ملحفه را دورم پیچیدم. زیر مانتو فقط سوتین داشتم. روز گرمی بود. من هم صبح فکر کرده بودم شاید تا ظهر عرق کنم و جلوی دکتر شرمنده بشوم. ولی خوب به جاش از صبح لرزیده بودم و حالا دوباره شروع به لرزیدن کرده بودم…ملحفه را به دورم پیچیدم، از نگاه کنجکاو خانم صابر حالم بهم میخورد. ولی حضورش از نبودش بهتر بود…ممکن بود از ترس سکته کنم.
بالاخره دکتر بعد از چند دقیقه پر اضطراب درب را باز کرد و خانم صابر فورا گزارش داد:»دکتر نه سونوگرافی داره، نه قبلا معاینه شده، تازه میگه ممکنه حامله هم باشه!» دکتر سری تکان داد و نگاهی به من کرد:»لب اون تخت بنشین من اول یک معاینه عمومی بکنم» با ملحفه به دورم روی تخت نشستم. و پاها را از تخت آویزان کردم. دکتر با انگشت شست و سبابه چانه ام را گرفت و صورت را بالا گرفت و به این طرف و آنطرف چرخاند و از پشت عینکش که شیشه خیلی نازکی داشت، نگاهی جدی توی چشمهای من انداخت:»چشمهات سبزه؟»
«بله»
«چرا اینقدر رنگت پریده!؟…کم خونی داری؟ » بعد با شست پلک پایین چشمها را یکی یکی پایین کشید و گفت:» یک آزمایش خون برات مینویسم،… دهنتو باز کن»
خانم صابر با یک برگه کنار دست دکتر ایستاده بود و یک چیزهایی یادداشت میکرد، از من پرسید گروه خونت چیه؟
گفتم:»ب مثبت»
دکتر یک تکه چوب بستنی ته گلویم کرد و زبان را به پایین فشار داد، بعد با یک تکه چوب دیگر زبان کوچک را که ته حلق بود به بالا فشار داد و پشتش را نگاه کرد. بلافاصله شروع به عق زدن کردم. اگر شکمم خالی نبود بالا می آوردم.
دکتر یکدسته موهای من را از روی گوشم کنار زد و سرم را یه یک طرف خم کرد:»موهاتو بزن کنار توی گوشتو ببینم» کش سرم یک جایی گم شده بود. من درحالیکه ملحفه را با یک دست گرفته بودم، موهای بلندم را با دست دیگر کنار زدم تا با یک وسیله ای توی سوراخ هردو گوش را نگاه کرد و بعد زیر گلویم را محکم با انگشتان دست فشار داد:»آب دهنتو قورت بده»
خانم صابر از من پرسید:»جز مادرت سابقه سرطان تو خانواده ت نیست؟؟»
«چرا. خاله مامانم هم سرطان رحم داشته..»
دکتر گفت: «بچرخ …پشتت به من باشه» و با دست جهت چرخش را در جهت عقربه های ساعت نشان داد. من پاها را از طرف دیگر تخت آویزان کردم. دوتا دستش را از پشت سرم جلو آورد و به حالتی که معمولا توی فیلمها آدم را خفه میکنند، سرم را بالا داد و غدد لنفاوی زیر گلو را معاینه کرد و دوباره روبرویم ایستاد، و دماسنج جیوه ای که از خانم صابر تحویل گرفته بود راچند بار تکان داد و زیر زبانم گذاشت.
«خانم اون گوشی و فشار سنج رو به من بدید» و به من گفت:»ملحفه را تا کمرت پایین بیار» ملحفه را به پشتم لغزاندم و سعی کردم کپل لختم در معرض تماشا نباشد.
با چوب بستنی زیر کش سوتینم انداخت و کشید: «خانم صابر! گفتم لباس کامل دربیاد…»
خانم صابر نگاهی به من کرد و ترسیده گفت:»ببخشید دکتر من ندیدم»
دکتر دماسنج را از دهانم درآورد و نگاهی کرد:»تقریبا 37، به نظر داغتر می آی» و دستش را روی پیشانی و بعد زیر گلوی من گذاشت. دستش سرد بود. مثل همه چیزهای دیگر.
گوشی معاینه را توی گوشش گذاشت و فلز گرد سرد را روی قفسه سینه من گذاشت.
«نفس عمیق بکش……سرفه کن…» من اطاعت کردم.
بعد فشارخونم را اندازه گرفت. یک لحظه خیلی کوتاه دستم از فشار درد گرفت ولی بلافاصله تمام شد:»10 روی 6. فشارت پایینه. یا واقعا حامله ای؟ …بخواب ببینم!»
» حامله نیستم.» پاها را دراز کردم. دستش را روی شکم من گذاشت. و چند جا را با انگشتها فشار داد.
«چند سالته؟ بنشین!»
نشستم و گفتم:» نزدیک 17 سال.»
نگاه جدیش یک لحظه تحقیرآمیز شد:» «16؟….چه زود از نظر جنسی فعال شدی؟!…» بعد با چوبش به سوتین من اشاره کرد:» اینو درآر!… میخوام پستونهاتو معاینه کنم» صورتم داغ داغ شد.
خانم صابر که پشت من ایستاده بود از دکتر پرسید:»دکتر؟ داکتال لویج؟» و بدون معطلی گیره سوتینم را باز کرد. سینه هایم ناگهان سنگین و آویزان رها شدند. و من نمیدانستم چطور خودم را جمع کنم.
دکتر بدون اینکه نگاهی به خانم صابر بکند عینکش را جابجا کرد و با سر جواب مثبت داد. و خانم صابر رفت و مشغول کاری شد.
با خجالت سوتینم را در آوردم و به دست گرفتم. و بجایش با کف دستهایم جلوی دید دکتر را گرفتم. هیچکس جز یاشار تا آنروز به من دست نزده بود. تازه حتی یاشار هم از زیر لباس، در تاریکی. اینطور زیر نور چراغ، عریان! از خجالت شانه را به جلو داده بودم و قوز کرده بودم. دکتر روبرویم ایستاد: «دستاتو عقب بگیر!» و چند ثانیه وحشتناک با دقت نگاه کرد، و با چوبش به آرامی خط مایوی من را روی سینه ها دنبال کرد و ابروهایش را بالا داد:»اشعه آفتاب برای پوستهای به این روشنی ضرر داره،…» بعد مستقیم توی چشمهام نگاه کرد و امر کرد:» بهتره آفتاب نگیری!»
من سرخ و سفید گفتم:»چشم!»
با چوبش دوبار پشت سر هم زیر یکی از پستانها زد و کمی بالا آوردش وبعد ناگهان رها کرد، و لرزشی که ایجاد شده بود را نگاه کرد:»نسبت به سن وسال و لاغریت، پستانهای درشت رسیده ای داری،… ولی خوب این یعنی… بیشتر احتمال داره سرطان سینه بگیری!……کی بالغ شدی؟»
من باز احساس کردم سرخ و سرختر میشوم. ولی زن عمو گفته بود چکاپ کامل، تاکید کرده بود دکتر هر جور خواست معاینه بکند. و من یواش یواش داشتم میفهمیدم که هر جور خواست یعنی واقعا هرجور که دلش خواست…
گفتم: «3 سال پیش،….14 سالم بود»
«دستهاتو بالا بگیر!» بعد که من یک کم طولش داد خودش یکی از دستهایم را بالا برد و بعد خم کرد پشت سرم گرفت و مچ دستم را آنقدر عقب کشید که زیر بغلم درد گرفت و همانطور نگه داشت. بعد با دوتا انگشت شست و اشاره دست دیگرش شروع به گرفتن نیشگونهای کوچکی از زیر بغلم کرد. یک کم درد گرفت، بعد دستش را اندک اندک پایین تر لغزاند تا به زیر پستان رسید. دکتر آنقدر از قاعده به نوک و برعکس، از زیر بغل به زیر سینه و برعکس فشار داد و نیشگون گرفت و نوک سینه را با دست بیرون کشید، که نوکشان مثل سر انار بیرون زد و دردناک شد. از خجالت سرم را پایین و پایینتر میگرفتم. بعد دست دیگر را بالا گرفت و همین پروسه را یکبار دیگر با دیگری تکرار کرد.
دوباره سوتین به دست خودم را پنهان کردم. پشت سرم ایستاد و از پشت سر هردوتا آرنجم را عقب کشید :»دستاتو بنداز، شانه هاتو عقب بگیر» با شرم اطاعت کردم. دستهایش را از زیر بغلها آورد و زیر دوتا سینه قرار داد و اول وزنشان کرد. سینه های من یک مقدار زیادی حساس بودند. بعضی روزها اینقدر زیاد که ترجیح میدادم سوتین هم نپوشم. و آنروزها سعی میکردم خیلی جلوی دید یاشار و مادرش نباشم. به دو دلیل متفاوت. زن عمو حتما میفهمید و به من تذکر میداد که لباس مناسب بپوشم. یاشار هم…خوب درد میگرفت. امروز جز آن روزها بود. دکتر آنقدر با قاعده سینه ها از بالا و پایین و اطراف ور رفت و هر سانتی متر مربع را یکبار بین دو انگشت فشار داد و دستمالی کرد و بافت پستان چپ و راست را در جاهای مختلف با هم مقایسه کرد که نزدیک بود به گریه بیفتم…چرا تمام نمیشد؟ یاشار اقلا مهربان و با ملاحظه بود، اینقدر فشار نمیداد… بالاخره تخت را دور زد.
«خوب… پستونهات به نظر سالمند، توده ای نداری…..»
اول فکر کردم خدا را شکر کار تمام شده و ملحفه را بالا کشیدم. ولی بعد خانم صابر یک سینی کوچک روی میز کنار دست دکتر گذاشت و یک دستکش پلاستیکی سفید تحویل دکتر داد و ملحفه را دوباره پایین کشید. با یک پنبه الکلی نوک سینه های مرا که دردناک شده بود پاک کرد که باعث شد یخ بزنم. بعد یک کم کرم سرد روی نوکشان ریخت و شروع به مالیدن کرد و درد کمی فروکش کرد. دکتر در حالیکه دستکشها را به دست میکرد و ساعت نقره ای اش را از زیر دستکشش بیرون میکشید، خونسرد از پشت عینکش پیشرفت کار را بررسی میکرد:»پریودت مرتبه؟»
گفتم:»تقریبا»
«یعنی چی تقریبا، هرماه خونریزی داری؟»
اضطراب داشتم. دستکش را برای چی می پوشید؟ گفتم: «بله»
یکبار دیگر ایندفعه از جلو نوک هردوتا را گرفت و بیرون کشید. هاله پستانها را کمی فشار داد و درد دوباره برگشت.
بعد نوک سینه راست را به دست گرفت و با شست و سبابه پوست نوکش را کنار زد. با دست دیگر یک چوب دیگر برداشت و با نوک چوب چیز سفیدی را از نوک سینه بیرون کشید. من با تعجب چوب را نگاه کردم. هاله صورتی پستان را مثل انبری محکم بین شست و سبابه گرفت. نمیدانم چه لزومی داشت جای به این حساسی را اینقدر محکم فشار بدهد؟
«قبلا هم ترشح داشتی؟»
و قبل از اینکه دهانم به نه باز شود، چنان فشار داد که از درد جیغ زدم:»نه!» یک قطره سفید از نوک سینه بیرون افتاد. اولی را رها کرد و بلافاصله هاله پستان دوم را به دست گرفت. در حالیکه اشک توی چشمهایم جمع شده بود، بی اختیار با هردو دست ملتمسانه آستینش را گرفتم.»دکتر…»
خونسرد سوتینی که در دست داشتم گرفت و توی جیبش گذاشت و بعد با دست چپ مچ دستهای مرا یکی یکی جمع کرد و پایین گرفت و دوباره پستان دوم را اینبار مثل اختاپوس با همه انگشتان به دست گرفت، و شکل اناری که آبلمو کنند کل سینه و هاله را از اطراف به مرکز فشار داد و درنهایت با فشار ناگهانی دو انگشت قطره قطره شیر جاری شد. احساس گاوی را داشتم که میخواستند شیرش را بدوشند، تازه در آنصورت هم بیشتر از این مراعاتم را میکردند. چند تکه دستمال کاغذی از توی جعبه اش بیرون کشید و کف دستهایش را پاک کرد. بعد جعبه را به سمت من گرفت. من به سختی جریان شیر را با فشار دستمال کاغذی بند آوردم.
دکتر درحالیکه یک چیزی مثل سوزن از توی سینی برداشته بود و کمی از همان کرم به رویش مالید، گفت:»ممکنه مشکلی نباشه، ولی یک آزمایش هورمونی ام برات مینویسم، اکسی توسین و… مادرت سرطان سینه داشته؟»
با دیدن سوزن قلبم شروع به تند زدن کرده بود.»چی؟»
«دکتر موسوی گفتند مادرت از سرطان سینه فوت شده»
«بله»
«خیلی خوب!… حالا کف دستهات رو پشتت روی تخت بگذار، سینه هاتو بده جلو…»
با کف دستش به پشت کمرم زد:» قشنگ بده جلو…. مادرت چند سال پیش فوت شده؟»
در حالیکه با فشار دستش از پشت سر کمرم را قوس میدادم که سینه جلوتر قرار بگیرد. بدون تمرکز گفتم:»5 سال» حواسم به بلایی بود که قرار بود به سرم بیاورد. با آن سوزن که دستش گرفته بود یک کاری میخواست بکند.
پستان چپ را به دست گرفت و شستش را بالای هاله گذاشت و نوکش را بالا گرفت:»گفتی مادرت چندساله بود؟…»
من با صدای لرزان گفتم:»چی؟…38″ در حالیکه آن سوزن را با دست دیگر به دست گرفته بود. «خیلی خوب، تکون نخور…والا این توی بافت سینه ت فرو میره…»
دستم را روی سینه ام گذاشتم. و ترسیده پرسیدم: «دکتر چه کار میخواید بکنید؟ با اون؟» دستهام شروع به لرزیدن کرد.
«این سوزن نیست، دیلاتوره نوکش خیلی تیز نیست… باهاش مجرای شیر رو گشاد میکنم که بشه نمونه برداری کرد….گفتم کف دستهاتو بگذار روی تخت! پشت سرت» خانم صابر سریع پشت سرم ایستاد و کف دستهایم را تقریبا به زور عقب روی تخت گرفت.
دکتر سعی کرد دیلاتور را از نوک پستان فرو کند. و به من که هی خودم را عقب میکشیدم یک کم با تمسخر گفت: «درد نداره! خیلی فشار نمیدم! بیا جلو»
«دکتر تروخدا چه کار میخواید بکنید؟» صدام میلرزید.
دکتر خونسرد و قاطع توضیح داد:» توی خانواده نزدیکت سرطان بوده، مجاری شیر باید برای مراحل اولیه سرطان نمونه برداری بشن!» و بالاخره علیرغم همه التماس های من آن سوزن را دقیقا از سوراخ نوک پستان فرو کرد.
داشتم از ترس میمردم…اولش درد نداشت. سوزن نبود. در واقع سیم نازک انعطاف پذیری بود که راحت فرو میرفت. یک احساسی مثل زخمی که دارد خوب میشود ایجاد میکرد. خیلی کم درد، بیشتر خارش و قلقلک. بعد فلز نازک را درآورد و دوباره در جهت دیگری چندین سانت از نوک سینه وارد یک مجرای دیگر و باز یکی دیگر کرد و… بعد آنرا توی سینی انداخت و یکی کلفت تر برداشت. این دفعه خیلی راحت نبود. درد بیشتر و خارش کمتر بود.
«آآخ آآآخ »
بعد لبم را گاز گرفتم و همه سعیم را کردم که هیچ حرکتی نکنم. میترسیدم تکان بخورم و آن فلز یک جایی را سوراخ کند. ولی فایده ای نداشت. داشتم از اضطراب میلرزیدم… تنها قسمتی که ثابت و بی لرزش بود همان بخشی بود که دکتر محکم به دست گرفته بود.
در حالیکه سینه من را مثل انبر گرفته بود دیلاتوربازهم کلفت تری را برداشت و از مسیر دیگری بیرحمانه وارد کرد. هی آن سیم را چرخاند و کمی سخت تر فرو کرد و بیرون آورد و از جای دیگری فرو کرد و سینه ام در راستای جدیدی شروع به تیر کشیدن کرد. من با هربار وارد کردنش یکبار ناله میکردم «آآآخ آآخ درد میگیره آآآییی» و بعد نفسم را حبس میکردم. اگر ملیحه جون چیزی راجع به این معاینه گفته بود اقلا قبلش خودم را آماده میکردم… سعی کردم به دست دکتر نگاه نکنم. روی دیوار یک عالم عکس از سینه و دستگاه تناسلی و جنین بود. با دقت همه را نگاه کردم. خدایا توی سینه چندتا مجرای شیر بود؟ چرا تمام نمیشد؟ طاقت من داشت تمام میشد.
بالاخره آن را هم در آورد و یک لوله فلزی که سرش سرنگ بزرگی بود را با دقت از نوک پستان فرو کرد و با فشار، کمی از محتوای آنرا که مثل آب ولرم بود را داخل مجرای شیر خالی کرد. احساس کردم سینه ام متورم میشود.»آآخ..آآخ» لوله فلزی را از مجرای دیگری وارد کرد و دوباره بخشی از مایع را تخلیه کرد. «آآی دکتر آآیی… درد داره» و باز یک مجرای دیگر… در نهایت وقتی سینه داشت از تورم میترکید، شروع به فشار دادنش در همان حالت با وجود فلزی که داخلش فرو کرده بود کرد. در همه جهات تیر میکشید و قطره های اشک دیدم را تار کردند. آستین دکتر را گرفتم و با بغض گفتم: «دکتر میشه لطفا یک کمی یواشتر!»
«خانم پستونهات بزرگه دیگه، مجاری شیرش زیاده، آخ و اوخ هم فایده ای نداره» خانم صابر خیلی سریع دوباره دستهایم را گرفت.
ولی خوشبختانه خیلی زود تمام شد. با همان سرنگ مایعی را که وارد کرده بود دوباره مکید و مایع سفید رنگ را داخل شیشه ای که خانم صابر آماده نگهداشته بود خالی کرد و سرنگ را توی سینی انداخت.
حالا نوبت پستان دوم بود. دست به سینه خودم را گرفته بودم. دکتر که خودش تا آن لحظه ایستاده بود و پایش را روی میله زیر تخت گذاشته بود، یک کم ایستاد تا من بالاخره تسلیم بشوم. ملتمسانه نگاهش کردم و آب دهانم را قورت دادم شرمنده گفتم:»دکتر تروخدا نه»
«نمیشه، لازمه. تقریبا همه سرطانهای پستان از مجاری شیر شروع میشن..» این روش احمقانه برای تشخیص سرطان را کی اختراع کرده بود. خودش نوعی شکنجه سرطانزا بود.
بغض گلویم را گرفته بود و به زحمت جلوی گریه ام را گرفته بودم خودم را عقب کشیدم و ملتمسانه گفتم:»اقلا میشه یک کم صبر کنید؟»
«نه! صبر کنیم آسونتر میشه؟» و خواست که کار را ادامه دهد، ولی من عقب تر رفتم. واقعا جرات نداشتم دستم را بردارم:»تروخدا، فقط یک لحظه، یک لحظه»
دکتر چند لحظه خونسرد صبر کرد. بعد تحملش تمام شد. با دست بالای آرنج مرا گرفت:»بیا پایین از لبه تخت» و در یک چشم به هم زدن مرا پایین کشید. یعنی من بیشتر درگیر جمع و جور کردن ملحفه دورم بودم. مقاومتی نکردم. یک گوشه بین میز و تخت گیر افتادم. خودش صندلی چرخدارش را کشید و جلوی من نشست و خیلی قاطع و تهدید آمیز دستور داد:» دستهاتو بگیرعقب!…بچه بازی هم درنیار!» چاره ای نداشتم. زورش بیشتر بود، مرا گرفته بود. عقبتر هم جایی نبود که فرار کنم. خانم صابر پشت سرم ایستاده بود و هر دو دست مرا محکم از آرنج گرفت.. دکتر دوباره یک کم از آن کرم که ظاهرا بیحس کننده ای بود که خیلی هم بیحس نمیکرد، مالید. ملحفه را پشت سرم دور دستم پیچاندم و چشمها را محکم بستم و با هربار که سینه از درد تیر میکشید لبم را گاز گرفتم…. کاش سینه های من اینقدر بزرگ نبودند، یا دکتر اینقدر بیملاحظه و خشن نبود…وقتی مایع را با فشار وارد کرد، بالاخره موفق شد اشکی که خیلی وقت بود به زحمت نگهداشته بودم را از چشمهایم جاری کند و تمام صورتم خیس شد. دکتر دستکشش را در آورد و توی سینی انداخت:» خیلی خوب تمام شد…» نگاهی به من انداخت و گفت: » درد گرفت؟»
خانم صابر دستمال نمناکی به من داد تا آن قسمت را پاک کنم، من اول چشمهایم را پاک کردم و با بغض گفتم:»بله. خیلی زیاد» و دوباره چشمهایم پر از اشک شد.
» این تست دردناکی نیست!» لبخند کمرنگی گوشه لبش بود»عجیبه! انتظار نداشتم که اینقدر کم طاقت و نازک نارنجی باشی؟!»
از نشان دادن گریه ام به دیگران اکراه داشتم. بعد از مرگ مامان و بابا باعث برانگیختن دلسوزی دیگران میشد که من ازش متنفر بودم. بویژه همه همینطوری فکر میکردند من خیلی نازک نارنجی هستم. اصلا دلم نمیخواست به نظر آدم ترسوی کم طاقتی برسم….این واقعا اولین باری بود که به احساس همدردی یک نفر اینقدر محتاج بودم…که آن یک نفر هم کلا فاقد عاطفه از آب در آمده بود. از آنهم بدتر، داشت از این ماجرا تفریح میکرد. درحالیکه سعی میکردم پارچه به نوک دردناک سینه ها نخورد خودم را پوشاندم و اشکهایم را خیلی سریع با پشت دستم پاک کردم…
قبل از اینکه به موبایلش که شروع به زنگ زدن کرده بود رسیدگی کند به صندلی که پشت سرش بود اشاره کرد و دوباره جدی شد:» خیلی خوب خانم، شورتتو در بیار! روی اون صندلی بنشین، من الان برمیگردم که لگنتو معاینه کنم» نگاهش به صندلی معاینه، با کف دست تلنگری به پشت زانوی من زد که یعنی: زود باش! به خانم صابر گفت:»خانم صابر راهنمایی کنید خانم برای معاینه آماده بشه. قدش بلنده. پایه ها یک کم بازتر قرار بگیرند!» و موبایل به دست دوتا دستشو به نشانه بازتر از هم باز کرد و اتاق را ترک کرد.
خانم صابر ملحفه را کنار زد و نگاهی کرد و گفت:»ببینم…شیو کردی؟!» یکبار دیگر دلم خواست زمین دهن باز کند…
آن یک ذره شجاعتی که داشتم بعد از این معاینه از دست داده بودم. کاش میشد یک اتفاقی می افتاد و زن عمو پشیمان میشد و مرا از اینجا میبرد. احساس تهوع داشتم از اضطراب و نگرانی. صندلی را که درست دیدم تازه به ابعاد فاجعه پی بردم. صندلی مورد بحث در ارتفاع بسیار بالایی از زمین قرار داشت نزدیک 1و5 متر. برای رسیدن به آن بالا باید از پله های فلزی لب صندلی بالا میرفتی و آن بالا… مثل ماشینی که برای قرعه کشی در معرض نمایش قرار داده اند، در معرض دید همه بودی. احتمالا مثل خوابیدن روی صندلی ماشین بود. ولی 1 متر بالاتر! مثل صندلی ماشینی که پشتی اش را خیلی خوابانده باشند، ولی پشتی آن بلند و نشیمنگاه آن خیلی کوچک بود و به جای آنکه مستطیل باشد به شکل حرف u بود، وسطش خالی بود.همانطور که زانوهایم میلرزید بالا رفتم و به سختی روی صندلی نشستم. در واقع جای خیلی کمی برای نشستن داشت. کل حرف یو 10 سانت طول نداشت. یک یوی خیلی باز بود که رویش یک تکه پارچه نازک سفید انداخته بودند. زیرش هم یک ظرف استیل مثل سینک ظرفشویی بود. پاها را روی میله ای که وسط زیر صندلی قرار داشت گذاشتم. صندلی چیزی مثل دوتا دسته بزرگ داشت که شکل زین اسب بودند. که به جای اینکه به پشتی صندلی وصل باشند به نشیمنگاه وصل بودند. و آنقدر از هم دور بودند که زیر دست آدم قرار نمیگرفتند، خانم صابر گفت:»اون ملحفه زیرت نباشه دکتر دعوا میکنه، بنداز روت!… » ملحفه را از دورم باز کردم و رویم انداختم. پشت کمرم به چرم سرد طوسی که تخت معاینه را پوشانده بود چسبید و یخ کردم، چقدر سرد بود بعد خانم صابر وحشتناک ترین قسمت قضیه را توضیح داد»حالا باید کف پاهاتو روی این رکابها بگذاری، یکی اینور یکی اونور» و به دوتا دسته صندلی اشاره کرد و منتظر ماند. آب دهانم را با ترس قورت دادم. میدانستم باید پاها را باز کنم، نمیدانستم اینقدر باز! رکابها نزدیک یک متر از هم فاصله داشتتد! زیر ملحفه سعی کردم کف پاهایم را جایی که قرار بود بگذارم. ممکن نبود. خیلی فاصله داشتند. نمیدانم آیا واقعا لازم بود آدم را به آن حالت تحقیر آمیز بخوابانند؟ از خجالت میمردم. من فکر میکردم بقیه معاینه را هم روی همان تخت انجام میدهد. با بدبختی به شرایط موجود تن دادم. کف پاهایم روی آن زینها قرار گرفت. کشاله رانم از باز شدگی درد گرفت. سعی کردم تا جایی که میشود زانوها را به هم نزدیک کنم. ولی بیفایده بود. از یک حدی نزدیکتر نمیشدند . ملحفه را جوری روی پاها انداختم که پوشش کاملی داشته باشد. دکتر بی در زدن ناگهان وارد اتاق شد. خودم را زیر ملحفه پنهانتر کردم و نفسم را حبس کردم.
» خوب خانم آماده ای؟»
حتی رویم نمیشد جواب بدهم. دست زیر ملحفه برد و آنرا به آرامی بلند و مچاله کرد و تحویل خانم صابر داد.
به اعتراض گفتم:»دکتر! میشه… ملحفه رو؟»
«جلوی دست و پای منو میگیره. بعلاوه این ادا و اصول مناسب دختری که تو سن و سال تو کارش به معاینه لگنی کشیده، نیست، ….بیا جلوتر!» ممکن بود راست بگوید، بعضی از بچه های کلاسمان پنهانی رابطه داشتند، ولی هیچکس هنوز کارش به دکتر و معاینه نکشیده بود. ولی خوب چه فرقی میکرد؟ من داشتم خجالت میکشیدم…جلوتر آمدم. با دست مثل کسیکه به اتوموبیل در حال پارک فرمان میدهد به من اشاره کرد. پوست بدنم به چرم صندلی چسبیده بود، بلند که شدم چرم یواش یواش با صدا از پوست جدا شد، کمی جلوتر آمدم دوباره به چرم چسبیدم.. داشتم از شرم میمردم.
همینطور که ایستاده بود گفت:» بازم جلوتر ، لگنت باید از لبه صندلی معاینه جلوتر قرار بگیره. من باید به این قسمت دسترسی داشته باشم… باز کن پاتو…» آن قسمت را با وارد کردن نوک چوبش توی واژن نشان داد. آنقدر جلوتر آمدم تا بخشی از کپلها از نشیمنگاه بیرون افتاد.
«آفرین! حالا زانوهاتو بازتر کن ….باز باز»
نمیشد، از آن بازتر امکان نداشت. دکتر از سر نارضایتی نوچی کرد و ابتکار عمل را به دست گرفت. کف دوتا دستش را وسط رانها قرار داد و تا جایی که میشد به اطراف فشار داد. با اینکار فشار روی کشاله رانم بیشتر شد و بعضی قسمتها خودبخود به جلو رانده شد و در اختیار دستهایش قرار گرفت و دیواره های آنجا که به هم چسیبده بودند، کاملا از هم جدا شدند. هیچ وسیله ای برای باز کردنش لازم نبود. خودش در آن حالت باز باز بود.
صندلی خودش را جلو کشید و وسط پاهای من نشست. کف پاهایم اینطرف و آنطرفش قرار گرفتند. لامپ بسیار قوی را روشن کرد و سر لامپ را آنقدر جلو آورد که قسمتهای مرطوب وسط پاهایم یکدفعه داغ شد. الان از شرم میمردم. خدایا چرا باید یک قسمتهایی از بدنم را که همیشه از همه پوشانده بودم و حتی به تماس با جریان هوا حساس بودند، را حالا اینطور بیشرمانه زیر آن نور شدید در معرض دستکاری یک دکترخشن قرار میدادم؟!
دکتر سر صبر دستکشهای سفید پلاستیکی اش را به دست کرد. احساس سرما و تهوع داشتم، از دیروزش اسهال گرفته بود و حالا لازم بود حتما به دستشویی بروم. وسط خرداد اتاق را زیادی سرد کرده بودند. دستهای خیلی بزرگی داشت با انگشتهای بلندی که تجربه نشان داده بود وقت معاینه بیرحم و سخت و بی ملاحظه میشدند، وقتی شروع به مرتب کردن سرانگشتانش کرد، شکم و پاهایم در وضعیت ناپایداری که داشتند شروع به لرزیدن کردند. با کف دستها صورتم را پوشاندم.
» لگنتو بده جلوتر. گفتی تا به حال معاینه نشدی؟» سعی کردم ولی واقعا جلوتر نمیشد.
«نه»
» چقدر لاغری؟! مشکل تیرویید داری؟»
«نه. نمیدونم»
«درست غذا میخوری»
«فکر میکنم. تقریبا»
«خیلی خوب!!» بعد با کف دست شروع به معاینه کرد. اول از دوطرف کشاله ران را فشار داد و پرسید:»درد داری؟»
«نه»
از بالا تخمدانها را فشار داد و دوباره پرسید:»درد؟»
«نه»
«تا امروز بیماری پوستی توی ناحیه تناسلی نداشتی؟ سوزشی؟ خارش؟ تغییر رنگ؟»
«نه»
دکتر کف دستهایش را یکی اینطرف و دیگری آنطرف آن وسط گذاشت و به اطراف کشید و با دقت زجرآوری با شستها لای چینهای آن وسط را یکی یکی باز باز کرد و نگاه کرد. خانم صابر یک پنس که سرش پنبه بود را با محتوی یک بطری که بوی سرکه میداد آغشته کرد و همینطور که دکتر همه چیز را باز نکهداشته بود پنبه خیس را به همه جای پوست من مالید و دقت کرد هیچ برجستگی با فرورفتگی از نظر دور نماند داشتم از شرم آب میشدم..
دکتر گفت:»دکتر موسوی خیلی نگران بیماریهای آمیزشی هستند….شرکای جنسیت هیچکدام بیماری آمیزشی نداشتند؟»
«نمیدونم!» روم نشد بپرسم منظورش از بیماری آمیزشی چیه؟
«آیودی انتخاب خوبی برای کساییکه روابط گسترده با آدمهای زیادی دارند نیست، باید روابطت جنسیتو محدود کنی، والا ریسک بیماریهای آمیزشی بالا میره!»
«بله… چشم»
پنس را از خانم صابر تحویل گرفت و واژن را با دست باز کرد و پنس و پنبه را یکی دوسانت وارد کرد و چرخاند:»اینجا خارش نداری؟» شروع به سوختن کرده بود. گفتم:»نه»
پنبه را توی ظرف استیل زیر صندلی انداخت و تکه جدیدی را به محلول آغشته کرد»از کی رابطه جنسی داری؟»
» خیلی وقت نیست» در واقع من فقط یکبار 15 روز پیش با یاشار رابطه داشتم. آن یکبار هم خیلی درد داشت و سخت بود. و من آنقدر بیتابی و گریه کردم که یاشار کار را سریع تمام کرده بود.
دکتر از جواب سیاسی من سری تکان داد:»خیلی وقت نیست؟!…تکرر ادرار که نداری؟» لبهای واژن را با دست به اطراف باز کرد و کشید. پنبه را با پنس محکم توی مجرای ادرار فرو کرد و فشار داد که کمی درد گرفت. و من ناخودآگاه زانوها را جمع کردم»آه! نه»
«باز کن پاتو…سوزش ادرار نداری؟»
«نه» و پنس را بیرون کشید و پنبه را دور انداخت. بعد لامپ داغ را نزدیک تر آورد و همه جاهایی را که محلول مالیده بود از جمله داخل واژن را با انگشتان دست از هم باز کرد و دست زد و پوستش را کشید و با ذره بین به دقت واررسی کرد. نمیدانم چرا خانم صابر بالای سر ما ایستاده بود. چی را نگاه میکرد؟ داشتم آب میشدم. یک وسیله مثل همان که توی گوش را باهاش نگاه میکرد و سرش چراغ داشت را از خانم صابر تحویل گرفت. لبهای واژن را باز کرد و اخطار داد:»پاهاتو نبندی!» و سر درازش را ناگهان توی پیشابراه فرو کرد و اینور و آنور کرد. خیلی به خودم فشار آوردم تا زانوها را باز نگهداشتم. «آآآی» اگر مثانه ام پر بود حتما خودم را خیس میکردم.
«اولین روز آخرین پریودت کی بوده؟»
«10 روز پیش»
«بیا جلوتر. پاها باز!……..»
خانم صابر به کمک دکتر آمد و زانوهای مرا باز نگهداشت، چون من هی پاها را میبستم. جای برجسته خیلی حساسی بالای مجرای ادرار را بین شست و سبابه گرفته بود و هی اینور و آنورش را با ذره بین نگاه میکرد. پوست رویش را با دو تا شست کاملا عقب میکشید. لحظه شماری میکردم معاینه آن قسمت را تمام کند. به جریان هوا حساس بود.
» خوب! ظاهرا اینجا مشکلی نیست…..معمولا بیشتر چطور ارضا میشی؟ با تحریک واژینال یا کلیتوریس؟»
«چی؟ کلیتورس چیه؟»
با انگشتان دست دیگر یک تکه گوشت مثلث مانند را مثل پیچ ریز تنظیم ساعت مچی که اول بیرون میکشند و بعد میچرخانند بیرون کشید و چرخاند :»این»
بی اختیار خودم را جمع کردم و جیغ زدم:»آه! دکتر…» و شروع به لرزیدن کردم.
دکتر با لبخندی گوشه لب، با دو انگشت سوراخ واژن را پایین کشید و گفت:»خانم صابر اسپکولوم متوسط…… نه بزرگه رو بدید، با اینکه به نظر دختر ظریفی میاد، احتمالا واژنش خیلی ریلکسه.»
خانم صابر اسپکولوم را زیر آب گرفت و تحویل دکتر داد و گفت:»دکتر پمپ بازم خراب شده، آب سرده»
«به آقای اسکندری زنگ بزنید بیاد درست کنه» و برای اطمینان از کارکرد وسیله جلوی چشم من آنرا باز و بسته کرد. با دیدنش دلهره ام دوبرابر شد. وقتی عکس چیزی را در اینترنت میدیدی هیچ برداشتی از اندازه اش نداشتی. سرهای فلزی که توی عکس به نظر ماکزیمم 3 4 سانتی میرسیدند، 16 سانتیمتر بودند و هر کدام از تیغه ها 4 سانت عرض داشت. دهانه اش به نظرم اقلا 10 سانت از هم باز میشد. پهلوها و پاهایم ازانقباض عصبی درد گرفت. نفسم را حبس کردم.
«تا به حال به چه روشی پیشگیری میکردی؟»
«هیچی،…یعنی پیشگیری نکردم تابحال»
دکتر سرش را به سرزنش تکان داد:»حامله نیستی؟ قطعا؟»
خانم صابر بجای من جواب داد:»نمیدونه»
گفتم:»نه! نیستم»
دوباره گفت:» «خیلی خوب!….امیدوارم……ولی دکتر موسوی میگفتند که خیلی شیطنت میکنی؟!»و سر اسپکولوم را به سختی و با کمی فشار و چرخاندن جا کرد. انگار اسپکولوم را از توی یخچال درآورده بودند، بلافاصله شکم و دندانهایم از سرما و اضطراب شروع به لرزیدن کرد.
«خانم یک نفس عمیق بکش و عضلاتتو شل کن» و اسپکولوم را کمی به داخل فشار داد. من نفس عمیقی کشیدم و با تمام تمرکز آرام آرام عضلات منقبض را باز کردم ناگهان بدون هیچ اخطاری اسپکولوم را تا وسط داخل ماهیچه های حساسی فرو کرد.
«آه ه ه» و بی اختیار خودم را عقب کشیدم.
«لگنتو بیار جلو» کمی طول کشید تا جرات کردم خودم را دوباره در دسترسش قرار دهم. ایستاد و ایندفعه یک دستش را زیر کپل چپم برد و از زیر کمرم را محکم گرفت تا خودم را عقب نکشم و اسپکولوم را با شدت و فشار بیشتری در یک حرکت ایندفعه تا ته فرو کرد، طوریکه رحم به عقب رانده شد. نفسم بند آمد. و ماهیچه های داخلی به شدت حول وسیله فلزی سرد منقبض شدند. نقطه ای آن وسط آنقدر حساس و درناک شده بود که میترسیدم اگر نفس بکشم از درد بمیرم.
«پاهاتو باز کن. خودتو شل کن»
نتوانستم. خودم را منقبض تر کردم. و حالا همه جا درد گرفت. نفسم بالا نمی آمد.
با دست چپ آرام به پشت رانم زد:»شل کن»
نمیشد. چند بار با انگشتان دست به بغل کپلم ضربه زد: «شل بگیر، یک نفس عمیق بکش، بعد ماهیچه های واژنو شل کن!»
باز نمیشد. ایندفعه با کف دست خیلی محکمتر زد:»شل! من اینطور نمیتونم معاینه کنم که»
«آخ» کپلم درد گرفت. سعی کردم با باز و بسته کردن پلکها و گاز گرفتن لبها جلوی اشک را بگیرم.
بالاخره با چند نفس عمیق و بغضی در گلو موفق به باز کردن عضلات قفل شده کردم. اسپکولوم را چرخاند و دهانه آنرا با یک کلیک باز کرد. ماهیچه های داخلی از همه طرف باز شدند، من به سختی سعی کردم با تمرکز جلوی لرزیدنشان را بگیرم ولی وقتی پیچی را پیچاند و وسیله کمی بازتر شد تسلیم شدم…نمیشد جلوی لرزیدنشان را گرفت. خانم صابر در حالیکه سعی میکرد جلوی دست دکتر را نگیرد بالای سر من ایستاده بود و با دو دست زانوهای من را تا جایی که میشد از هم باز میکرد.
دکتر لامپش را جابجا کرد و با انگشت و با میله فلزی درازی دیواره واژن را بررسی کرد. و لرزش داخلی کم کم به ماهیچه های بیرونی هم منتقل شد. شاید اگر تجربه سکس زیاد داشتم آن ناحیه اینطور حساس نبود. یاشار یکسال تمام گیر داده بود که بگذار. میگفت ما که قرار است ازدواج کنیم چرا بیخود منتظر بمانیم. هر دفعه گفته بودم:»نه» زن عمو هرروز میرفت و می آمد و از دخترهای نانجیبی میگفت که آبروریزی میکردند و سبک بودند و هرزه بودند و تن به هر رابطه ای میدادند. و بی آبرو میشدند. و اینکه این کار چه گناهی داشت.
دکتر همانطور که نوک میله اش را توی دیواره واژن حرکت میداد پرسید:»با دکتر موسوی چه نسبتی داری؟»
من با سختی نفس حبس شده را رها کردم و با صدای لرزان گفتم:»زن عموی من هستند.»
«سرپرست شماست؟»
«عمو سرپرست من هستند»
«اینجا احساس سوزش و خارش نداری؟»
«نه»
«ترشح بدبو؟»
«نه»
«تازه بکارتتو از دست دادی؟»
«بله»
و بالاخره دلش به رحم آمد و پیچ اسپکولوم را پیچاند تا کمی بسته تر شد و من بالاخره دوباره شروع به نفس کشیدن کردم.»خوب شاید برای همینه که واژنت اینقدر حساسه، چینهای واژن هنوز صاف نشدند. همه هم هنوز به پایین تمایل دارند»
نقطه ای داخل واژن را مالید و گفت:»بقایاش هنوز هست،… دکتر موسوی خواستند من از دهانه رحم نمونه برداری کنم. ولی چون تازه بکارتتو از دست دادی، من هیچ لزومی نمیبینم. یک تست ساده تر انجام میدم. ولی بعد اگر مشکلی بود به دکتر موسوی میگم یک وقت کولپوسکوپی و نمونه برداری از سرویکس برات بگیره… خانم صابر برس پاپ اسمیر!»
«یعنی چی؟ کولپوس…نمونه برداری از چی؟» از اسم نمونه برداری وحشت میکردم.
«با یک چیز تیز یک تکه هایی از دهانه رحم رو میتراشند و آزمایشگاه بررسی میکنه… سخته، یک کم درد داره…»
با ترس پرسیدم:» کی معلوم میشه لازمه یا نه؟»
دکتر برای اولین بار یک کم با همدردی من را نگاه کرد و گفت:»لازم نمیشه. نگران نباش!» فکر کردم وسواس زن عمو حتی از بیعاطفگی دکتر آرمان هم پیشی گرفته بود. بعید بود که خیلی نگران من باشد. ولی هر چه باشد من با یاشار رابطه داشتم، سلامتی ام مهم بود، اقلا در بعضی قسمتها….خانم صابر میله درازی که سرش مثل شیشه شوی کوچکی بود را تحویل دکتر داد.
دکتر اسپکولوم را حرکت داد و به عقب فشار داد. یک لحظه کوتاه درد توی آن ناحیه پخش شد. گفت: «رحمت خیلی به عقب متمایله، دهانه رحمو درست نمیبینم. سرفه کن!»
سرفه کردم. بلافاصله برس را تا ته فشار داد و تقریبا توی رحم کرد و پیچاند. «آخ! آخ!»
ولی خیلی سریع تا دردش را حس کنم تمام شده بود.
دکتر پرسید:»درد داشت؟»
«کمی»
سری تکان داد:»دهانه رحمت خیلی حساسه. موقع گذاشتن آیودی یک کم کارمون سخت میشه» و وسیله فلزی را بست و بیرون کشید.
دکتر دوتا انگشتش را ایندفعه خیلی آرامتر و با ملاحظه تر داخل کرد.
«واژنت خیلی تنگه، بهتره زایمان طبیعی نکنی. الان که درد نداری؟»
«نه»
«موقع نزدیکی احساس درد داری؟»
«دفعه اول داشتم» سرش را بالا آورد و از پشت عینک نگاهی به من انداخت و پرسید:»دفعه اول که طبیعیه. بعد از دفعه اول؟»
«نه، یعنی نمیدونم» دفعه دوم وجود نداشت.
«عموت میدونه؟»
«نه»
«حتما برای این موضوع تنبیه شدی!؟»
با کمی بغض گفتم:»بله» در واقع من از دوماه پول تو جیبی و استخر و کلیه میهمانیهای تابستان، و موبایلم محروم شده بودم. ضمن اینکه زن عمو اطمینان داده بود که این کل تنبیهات نیست. ولی عواقبش یاشار را خیلی تحت تاثیر قرار نداده بود. زن عمو معتقد بود من سهل الوصول بودم و خودم را راحت در اختیار قرار داده بودم و اگر جلوی یاشار دامن کوتاه و پیراهن یقه باز و… نمیپوشیدم تحریک نمیشد و اینطور نمیشد. زن عمو یکبار دوسال پیش وقتی یاشار بزور مرا میبوسید دیده بود. از همان روز پول توجیبی من به رفتار یاشار وابسته شده بود.
دکتر یک کم مهربانتر شده بود، لبم را گاز گرفتم و با احتیاط پرسیدم:»دکتر، آیودی چیه؟»
«یک چیز کوچیکه شکل حرف تی، توی رحم میگذارند، شکل رحمو تغییر میده…جلوی بارداری رو میگیره.. »
«چطوری توی رحم میگذارند؟»
«دهانه رحمو باز میکنم، بعد آیودی رو توی رحم قرار میدم»
«درد داره؟»
«این کارو معمولا روز دوم پریود انجام میدن که دهانه رحم خودش بازه. باز کردن دهانه رحم برای کسیکه قبلا زایمان طبیعی نداشته یک کم سخته، ممکنه یک کم درد بگیره…» با بدبختی فکر کردم کسیکه زایمان داشته هم قبلا دهانش صاف شده تا آسان شده! آن ژلوفنها را بیخود به من نداده بودند. خدایا چی میشد من با قرص پیشگیری میکردم؟ اصلا من برای چی باید پیشگیری میکردم؟ نمیشد زن عمو به یاشار بگوید که دست از سر من بردارد وگرنه پول توجیبی اش قطع میشود؟!؟
از یک طرف دوتا انگشت یک دستی را که فرو کرده بود از داخل به همه طرف فشار میداد و از طرف دیگر کف دست دیگرش را روی استخوان لگن گذاشته بود و با فشار دادن انگشتها روی شکم سعی میکرد رحم را پیدا کند. برای همین باید قبلش به دستشویی میرفتم. وگرنه الان مثانه ام ترکیده بود. بعد گفت:»رحمت خیلی به عقب متمایله، یک کم هم به چپ…»
با وحشت پرسیدم:»چی میشه؟»
«بعدا ممکنه یک کم سخت تر باردار بشی. ممکنه…الان شاید آیودی را نتونم بگذارم…..پاهاتو بردار» و دستکشش را درآورد و توی سطل انداخت. پاها را روی میله وسط گذاشتم. نتوانستم جلوی لبخند شادی ام را بگیرم مثل اینکه قضیه داشت فیصله پیدا میکرد. که البته شادی ام خیلی طولی نکشید.
ایستاد و خم شد و با کشیدن اهرمی پشتی صندلی را خوابیده تر کرد. خیلی سریع با فشار دادن اهرمی دیگری رکاب ها را بالاتر آورد. بعد نشیمنگاه را از حالت افقی شیبدار کرد. اگر زاویه بین پشتی و نشیمنگاه تا آن لحظه 135 درجه بود با اینکار زاویه به 225 درجه تغییر کرد.
«حالا ساق پاهاتو بگذار بالا»
احساس کردم که از گودی کمر به پایین روی سرسره لیزی رو به پایین قرار گرفتم. تنها عاملی که جلوی افتادنم را میگرفت پاهایم بود که یک جایی وسط زمین و هوا توی گیره ها گیر افتاده بود.
