تمام شوهران من

خسته و کوفته کلید انداختم و اومدم تو که با خش خش کاغذی که لگد کرده بودم به خودم اومدم. عجیب بود. سپیده امکان نداشت خونه رو نامرتب بذاره و بره. میگفت هیچ وقت نمیدونی کی قراره باهات برگرده بیاد خونه. امکان نداشت سپیده یه کاغذو همینجوری به امان خدا ول کنه و بره. خم شدم و کاغذو برداشتم که بندازم که دیدم روش یا بهتر بگم پشتش چیزی نوشته:

امیدوارم به دست مقامات مسئول برسه…
حالا که میخوام این نامه رو برات بنویسم نمیدونم چی باید صدات کنم چون شوهرم نیستی… اما چون کمی دوستت دارم بهت میگم دوست… دوست عزیز…
خیلی وقته میخوام برات بنویسم اماراستش تا دیروز انگیزه ای نداشتم. دیروز صبح که از خواب بیدار شدم تا ساعتها نتونستم از تو تخت خواب بیام بیرون. نمیفهمیدم اصلا برای چی باید از خواب بیدار بشم وقتی میدونم کسی منو لازم نداره. احساس میکنم شدم ماشین رخت شوئی… شدم اجاق گاز… شدم جاروبرقی… به جای زن این خونه بودن شدم یکی از وسائل توش… نمیدونم میدونی چند سالمه یا نه؟ میدونی که دلم از تنهایی پوسیده؟ میدونی که وقتی صدای گریۀ یه بچه رو میشنوم دلم میخواد منم همونجا بزنم زیر گریه؟ چون دیگه اعصاب شنیدن صدای یه بچه رو ندارم؟ میدونی اگه همین الان هم حامله بشم و بچه به دنیا بیاد نزدیک چهل سال باهاش اختلاف سن دارم؟ تو هم نزدیک پنجاه سال؟ مامان من وقتی چهل سالش بود من بیست ساله بودم و ازدواج کردم. اگه به موقع بچه دار شده بودم الان بچه ام ۱۷ سالش بود…
گفتی تو یه مقاله خوندی که هر چی اختلاف سنی پدر و مادر با بچه اشون بیشتر باشه همونقدر بهتر نیازهای بچه اشون رو میفهمن. اما دیگه صبر تا کی؟ اختلاف سنی تا کجا؟ زنگوله پای تابوتمون قراره بشه؟ اصلا از اینجا به بعد آوردن بچه گناهه…

 
گفتی دارم برای پارتنر شدن تلاش میکنم گفتم راست میگه… منتظر شدم… بعدش که پارتنر شدی گفتی باید کار کنم و پول پس انداز کنیم برای بچه. بچه خرج داره و من نمیخوام کمبودهایی که من تو بچگیم کشیدم اون بکشه گفتم راست میگه… منتظر شدم… وقتی مشغول کار شدی گفتی خسته ام و منم قبول کردم گفتم راست میگه… منتظر شدم…
هر وقت ازت سکس خواستم گفتی خسته ام… خسته ام یعنی چی؟ از من خسته بودی؟ از این زندگی خسته بودی؟ با یکی سکس داشتی و ایدز گرفته بودی؟ لامصب! من خسته ام یعنی چی؟ چقدر میتونی خسته باشی که حتی سالی یه بار هم نتونی برای زنت شق کنی که ببینه هنوزم جذابه؟
