همسايه جديد

داستان از اونجا شروع شد كه شهناز و شوهرش از شمال اومدن و شدن همسايه عمه پير من. اسمم سيامكه و دوستام بهم ميگن سيا.از نظر ظاهر هميشه جلب توجه ميكردم. بيشتر رنگ سفيد پوستم با چشماي سياه و صورت خوش تركيب و قد بلندم نظر زنها و دخترا رو فورا جلب ميكنه اما بازم به قول اطرافيام بيشتر خوشگلم تا خوش تيپ چون توي لباس پوشيدن كمي شلخته ام و زياد اهميتي به مد و فلان و بهمان نميدم و اغلب خيلي ساده ميگردم.تو زندگي هم كمتر چشم چرون بودم و هميشه چند تا خط قرمز رو براي خودم نگه داشتم كه يكي از اونا رابطه نامشروعه حالا چه طرفم شوهر داشته باشه چه مجرد باشه و يا حتي فاحشه باشه. اما گاهي توي زندگي موقعيت هايي پيش مياد كه انسان نميتونه خودش باشه و براي لحظاتي يادش ميره كه كي بوده و تو چه خانواده اي بزرگ شده و…. سرتون رو درد نيارم .عمه آذر 67 سال سن داشت و ديگه زمين گير شده بود. بابام با خواهراش و برادراش يه خونه براش اجاره كرده بودن كه تنها اونجا زندگي ميكرد.منم سوگلي عمه بودم و بيشتر از تمام خواهر زاده ها و برادر زاده هاش منو دوس داشت.به همين خاطر هر روز يكي دو بار بهش سر ميزدم و بعضي شبها هم پيشش مي خوابيدم.عمه چشمهاش درست نمي ديد و به زور راه مي رفت به همين خاطر كليد در خونش رو منم داشتم. يه روز صبح كه از خونه عمه بيرون ميومدم متوجه شدم چند تا خونه بالاتر دارن اساس و بار خونه خالي مي كنن. حدسم درست بود و همسايه جديدي وارد محل شده بود.

همونطور كه گفتم زياد تو نخ اين چيزا نبودم تا روزي كه براي اولين بار توي كوچه شهناز رو ديدم. شهناز نون گرفته بود و با يه چادر رنگي سفيد با گلهاي قشنگ صورتي از سر كوچه وارد شد. از دور كه ميومد لغزش اندام متناسبش نظرم رو جلب كرد. خيلي طناز راه ميرفت و انگار به زمين و زمان فخر مي فروخت. نزديكتر كه رسيد براي شايد اولين بار در زندگيم نتونستم نگاهم رو ازش بدزدم.موهاي طلايي رنگش با صورت سفيد و چشماي كشيده و لباي كوچيك و برجسته كه انگار تازه از يه بوسه ي گرم و عاشقانه جدا شده بودن ، من رو براي لحظاتي محو تماشا كردن. مرتي با يه دستش كه آزاد بود چادرش رو درست مي كرد و وقتي كه اونم چشمش به من افتاد لبخند مليحي رو تو چهرش تشخيص دادم كه زير پوستش مي دويد. كمي هم جلوي چادرش كنار رفت و كمر باريك و باسن بزرگش حالم رو دگرگون كرد. اون روز گذشت اما در دل من آتيشي به پا شد كه با هيچ آبي خاموش نمي شد. هر روز بعد از كلاساي دانشگاه فورا ميومدم خونه عمه و تو كوچه بست مي نشستم تا شايد اون فرشته رويايي رو يكبار ديگه ببينم.درست يادم نيست روز سوم يا چهارم بود كه دوباره از خونه بيرون اومد.بي اختيار دنبالش راهافتادم اما با فاصله تا توي محل تابلو نشم.از پشت باسن بزرگ اما خوش تركيبش رو از زير چادر مي ديدم كه مرتب و موزون بالا و پايين مي رفت طوري كه مي تونستم نرمي و لطافتش رو حس كنم.ساق پاهاش و انگشتاش از سفيدي برق ميزد و من هم تو عالم خودم مرتب بغلش ميكردم و از پشت بهش مي چسبيدم. تمام فكر و ذكرم شده بود اينكه چطور باهاش رابطه برقرار كنم. يكي دو بار تصميم گرفتم خيلي خونسرد برم جلو و حرف دلم رو بزنم اما مي دونستم شوهر داره و همين موضوع به شدت نگرانم ميكرد.