دوباره پاها را بالا گذاشتم. طوریکه آن زینها پشت زانوها قرار گرفتند و رانها و تنه ام زاویه نود درجه ای درست کردند. ولی دیگر امکان نزدیک کردن زانوها به هم نبود. هیچ درجه آزادی ای نداشتم. بعلاوه قبلا در هر وضعیت شرم آوری که بودم اقلا کف پاهایم یک جای سفتی قرار داشت. حالا کف پاها توی هوا آویزان مانده بود. یکی در شرق دیگری در غرب. احساس بیچارگی و حقارت داشتم. هر چند فشار روی کشاله رانم کمتر شده بود. خانم صابر یک دستکش دیگر تحویل دکتر داد.
دکتر با بطری روغنی که خانم صابر به دستش داده بود شروع به چرب کردن دوتا انگشت اشاره و وسط کرد فکر کردم میخواهد آیوودی را بگذارد. بعد مقداری مایع چرب اشتباهی نزدیک پشتم ریخت و دکتر به آرامی با یکی ازانگشتان شروع به پخش کردن کرم چرب به اطرافش کرد. وقتی دریچه مقعد باز شد و انگشت چربش با احساس درد خفیفی به داخل لغزید، فهمیدم هیچ اشتباهی در کار نبوده است.
مدتها از فکر اینکه کسی به آن قسمت دست بزند دچار کابوس میشدم. یاشار از پارسال مدتها گیر داده بود که حالا که نمیگذاری اقلا بگذار از پشت… فکرش حال مرا به هم میزد. اولین بار با گریه و خجالت قضیه خواست یاشار را سر بسته به زن عمو توضیح دادم. زن عمو خیلی جدی برای من توضیح داده بود که این خیلی کار شنیعی ست و فقط زنهای هرزه به این کار تن میدهند و دختری که اجازه بدهد کسی این بی احترامی را به او بکند خیلی بی ارزش است و اصولا هیچ آدم باشخصیتی اجازه نمیدهد کسی حتی این پیشنهاد را بدهد. ولی بعد از آن هردو هفته یکبار از من میپرسید که آیا به خواستش تن داده ام؟ و با تردید جواب منفی مرا میشنید. تا یکبار پارسال آخر تابستان که سارا مرا برای آفتاب گرفتن به استخر روباز خانه شان دعوت کرده بود زن عمو فهمید که علیرضا برادر سارا هم آنروز در خانه بوده است. قضیه را با آب و تاب به عمو گفته بود. عمو مرا به اتاق کارش توی خانه احضار کرده بود و پرسیده بود که آیا موضوع صحت دارد. میخواستم بگویم: بله ولی علیرضا توی اتاق خودش بود. عمو فقط بله را شنیده بود و در یک حرکت ناگهانی چنان با سیلی توی دهان من خواباند که دهانم پر از خون شد. من تنبیه سختی شدم و رفت و آمد به خانه سارا و تا مدتها به خانه هر دوست دیگری و حتی تلفن زدن به دوستان بعد از ساعت 7 بعد از ظهر و استفاده از اینترنت به مدت یکماه ممنوع اعلام شد. بعد از آن هر دو سه روز یکبار زن عمو به اتاق من می آمد و از من میپرسید که آیا با علیرضا رابطه دارم یا نه؟ از عقب چطور؟ آیا با یاشار رابطه دارم یا نه؟ از عقب …و تهدید میکرد که اگر دست از پا خطا کنم به عمو میگوید و عمو مرا سیاه و کبود خواهد کرد. عمو البته اینقدرها خشن نبود. ولی همیشه با تردید فکر میکردم، از کجا معلوم؟ من هیچوقت تحملش را به محک نگذاشته بودم…
اما یاشار ول کن معامله نبود. این آخریها هر بار مرا تنها گیر میآورد در حین بوسیدن سعی میکرد با نوازش یکجوری مرا به روش خودش راضی کند…من تا میشد مقاومت کردم. دست آخر چند وقت پیش که زن عمو برای یک هفته به ترکیه رفته بود، یاشار تقریبا به زور میخواست کارش را به روش سخت تری پیش ببرد که من گفتم:»اقلا اونطوری نه یاشار!» و بکارتم را تقدیمش کردم. حالا که قرار بود تسلیم بشوم اقلا یک ذره احترام برای خودم نگه میداشتم…
البته بعد پشیمان شدم و به ملیحه جون با گریه ماجرا را گفتم. زن عمو اول یکی توی گوشم خواباند. بعد یکساعت تمام با من دعوا کرد و توضیح داد که چه دختر جلف و سبک و هرزه ای هستم. و شانس ازدواج خوب را تا ابد از دست داده ام و اعلام کرد که به عمو نخواهد گفت ولی خودش تنبیه سختی برای من در نظر میگیرد. بعد ناگهان نگران این قضیه شد که آیا از بارداری پیشگیری کرده ایم؟
پشتی صندلی خوابیده بود و من نمیدیدم که چه اتفاقی دارد می افتد. با ترس پرسیدم:»دکتر چه کار میخواید بکنید؟ آیودی میگذارید؟»
» قبلش باید معاینه رکتوواژینال بشی»
«یعنی چی؟»
«یعنی رحمت به عقب متمایله، باید از پشت رحم و تخمدانها تو معاینه کنم»
«یعنی چی؟»
«یعنی شما کف پاهاتو بگذار لب رکابها، دستهاتو بنداز پشت رونهات، زانوهاتو بکش تو شکمت، من به مقعد دسترسی داشته باشم» یک کم طول کشید تا من هضم کردم که منظورش از پشت معاینه کردن، از مقعد بود. خودش یکی از دستهای مرا پشت زانو گذاشت. من زانوها را توی شکمم جمع کردم. و بعد حس کردم بند انگشت وسطش کمی بیشتر وارد شد و به اطراف چرخید. احساس خیلی بدی داشتم. خیلی بد. از خودم در آن وضعیت حالم بهم میخورد.
امکان نداشت. چرا هیچکس در این مورد چیزی نگفته بود؟ زانوها را رها کردم و خم شدم و سعی کردم با دست جلوی دست زدنش را بگیرم. امکان نداشت اجازه بدهم مرا اینطور تحقیر کند.
«دکتر نه. تروخدا نکنید!» دکتر با کلافگی سرشو بالا گرفت و به خانم صابر گفت:»خانم صابر روتین معاینه رو براش توضیح ندادید؟»
خانم صابر در دفاع از خودش برای دکتر توضیح داد:»من به دکتر موسوی کامل مراحل را توضیح داده بودم، به بیمار نگفتند مثل اینکه…»
بعد به اشاره دکتر کنار صندلی معاینه ایستاد و با دست هر دو دست هایم را گرفت.
یکی از انگشتان دکتر با بیرحمی تا وسط وارد شد و در آمد و دفعه بعد کمی بیشتر فرو رفت و با حرکتش درد خیلی گنگ نفرت آوری را توی روده پخش میکرد. لبها را گاز گرفتم. و اشک توی چشمهایم جمع شد. دلم نمیخواست اینطوری معاینه کند.
«دکتر تروخدا..»
با کف دست آزادش آرام دوبار به بغل کپلم زد:»شل بگیر! اسفنکتر مقعدت یک کم حساسه» و باز انگشتش را با فشار بیشتری به داخل هل داد.
«آخ آخ آخ»
به خانم صابر گفت:» ظاهرا خانم به تازگی هم از پشت دخول داشته!»
نمیفهمیدم چی میگفت، فقط کاش این شکنجه را زودتر تمام میکرد. دکتر ایستاد و ابروها را بالا گرفت و انگار بخواهد مرا برای چیزی تنبیه کند، دستش را روی زیر زانوی من انداخت و ران را با فشار توی شکمم هل داد و همزمان انگشت اشاره را توی واژن گذاشت و ایندفعه سریع و ناگهانی هر دو را تا ته فرو کرد، یکی توی سوراخ واژن دیگری در سوراخ مقعد. نفسم را حبس کردم. و با دو دست از شرم صورتم را پوشاندم. مقاومت فایده نداشت. حالا یکبار دیگر با دست چپ از بالا روی شکم مثانه را فشار میداد و دوباره همان پروسه، اندازه رحم را با دست برآورد میکرد. با این تفاوت که وسط کار دوتا انگشت وسط و اشاره را باز و بسته هم میکرد و دیواره بین پشت و جلو را فشار میداد و عقب و جلو میکرد… باور کنید که خیلی سخت بود. بویژه وقتی میخواست ابعاد تخمدانها را بررسی کند، تخمدان چپ را پیدا نمیکرد و هی از بالا و پایین فشار داد تا ببیند کجاست. و از من که با هر فشار ناله ای میکردم، مرتب میپرسید:»درد داری؟…اینجا درد داری؟»
«نه»
«موقع پریود زیر شکم درد داری؟»
«بل…بله»
«خیلی؟»
«تقریبا»
خانم صابر پرسید:»سونو میگیرید؟»
دکتر جوابش را داد:»آره، این تمام شه..»
» گفتی پریودت مرتبه؟»
«بله»
هیچ جا درد نمیکرد. معاینه هم خیلی دردناک نبود فقط خیلی خیلی تحقیر آمیز و ناراحت کننده بود. دکتر بالاخره دست از سرم برداشت و بالاخره خانم صابر دستمال کاغذی را تحویلم داد تا خودم را پاک کنم. هیچوقت اینقدر احساس خفت و خواری نداشتم. دکتر دستکشهایش را توی سطل انداخت و اعلام کرد:»ازت یک سونو میگیرم، بعد قطعا معلوم میشه حامله ای یا نه…کیست داری یا نه…»
خوشحال شدم. لابد یک کمی طول میکشید تا من آب بخورم و …حاضر بودم هرکاری بکنم فقط یک لحظه پاهایم را از آن وضعیت ناراحت کننده که نیم ساعت بود تحمل کرده بودم در بیاورم و زانوهایم را به هم بچسبانم. کشاله رانم درد گرفته بود.
یکی از بچه ها برای کیست تخمدان سونوگرافی داده بود و ماجرا را تعریف کرده بود. هیچ چیز نگران کننده ای نداشت. غیر از اینکه باید خیلی آب میخوردی تا مثانه ات پر شود. که الان از نظر من واقعا خیلی هم خوب بود. و در نهایت یک وسیله را روی شکم آدم میگذاشتند و میچرخاندند تا رحم و تخمدانها را ببینند. نه درد داشت نه مشکلی. تنها مشکل آن دوستم این بود که خجالتی بود و مجبور شده بود دکمه شلوارش را باز کند و شورتش را یک کمی پایین بکشد. که در برابر وضعیت ذلت باری که من بدون شورت تحمل کرده بودم دل انگیز مینمود.
پرسیدم:»میتونم پاهامو بردارم؟»
خانم صابر آن دستگاهی که مثل کامپیوتر بود را روشن کرده بود. و یک وسیله خیلی دراز که دقیقا مثل بابیلیس بود ولی سرش قلمبه بود را به دست گرفته بود و یک چیزی مثل کاندوم رویش میکشید و چرب میکرد. لابد منظور از سونو، سونوگرافی نبود. با آن میله دراز و کلفت که دکتر تحویلش گرفت چه کار میخواستند بکنند؟
دکتر خیلی زود مرا از اشتباه درآورد. «نه! باید یک کم بیای جلوتر!….»
ملتمسانه از دکتر پرسیدم:»برای چی؟»
«میخوام از رحم و تخمدانهات سونو بگیرم، نترس درد نداره»
با تردید و یک کم ترس پرسیدم:»از…از روی شکم دیگه؟»
«نه. پروبو توی واژنت میگذارم! مستقیم به دهانه رحم میچسبه، اینطوری دقیقتره..»
هنوز حرفش تمام نشده، بدون هیچ اخطاری سرقلمبه آن بابیلیس را تا ته، تا خود رحم فرو کرد و بعد کمی عقب تر کشید. نفسم بند آمد. قطرش از آن اسپکولوم کمتر بود. ولی خیلی دراز بود. اول با کیبرد کمی ور رفت و چند تا دکمه را زد و بالاخره یک تصویر سیاه و سفید نامعلوم روی صفحه درست شد. آنوقت شروع به فشار دادن و چرخاندن پروب داخل واژن کرد ابتدا آرام و با ملاحظه. اما ظاهرا تصویر چیزی که میخواست نبود. چون هی بیشتر و بیشتر فشار داد و ملاحظه کلا از میان رفت. تصویر یک لحظه محو میشد بعد به شکل جدیدی دوباره تشکیل میشد. و ناگهان بدون اخطار پروبی که تا آن لحظه موازی با دیوار واژن نگه داشته شده بود با زاویه نزدیک به عمود و فشار خیلی زیادی توی دیواره پایینی واژن فروکرد.
«آآآخ آآخ» و خودم را عقب کشیدم.
دکتر ناراضی توضیح داد:»رحمت خیلی به عقب متمایله، باید همکاری کنی …والا ممکنه مجببور بشم از مقعدت وارد کنم…»
میخواستم همکاری کنم….لبها را گاز گرفتم و شروع به شمردن لحظه ها کردم…خیلی فشار میداد و من با هر فشار پنجه پاهامو جمع میکردم ولی گاهی ناخودآگاه خودم را عقب میکشیدم.»آآآه»
تهدید آمیز توضیح داد:»خانم رحمت یک جور غیرعادی خمیده ست. من شکلشو نمیبینم. مجبورم پروبو فشار بدم که زیر رحمت قرار بگیره، بیا جلو… ای بابا!….اگر بخوای بیتابی کنی و همکاری نکنی، …..» خانم صابر نگاهی بین دلسوزی و سرزنش به من انداخت.
«خانم صابر، احتمالا سالین میخوایم. همکاری نمیکنه!»
ملتمسانه گفتم:»دکتر درد میگیره» ولی با لبهای گاز گرفته داوطلبانه جلو آمدم و خودم را کاملا در اختیارش قرار دادم.
دکتر به من گفت:»خیلی خوب اینطور نمیشه…بگذار اول تخمداناتو ببینم… » باز یکی از تخمدانها رویت نمیشد. و دکتر برای پیدا کردنش پروب را در زوایای مختلف اینور و آنور و چپ و راست و بالا و پایین توی واژن به هر طرف فرو کرد و هی فشار داد و نگهداشت و تصویر را دور و نزدیک آورد.
«آآی»
و دوباره فشار داد.»بیا جلو…چقدر کم طاقتی؟!»
بعد فکری کرد و به من گفت: «این پاتو از رو استیراپ بردار» و پشت زانوی راست مرا گرفت و بلند کرد. بعد گفت:»حالا به پهلوی راست بچرخ» داشتم از آن بالا می افتادم. به پهلوی راست چرخیدم. دکتر پای چپ را هم بلند کرد و آنقدر خم کرد که تقریبا زانوی چپم به گوشم چسبید. خانم صابر با اشاره ای پشت پای من را همانطور گرفت.
دکتر ایستاد و با یک دست زانو را باز هم بیشتر توی سینه من فشار داد و با دست دیگرش پروب را با فشار به سمت بالا فرو کرد. آه از نهادم درآمد. در آستانه گریه بودم. «دکتر..»
خانم صابر گقت:»عجیبه اینکه درد نداره؟!» نمیدانم چند دفعه سونوواژینال داده بود!
دکتر آرمان در جوابش آرام توضیح داد:»خوب …یک کم حق داره. واژنش حساسه، منم دارم خیلی فشار میدم» پروبی که باهاش داشت فشار میداد الان میشکست.
«باید تحمل کنی تا من دستگاه تناسلیتو کامل بررسی کنم» من جز تحمل کردن چاره ای نداشتم، پاهای من را یک متر از هم باز کرده بود و وسطش ایستاده بود و با یک میله سخت هی فشار میداد … ناخنهایم را توی چرم صندلی فرو کرده بودم اگر یک کم بیشتر فشار داده بود یا دیوار واژن سوراخ میشد یا چرم صندلی معاینه.
و در نهایت یک پرینت از تصویر گرفت و پروب را بیرون آورد:» خوشبختانه تخمدانهات سالمند. کیست هم نداری.» و روبه خانم صابر گفت:»ببینید سالین داریم؟»
«داریم بله. در ضمن دکتر محمدی چند دقیقه پیش آمدند..»
«الان میام. یک قهوه به من بدید ….»
و از من پرسید:»خوب! داروهایی که برای تمیز کردن روده تجویز کرده بودم که خوردی؟»
یک سری پودر بد مزه بود که از روز قبل باید هرچهار ساعت یکبار با آب قاطی میکردم و میخوردم و وضعیت مزاجم را کاملا بهم ریخته بود و تمام دیروز را با کتاب شیمی ام توی دستشویی بودم. اصلا نمیدانستم که چرا باید بخورم. ولی زن عمو با دقت مراقبت کرد که من همه را سر وقت بخورم.
با تردید گفتم:»چی؟ یک سری پودر بود دیگه؟… بله»
دکتر ایستاد و گفت:»خیلی خوب پاشو برو لب اون تخت» و اتاق را ترک کرد. نگران شدم. معاینه را انجام داده بود، خدایا حتما الان میخواست یکی از آن آمپولها را بزند که به من میگفت روی آن تخت بخوابم. یا شاید آیودی را آنجا میگذاشت؟!
من یک کم به سختی از صندلی پایین آمدم و کنار تخت ایستادم، یک قسمتهایی داخل بدنم تیر میکشید. بعلاوه پاهام خشک شده بود. بسکه از هم باز نگهشان داشته بودم. چند دقیقه بعد با دکتر محمدی که دکتر خیلی جوان سبزه ای با قامت متوسط بود برگشت. خودم را تا جایی که میشد پوشاندم و پشت تخت پنهان کردم و زیر لب گفتم:»سلام»
دکتر محمدی که کنجکاو مرا نگاه میکرد، فقط سرش را تکان داد. انگار اولین بار بود که یک نفر را لخت میدید. که خیلی عجیب بود. دکترها معمولا….حاضر بودم چند سال از عمرم را بدهم فقط لباسم را تنم کنم.
دکتر آرمان در حالیکه صندلی خودش را با صدا میکشید گفت:»بیا اینجا لب تخت خم شو…میخوام از عقب معاینه ت کنم!»
با صورت داغ نیم نگاهی به دکتر محمدی کردم، شنیده بود؟ کاش میگذاشت این بابا برود بعد اینرا میگفت.
«چرا؟ اونطوری معاینه نکردید؟»
«اون معاینه رحم و تخمدان بود، این معاینه مقعد و آخر روده بزرگه»
خدایا یکبار دیگر؟ با التماس گفتم:»میشه این معاینه رو انجام ندید؟»
«نه» معاینه خیلی بدی بود. متنفر بودم از اینکه کسی به آنجا دست بزند. ناگهان از ترس احساس سرگیجه و تهوع شدیدی پیدا کردم.
«خواهش میکنم»
دکتر ایندفعه حتی جوابم را نداد، حواسش به دکتر محمدی بود که داشت برای خودش صندلی می آورد. فقط با چهار تا انگشت روی لب تخت زد که یعنی بیا خم شو و بازی در نیار.
خواستم سرپیچی کنم. ولی زن عمو گفته بود دکتر هر جور که خواست من بخوابم و اجازه بدهم که به بدنم دست بزند و معاینه کند. اگر به زن عمو میگفت که من امتناع کردم، تنبیه میشدم. با احساس بدبختی زیر نگاههای سنگین با ترس و لرز لب تخت دولا شدم.
دکتر محمدی آرام پرسید:»چه بچه ساله، چند سالشه؟»
«17….نه خانم صبر کن تختو یک کم بالاتر ببرم» من دوباره ایستادم. همانطور که لم داده بود دستش را دراز کرد و اهرم زیر تخت را بالا کشید.
دکتر محمدی:»دکتر ارتفاعش خوب بود که، پایینتر باشه بیشتر میتونه خم بشه!»
«میخوام یک کم ناپایدار باشه، اگه پاهاشو سفت رو زمین بگذاره راحتتر میتونه خودشو منقبض کنه»
«الان این مورده چیه؟ بررسی دبر؟»
«در واقع کارش از این حرفا گذشته! اینو خانواده ش برای بررسی STD و HPV آوردند! خانم قشنگ دولا شو! لگنتو بالا بگیر »
«عجب! عجببببببب چیزیه!…، نتیجه آزمایشهاش کی میاد؟»
دکتر آرمان با خنده گفت: «یکی دو هفته دیگه، فکر میکنی تا اونروز بتونی خودتو نگه داری؟»
دکتر محمدی خنده زشتی کرد. مطمئن نبودم راجع به چی صحبت میکنند ولی لحن صدایشان قطعا تحقیرآمیز بود.
من با احساس حقارت شدیدی، دمپایی خیلی گشاد به پا، بالاتنه ام را روی تخت انداختم و دستهایم را با اضطراب زیر شکمم گرفتم.. سه نفر پشت سرم ایستاده بودند … خیلی احساس ناامنی داشتم، از اینکه نمیدیدم قرار است چه کار کنند.
«پاهاتو یک کم باز کن» بعد تا باز کردم دستش را از وسط دوتا پا رد کرد و همانجا نگه داشت. با کف دست زیر شکمم زد:»خانم پا بلندی کن، لگنت بالاتر بیاد…..ببین دکتر، یادت باشه موردهایی که برای بررسی دبر میارند، بجز اونهایی که بهشون تجاوز شده و دنبال شکایت هستند، همه قضیه رو انکار میکنند. یا مورد زناست، یا لواطه، یا گواهی سلامته…اگر طرف اعتراف میکرد که کار به پزشک قانونی و معاینه نمیکشید. اکثرا سعی میکنند یک طوری با تقلب نتیجه معاینه رو عوض کنند. ولی خوب خیلی به ندرت اگر خیلی پیش جرمو مرتکب شده باشه و تعداد دفعاتش خیلی انگشت شمار باشند، بتونه دربره. نشانه های زیادی هست، اولیش تغییر شکل دریچه مقعده، دریچه مقعد شل میشه، الان ببینید»
و پشت من نشست و لامپ داغ را پایین آورد .
ضربان قلبم هی بالاتر میرفت. کاش میشد اقلا ببینم چه کار میکنند. ولی صورتم روی تخت بود و پشت سرم را نمیدیدم. اول کف دستها را روی سرین گذاشت و شستش روی چینی که ران را از کپل جدا میکرد کشید و کپل را به دست گرفت و معاینه کرد:»لاغری ولی این قسمت کپلت خیلی گوشتالویه، معاینه رو یک کم سخت میکنه، یک کم پاهاتو از هم بیشتر باز کن عقب تر بیا، رانهاتو به تخت تکیه نده، … بیا عقب! از ناف به پایین بیرون تخت» عقب تر آمدم و پاها را بیشتر باز کردم. ولی چون تخت بالا بود باید روی پنجه می ایستادم.
«ببین دکتر، معمولا اگر مفعول حرفه ای باشه، چینهای دریچه مقعد صاف میشن، شکل قیف میشه…. با اون ذره بین ببین»
دست راست روی کپل راست، دست چپ روی کپل چپ گذاشت و به اطراف کشید احساس کردم سوراخ پشتم از اطراف باز میشود. بعد با دوتا شست شروع به کشیدن و باز کردن چینهای دور مقعد کرد. من بی اختیار خودم را منقبض کردم.
«بعضی وقتها هم تقلب میکنند دیگه، ببین الان با فشار مخصوصا دریچه رو سفت گرفته که تو معاینه معلوم نشه…..معمولا اگر حواس طرف پرت بشه، یا باهاش حرف بزنی مجبورش کنی به چیز دیگه فکر کنه، بطور غیر ارادی خودشو ریلکس میکنه، که معلوم میشه. الان مال این خانم هنوز اونطوری نشده ولی اگر طرف حرفه ای باشه، خود دریچه حالت قیفی پیدا میکنه، به سمت داخل متمایل میشه اینطوری.» دو طرف دریچه را با شست و سبابه گرفت و بعد با یک چیزی مثل یکی از همان چوبهای بستنی ولی خیلی پهن تر وسط مقعد را به داخل فرو کرد. لبم را گاز گرفتم. و چشمها را محکم فشار دادم.
بعد با ضربه ای به کپل من نشان داد که مخاطبش من هستم» دستتاتو از زیر شکمت بردار و روی کپلهات بگذار، از اینطرف و اونطرفت به بیرون بکش، …….. «دستها را روی کپلها گذاشتم و اطاعت کردم. حالت ناپایدار خیلی سختی بود. کل وزنم روی نوک پنجه پاها بود.
«بیشتر! مقعد کاملا باز شه! خودت هم شل بگیر رو پنجه پا»
«نشانه دیگرش اینه که دریچه مقعد شل و گشاد میشه، حالت ارتجاعی شو از دست میده….خوب دکتر ببین الان»
چوب سر پهنش را به دریچه مقعد فشار داد، طوری که کمی فرو رفت. اینطرف و آنطرف چوب به بغل انگشتهایم خورد. اقلا 3 سانت پهنا داشت و بعد پاهایش را وسط پاهای من قرار داد و کاملا ناگهانی با بغلهای کفشش دمپایی های گشاد مرا به اطراف راند و پاهای مرا از وسط بازتر کرد و یکی از دمپایی ها به زیر تخت پرت شد، همزمان چوبش چند سانت وارد مقعد شد… من یک پا برهنه یکی با دمپایی گشاد، در حال پا بلندی برای اینکه نیفتم به تقلای مسخره ای افتادم و یکدفعه از ترس و شوک و درد جیغ زدم.
لحن دکتر آرمان خندان بود «خانم دستهاتو بر ندار!»
پاهایش را همانطور باز روی زمین وسط پاهای من قرار داد تا خودم را جمع نکنم. و بی توجه به بغض من به شاگردش توضیح میداد:»دیدی؟! شل که کرد معلوم شد دریچه مقعد چقدر گشاد شده. اگردریچه مقعد تنگ باشه، وقتی طرف حواسش نیست هم حول سراین چوب خودشو میبنده، سطح مقطعش مثل هرچی که واردش کنی میشه، ولی اگر خودشو مخصوصا سفت گرفته باشه، یکدفعه بهش شک وارد بشه دریچه از بالا و پایین باز میشه. مثل این…» و چوب دیگری زیر چوب اول فرو کرد، و بین دوتا چوب را باز کرد. من آنقدر با ناخن انگشتها گوشت کپلم را فشار داده بودم که دستم درد گرفته بود. دلم میخواست بمیرم.
«حالا مقعد این خانم خیلی ریلکس نیست. اگر خیلی شل باشه مثل یک دایره که این چوب قطرش میشه، کامل باز میشه، من مورد داشتم که برای گواهی سلامت قبل از ازدواج آمده بود. ادعای باکرگی میکرد. دهانه مقعد یکدفعه به اندازه یک سکه بیست پنج تومنی باز باز شد»
دکتر محمدی با ذوق گفت:»دکتر خیلی کار جالبی بود! خیلی جالب بود» دکتر آرمان چوبها را درآورد و آن چوب پهن را عمود بر حالت قبل به دریچه مقعد فشار داد، ولی وارد نکرد. به من گفت:»به بیرون زور بزن»
قبل از اینکه بفهمم چی گفت، زانوها را دوباره به طور ناگهانی پشت رانهایم فشار داد من بی اختیار برای اینکه نیفتم روی تعادلم متمرکز شدم، تا درست خودم را جابه جا کنم چوب را ایندفعه عمودی داخل مقعد کرده بود.
و با فریاد جدیدی گفتم: «آی ی! آخ! درد میگیره»
صدای خنده دکتر محمدی به آسمان رفت. دستها را برداشتم و روی سرم گذاشتم و صورتم را از شرم محکم توی تخت فشار دادم.
دکتر آرمان بدون توجه به من به دکتر محمدی گفت:»اینطوری هم میشه معاینه کرد، آسونتره ولی طرف باید مطیع باشه همکاری کنه….خانم برو بالا رو تخت به پشت بخواب….»با خفت از تخت بالا رفتم و ایندفعه به پشت خوابیدم.
«اونطوری نه. تو عرض تخت بخواب» نمیشد. عرض تخت حدود 70 سانت بیشتر طول نداشت. غیر ممکن بود.
بعد خودش با گرفتن پشت آرنج من جلوی هر تردید و وقت تلف کردن را گرفت.
«خانم با دست پاهاتو بالا بگیر، از پشت زانو! تو سینه کاملا جمع کن……بخصوص اگه مورد لواط بود، این حالتو امتحان کن دکتر! مردهایی که به لواط تن میدند لزوما حالتهای زنانه ندارند، خیلی هاشون این حالتو هیچوقت امتحان نکردند. وقتی اینطوری به پشت بخوابونی مثل زنها پاها رو از هم باز کنند، خودبخود به هم میریزند، خودشونو لو میدن!» نصف کمرم از تخت بیرون بود. بعد در حالیکه دو تا دستش را وسط رانهای من انداخته بود، پاها را از وسط بازتر کرد و عقب تر برد، آنقدر که کف پاهایم رو به سقف گرفته شد و باسنم کاملا از ناحیه گودی کمر از روی تخت جدا شد و توی هوا آویزان ماند. من در حالیکه چشمهایم را بسته بودم لبم را بیشتر و بیشتر گاز میگرفتم و سعی میکردم چشمم توی چشم هیچکدانشان نیفتد.
به دکتر محمدی گفت:»بیا! معاینه کن ببین چقدر شل شده؟ پوست دیواره مقعد و مخاط روده هم احتمالا باید ضخیم شده باشه، پوسته پوسته شده یا نه؟ زخم داره یا نه؟» و خودش تخت را دور زد و از بالای سر خم شد و با دستها مچ پاهایم را گرفت و در حالی که پاها را بازتر میکرد به سمت خودش کشید و محل معاینه را کاملا آماده و در دسترس، مثل یک وسیله کمک آموزشی عاریه ای تقدیم دکتر محمدی کرد.
رنگم پرید. دکتر محمدی یک جفت دستکش را باز کرده و به دست کرده بود و حالا داشت به انگشتها لوبریکاتور میمالید.. همانطور ایستاده خم شد و دوتا انگشتش را فشار داد:»شل شل کن. میخوام انگشتهامو کامل فرو کنم» خودم را سفت گرفتم و اشک توی چشمهایم جمع شد. دوباره همینطور که با انگشتهاش حول دریچه میچرخید و به دنبال محل نفوذ میگشت گفت:»منکه به هر حال اینکارو میکنم. فقط اگه شل نکنی درد میگیره…….ای بابا! تو چطور پس….؟» بعد به دکتر آرمان خنده ای تحویل داد و دست چپش را زیر باسن گرفت و با شست دریچه را به پایین کشید و همزمان دو انگشت دست راستش بی مقدمه تا ته از عقب فرو شد که آه از نهادم درآمد:»آآآآه»
و شروع به معاینه ناشیانه ای کرد. سر صبر انگشتها را هر جور که خواست چرخاند و خم کرد و بیرون آورد و ده بار فرو کرد و و وقتی که بالاخره اشکهایم سرازیر شد گفت:»دکتر ببینید من اشتباه میکنم؟ به نظر من نه پوستش ضخیم شده، نه هیچ نشانه دیگه ای هست…فقط همونطور که گفتید یک کم ریلکسه» و همانقدر ناگهانی انگشتها را بیرون کشید. درد وحشتناکی توی روده پیچید، و از آن هم بدتر یک نقطه ای داخل مقعد که حساس شده بود چنان از درد تیر کشید، که تحملم تمام شد و به طور جدی به گریه افتادم.
دکتر آرمان با تعجب پرسید:»چرا گریه میکنی؟ درد داری؟»
در حالی که سعی میکردم بغضم را قورت بدهم با ناله گفتم:»بله»
«یک جای مقعدت حساسه، الان نگاه میکنم…. به پهلو بخواب!……پاهاتو یک کم خم کن، باسنت از لبه تخت بیرون بیفته» خدایا دوباره؟ به پهلوی راستم خوابیدم و پاها را کمی توی شکمم جمع کردم.
بعد پای بالایی مرا از پشت زانو گرفت و بیشتر توی سینه جمع کرد، طوریکه دریچه مقعد باز شد، بعد دو بند انگشت ایندفعه خیلی آرام وارد مقعد شد. دکتر با ملاحظه بی نظیری با فشار دادن دریچه مقعد بین شست و سبابه حول دریچه نقطه حساس را بالاخره پیدا کرد ولی وقتی پیدا کرد چنان فشار داد که باعث شد جیغ جدیدی بزنم.
«دیواره داخلی معقدت، اینجا.. یک کم متورمه! مستعد همورویید هستی، یبوست هم داری؟»
«بله»
ایستاد و کف دستش را زیر مچ پای بالایی من انداخت و ایندفعه به سمت خودش بالا کشید. بطوریکه پاها از وسط باز شد و زانوها از هم فاصله گرفتند و یکی از پاها به حمایت دست دکتر وسط زمین و هوا رها ماند.
» یعنی موقع دفع باید زور بزنی؟»
«بله دکتر تروخدا یکدفعه فشار ندید»
دوتا انگشت وسط و سبابه را با فشار تا ته توی مقعد فرو کرد و باز بیشتر فرو کرد و فشار داد، بقیه انگشتهای دستش که مشت شده بود از بیرون دریچه مقعد را به داخل فشار میدادند. آه از نهادم بلند شد. بعد انگشت شستش را توی واژن فرو کرد و دیواره بین پشت و جلو را بین شست و سبابه چند بار فشار داد و معاینه کرد.
احساس درد و دل پیچه شدیدی توی روده پخش شد. مثل وقتهایی که آدم سردی میکرد و روده درد میگرفت.
«آی ی ی» دل درد شدید و شدیدتر میشد. احتیاج به دستشویی داشتم.
گفت:»خوب فیستول هم نداری…»
بعد دوتا انگشت را داخل مقعد چرخاند و دستی که پای مرا بالا گرفته بود لغزید و زیر ران آمد. پای آویزان مرا آنقدر بالاتر گرفت، که احساس کردم الان سر استخوان ران از لگن در میرود. اینبار شست را روی گوشت کشاله ران فشار داد و دوباره از داخل دیواره مقعد را با انگشتها فشار داد.
«خونریزی هم داری؟»
«نه، آخ آخ دکتر خواهش میکنم اینطور…….»
«درد میگیره؟»
با نفس نفس گفتم:»بله»
انگشتها را با فشار به دیواره روده میکشید تا بیرون می آمدند و دوباره جهتش را عوض میکرد و دوباره فرو میکرد. انگشتها را یک کم از هم باز میکرد و دوباره بیرون میکشید.
«موقع دخول هم درد داری؟»
با تردید و صدای لرزان گفتم:»بله» منظورش را کامل نمیفهمیدم. ولی درد داشتم. این مسلم بود.
«خونریزی چطور؟»
«نه»
«اینجا درد داری؟» با انگشت جایی توی روده را فشار داد.
با بغض گفتم:»دکتر همش درد گرفته، خیلی»
«موقع نزدیکی هم همینجا درد میگیره؟»
«چی؟»
دوباره شست را روی مهره آخر ستون فقرات گذاشت و انگشتان را از داخل فشار داد. دیواره داخلی مقعد دقیقا همانجا متورم شده بود.
ایندفعه جیغ زدم.
«خیلی خوب این برای اینکه الان دستکاری شده متورم شده. حق با دکتر محمدیه، پوست دیواره مقعد و مخاط روده ت هنوز ضخیم نشده، هیچ زخمی هم نداری. ولی باید خیلی مراقب باشی، اگر این روالو ادامه بدی قطعا همورویید میگیری، یادآوری کن برات آزمایش اچ آی وی و هپاتیت بنویسم» و انگشتها را خیلی آرام بیرون کشید. درد و دل پیچه داخل روده ناگهان شدت گرفت.
با ناله پرسیدم:»چه روالی؟»
به جای جواب گفت:» خانم صابر اون اسپکولوم ماتیو را آماده کنید با ست نمونه برداری»
خانم صابر پرسید: «5 اینچی؟ » دکتر با سر جواب مثبت داد.
بالاخره خانم صابر با دستمال همه لوبریکاتورهای پشت مرا پاک کرد و دستمال روی توی سطل انداخت. و هردو دستکشهایشان در آوردند. فکر کردم خدا را شکر این خفت و خواری دردناک به پایان رسید.
به دکتر محمدی گفت:» خوب دیواره مقعد هنوز قوامشو از دست نداده، ولی ممکنه راست روده همین وضعیتو نداشته باشه….»
خانم صابر یک سینی پر از میله ها و پنسهای دراز و چند تا شیشه کوچک پر از مایع را روی میز کنار دست دکتر گذاشت و یک اسپکولوم بزرگ با سه تا تیغه حدود 13 سانتی متر را به دست گرفت. وقتی دهانه اش بسته بود کاملا مثل یک لوله با قطر 3 سانت بود، خانم صابر باز شدن دهانه را چک کرد، وقتی انبر باز میشد تیغه ها مثل سه راس مثلث متساوی الاضلاع با فواصل مساوی از هم باز میشدند. و ضلع هر مثلث اقلا 7 سانت میشد! و برعکس اسپکولومهایی که توی اینترنت دیده بودم وقتی باز میشد تیغه ها کاملا با هم موازی باقی میماندند و در تمام طول 13 سانت به یک اندازه باز میشد. فکر کردم با این ایودی را میگذارند؟ دهانه رحم را باز میکنند؟ چیز ترسناکی بود.
تخت معاینه را دور زد و بالای تخت ایستاد. پرسیدم:»دکتر میشه من دیگه بلند شم؟» و قبل از اینکه منتظر جواب بمانم نشستم. هرچه سریعتر باید خودم را به دستشویی میرساندم.
دکتر گفت:»نه!» با گرفتن بالای بازوی من نزدیک آرنج گفت:»شما باید برگردی چهار دست و پا رو زانوها و کف دستهات»
«ببخشید ولی من حتما باید برم دستشویی»
«نه این یک احساس کاذبه، چون روده دستکاری شده، یک کم صبر کنی بهتر میشه. فکر کنم خودت باید بهتر بدونی!»
با اکراه برگشتم و مثل گربه چهار دست و پا شدم.
«بیا عقب، اینقدر که مچ پاهات از لب تخت بیرون بیفته» و با کف دست محکم روی لب تخت زد. چهار دست و پا آنقدر عقب آمدم، که مچ پاها از لب تخت بیرون افتاد و کف پاها بین زمین و هوا آویزان شد.
«خیلی خوب حالا آرنجها رو زمین، مثل حالت سجده…. زانوهاتو از هم باز تر کن. صورت رو تخت،….» آرنجها و صورت را روی زمین گذاشتم و در نتیجه کپلم بالاتر رفت. از خجالت داشتم میمردم. این چه حالتی بود؟ نمیدانستم دیگر چه کار میخواست بکند. دوتایی هر جا را که میشد دستمالی کرده بودند. حالا لابد نوبت بررسی انعطاف پذیری ستون فقرات رسیده بود.
یک جفت دستکش جدید به دست کرد. با دیدن صحنه دستکش پوشیدن دستهای بزرگ و انگشتان درازش حالم بهم میخورد. بسکه آنها را به هرجا فرو کرده بود و به هزار شکل به من تجاوز کرده بود. چند بار دیگر میخواست دستکشش را توی سطل بیندازد و یکی جدید به دست کند؟ با یک پنس که مثل موچین بود ولی بسیار بلندتر تکه پنبه ای را برداشت. بعد با دست پنبه را گرفت و موچین را آنقدر چرخاند تا پنبه کاملا دور پنس پیچیده شد. بالای سرم امد. مثل قورباغه بیحیایی شده بودم. با پاهایی از زانو جمع و از وسط کاملا باز.در آستانه جهیدن.
«بدون اینکه زانوهاتو جابه جا کنی، آرنجهاتو بالاتر بگذار، سینه ها، آویزان نباشند، بچسب به تخت » و مچ هردو دست مرا گرفت و کمی جلوتر کشید و به خانم صابر که میخواست تیغه ها را با لوبریکاتور چرب کند گفت:»اونقدر چرب نکنید، خیسش کنید، ممکنه رو نتیجه نمونه برداری اثر بگذاره، اگه لازم باشه، من خودم موضعو چرب میکنم»
تا جایی که میشد زیر نگاه کثیف دکتر محمدی قفسه سینه را پایین آوردم و لگن را بالاتر گرفتم . بعد موچین را از سرش به دست گرفت و از قسمت دسته از زیر دوبار به یکی از پستانهای آویزان زد. که یعنی:هنوز آویزانند! خیلی حالت شرم آوری بود. احساس بی پناهی میکردم. آنطور برهنه روی آرنج و صورت خوابیده بودم و زانوها را زیر شکم جمع کرده بودم و کپلم را با آن وضعیت خفت بار و زننده رو به سقف در معرض دید بالا گرفته بودم.
دوباره لب تخت ایستاد.
به دکتر محمدی گفت:»لوبریکاتورها بهتره پاک بشن. بعد اسید استیک میزنم»
بعد از من پرسید:»گفتی چند وقته دخول مقعدی داری؟…»
پرسیدم:»چی دارم؟» دکتر محمدی دوباره زیر خنده زد. و نزدیک بود قید همه چیز را بزنم و با لگدی توی دهانش بزنم. ولی خودم را کنترل کردم.
دکتر آرمان ولی همانطور جدی گفت:»چند وقته خودتو در اختیار مردها قرار میدی» و پنس و پنبه را چند سانت وارد مقعد کرد و پیچاند.»از اینجا سکس داری؟»
«آخ آخ» و لبم را گاز گرفتم.
پنس را باز کرد، پنبه آلوده به لوبریکاتور را توی سطل انداخت و با پنس تکه پنبه جدیدی برداشت و توی محلولی فرو کرد و بوی سرکه بلند شد.
«از چندسالگی شروع کردی؟….آخرین بار کی بوده؟» و دوباره تا جایی که میشد فرو کرد و چرخاند. ایندفعه مثل این بود که داخل روده آتش روشن کرده باشند. میسوخت.
با اعتراض در حالیکه زبانم از تجاوز جدید پنس و پنبه بند آمده بود گفتم:»هی..هیچ..آی هیچوقت»
دکتر مشغول وارد کردن پنس و پنبه جدید با خنده به دکتر محمدی خندان تر گفت:»ای بابا هیچوقت؟! این روزها دخترداری خیلی سخت شده دکتر!»
خانم صابر که ظاهرا خودش دختر داشت به اعتراض گفت:»همه مثل هم نیستند!»
دکتر مقدار زیادی از همان محلول به دریچه مقعد مالید، بعد کف دستش را زیر لگنم گرفت و ضربه ای زد که یعنی: اینجا را بالاتر بیار. کپلها را با کف دو دست گرفت و شست روی کپل و انگشتهایش را به زیر کشاله ران لغزاند و رانها را به اطراف باز کرد:» بازتر کن! زانوها کاملا فاصله بگیرند. لگنتو عقب بگیر، کپلت خیلی پر و فربهه، یک کم باید بیشتر همکاری کنی» من با احساس حقارت شدیدی زیر نگاه دکتر محمدی، به راهنمایی دستهای دکتر آنقدر زانوها را بالا و پایین و باز و بسته کردم و لگن را جلو و عقب گرفتم تا بالاخره رضایت داد. شانس آوردم که عرض تخت کلا 70 سانت بود حالت ناراحتی بود بیشتر از آن نمیتوانستم پاها را باز کنم. به دکتر محمدی که با ذره بین بازی میکرد گفت:»دکتر اون ذره بینو بده ببینم این زگیل داره یا نه؟» و با ناباوری و کمی تمسخر به من گفت:»یعنی هیچوقت ازعقب رابطه نداشتی؟؟ پس چرا دریچه مقعدت اینقدر ریلکسه؟ » بند انگشتش توی سوراخ عقب بود و آنرا بالا و پایین میبرد و زیر ذره بین بررسی میکرد.
«نمیدونم»
«خیلی خوب، الان معلوم میشه،…. خانم صابر اسپکولوم مقعدی!» بعد احساس کردم دریچه مقعد با انگشتان سبابه و شست از هم باز شد، و دکتر همزمان دست دیگرش را دراز کرد و خانم صابر همان اسپکولوم سه شاخه خیس ترسناک 13 سانتی را کف دستش گذاشت. آنوقت تازه فهمیدم که چه بلایی میخواهند به سرم بیاورند.
کمرم را صاف کردم و سرم را بالا آوردم: «دکترنه!»
با تعجب گفت:»نه؟! آرنجتو بگذار رو تخت!» دو انگشتش با سماجت دریچه را بازو بازتر میکرد.
با التماس گفتم:» نه من نمیخوام اونو وارد بدن من کنید»
«نه خانم پس چطور معاینه داخلی کنم؟!!»
«معاینه داخلی چیه؟ برای چی؟… میشه من اول با زن عموم تلفنی حرف بزنم؟»
«خانم صابر، شما رکتوسکوپ 10 اینچی هم آماده کنید، بعدش لازم دارم. لوبریکاتور لازمه ……. تلفن؟ وسط معاینه من؟! نه!»
دکتر محمدی گفت:»رکتوسکوپی هم لازمه؟ »
خانم صابر یک وسیله دراز مثل اسلحه ای با لوله ای به طول 25سانت و قطر 3 سانت را روی میز گذاشت و من از دیدنش جدا از بیچارگی شروع به گریه کردم.»خواهش میکنم دکتر، با این میخواید چه کار کنید؟؟!»
«خانم آرنجاتو رو زمین بگذار، اینقدر وقت منو نگیر!»
من با گریه گفتم:»میشه خودتون با زن عموم صحبت کنید؟ شاید بگه لازم نیست.»
دکتر محمدی انگار از کل ماجرا داشت تفریح میکرد لبخندی به لب گفت:»ای بابا! اینقدر سخت نگیر»
دکتر آرمان:»خانم دکتر در جریان روال کار هست، اگر اینو میخوای بدونی»
«بازم میشه باهاش صحبت کنید؟ تروخدا! فکر نمیکنم دقیقا بدونن چه کار میخواید بکنید» داشتم خودم را در معرض یک تنبیه جدی از طرف زن عمو قرار میدادم. ولی اصلا مهم نبود. فوقش یک کتک حسابی از عمو میخوردم و یکسال توی اتاقم زندانی میشدم! امکان نداشت بگذارم این فلز 25 سانتی را فرو کنند.
دکتر یک کم کلافه توضیح داد:»خانم! معاینه مقعدی کار روتینی نیست که من با هر بیماری که وارد مطبم میشه انجام بدم. در شرایط خیلی خاص اگر بیمار خودش یا خانواده ش بخواد، یا من تشخیص بدم انجام میشه. خانم دکتر دقیقا میدونه من چه معاینه ای می کنم، خودش از من خواسته اینکارو بکنم! چون شما خودتو از عقب در اختیار قرار میدی! از وسیله پیشگیری هم استفاده نمیکنی. کسیکه شرکای جنسی زیادی داره، بدون وسیله پیشگیری رابطه داره، ناقل هزار بیماری آمیزشی و عفونیه! با این رفتار غیرمسئولانه ت هم خودتو در معرض خطر قراردادی، هم خیلی های دیگرو. وضعیت روده ت حتما باید بررسی بشه. باید از نظر بیماریهای آمیزشی، عفونی، ویروسی، زگیل آزمایش بشی. برای اینکار من تا هر عمقی که تشخیص بدم، داخل روده رو با وسیله باز میکنم، معاینه میکنم و نمونه برداری میکنم.»