اگه بخوام رک و پوست کنده حرفمو گم… دیگه نداشتن سکس نیست که اذیتم میکنه… دیگه نداشتن بچه نیست که اذیتم میکنه… احساس اینکه اینهمه وقت منو مسخره کردی اذیتم میکنه… یعنی در اصل اگه راستشو بخوای من خودم خودمو مسخره کردم. نشستم به پای یه مردی که دوستم نداشت. میدونی از کجا میگم؟ چون بهانه زیاد داشتی برای فرار از من… صبح زود میرفتی و شب می اومدی… اکثر مهمونیها رو بدون تو رفتم و تو فقط برای برگردوندن من اومدی… بعدش هم یه دوش گرفتی و خوابیدی… تمام اون شبها من موندم و یه بدن تشنه به محبت… محبتی که مجبور شدم خودم جبران کنم… میدونم… الان میگی چه زن بی حیایی که از خودارضاییش با من حرف میزنه اما بی حیا یا با حیا… میخوام بهت بگم به جای تو من خودم شوهر خودم شدم… اما میدونی؟ میدونی ۷ سال شده که تو به من حتی دست نزدی؟ نمیخوام بهت تهمت بزنم که داری بهم خیانت میکنی و برای همونه که با من نمیخوابی چون میدونم خیانت نمیکنی… چون تعقیبت کردم. اما میتونم بپرسم چه غلطی داری میکنی؟ زنهای مردم باز دلشون خوشه که شوهرشون با یه زن دیگه بهشون خیانت میکنه… من دلمو به چی خوش کنم؟ به اینکه شوهرم با هیچی داره به من خیانت میکنه؟ یک سال تمام تعقیبت میکردم کامیاب. از صبح که از خونه میرفتی بیرون تا شب سر کارت بودی… همونجا جلوی ساختمون اونقدر می ایستادم تا بهم زنگ میزدی و میگفتی که داری میای خونه… چیزی لازم ندارم؟ منم میگفتم من خونۀ دوستمم… میگفتی پس میام دنبالت بریم خونه… هیچوقت ازم نپرسیدی تو چرا اینقدر خونۀ این دوستت میری؟ نکنه با شوهرش سر و سری داری؟ نگو نپرسیدم چون بهت اعتماد داشتم که خنده ام میگیره… نپرسیدی… چون برات مهم نبودم….

 
از بس احساس تنهایی میکردم به مامان و بابام گفتم قضیه رو… اما تقصیرها افتاد گردن من… گفتن شاید تو خوب به خودت نمیرسی… برای شوهرت کم میذاری… همونه که شوهرت ازت سرد شده… فکر طلاقو از سرت بیرون کن… ما تو رو با لباس سفید فرستادیمت خونۀ بخت و با کفن سفید هم میای بیرون… گفتم راست میگن… شاید تقصیر منه… شاید خیلی سکسی نمیگردم… شاید رفتارم خیلی سرد و نچسبه… نمیدونم متوجه شدی که رفتارمو تغییر دادم یا نه… حتما نشدی…
یادته چند دفعه بهت گفتم دلم برات تنگ شده؟ چند بار محکم و با محبت بوسیدمت؟ چند بار خودمو انداختم تو بغلت و با لوندی دستمو گذاشتم رو آلتت؟ چند بار جلوی تو لخت از حموم در اومدم و جلوت رژه رفتم تا تحریکت کنم اما صدای خور و پفت از روی کاناپه بلند شد؟ میدونی رفتارت چقدر تحقیر آمیز بود برام؟ بذار بهت بگم تو این هفت سال اخیر چقدر دست رد به سینه ام زدی… سال چند هفته اس؟ ۵۲ تا… حالا اینو ضرب در ۷ کن… میدونی چقدر میشه؟ میشه خیلی! همیشه بهم وعدۀ جمعه رو که خونه بودی دادی اما نمیدونم چرا اون جمعۀ کذایی هیچوقت نیومد… میدونی که تو جامعه مرد هرزه و خائن خیلی زیاده. باورت نمیشه اگه بهت بگم تو این هفت سال تا امروز چند نفر برام بوق زدن. اوایل امیدوار بودم به برگشتنت و خیلی دوستت داشتم. برای همون بوقها رو ندیده میگرفتم. بعدشم من هرزه نیستم… دو سه سالی که گذشت از بس دست رد به سینه ام زدی اعتماد به نفسم خیلی پایین اومد… خودمو خار و خفیف میدیدم. برای همونم جرات نداشتم طلاق بگیرم یا حتی برای خودم دوست پسر بگیرم… از خوبی و پاکیم نبود. پیش خودم میگفتم وقتی شوهرم منو نمیخواد پس ببین بقیه اوضاعشون چیه… از اعتماد به نفس پایینم بود که موندم. این اواخر هم این بوقها رو ندیده گرفتم چون میدونستم کارشون که باهام تموم شد قراره منو یادشون بره… همونطوری که تو منو هفت ساله یادت رفته… با تمام حرفهایی که گفتم امیدوارم که بازم من اشتباه میکنم و…
این نامه فقط یه اخطاره کامیاب عزیز… امشب اونقدر هوس سکس کردم که دارم میرم تو میدون انقلاب منتظر بایستم… من که این هفت سال رو برات صبر کردم جهنم و ضرر… تا امشب ساعت یازده رو هم صبر میکنم برات… اگه هنوزم میخوای این زندگی رو ادامه بدی میتونی بیای دنبالم… اگرم نه که… بندازش بره… دلیل رفتنم این نیست که کسی رو تو زندگیم دارم. دلیل رفتنم اینه که دیگه تو رو ندارم… میدونم امشب که پنجشنبه اس ساعت ۱۰ میای خونه. برنامه اتو خوب میدونم. یه ساعت وقت داری تا یازده اگه یازده اونجا نبودی با اولین ماشینی که برام بوق بزنه میرم…
به امید دیدار…
یه دوست

 

نامه رو که خوندم عرق سرد نشست رو تنم. فکر اینکه سپیده الان کجاست و چیکار میکنه. ساعتمو نگاه کردم. ساعت ۱۰ و ربع بود. امشب به خاطر ترافیک دیر رسیده بودم. اما اگه الان راه می افتادم میرسیدم… افکار ضد ونقیض طوری به کله ام هجوم آورده بودن که سرم داشت میترکید. یعنی به این سرعت ۷ سال شد؟ من چرا به سپیده فکر نکردم؟ اینایی رو که تو نامه میخوندم واقعیت داشت یعنی؟ انگار یکی با چوب زده بود تو سرم و مغزم کار نمیکرد… بذار بره گم شه! یه زن که تا این موقع شب تو خیابونها… گفت میدون انقلاب؟ گفت منتظرمه؟ خدایا! خواستم برم که زنگ تلفن خونه به صدا در اومد. همونطور با کفش رفتم و گوشی رو برداشتم. شماره موبایل نا آشنا بود:
-الو؟
کسی جواب نداد. گفتم حالا که تا اینجا اومدم بشینم کمرم یه استراحتی بکنه. نشستن همانا و…
یکی داشت تکونم میداد بیدارم کنه. چشم که باز کردم سپیده رو دیدم. خدایا! وای! خدا رو شکر! همه اش یه کابوس بد بود. متوجه شدم که مانتو و روسریش تنشه. هنوز گیج خواب بودم که گفت:
-برو تو جات بخواب کامیاب… اینجا کمرت درد میگیره…
-سپیده؟ ساعت چنده؟
-یازدهه…
زنگ غمناک صداش خوابو از سرم پروند:
-یازده؟ کجا بودی تو تا حالا؟
-من… اونطرف رو به روی خونه ایستاده بودم ببینم ارزشم چقدره… که اونم…
-من خواستم بیام دنبالت…
-میدونم… اما حتما زنگ تلفنی که شد برات مهم تر بود…
بلند شدم. چمدونش دستش بود.
