ناجی

زنگ ساعت در اومده بود من که اصلا تو حال خودم نبودم تعویق رو زدم و 20 دقیقه ای خوابیدم چشمامو باز کردم یه نگاه به ساعت وای خیلی دیر شده باید برم بدون خوردن صبحونه یه سیگار روشن کردم و سوار ماشین شدم یاد دیشب و حرفام با زنم که طلاقش داده بودم داشت دیوونم میکرد یه صدایی تو رادیو زمزمه میکرد و مجری احمق نوید روز جدید رو میداد قطعش کردم و به راهم ادامه دادم موقع برگشتن نزدیکای غروب بود که طرفای شهرک شریعتی روبروی پارک شریعتی یه نگاه گذری به پیاده رو کردم.زمستون بود و هوا ساعت پنج تاریک بود دیدم یه مرد دستش رو میاره بالا و تو سر وصورت یک نفر که زیرش افتاده مشت حواله میکنه.خواستم رد شم ولی پام روی ترمز موند و جلو رفتم.

 

وقتی دیدم که یه دختر بچست حالم ازش به هم خورد مثل یه سگ انقدر زدمش که دست و پاش داغون شد و رفت.دختر رو به قصد رسوندن به بیمارستان سوار ماشین کردم چیزیش نشده بود دماغش خون میومد و دستاش زخمی بود و یه جراحت سطحی روی بازوش بود که زیاد چیزی نبود
-اقا زحمتتون نمیدم همین که نجاتم دادید کاف…
حرفشو قطع کردم و گفتم وظیفه انسانیمه و ماشینو روشن کردم که با اصرار اون از بیماستان نرفتن روبرو شدم انقدر گفت که راضی شدم خونه من نزدیک بود بردمش اونجا و دستش رو پانسمان کردم
-دختر جون چند سالته؟هفده؟هجده؟؟چرا باید اون مرد تو رو بگیره زیر بار کتک
-اقا اون مرد نیست طلبکار بابامه که میخواد به زور منو زن خودش کنه
اینو گفت انگار خون تو مغزم وایساد گفتم نباید بهش تن در بدی که خنده تحویلم داد
-اسمت چیه ؟
-صهبا هستم ولی مشتریای بابام نازگل صدام میکنن
-مشتریا؟
-اره بابام منو میفروشه و جنس میگیره

 
دنیا سرم خراب شد نمیدونستم دیگه چیکار میکنم گفتم باید نجات پیدا کنی نگاه معنی داری بهم کرد
-تو کیرت که بخوابه دیگه این حرفو نمیزنی همتون از جنس همید
من تا اونجا به همه چیز فکر کردم به جز سکس با این دختر معصوم دختر نبود و صیغه شدنش بدون اجازه پدر ممکن بود وقتی فهمیدم نمیخواد دیگه به خونه برگرده یه اتاق بهش نشون دادم گفتم این اتاق توعه تا هروقت که بخوای اینجا بمونی صحبا خانوم منم از تو هیچ تقاضای جنسی ندارم مثل دخترم
چند شبی میگذشت که توی خونه من زندگی میکرد اعصابش خیلی خوب شده بود دیگه دستاش نمیلرزید و بی اختیار پلک نمیزد یه شب وقتی داشتیم میگفتیم و میخندیدیم ازم پرسید هدفت از خوبی به من چیه؟ گفتم در راه انسانیت که چشماش برق زد میدونستم اگه. ازش سکس بخوام نه تو کارش نیست چون بالا و پایین زندگی رو دیده اما این ستم بود. تقریبا 5 ماه بود که خونه من ساکن بود و از خونه هم بیرون نمیومد واقعا برام عجیب یود که چرا کسی دنبالش نمیاد یه شب تابستونی بود که از خواب بیدار شدم وقتی از جام پاشدم صدای پا شنیدم که به سمت اتاق صحبا رفت عجیب بود انگار داشت بدن لخت منو نگاه میکرد .