 

 
به هق هق افتادم:» به خدا من خودمو در اختیار هیچکس قرار ندادم! تروخدا نکنید»
«اگر همکاری نکنی، مجبورم به زور اسپکولومو وارد مقعدت کنم، این اسپکولوم از آلت جنسی قطور تر و سخت تره. چرب هم نیست. مقعدت مستعد پارگیه، وارد کردنش در بهترین حالت یک کم دردناکه، کسیکه اینقدر بی مسئولیت برخورد کرده، اقلا باید مجازات معاینه مقعدی رو تحمل کنه! دکتر، بی حرکت نگهش دار، مزاحم معاینه نباشه! »
«دکتر تروخدا. خواهش میکنم، تروخدا»
دکتر محمدی تقریبا به زور مرا دوباره روی شکم خواباند و من های های شروع به گریه کردم. از خشم و نفرت. زورم بهشان نمیرسید! با یک دست پشت ران پای راست دقیقا زیر کشاله ران را محکم گرفت و از بغل کشاند. و با دست دیگرش کپل مرا به سمت بیرون کشید تا بیشتر در دسترس دستکاری باشد. دکتر آرمان خودش زانوی چپ را مطابق میلش جابجا کرد. یک بار دیگر دریچه مقعد را با دو انگشت باز باز کرد و سر سرد و سخت اسپکولوم را به دریچه مقعد چسباند.
سعی کردم با جلو رفتن خودم را از دستش خلاص کنم. با کف دست سیلی خیلی سختی به داخل ران چپم، پایین تر از کشاله ران زد. پوست و گوشت آن ناحیه خیلی حساس بود، چنان شروع به سوزش کرد که از گریه به نفس نفس افتادم.
» به بیرون زور بزن خانم! هر وقت گفتم شل میکنی!»
سرش آرام آرام وارد شد. صورتم را محکم بین دستها پنهان کردم و تسلیم شدم. چاره ای نبود.
دکتر محمدی با نیم خنده ای گفت:»دکتر بیخود نیست تو بیمارستان به بیرحمی معروف شدید»
دکتر با خونسردی گفت:»خوب نمی فهمه این وسیله رو وارد کنم یک تکان شدید بخوره مقعدش پاره میشه……کی گفته من به بیرحمی معروف شدم؟….خانم شل کن!» از ترس پاره شدن مقعد تا جایی که میشد شل کردم. و وسیله چند سانت وارد شد.
دکتر محمدی:»نرسهای بخش زنان میگند!»