-تو از کجا میدونی سپیده؟
-من بودم که به خونه زنگ زدم…
-به خدا نمیدونم چی شد!!!…
-اما من میدونم… همیشه یه چیزی هست که از من مهم تر باشه… حتی شده یه زنگ تلفن…
-سپیده… من فقط یه لحظه نشستم جواب تلفونو بدم… نمیدونم چی شد که… حتما خیلی خسته بودم…
-ناراحت نیستم کامیاب… این خونه آدمو خسته میکنه… منم خسته شدم… واسه همونه دارم میرم… هر وقت احساس کردی واقعا منو میخوای بیا دنبالم…
و رفت…
***
یکی دو روز اول بعد از رفتن سپیده عصبانی بودم… یه چیزایی تو نامه اش بهم خیلی بر خورده بود و غرورمو جریهه دار کرده بود… برای همونم گذاشتم که وقتی آبها از آسیاب افتاد برم دنبالش. یعنی چی که اگه دوستم داری بیا دنبالم؟ اگه دوستت نداشتم اینهمه خودمو به آب و آتیش میزدم مگه؟ اگه دوستت نداشتم همون سر کار نمیتونستم بخوابم؟ چرا اومدم خونه شبها؟ به خاطر تو بود الاغ! تازه منت سر من میذاره که بهت خیانت نکردم… تو خیلی گه خوردی با جد وآبادت که به من خیانت نکردی… خیلی هنر کردی که به من خیانت نکردی… وظیفه ات بود زنیکه! من برم صبح تا شب خودمو جر بدم واسه تو که تو رفاه زندگی کنی اونوقت تو تنها هنری که میکنی اینه که به من خیانت نمیکنی؟ والله واسه همچین زنی یه تشویق دسته جمعی لازمه… کف مرتب!
نامه رو انداختم آشغالدونی و گرفتم خوابیدم… بذار هر گهی دلش میخواد بخوره… حالا دیگه اون احساس دلبستگی به خونه رو نداشتم برای همونم شبها نمی اومدم خونه و اکثرا تو همون دفترم و دادگستری میگذشت. نه من زنگ میزدم نه از سپیده خبری بود. بهتر! یه چند روزی که گذشت لباسایی که با خودم آورده بودم سر کار و هر روز عوض میکردم تموم شد و مجبور شدم بدمشون خشک شویی. اجبارا یه سر رفتم خونه که لباس جدید بردارم. وقتی اومدم خونه احضاریۀ دادگاه اولین چیزی بود که بهم خوش آمد گفت. یعنی چی؟ تاریخشم که مال هفتۀ دیگه اس! یعنی سپیده میخواد طلاق بگیره؟ واسه چی؟ مگه چی شده حالا؟ آشغالها رو ننداخته بودم و نامه ای که سپیده برام نوشته بود رو پیدا کردم. با توپ پر خواستم یه بار دیگه بخونم و نامه رو نشون وکیل درونم بدم که وقتی رفتم سروقتش محکومش کنم… اما نمیدونم چرا ایندفعه که نامه رو خوندم دلم سوخت براش. حس اینکه ندونسته چقدر تحقیرش کردم کمی اذیتم میکرد. اما خودشم میگه هفت سال صبر کرده… اگه راضی نبوده از شرایطش چرا باید هفت سال صبر کنه؟ حتما اونقدرام که میگه بهش سخت نگذشته اما… اصلا از کجا بدونم به من خیانت نکرده؟ با اینحال نمیدونم چرا ته دلم یه چیزی میگفت که باید باهاش حرف بزنم و از خر شیطون پیاده اش کنم… اونقدر در زمینۀ حرف زدن و محق در اومدنم به عنوان یه وکیل به خودم اعتماد داشتم که بدونم موقع برگشتنی سپیده هم باهام میاد… یه دوش سریع گرفتم و راه افتادم سمت خونه اشون… مامان و باباش هر چند سر سنگین اما تحویلم گرفتن. خودش اما نیومد از اتاقش بیرون. منم که خواستم برم تو دیدم در قفله.