 

اما هر روز كه مي گذشت رفتارش نسبت به من طوري مي شد كه ديگه يقين كرده بودم به من بي ميل نيست.تا اينكه اون روز فراموش نشدني از راه رسيد.چند وقتي بود كه يه توپ هفت سنگ خريده بودم و مدام باهاش ور ميرفتم. خيلي ازش خوشم ميومد. اون روز جلوي در خونه نشسته بودم و مثل خيلي اوقات توپ رو سمت ديوار مقابل پرت ميكردم و دوباره ميگرفتمش. در همين حين دختر كوچولوي شهناز كه بعدا فهميدم اسمش پرياست اومد طرفم و با لهجه شيرين شمالي گفت : عمو ميشه توپت رو بهم بدي نگاش كنم؟ منم از خدا خواسته بوسش كردم و گفتم بفرما عمو جون. زير چشمي هم هواي اونطرف رو داشتم كه شهناز داشت نگاهم ميكرد اما به روي خودم نياوردم. پريا به تقليد از من توپ رو سمت ديوار پرت كرد اما وقتي برگشت پا به فرار گذاشت و با توپ رفت تو خونه.چند لحظه مردد بودم تا اينكه رفتم در خونه و زنگ زدم. اونقدر هيجان داشتم كه صداي قلبم رو ميشنيدم.يهو شهناز رو مقابل خودم ديدم. از نزديك انگار هزار بار زيباتر شده بود. به محض اينكه گفت بفرماييد سست شدم. عطر تنش توي وجودم ريخت و مست شده بودم.بريده بريده گفتم شرمنده قابل نداره اما توپم دست دختر خانم شماست.لبخند قشنگي روي لباي صورتي و نازكش نشست و با صدايي كه ظرافت و طنازيش رو هزار برابر مي كرد جواب داد چشم بذارين كمي بازي كنه براتون ميارمش.دوباره دستپاچه جواب دادم :نه قابل نداره اصلا ولش كنيد.با اين حرف من شهناز يكي دو قدم عقب رفت و در عين ناباوري ديدم اشاره ميكنه برم تو.وقتي ديد من هاج و واج موندم آروم گفت: بفرمايين داخل چند لحظه خسته كه شد ازش ميگيرم.من موضوع توپ رو به كلي فراموش كرده بودم .مرز بين واقيت و خيال رو تشخيص نمي دادم. اون فرشته دست نيلفتني حالا با چشماي خمار و سياهرنگش انگار التماس ميكرد برم داخل.

 

چند لحظه بعد روي مبل نشستم. شهناز عذر خواهي كردو رفت. چند دقيقه بعد با سيني چاي برگشت اما من به محض ديدنش خشكم زد.يه شال قرمز روي سرش انداخته بود و يه شلوار تنگ هم پاش بود كه خط بين پاهاش رو كامل مشخص ميكرد.يه پيرهن سفيد هم تنش كرده بود كه دوتا سينه كوچيك و برجسته از زيرش خودنمايي ميكردن.شهناز سر حرف رو باز كرد. فهميدم شوهرش….و هر چند وقت يه بار به ماموريت هاي طولاني ميره و شهناز از اين موضوع ناراحت بود و مدام تكرار ميكرد كه “منم زنم و احساس دارم نياز دارم و…”منم فعلا خودم رو به خريت زده بودم كه انگار منظورش رو نمي فهمم.لحظاتي به سكوت گذشت. سرم پايين بود اما ميدونستم به من خيره شده كه ناگهان بدون هيچ مقدمه و حرفي خودش رو انداخت تو بغلم و شروع كرد به خوردن لبام.گرماي لبهاش به محض برخورد از خود بي خودم كردن و بي اختيار دست انداختم دور كمرش و محكم شروع كردم به خوردن لبهاش. چند لحظه بعد آروم دستم رو گرفت و گذاشت روي سينش. منم جرات پيدا كردم و دستم رو از زير لباسش به سينش رسوندم.سينه هاش سفت بودن و داغ و كمي عرق كرده بودن كه باعث شد صد برابر تحريك بشم.زير گلوي بلورش رو بوسيدم. شهناز عميق نفس ميكشيد و گاهي هم آروم آه مي كشيد.از روي شلوار دستم رو روي كسش گذاشتم و شروع كردم به ماليدن.

 

ميتونستم برجستگي اون رو حتي از روي شلوارش حس كنم.ديگه طاقت نياورد و باز هم بي هيچ حرفي منو كشوند توي اطاق خواب و رو تخت دراز كشيد.منم كنارش دراز كشيدم و براي اولين بار بهش گفتم شهناز جون هميشه منتظرت …نذاشت حرف بزنم و دستش رو گذاشت جلوي دهنم.آروم لباسهاش رو در آوردم. بند سوتينش رو از پشت با زحمت باز كردم و براي لحظاتي محو زيبايي سينه هاش شدم. دو تا سينه برجسته و سفت و نه چندان بزرگ با نوك صورتي و پف كرده.سرم رو پايين آوردم و به محض اينكه حرارت لبهام رو روي سينش حس كرد صداي ناله خفيفش رو شنيدم. با زبون نوك سينش رو مزه كردم. بدنش بوي گل رز ميداد سفيد و تميز و بدون مو و جوش و…سرم رو گذاشتم بين سينههاش و چند لحظه فقط گرماي اونا رو با تمام وجود حس كردم.آروم آروم رفتم پايين در حاليكه مدام با زبون شكم و نافش رو ليس ميزدم.شلوارش رو درآوردم و از روي شورت قرمز و قشنگش آروم كسش رو با دندون گرفتم. شهناز حالا موهام رو چنگ ميزد و با صداي بلنتري آه و ناله ميكرد.