 
«با این پرستارهای بخش زنان چه کار داری دکتر! کار دست خودت میدی….خانم به بیرون زور بزن!» و با دست آرام به پشت کپلم زد. و آلت تجاوز چند سانت دیگر وارد شد.
دکتر محمدی زیر خنده زد. بعد پرسید:»راستی دکتر موسوی پیشتون آمد؟ دختر یکی از فامیلهاشو برای معاینه مقعدی میخواست بیاره!»
«از کجا میدونی؟»
«از پرستارهای بخش سوال کرده بود کدوم یکی از دکترها معاینه کامل مقعدی میکنند…شمارو معرفی کردند.»
«پرستارها هم فوری آمدند به تو خبر دادند!» باز دکتر محمدی خندید.
«آره مثل اینکه یک جورهایی سرپرست یک دختری شده که میگن خیلییییی روابط عمومی خوبی داره، میخواسته ببینه دخول مقعدی هم داره یا نه! من و دکتر شهبازی هم خیییلی دلمون خواست دختره رو ببینیم!»
دکتر آرمان مردانگی به خرج داد و مرا بیشتر از آن تحقیر نکرد:»تو و دکتر شهبازی آخرش کار دست خودتون….نه پیش من نیامده!» من نفسی که حبس کرده بودم را رها کردم.
بالاخره اسپکولوم 13 سانتی فلزی بطور کامل با درد گنگی در روده و درد تیزی در دهانه مقعد، به همت زور زدنها و شل گرفتنهای متناوب من و به کمک دستهای خستگی ناپذیردکتر کاملا وارد شد. با یک دست اسپکولوم را بی وقفه فشار میداد و با دست دیگر بسته به اینکه تشخیص میداد من مخصوصا همکاری نمیکنم یا دست خودم نیست، کشاله ران و کپل یا حتی در یک مورد که عضلات قفل شده بود، داخل واژن را ماساژ میداد، یا با سیلی محکمی به داخل ران به تسلیم وادار میشدم. اختیار هیچکدام از اعضایم را نداشتم. دکتر در حین تجاوز با آن فلز سخت بارها به خشونت گفته بود:»خانم اینقدر بیتابی نکن! گفتم مچ پا لب تخت! آرنجتو بده جلو! صورتتو بالا نیار! کمرتو صاف نکن، سینه رو تخت! لگن عقبتر، زانوها بازتر! گفتم زور بزن چرا شل میگیری؟!» خیلی صبر و تحمل نشان دادم. اما تمام صورتم از گریه بیصدا خیس شده بود، راستش را بخواهید بیشتر از خشم و تحقیر تا درد. دلم میخواست دکتر را خفه کنم. و زن عمو را!!