-مادر جون… به خدا من نمیدونم این سپیده از چی ناراحته… من هر کاری میکنم تو زندگی فقط به خاطر اونه…
-والله کامیاب جان… چی بگم مادر؟ بچه که نیستین الحمدلله… با هم حرف بزنین تموم بشه بره… چی بگم من آخه؟
-پدر جان؟ شما یه چیزی نمیگین به دخترتون آخه؟
-کامیاب جان… خودتم میدونی که خیلی دوستت دارم و مثل پسرمی اما… الان چند روزه شما حتی یه زنگ نزدی… اگه سپیده همون شبونه که اومده بود بیرون یه اتفاقی براش می افتاد و نمی اومد خونه… من تازه باید امروز بعد از ده روز میفهمیدم که دختر من چند روزه سر خونه زندگیش نیست؟ ها؟ من این دخترو به چه امیدی سپردم به تو پسر؟ به امید اینکه جاش امنه… میدونی وقتی نصفه شب و تنها اومد اینجا چه حالی شدم؟ نزدیک بود سکته کنم! اونم که از وقتی هم که اومده لالمونی گرفته نمیگه چه مرگشه…
داشتن محکومم میکردن و این اصلا تو کتم نمیرفت! برای همونم نامۀ سپیده رو در آوردم و دادم دستشون… مطمئن بودم که حق با منه… موقع خوندن نامه آقای سرشار هیچ چی نگفت اما رنگش رفته رفته قرمزتر و قرمزتر میشد و داشت سیبیلهاشو میجوید. وقتی خوندنش تموم شد نامه رو گرفت سمت من.
-برو کامیاب… برو… فقط به احترام باباته که چیزی بهت نمیگم… برو… از آشپزخونه برگشتم اینجا باشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی…
یعنی چی؟ مگه همون نامه ای رو نخوند که من خوندم؟ پس چی شد؟ مادر سپیده هم به همون اندازۀ من متعجب بود.
-مگه چی نوشته بود اون تو کامیاب؟
-نمیفهمم من به دین به پیغمبر! شما اگه میفهمی به منم بگو بفهمم… به خدا من هر کاری کردم واسه خاطر سپیده بوده… دیگه چیکار باید میکردم که نکردم؟ سپیده!
نامه رو گرفتم طرفش که بگیره بخونه. اینجا چه خبره آخه؟ تا مادر سپیده نامه رو بخونه رفتم دم در اتاقش و محکم در زدم.
-سپیده! بیا بیرون مثل آدم حرفتو بزن… چی میخوای آخه تو از جون من؟ ها؟
صدایی نیومد.
……………………………………….
وقتی حکم طلاق بالاخره جاری شد به سپیده نگاه کردم. باورم نمیشد که دیگه زنم نیست. مگه میشه بدون سپیده زندگی کرد؟ تازه انگار داشتم برای اولین بار میدیدمش. اون چشمهای معصوم و غمگینش که نگاهشو انداخته بود به یه جای نامعلوم. اون پوست خوشرنگ سفیدش. چقدر دلم میخواست الان بهش دست بزنم. لمسش کنم. داغ بشم. اما دیگه نمیتونستم. زن شرعیم نبود. برای اولین بار بغض کردم. باخته بودم. سپیده دیگه منو نمیخواست. زن زیبایی که نگاه اکثر مردهای تو دادگاه رو به خودش جلب کرده بود. میدیدم که نگاهای هیزشون روی سر و صورت و تن زنم لیز میخوره و من… من نمیتونم چیزی بهشون بگم… نمیتونم باهاشون در بیوفتم که چرا به زن من چپ نگاه میکنید بیشرفها؟ چون سپیده دیگه منو دوست نداشت. طلاقم داد. این چند وقته تمام تلاشمو کردم که برگرده. که برش گردونم اما دریغ از یک کلام یا یه نگاه… انگار که اصلا من وجود نداشتم. ای کاش یه کلام حرف میزد. میگفت از من بدش میاد… میگفت از من متنفره… هر چی میگفتم فقط سکوت بود… آخه من از سکوت چه جوری باید بفهمم کجا رو اشتباه کردم؟ از سکوت چه جوری باید میفهمیدم سپیده چی میخواد یا چرا منو نمیخواد؟ منی که فکر میکردم همۀ تلاشمو کردم حالا دیگه اونقدرها هم مطمئن نبودم… حس اینکه شاید من یه کاری نکردم بدجوری عذابم میداد… احساس باخت میکردم و این احساس باخت نفسمو بند می آورد گاهی…
از دادگاه که اومدیم بیرون خواستم چیزی بگم اما سپیده خیلی سریع سوار ماشینشون شد و روشو برگردوند. احساس میکردم باختم. احساس میکردم فقط منم که دارم برای این زندگی تلاش میکنم و سپیده اصلا دلش نمیخواد… دلش نمیخواد؟ به کیرم!!!! اصلا بره گم شه زنیکۀ جنده. حالا دیگه میتونه بره با اونایی که براش بوق میزدن و تمام ایرانو آباد کنه! آخر سر میفهمه چی از دست داده…
………………………………………..