 
وارد اتاقش شدم دیدم خودشو به خواب زده گفتم پاشو دختر میدونم بیداری داشتی به چی نگاه میکردی؟
-بدنت خیلی زیباس.به..به.تمیزی بدنت که از کثافت های مردای هرزه دوره
بهش گفتم میتونم کمکی بهت بکنم؟
-میخوام یک بار از سکس لذت ببرم
اینو که گفت مجوزی بود برای افکار پردازش نشدم که روی بدن اون مانور بده پریدم روی تخت و بقلش کردم انقدر محکم که داشت خفه میشد لبهاشو بوسه زدم و اروم از زیر گردن به پایین کشیده شدم
لباسای باز نمیپوشید و دسترسی یکم سخت بود پس بی مقدمه بلوز رو و بعدش سوتین رو از تنش بیرون اوردم سینه هاش مثل دخترای پونزده ساله بود با اینکه هیجده سال سن داشت .شروع کردم به خوردن سینه هاش و با ولع میخوردم برخلاف بقیه خاطرات که دختره جیغ وداد میکنه و میگه بخورش بخورش آه جرم بده اینجوری نبود . خیلی روتین چشماشو بسته بود و لبهای جگریشو به هم میفشرد و لذت میبرد من انقدر مک زدم که سر سینه هاش کبود شد سفت شدنشون رو توی دهنم حس میکردم رفته رفته پایین رفتم و رسیدم به شلوارش انقدر کمر باریکی داشت که همیشه کش شلوارش رو سفت میبست بازش کردم و شلوارو شرتش رو پایین کشیدم…

 

چی میدیدم یه کس قرمز خوشگل(البته اندازه کله خودم مو داشت اقراق نکنم) خوب انتظار سکس نداشت و شیو نکرده بود سرمو پایین بردم که مانع شد گفت دوست ندارم بخوریش با لبخند جوابشو دادم و بند شلوارم رو باز کردم و کشیدمش پایین با دیدنش تعجب کرد گفت من فقط کیر معتاد ها و پیر مردا رو دیده بودم چه خوشگله این یه بشگون ریز از سرش گرفت و کردش تو دهنش . انتظار میرفت که بلد نباشه ولی همین کافی بود تو اوج بودم و چشمام بسته بود ولی هر چند ثانیه دندونش میخورد به سر کیرم و انگار یه گلوله کالیبر 45 تو مغزم شلیک شده از دهنش بیرون کشیدم و یه دست به کوسش که الان خیس اب بود کشیده و گذاشتمش داخل اون بهشت قرمز. تو اوج لذت و در پرواز عاشقانه بودیم که به ارگاسم رسیدم انگار اتشفشان فوران کرده و داخل پاشیدم که همراه من صحبا جونم ارگاسم شد چند روز بعد وقتی از سر کار اومدم حال خوبی نداشت به بیبی چک نشونم داد و گفت پویا بدبخت شدیم گفتم نترس عزیزم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه که چه عرض کنم محل استقرار پدر نامردش که یه معتاد بدبخت بود حتی نمیتونست بند کفششو ببنده…

 

با لحن نعشه گفت 1 شاله دوختر من پیش تو شه گوهی میخوره . گفتم اومدم توی نامرد رو ببرم محضر عقدش کنم که مخالفت کرد . میدونستم اینطوری میشه صحبا زد زیر گریه . یه بسته پول توی مشمای مشکی تو دستم بود
-این ده ملیون تومنه راحت چند وقت سور و سات ردیفه آشغال
-فقط 10 تومن؟؟ بیشین بینیم باووو
-یا پولو میگیری و میای یا همین سیخو… (روی اجاق بود برای مصرف مواد)
-نه د بگو
-میکنم تو اون کیون چروکیده و کثیفت
حاضر شد رفتیم محضر صحبا به عقد من در اومد و الان 8 ساله که زندگی مشترکی داریم . نطفه اون شب به یاد موندنی هم شده یه دختر 7 ساله زیبا با چشمای سبز و صورتی شبیه گل. راستی پدر صحبا مثل یه سگ توی اون مخروبه جون داد و 3 ماه بعد جنازشو پیدا کردن و به ما خبر دادن جنازه مثل گوه سگ خشک شده بود .امیدوارم زندگی همه به شادی باشه

 
نوشته: ابرام بی‌ کله

دیدگاه بسته شده است