 
بعد که پیچ دهانه را پیچاند و دهانه مقعد باز و بازتر شد، گریه بی صدایی که از خشم و بیچارگی نمیتوانستم قطع کنم وارد فاز جدیدی شد. اینبار از درد. دریچه دایره شکل مقعد به شکل مثلث متساوی الاضلاعی درآمد. قاعده مثلث دیواره واژن را به پایین فشار میداد و هر لحظه اضلاعش بزرگتر میشدند. هوای سرد وارد روده شده و احساس بی پناهی و باز شدگی داشتم. و روده ام ناگهان به طور دردناکی منقبض میشد. یکبار دیگر با پنس و پنبه و آن محلول سوزاننده داخل روده را شست. میسوخت. با میله ای به دیواره روده فشار داد و از مخاط قسمتهای مختلف از دریچه مقعد تا دیواره آن نمونه برداری کرد و داخل یکی از شیشه ها قرار داد. بعد با میله بلندتری از مخاط دیواره روده در جاهای مختلف با عمقهای مختلف نمونه برداری کرد. بعد اسپکولوم را بست و داخل مقعد چرخاند، که دردناکترین قسمت معاینه بود چون داخل روده از آن محلول اسیدی که وارد کرده بود داشت میسوخت. بعد آنرا دوباره باز کرد، اول چرم تخت را با ناخنها چنگ زدم بعد صبرم تمام شد و شروع به فریاد کردم. چون حالا یکی از رئوس مثلث دقیقا روی نقطه متورم حساس قرار گرفته بود. و دوباره از دیواره های دیگری نمونه برداری کرد. و بی توجه به فریادهای من گفت:»من باید اینو کامل باز کنم که بتونم با ذره بین دیواره روده رو درست ببینم، شل شل کن» لامپ را جلو آورد و اسپکولوم را بی توجه به گریه های من باز و بازتر کرد و با دقت داخل روده را نگاه کرد، و بعد انگشتش را وارد کرد و بافت قسمتهای مختلف را سانت به سانت با دست بررسی کرد. از همه عمقهای مختلف نیشگونهای کوچک گرفت. احساس فشار و درد و پارگی. از همه مهمتر به شدت لازم بود به دستشویی مراجعه کنم.
بالاخره راضی شد، وسیله را کمی بسته تر کرد و داد زد:»خانم صابر به من گاز بدید. رکتوسکوپ آماده ست؟» و با پنبه به پاک کردن مایعی مشغول شد، ظاهرا جایی به خونریزی افتاده بود.
دکتر محمدی گفت:»دکتر ای کاش بگذارید منم ببینم، قبل از رکتوسکوپی»
دکتر آرمان کمی عصبانی از بی تابی من توضیح داد:»چیزی برای دیدن وجود نداره. روده ش کاملا عادیه. ظاهرا حق با این بچه بود. نمیدونم خانواده ش چه اصراری داشتند……»
خانم صابر که نمیدانم کجای این ماجرای وحشتناک اتاق را ترک کرده بود با عجله وارد شد و رکتوسکوپ را تحویل داد دکتر یک چیزی مثل بالون به ته وسیله ترسناک وصل کرد و من از ترس شروع به لرزیدن کردم. کی تمام میشد؟ وسیله ای برای تجاوز دیگری بود. دکتر که بعد از شکنجه ای که وارد کرده بود به وضوح مهربانتر و انسانی تر مینمود توضیح داد:»این فقط برای دیدن داخل روده ست. سرش چراغ داره. قطرش هم کمتره، بیشتر از اینهم باز نمیشه، چرب هم هست، خیلی اذیت نمیشی، ولی وقتی خیلی عمیق وارد روده میشه، احساس فشار و دفع پیدا میکنی که طبیعیه، روده ت خالیه، نگران نباش کلش 10 دقیقه طول نمیکشه»