مهریۀ زنیکه رو تمام و کمال پرداخت کردم رفت. نمیخواستم مدیونش بمونم یا حتی موردی بینمون باشه که مجبور بشم باهاش حرف بزنم یا کارم بهش بیوفته… کار و بارم خوب بود خدا رو شکر و منم تمام هم و غمم رو گذاشته بودم روی کارم و زندگیم. حالا که دیگه مجرد بودم و آزاد گاهی پیش می اومد که بهم پیشنهادی بشه و موکلهای مجرد یا مطلقه ام ازم بخوان باهاشون یه شام برم بیرون… البته منظورشونو از شام خیلی خوب میدونستم… به عنوان یه مرد ۴۷ سالۀ مطلقه و موفق و پولدار برای خیلی از زنها جذاب بودم. حتی گاهی پیشنهاداتی از طرف دخترهای جوون داشتم… اما نمیدونم چرا نمیتونستم خودمو مجاب کنم برای سکس… به نظرم اینا بیش از حد در دسترس و زیر دست و پا بودن برام… گیریم سکس هم کردیم با هم… آخرش که چی؟ اما این فقط ظاهر قضیه بود. در باطن با خودم درگیر بودم… یعنی اگه این پول و ثروت و موقعیت و کوفت و زهرمار نبود بازم این زنها باهام میرفتن واسه سکس؟ دو تا جواب داشت این سؤال که جفتشم حالمو بد میکرد… جواب اول این بود که بله… میرفتن واسه سکس… مخصوصا دخترهای جوون… اما تا کی؟ تا کی این سکس خشک و خالی میتونست براشون جذابیت داشته باشه؟ اونم با یه مرد میانسال که براشون خرج هم نکنه و هواشونو نداشته باشه… با این حساب میرن تو دستۀ هرزه ها که برام جذابیتی نداشت… و اما جواب دوم این بود… خیر نمیرفتن… یعنی که من بدون خونه و ماشین مدل بالا و چه و چه ارزشی ندارم… اونوقت بود که همه چیز دربارۀ خودم برام رفت زیر سؤال… من هیچ ارزشی ندارم؟ اما باید به خودم ثابت میکردم که من مرد جذابی هستم و اینکه تمام تفکرات منفیم راجع به خودم غلطه… برای همونم بود که بالاخره به سوگل زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم. زن معقول و محترم و قشنگی بود و از شوهر مرحومش هم پول هنگفتی بهش رسیده بود. حداقل میدونستم به خاطر پولم نیست که ازم خوشش میاد… یه چند ماهی باهاش رفتم و اومدم… سکسهای داغ و پر از لذتمون حتی گاهی به دو بار در روز هم میکشید… اما من هر بار خالی تر از بار قبل خودمو احساس میکردم… چه مرگم شده بود یعنی؟ اگه اینم منو بذاره بره چی؟ مگه سپیده منو نذاشت بره؟ اگه سوگل میرفت یعنی شکست…