 
دکتر محمدی با حسرت گفت:»یعنی اصلا دخول نداشته؟……پس دکتر این دختره رو که دکتر موسوی میگفت وقتی آوردند منم خبر کنید.»
دکتر آرمان خندید:»اگر آورد، تو و دکتر شهبازی رم خبر میکنم! این دکتر موسوی چه جور آدمیه؟ قرار بود یک نفرو تو کمیسیون به من معرفی کنه، برای گرفتن مجوز این آیودی ها»
«نمیدونم، با دکتر شاهوردی خیلی نزدیکه…. ظاهرا خیلی از دست بچه ش میناله! با دکتر شاهوردی درد دل کرده راجع به پسرش. هر روز با یکی میگرده، نه پیشگیری میکنه، نه اخلاق حالیشه. همه ش نگرانه یا یکی بره شکایتشو بکنه، یا یکی رو حامله کنه، یا ایدز بگیره…..»
«چند سالشه؟»
«23، 24……..شما چطور مطمئنید این دختر intact ه؟ قبل از نتیجه نمونه برداری؟»
«من از بافت روده میفهمم، دکتر.»
«پس رکتوسکوپی برای چی؟»
«به نظرم راست روده یک کم ملتهب آمد، سابقه سرطان تو خانواده نزدیکش داره برای احتیاط»
اول رکتوسکوپ را تا وسط وارد کرد، بعد اسپکولوم را تا جایی که میشد بست و با درد بیرون کشید. وسیله سفت و سخت و ناراحتی بود که دیواره روده را فشار میداد. ولی اقلا قطرش کم بود. دکتر خودش دست زیر شکمم برده بود و با بالا بردن لگن سعی داشت آناتومی پیچاپیچ روده مرا به تناسب آن میله ی دراز انعطاف ناپذیر تغییر دهد، تا فرو کردنش هر چه بیشتر ممکن بشود. ماهیچه های داخل رانم از تحمل وزنم در آن حالت غریب و ناآشنا درد گرفته بود. و لگن را آنقدر به سمت بالا فشار داده بودم که تیره پشتم خشک شده بود. هر چند وقت یکبار کمر را به پایین و لگن را بالاتر فشار میدادند، تا رکتوسکوپ آنقدر وارد راست روده شد که هیچ حالت دیگری امکان پذیر نبود حتی اگر یک میلیمتر بالا و پایین میشدم، به جایی داخل روده آسیب دردناکی میزدم. و بدترین قسمت قضیه این بود که وسط کار به وسیله ی آن بالون لعنتی فشار هوای زیادی وارد روده میکرد، تا روده باز شود و بتواند داخلش را ببیند یا نمیدانم شاید پیشروی آن وسیله دراز سخت ممکن بشود. احساس باد کردگی داشتم. و فشار هوا باعث انقباضهای دردناک میشد، که ادامه کار را موقتا متوقف میکرد. در اختیار دستهای بیرحمی قرار گرفته بودم که هر جا را لمس میکردند، درد و فشار به ارمغان میآوردند، دوباره از گریه به نفس زدن افتادم. این یاشار کثافت! این ملیحه جون کثافت. شک نداشتم این معاینه بخشی از تنبیه سختی بود که برای من درنظر گرفته بود و با لذت وعده اش را میداد! و احساس کردم اشک یکبار دیگر بی وقفه تمام صورتم را پر کرد. چرا با من اینکار را میکردند؟ کاش مامانم زنده بود. کاش مامانم زنده بود.
بالاخره بعد از یک عمر رکتوسکوپ تا ته وارد شد، و دکتر با وارد کردن یک میله بلند و بررسی کردن جایی خیلی عمیق گفت:»به نظرم این ته پولیپ داره…» و اینبار گذاشت دکتر محمدی منظره دل انگیز پولیپی ته روده را ببیند و خودش رفت خم شد تا از یکی از کشوهای زیر میز چیزی بردارد. خدایا چرا تمام نمیشد؟ تمام صورتم از اشک خیس شده بود. و شکم و کپلم میلرزید. دل پیچه عجیبی داشتم و آنقدر جیغ زده بودم:»دکتر تروخدا، خواهش میکنم یک کم آرومتر» حالا ته گلویم هم میسوخت.

 

 
بوی الکل بلند شد و یک لحظه صدای آرام دکتر محمدی آمد:»دکتر بی حس نمیکنید؟»
«نه این قسمت اینقدری حس نداره. اینم خیلی کوچکه!»
اول یک جایی را با الکل پاک کرد. و بلافاصله درد وحشتناکی ته روده پخش شد. انگار با چاقوی تیزی پولیپ را بریده بود حتی توان جیغ زدن نداشتم. فقط عرق سردی تمام بدنم را پوشاند و شروع به لرزیدن کردم. دکتر 25 سانت را که با زجر وارد کرده بود، آرام بیرون کشید و من روی تخت خیس از عرق ولو شدم. ترس و شرم و خجالت رفته بود و ناگهان ضعف عجیبی جایش را گرفته بود. احساس میکردم، زیرم خالی شده و دارم سقوط میکنم. هی پایین و پایینتر می افتادم. و نمیدانم چرا آنطور میلرزیدم. تمام بدنم از بالا تا پایین میلرزید.
دکتر پرسید:»درد داری؟»
«ضعف دارم. میشه یک چیز شیرین به من بدید؟»
«آره. خانم صابر آب قند بهش بدید. شکلات هم توی کشوی من هست.»
دکتر کمک کرد من پاهایم را دراز کنم:»حالا اگر بخوای میتونی بری دستشویی…در واقع بهتره بری. دردش الان خوب میشه..توی روده ت هوا جمع شده. تخلیه بشه خوب میشی…» نمیتوانستم تکان بخورم. پاها را توی شکمم جمع کردم. نمیدانم چطور شد که خانم صابر تصمیم گرفت روی من ملحفه بیندازد.
دکتر محمدی پرسید:»کارتون تمام شد؟»
«نه. یک سونوهیستروگرافی میکنم. بعد براش آیودی میگذارم. ولی دیگه بقیه کار مختص رشته زنانه! شما میتونی بری!» دکتر محمدی با اکراه رفت.

 

 
قبل از آب قند و شکلات مجبور شدم به دستشویی بروم. دلپیچه داشتم. دلپیچه و درد خوب شد. ولی ضعف باقی ماند. روی تخت دراز کشیدم. ملحفه رویم. شکلات خارجی بزرگی بود با یک عالم مغز آجیل. دلم میخواست همه اش را بخورم. ولی راستش ترسیدم. خیلی از دکتر آرمان میترسیدم… تفاوت بین شکنجه با پزشکی فقط در نیت عمل بود…راستش من از نیت دکتر آرمان مطمئن نبودم. ته ذهنم فکر میکردم با زن عمو همدست شده بود که مرا تنبیه کند…..از هرچی پزشک بود متنفر بودم! عمومی و رزیدنت و متخصص. مرد و زن.
دکتر بعد از ده دقیقه فنجان به دست برگشت.
خانم صابر سینی جدیدی روی میز گذاشته بود. دکتر نیم نگاهی به داخلش انداخت و یک لوله پلاستیکی دراز را به دست گرفت و گفت:»نه این نه. رحمش خمیده ست. میخوام یک چیز محکمی باشه رحمشو صاف نگهداره، یک کانولای فلزی هست مخصوص تزریق دای، اونو بیارید»
خانم صابر یک کم با تعجب پرسید:»دای؟ دای عکس رنگی؟»
«آره. به مریض بعدی ساعت چند وقت دادید؟»
خانم صابرگقت:»4″ و رفت. من دوباره ضعف و اضطراب گرفتم. چه کار میخواست با رحم من بکند؟ برای چی میخواست صاف نگهش دارد؟ دکتر با صندلی معاینه یک کم ور رفت و به من گفت:»خوب حالا که حالت بهتره بیا اینور تا من یک سونوی دیگه بگیرم»
«باز سونوگرافی؟ برای چی؟»
«این یک کم فرق میکنه. به رحمت سالین تزریق میکنم بعد…»
کنترل خودم را از دست داده بودم. اشک توی چشمهایم جمع شد. دوباره چه بلایی میخواست به سرم بیاورد:»سالین چیه؟ یعنی؟ یعنی چطوری تزریق میکنید»
«ببین رحمتو با یک مایعی کاملا پر میکنم. دیواره هاش که از هم باز شد، بعد سونوگرافی میکنم، که شکل رحم کاملا معلوم بشه. اینطوری دیواره ها رو هم خوابیدند نمیشه تشخیص داد»
سعی کردم خودم را جمع و جور کنم:»درد داره؟»
«آره»
بغض در گلو پرسیدم:»خیلی»
«من واقعا نمیدونم…بستگی به شخص داره….بعضی خانمها میگن خیلی کم درد داره، در حد درد پریود، بعضیها بیشتر اذیت میشن.» البته که نمیدانست. چند بار رحمش را با یک مایع پرکرده بودند و سونوگرافی کرده بودند؟ چندبار تا به حال موقع پریود دردش گرفته بود که کم و زیادش را بداند؟ من وقتی پریود میشدم هم باید دو روز مسکن میخوردم تا بتوانم به مدرسه بروم و تکالیفم را انجام بدهم.
تقریبا با گریه پرسیدم:»واقعا لازمه؟»
گفت:»بله لازمه، من باید مطمئن بشم که آیودی را که میگذارم سر جاش میمونه، وگرنه دوماه دیگه برای کورتاژ باید روی همین تخت بخوابی.» انگار آب یخ روی من ریختند.
خانم صابر با یک لوله فلزی خیلی دراز و ترسناک یک کم نازکتر از خودکار در دست برگشت. لوله فلزی توخالی شکل پیکان بود. نزدیک به انتها یک مخروط سیاه رنگ بود که سطح مقطع بزرگی داشت بعد نوک تیز میشد. مثل چتری که بسته شده باشد.
دکترلوله فلزی را تحویل گرفت . وحشتزده نگاهی به سینی انداختم. یک قیچی بلند که سرش دقیقا به شکل انبر بود. وسیله ای برای گاز گرفتن. یک جعبه با در شیشه ای مثل جعبه مدادرنگی، که پر از میله های دراز که وسطشان انحنا داشت. با قطرهای مختلف. ازقطر یکی دو میلی متر تا خیلی کلفت نزدیک دوسانت. مثل یک سری آچار و پیچ گوشتی با سایزهای مختلف. با وحشت فکر کردم، مثل ابزار شکنجه اند. و دوتا بطری. سرنگ فلزی بزرگ که سرش پیچ داشت و…کدامشان آیودی بود؟ سنگهای روی زمین را نگاه کردم. انگار خدا کلا مرا رها کرده بود.
با بدبختی همینطور به لوله فلزی در دستش نگاه کردم. دکتر در توضیح نگاه من گفت:»با این سالین رو تزریق میکنم. این لوله از دهانه رحم سه چهار سانت وارد میشه…»

 

 
فقط برای اینکه فرصتی پیدا کنم و اعصابم را کنترل کنم پرسیدم:»این؟» به مخروط سیاه اشاره کردم.
«این دهانه رحم قرار میگیره، نمیگذاره مایع برگرده بیرون» میخواست رحمم را با مایع پر کند و یک چوب پنبه به سرش بزند. بعد آن پروب لعنتی را اینور و آنورش فشار بدهد.
میخواست من را برای همه نافرمانیهایی که در معاینه قبلی کرده بودم تنبیه کند. با گریه گفتم:»دکتر تروخدا منو ببخشید…»
.»من واقعا نمیدونم چی فکر میکنی؟! ولی اگر لازم نبود این کار رو نمیکردم…..»
سنگهای زمین را نگاه کردم. برای فرش کردن زمین مطب با سنگ ایتالیایی رحم چند نفر را با آب پر کرده بود؟ نمیدانید چقدر حس بدبختی داشتم.
سرم را که بلند کردم ایستاده بود و دستکش جدیدش را به دست کرده بود و داشت چهره وحشتزده مرا نگاه میکرد: «خوب….شروع کنیم؟؟»
جای پاها را باز هم بالاتر برده بود. وقتی خواستم پاهایم را بالا بگذارم دکتر بالش کوچکی هم زیر باسنم گذاشت و در توضیح به چهره در هم من گفت:»من اینطوری مسلط ترم»
این یک مدل جدیدی بود. زانوهایم تقریبا توی شکمم بودند. کف پاها رو به سقف. لبم را محکم گاز گرفتم و پلکهایم را روی هم فشار دادم. فقط برای اینکه دوباره های های زیر گریه نزنم.
بلافاصله اسپکولوم جدیدی به دست مشغول کار شد. این یکی حتی در حالت بسته هم تیغه هایش کاملا موازی نبودند. مثل منقار اردک دوسرش از هم باز بود. کمرم علیرغم بالش در وضعیت خیلی ناراحتی بود. خیلی منحنی شده بود. و وقتی اسپکولوم را وارد کرد خیلی احساس فشار و ناراحتی داشتم. بخصوص که تا جایی که میشد بازش کرد، نزدیک بود جر بخورم. و از خانم صابر پنس و پنبه گرفت. اتاق دوباره بوی الکل گرفت و توضیح داد:»دارم واژنتو ضد عفونی میکنم» از کی تصمیم گرفته بود مراحل کار را برای من توضیح بدهد من نمیدانم. ولی من ترجیح میدادم که ندانم. و سر صبر دهانه رحم و واژن را با الکل پاک کرد و پنبه ها را با دقت توی ظرفی توی سینی انداخت و اسپکولوم را آرام بیرون کشید و توی سینی انداخت. خم شد و یک تیغه فلزی بزرگ خیلی پهنی را به دست گرفت. یک گلوله فلزی بزرگ مثل پاندول ساعت تقریبا عمود به تیغه وصل شده بود. دکتر با دست سوراخ واژن را پایین کشید و تیغه را وارد کرد. وقتی رهایش کرد فهمیدم که آن گلوله فلزی وزنه خیلی سنگینی بود. در واقع یک چیزی مثل اسپکولوم بود. دیواره پایینی واژن بدون نیاز به کمک دکتر تا جایی که میشد به پایین کشیده شده بود و خودتان حدس بزنید من چه وضعیتی داشتم! کدام دیوانه ای حتی برای شکنجه به ذهنش رسیده بود چنین چیز وحشتناکی بسازد؟!
لامپ را تنظیم کرد و به پشتی صندلی راحتش تکیه داد: «خانم صابر به من تناکولوم بدید»
خانم صابر یک چیزی مثل قیچی نشان داد که دکتر گفت:»نه اون تناکولوم دوشاخو بدید»