توانایی یه شکست عاطفی دیگه و تحقیر رو نداشتم… برای همونم نمیتونستم به سوگل دل ببندم… و این فقط میشد سکسهای بی معنی که هر بار بیشتر منو میترسوند… خدا لعنتت کنه سپیده که اینجوری اعتماد به نفسمو ازم گرفتی! احساس میکردم اعتماد به نفس ندارم… اعتماد به نفس سرمو بخوره احساس میکردم اصلا وجود ندارم… سپیده همه چیزمو ازم گرفته بود. با رفتنش اعتماد به نفس و شجاعت و تمام چیزهایی که یه روزی بهشون افتخار میکردم رو هم برده بود… باید ازش انتقام میگرفتم… باید میرفتم دنبالش… باید عاشقش میکردم و وقتی تو دامم می افتاد ترکش میکردم تا بفهمه یه من ماست چقدر کره میده…
از فرداش شروع کردم به زنگ زدن… اما جوابمو نداد… حالا دیگه یه سال بود باهاش حرف نزده بودم… شمارۀ موبایلشو تو موبایلم داشتم. هر چی زنگ زدم و پیغام گذاشتم جواب نداد… تا اینکه بالاخره یه بار که با شمارۀ غریبه زنگ زدم جواب داد:
-بله؟
از شنیدن صدای لطیف و قشنگش یه لحظه خشکم زد. نمیدونم چرا نتونستم جوابشو بدم و گوشی رو سریع قطع کردم… به من گفت بله! صداش چقدر قشنگ بود؟ چرا تا حالا اینجوری فکر نکرده بودم؟ مثل همون روزی که عقد کردیم و گفت بله… یادمه اونروز با خودم فکر کردم که اگه فرشته های خدا واقعا وجود داشته باشن و بتونن حرف بزنن صداشون باید همینقدر مخملی و نرم باشه… اونموقع من بیست و نه سالم بود و سپیده بیست… چقدر خوشحال و شاد بودم اونموقع ها؟ خیلی! سپیده رو با تمام وجود میخواستمش… مثل الان… پس چی شد یهو؟ اونقدر به خاطر سپیده تلاش کردم که خود سپیده از یادم رفت… مگه میشه یه مرد هفت سال به زنش دست نزنه؟! حتما شده دیگه… اما چرا؟ جوابی برای سوالم نداشتم…
وقتی به خودم اومدم تو خونۀ مشترکمون با سپیده بودم و داشتم نامه ای رو که یکسال پیش برام نوشته بود میخوندم. نامه ای رو که الان دیگه حس میکردم خودم برای خودم نوشتم… همون قدر دلتنگ… همونقدر عاجزانه و همونقدر نا امید… احساس میکردم هیچکس منو دوست نداره… اینبار دقیقا میدونستم این نامه یعنی چی و من چیکار کردم… باید با سپیده حرف میزدم و ازش معذرت میخواستم…
***
اینبار با دسته گل و شیرینی رفتیم در خونه اشون. با پدر و مادرم. میخواستم از سپیده ام خواستگاری کنم… میخواستم دوباره برگرده و همه چیزمو بهم پس بده. بابا و مامانش با تعجب به من نگاه میکردن. سپیده هم همینطور. مثل یه جلسۀ خواستگاری رسمی شده بود. وقتی بالاخره قصدمو گفتم با پا در میونی بزرگترها سپیده ازم خواست که باهاش برم تا اتاقش تا با هم حرف بزنیم.