 
بعد خانم صابر همان انبر وحشتناک دو شاخ را تحویلش داد. یکدفعه یک فیلم خشن قرون وسطایی دیده بودم که زبان یک جاسوس را با انبر گرفتند و بریدند. حالا نمیتوانستم از فکرش بیرون بیایم. هر شکنجه دردناکی که بود، داشت شروع میشد. دکتر تیغه سنگین را کمی جابجا کرد و بیشتر به ته واژن فشار داد با یک تیغه ال مانند را که نفهمیدم کی از خانم صابر گرفته بود دیواره بالای واژن را بالا کشید و انبر به دست به من گفت:»خیلی خوب حالا روی آرنجهات بلند شو، من به دهانه رحمت دسترسی داشته باشم» من واقعا با سختی نیم خیز شدم و وزنم را روی آرنجها انداختم.
«سرفه کن….نه محکم تر…محکم سرفه کن!»
شروع به سرفه کردم و وسط یکی از سرفه ها جیغ زدم:»آآآییی آآآی» با انبرش دهانه رحم را گرفته بود. انگار آنجا را نیشگون محکمی گرفته باشند. دکتر تیغه بالایی را بیرون کشید بعد انبر وحشتناکش را کاملا بیرون کشید و دسته اش را به دست چپش داد و مچ دست چپش را روی استخوان بالای مثانه من تکیه داد. و با این کار رحم و جان من هم بیرون آمد. دوباره زیر گریه زدم.
«خاننم صابر پنبه!»
بعد که یک پنبه خونی را توی سینی انداخت فهمیدم که دهانه رحم سوراخ شده بود. درد به یک طرف از ترس داشتم میمردم. اشک همینطور از چشمهایم میریخت. خانم صابر موهای مرا نوازشی کرد و میله خمیده ای به دکتر داد.
دکتر قبل از شروع به کار برایم توضیح داد:»ببین خانم! این کار کلا ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه…سعی کن به خودت مسلط باشی»
همانطور که با تناکولوم رحم را محکم گرفته بود، میله را از دهانه رحم فرو کرد. زیر شکمم مثل وقتی که پریود میشدم شروع به درد کرد. و من سعی کردم با چنگ زدن به میله ای که پاهایم را رویش قرار داده بودم دردش را تسکین بدهم. دکتر خونسرد کارش را انجام میداد. میله که سرش خونی شده بود را درآورد و نگاهی کرد و چیزی گفت. میله را تحویل خانم صابر داد:»یک دیلاتور هگار به من بدید»
خانم صابر از آن جعبه پیچ گوشتی ساعتی یک میله دیگر به دکتر داد که از اولی کلفت تر بود. و دستهای مرا گرفت. دکتر یکبار دیگر با انبرش رحم من را بیرون کشید و بی معطلی مچ دست راستش را به کپل من تکیه داد و شروع به وارد کردن میله کرد. وحشتناک بود. مثل این بود که با میل بافتنی نوک تیزی رحم را سوراخ کند. شروع به فریاد زدن کردم:»آآآی آآی درد داره آآآآی» و شروع به فشار دادن دستهای خانم صابر کردم.
دکتر همینطور که دیلاتور را یواش یواش فرو میکرد سری تکان داد و گفت:»دهانه رحمت بسته ست، باید تحمل کنی دیگه. درد داره…»
و دوباره دیلاتور را تحویل خانم صابر داد و یکی باز کلفت تر گرفت. من با وحشت آن جعبه پر از میله را نگاه کردم… تا کی میخواست یک میله را بدهد و دیگری را تحویل بگیرد؟ خیلی زیاد درد داشت. طاقتم تمام شده بود. اگر با دریل رحم را سوراخ میکرد اینقدر درد نمیگرفت. درد تیز توی تمام رحم و همه شکم پخش میشد. من با صدای بلند همینطور فریاد میزدم و گریه میکردم:»آآی آآییی آآخ…دکتر کی تمام میشه؟»
» باید دهانه رحمتو باز کنم»
بالاخره به خانم صابر گفت:»خیلی خوب اون کانولا رو به من بدید»
خانم صابر آن میله دراز را که مثل پیکان بود تحویل داد. دکتر با دست چپش تناکولوم را حرکت داد و رحم را کمی جابجا کرد بعد با پنبه پاک کرد و در حالیکه کانولا را به من نشان میداد گفت:»ببین رحمت خیلی خمیده ست. هم به عقب متمایله هم به سمت چپ. این میله هم صافه. وقتی وارد رحمت بشه سعی میکنه رحم رو با خودش همراستا کنه، یک کم اذیت میشی دیگه…..»
قبل از اینکه کانولا را وارد کند با تناکولوم رحم را به راست پیچاند. و بعد سر کانولا را وارد کرد. از درد شروع به لرزیدن کردم. پاهام تا نوک پنجه ها میلرزید. و داشتم عرق میکردم. خانم صابر با حوله سفیدی صورت پر از اشک و عرق من را پاک میکرد و هی میگفت:»بهتره نفس عمیق بکشی»

 

 
من داشتم رسما به فریاد زدن می افتادم.. بخصوص وقتی میله را تا جایی که میخواست فرو کرد و سعی کرد آن مخروط لعنتی را یک جوری توی دهانه رحم فرو کند، چنان فریاد میزدم و گریه میکردم که همه همسایه ها خبردار شدند.
«خانم اینقدر داد نزن!….. خانم صابر سالین» مثل ماجرای «آفتابه بیاور» در داستان شیر و آدمی، این یکی از آن جمله هاست که اگر تا آخر عمر بشنوم پا به فرار میگذارم. خانم صابر خیلی سریع محلول یکی از آن بطری ها را توی سرنگ فلزی کشید و دست دکتر داد. دکتر به نظزم تناکولوم و کانولا را به هم وصل کرد چون بعد از آن با یک دست کنترلشان میکرد. با دست چپ. و دیدم که سرنگ را به سر پیکان پیچ کرد. و به من که داشتم گریه میکردم گفت:»خوب خانم من الان این مایع رو به رحمت تزریق میکنم یک نفس عمیق بکش، اولش یک کم سخته… ولی یکی دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه..»
من چند دقیقه بود که نفس کشیدن را فراموش کرده بودم. بعلاوه کار با نفس عمیق حل نمیشد… اولین حسی که داشتم مثل تغییر دما بود. اول فکر کردم یخ زدم. و بعد ناگهان انگار توی رحم را با آب جوش پر کرده باشند، شروع به سوختن کردم. درد ناگهانی، غیر قابل تحمل و وحشتناک بود. هر وقت به یادش می افتم چهار ستون بدنم به لرزه می افتد! یکی از خاطراتی ست که در حد مرگ مادرم دردناک بود. از گریه و این حرفها گذشته بود. در آستانه بیهوشی بودم و بی اختیار جیغ میزدم: «اینو در بیارید….تروخدا اینو در بیارید.. خواهش میکنم…پس کی تمام میشه؟…آآی»
مثل بید میلرزیدم و درد همه کشاله ران و پاهایم را گرفته بود. به شدت دلم میخواست مثل یک گلوله مچاله شوم و آنقدر رحمم را فشار بدهم تا درد تسکین پیدا کند. اما باید به آن وضع تهوع آور پاهایم را بالا و باز نگه میداشتم. آنقدر ناخنم را توی دست خانم صابر کردم که گمانم پوستش تکه تکه شد. دکتر چند لحظه صبر کرد تا درد وحشتناک کمتر بشود، اما خوب کمتر نمیشد. بعد کار را شروع کرد. به همه فشارهایی که به رحمم داشت وارد میشد فشار سر پروب سونوگرافی هم اضافه شد. نمیدانم چقدر طول کشید. چقدر از درد سرم را تکان میدادم. ولی داشتم از حال میرفتم. هم از درد، هم از ترس. و هیچکس نمیفهمید. اهمیت نمیداد. دکتر خونسرد سر صبر با پروب هرکار که میشد کرد. طوری فشار میداد که واژن زیر رحم قرار بگیرد و ناگهان سرش را رو به بالا میکرد تا از زیر ببیند. بعد بالای رحم…سرم گیج میرفت. داشتم بالا می آوردم. گفته بود ده دقیقه طول میکشد. ولی ده دقیقه وقتی داری از درد بالا می آوری به اندازه یکساعت میگذرد. صحنه گنگ بعدی که به خاطر می آورم دکتر بلند شده بود و مقدار زیادی مایع بود که از آن ناحیه بیرون میریخت و خانم صابر که با حوله ای سعی میکرد جلوی پخش شدن مایع را بگیرد. و یک لحظه حوله را بلند کرد و من دیدم که کاملا آغشته به خون شده است. آخرین چیزی که از آن صحنه به خاطر می آورم صدای دکتر بود که میگفت:» خانم صابر یک سرم قندی، سریع فقط !» و ناگهان همه چیز تیره و تار شد.
***

 

بعد نمیدانم چقدر بعد روی تخت خوابیده بودم . سرم توی دستم بود. ملحفه رویم بود. و دکتر داشت فشار خونم را اندازه میگرفت.
من با لرز زیر لب گفتم: «من سردمه ….میشه …یک چیزی روم بندازید؟»
صدای دکتر جدا نگران بود:»خانم حالت خوبه؟…خانم صابر توی کمد اتاق من پتو هست،…..بهتری؟» و کف پاهای یخ کرده مرا از زیر پتو به دست گرفت و مالید. دستش گرم بود. خیلی دلم میخواست یکی پاهایم را گرم کند.
«درد دارم. دلم درد میکنه»
«خوب مثل اینکه بدنت داره گرم میشه.»
«درد..»
«الان خانم صابر دیکلوفناک میزنه و خانم صابر جنتامایسین هم…»
و چند ثانیه بعد خانم صابر با یک آمپول بالای سرم ایستاد:»برگرد باید به پات بزنم» و یکبار دیگر بوی الکل پخش شد. خانم صابر پتو را از رویم کنار زد و من که اینهمه از آمپول میترسیدم گذاشتم هردوتا را بزند. آنقدر درد داشتم که این توش گم بود.
دکتر توضیح داد:»یک مسکنه، برای اینکه دردت از بین بره و آنتی بیوتیک…..مریض بعدی من دیر میاد، هر وقت حالت بهتر شد کارو تمام می کنیم..»
یک کم گذشت تا توانستم همه توانم را جمع کنم و با حالت تهوع بگویم:»دکتر من نمیخوام آیودی بگذارم»
دکتر یک چند لحظه صبر کرد بعد آرام گفت:»قسمت سختش باز کردن دهانه رحم بود که تمام شده»
«من نمیخوام»
«نگران نباش بیحس میکنم» علیرغم بیحالی خیلی عصبانی بودم.
«من نمیخوام آیودی بگذارم»
با لبخند گفت:»چرا؟»
سعی کردم از روی تخت بلند شوم:»من نمیخوام»
«خانم صابر، الان می افته!»
«گفتم نمیخوام، خانم صابر دست منو ول کنید» و دستش را با خشونت پرت کردم، نزدیک بود سوزن سرم از دستم در بیاید. با لجبازی بلند شدم، پتو را کنار انداختم و بطری سرم را به دست گرفتم، که سرگیجه و درد عجیبی توی ناحیه شکم باعث شد که دوباره بخوابم.
«خیلی خوب! الان سرت گیج میره، می افتی….خانم صابر شماره خانم دکتر را بگیرید، من صحبت کنم» به نظر می آمد من پیروز شده بودم چون مرا رها کرد و به اتاق کارش رفت.
صدای صحبت کردنش خیلی گنگ می آمد. بعد از صحبت تلفنی با زن عمو دوباره به اتاق معاینه برگشت. روی صندلی اش لم داد. مچ یک پا را روی زانوی دیگر انداخت.
«خوب! دکتر موسوی از من خواسته برات ایودی بگذارم، حتی اگر لازمه به زور. اگر قول بدم هیچ دردی حس نکنی. بازم راضی نیستی؟»
«مثل اینکه رضایت من مهم نیست» و دوباره اشکهایم جاری شد.
جعبه دستمال کاغذی را به من داد «خیلی خوب اشکهاتو پاک کن و به من بگو، چرا نمیخوای؟»
دوساعت بود که مرا لخت کرده بود و به هر سازی که خواسته بود رقصانده بود. به هر جا که میلش کشیده بود دست زده بود. هر وسیله ای که خواسته بود توی هر اندامی که میشد فرو کرده بود. از هر چیزی که هوس کرده بود نمونه برداری کرده بود. با بغض گفتم:»چون بدن منه! من نمیخوام. نمیخوام کسی به من دست بزنه…اصلا هیچوقت نمیخوام با کسی رابطه داشته باشم»
لبخندی گوشه لبش بود:»هیچوقت؟ چرا؟»
«چون از همه مردها و رابطه جنسی و هرچی بهش مربوطه حالم به هم میخوره» و اشک دوباره توی چشمهایم جمع شد.
دکتر ابروهاشو بالا برد.
«خیلی خوب! تا همینجاش هم هردومون به اندازه کافی اذیت شدیم…. اگر نمیخوای من اینکارو به زور نمیکنم.»
هردومون؟ حتما دروغ میگفت. به تمسخر گفتم:»شما که اصلا به نظر نمی آمد در حال اذیت شدن باشید!» به سیم آخر زده بودم!
«تو فکر میکنی من از آزار دادنت لذت میبرم؟»
با چشمهای خیس و لبهای جلو آمده، سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
خندید و دندانهای سفیدش و چال گونه هایش نمایان شد. چطور خدا توانسته بود آدم به این نفرت انگیزی را اینقدر خوش تیپ بیآفریند؟
سرش را تکان داد»خیلی خوب! میدونم از دست من خیلی نارحتی ولی اشتباه میکنی….متاسفم که اینطور فکر میکنی..حالا به من بگو چطور بکارتتو از دست دادی؟»

 
جواب ندادم. زن عمو جواب دادن به این سوال را اکیدا قدغن کرده بود.
«دوست پسرت از حدش جلوتر رفت؟»
پوست لبم را گاز گرفتم و با تردید سر تکان دادم.
«به زوراین کارو کرد؟»
» نه، تقصیر خودم بود»
«برای همین از همه مردها متنفری؟» بیشتر از همه از همه دکترهای مرد حالم بهم میخورد. داشت خیلی سوال میکرد. جوابش را ندادم.
«خیلی خوب من یک گواهی پزشکی بهت میدم که تا به حال رابطه مقعدی نداشتی. یک گواهی هم میدم که تاریخ از دست دادن بکارتت کی بوده، زخمش هنوز تازه ست. اگه بخوای کاری کنی. میتونی از دوست پسرت شکایت کنی، فقط احتمالا تو پزشک قانونی یکبار دیگه معاینه میکنند…نه به این سختی البته»
«نه نمیخوام!»
«تو نمیخواستی باهاش رابطه داشته باشی؟»
«نه»
«ممکنه دوباره بهت تجاوز کنه؟»
دوباره چشمهام پر از اشک شد و سرم را تکان دادم. هر بلایی به سرم آمده بود تقصیر این یاشار کثافت بود.
«نمیتونی دیگه نبینیش؟»
«نه»
«خوب اگر حامله بشی میخوای چه کار کنی؟»
«نمیدونم»
«دوست پسرت چند سالشه؟»
«دوست پسرم نبود»
«هر کی اینکارو کرده»
«23 سال»
«23 سال؟» و نگاهش یک لحظه طولانی به نگاه من قفل شد. انگار ذهن مرا میخواند. قضیه را لو داده بودم.
«تو نمیدونستی با مرد 23 ساله نباید تنها باشی؟»
«چرا، تقصیر من بود»
«مطمئنی نمیخوای ازش شکایت کنی؟ » فکر کردم شکایت کنم که چی! با یاشار کثافت که مرا به این دردسر انداخته بود و حالا خودش رفته بود مالزی خوشگذرانی، ازدواج کنم؟!
«نه نمیخوام»
«چرا؟ من میتونم کمکت کنم اگر کس دیگه ای اینکارو نمیکنه»
«من ترجیح میدم از شما شکایت کنم!»
ناگهان زیر خنده زد «صحیح،……. مارال بودی؟»
سرم را تکان دادم.

 
«خیلی خوب مارال، من متاسفم که اینقدر اذیت شدی،……خانم صابر کمک کنید این خانم لباسهاشو بپوشه، یک آژانس هم براش بگیرید. دکتر موسوی گفتند خودش برگرده.»
خانم صابر به من چندتا پد داد و کمک کرد تا من با بدبختی یکی یکی لباسهایم را پوشیدم. و همانطور روی تخت نشستم. چون سرم به شدت گیج میرفت هنوز خیلی درد داشتم. لبم را گاز گرفتم. دکتر برگشت و قیافه درهم مرا دید.
«برات مسکن و شیاف آنتی همورویید و آنتی بیوتیک نوشتم. آزمایش کم خونی و هورمونت هم حتما انجام بده، من نتیجه شو باید ببینم…نمونه های آزمایشگاه رو خودم میفرستم،… جلسه بعدی نتیجه شو بهت میدم…»
«من نتیجه شو میدونم.»
«منم میدونم مارال… ولی خوب باید با سرپرستت یک جور کنار بیای» بعد یک برگه تحویلم داد. «گواهی سلامته. اگر این گواهی رو به هر دلیلی از دست دادی نگران نباش، من توی پرونده ت مینویسم هروقت لازم داشتی یکی دیگه برات صادر میکنم. قرص ضد بارداری هم برات نوشتم. لطفا بخور! سقط جنین کار خیلی دردناک و پرریسکیه. توصیه هم میکنم مراقب باشی کار به اونجا نکشه»
بعد دفترچه بیمه را با کارت ویزیتش تحویل داد:»شماره موبایلم پشتش هست. به هر دلیلی خونریزی یا درد داشتی یا احیانا اگر تب کردی، یا هر مشکل دیگه ای که بود، مهم نیست چه ساعتی از شبانه روز بلافاصله با من تماس بگیر! تا 48 ساعت سکس ممنوعه…استخر هم تا یک هفته نمیری، نه روباز نه سرپوشیده!»
کمک کرد تا از تخت به سختی پایین آمدم. من از درد لبم را گاز گرفتم. بعد نگاهش روی لبهای من ماند. دستش را زیر چانه ام گذاشت:»چرا لبهات داره خون میاد؟»
من نگران پرسیدم:»به دکتر موسوی چی میگید؟»
«به دکتر موسوی میگم که من صلاح ندیدم برات آیودی بگذارم. نگران نباش. فقط اگر پیش یک دکتر دیگه بردت واقعا کاری از دستم برنمی آد»
من دوباره لبم را گاز گرفتم. دکتر با شست به آرامی روی لبم کشید:»به لبهات ویتامین آ بزن.» و مهربانترین نگاه دنیا را تحویلم داد…

 

 

 
نوشته: DJ BOON