-سپیده…
-سپیده خانوم… بنده با شما هیچ سنخیتی ندارم که اینقدر سریع فامیل میشین…
-درسته… سپیده خانوم… حق با شماست… راستش چه جوری بگم؟
-بفرمایین آقا کامیاب گوش میکنم…
-راستش من… من… چطور بگم؟ من اشتباه کردم…
-نمیفهمم راجع به چی صحبت میکنید… از نظر من… شما فقط یه غریبه هستید که اومدید خواستگاری من… و برای اولین باره که شما رو میبینم…
-سپیده خانوم؟ با من ازدواج میکنید؟
حالت صورتش خیلی بی تفاوت بود و نمیتونستم بفهمم چی فکر میکنه:
-ببینید آقا کامیاب… من یه زن مطلقه ام… و… راستش شوهر قبلیم کاری با من کرد که نسبت به تمام مردها بدبینم و ازشون میترسم… اگه الان بخوام با شما ازدواج کنم ظلمه در حقتون… چون به عنوان یه زن هیچ اعتماد به نفسی برام نمونده و تمام مدت لازم دارم یکی نازمو بکشه و نشون بده براش مهمم… که یه چیز غیر معقوله… شما یه آدم بزرگسالین که سنی ازتون گذشته و صد در صد حوصلۀ این بچه بازیها رو ندارین… و منم نمیتونم دوباره مثل انگل از زندگی کسی آویزون بشم و ازش محبت گدایی کنم… میدونید… خیلی تحقیر آمیزه…
-من… من قول میدم…
-راستش آقا کامیاب… با همسرتون حرف زدم و دلیل طلاقتون از ایشون دقیقا همین کارایی بود که شوهر من باهام کرد… شما سابقه اتون خیلی خرابه… و منم نمیتونم به همچین مردی اعتماد کنم… که اینم از نظر من انصاف نیست… نه در قبال شما نه خودم… منظورم شروع یه زندگیه بدون اعتماد متقابله… یه زندگی که با پیشداوری شروع بشه چه ارزشی داره؟
-سپیده خانوم! تو رو خدا یه شانس به من بدین تا نشون بدم که…
-چه گارانتی ای هست که شما همون کارایی رو که با زنتون کردین با منم نکنین؟ ها؟
-میدونم… هیچ گارانتی ای نیست و نمیتونم بدم مخصوصا وقتی میگین سابقه ام اینقدر پیش شما خرابه اما… الان تازه میفهمم که حق با همسرم بود. زیر پام گذاشتمش تا خودم و اونو بالا بکشم… و زیر پاهام له شد… اما حالا حس میکنم دردشو… درد خستگی…
-چه خوب!… آقا کامیاب… خوشحالم برای اون خانوم خوشبختی که قراره همچین مرد فهمیده ای گیرش بیاد… براتون پیشاپیش آرزوی خوشبختی میکنم… اما من نمیتونم دیگه اون زن باشم… من بیش از حد تنها موندم و الان دیگه مریض شدم…
-پس چرا ۷ سال صبر کردی لامصب؟
-داری میگی ۷ سال… این ۷ سال یه دفعه رد نشد بره… لحظه به لحظه گذشت. لحظه ای که یه بار نا امید بودم یه بار امیدوار… یه بار به اون چیزی که داشتم قانع بودم و یه بار میدیدم هیچی ندارم… یه بار میگفتم تلاش میکنم و یه بار میدیدم برای رسیدن به یه آدم نامرئی تلاش میکنم… درسته هفت سال صبر کردم اما فقط به خاطر این بود که وقتی رفتم آخرش فکر نکنم نکنه کم کاری از من بود؟ نکنه به اندازۀ کافی نجنگیدم برای زندگیم و شوهرم؟ اما بعدش دیدم اگه شوهر داشتن اینه که من دارم پس تمام مردهای ایران شوهر منن چون از هیچکدومشون محبتی نمیبینم… بازم ممنون از اینکه تشریف آوردین…
پایان…

 

 

نوشته: ایول

3 thoughts on “تمام شوهران من

  1. خدای بزرگ…..
    واقعا قشنگ بود….
    دقیقا دو روزه که نخوابیدم ولی نتونستم قبل از خواب تمومش نکنم….
    واقعا محشر بود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>