 

از لاي شورتش زبونم رو به لبه هاي اون رسوندم و شوري آبي رو كه ترشح ميكرد روي نوك زبونم حس كردم. يهو با تمام پهناي زبونم روي كسش كشيدم طوريكه يه آخ بلند بي اختيار از گلوش بيرون پريد.آروم آروم زبونم رو داخل فشار مي دادم و شهناز مثل مار به خودش مي پيچيد. كسش صورتي كمرنگ بود و حسابي تميزش كرده بود اما خودش رو خيس خيس كرده بود و مدام بيشتر هم ميشد. در همين حين بلن شد و منو خوابوند رو زمين و افتاد روي شكمم.سريع و با حرص و ولع زيپ شلوارم رو باز كرد و آلتم رو در آورد. با دستش اون رو ميماليد و مرتب ميگفت جان اي جان …شهناز حالا لخت لخت شده بود و باسن بزرگش رو گذاشته بود رو پاهام و مرتب آلتم رو ليس ميزد. گرماي زبون و آب دهنش روي بيضه هام داشت ديوونم ميكرد. مرتب از پايين زبون مي انداخت و ميكشي بالا.بعد هم يكباره همش رو توي دهنش گذاشت و شروع كرد ساك زدن.چند لحظه بعد طاقتم تموم شد و به پشت خوابوندمش روي تخت.از پشت گردن و كتفهاش شروع كردم به خوردن و آروم اومدم پايين.چند بار باسنش رو ليس زدم و كوچولو گاز گرفتم بعد رفتم پايينتر تا رونهاش رو ليس زدم و بعد ساق پاهاش و بعد انگشتاي پاش.شهناز داشت ديوونه ميشد مدام ميگفت چرا ساكتي بهم فحش بده بهم بگو جنده بگو توروخدا…

 

اونو برش گردوندم و پاهاش رو گذاشتم رو دوشو.آروم سر آلتم رو گذاشتم در كسش و چند بار بهش ماليدم. شهناز تا زانوهاش رو خيس كرده بود.آروم آروم رفتم داخل حالا تقريبا ديگه جيغ ميزد. زياد تنگ نبود اما گرم و دلچسب بود با دستاش داشت سينه هاش رو مي كند.منم هر لحظه سرعت رو زياد ميكرد تا جايي كه حس كردم داريم ارضا ميشيم درش آوردم. عصباني شد و گفت چرا تمومش نكردي توروخدا اينجوري ولم نكن بخدا ميميرم… به شدت التماس ميكرد. چند لحظه بعد دوباره برش گردوندم تا كاري رو كه براش لحظه شماري ميكردم بكنم.بهش گفتم ميخوام از پشت بكنمت. به سرعت برگشت و گفت نه درد داره نميتونم از جلو بكن. منم اخم كردم و با حالت قهر كردن گفتم من از پشت ميخوام… شهناز چاره اي جز تسليم نداشت.. به پشت برگشت و روي زانو نشست و باسن بزرگ و نرمش رو داد بالا.اول با يه انگشت فرو كردم داخل كه دوباره صداش در اومد. هنوز چند لحظه نگذشتهبود كه التماس ميكرد فشار بده منم سر آلتم رو گذاشتم و آروم فشار دادم داخل. يهو باسنش رو سفت كرد و بلند جيغ زد. با دستش محكم مچ دستم رو گرفته بود و با حالت زجر آلودي ميگفت يواش بي انصاف. منم همونطور نگه داشتم و لحظاتي بعد كه آروم شد دوباره هلش دادم داخل. شهناز حالا با يه دست كسش رو ميماليد و با دست ديگه پتوي روي تخت رو چنگ ميزد.منم سرعت رو بيشتر كردم و از پشت افتادم روش و سينه هاش رو محكم چسبيدم.

 

شهناز حالا ديگه داد ميزد محكمتر لامصب محكمتر…با سيلي چند بار محكم به باسنش زدم اونقدر كه هر دو طرفش سرخ سرخ شده بود .به محض اينكه حس كردم دارم ارضا ميشم سرش رو چرخوندم و محكم لبهاش رو شروع كردم به خوردن كه يهو با صداي داد و فرياد هر دو ارضا شديم و من ريختم توي باسنش.آلتم رو كه در آودردم درد داشت و سوراخش حسابي باز شده بود. بي حال كنارش دراز كشيدم . در همين حين نگاهم افتاد به عكس كنار تخت. شهناز و شوهرش كنار هم….حالا نميدونستم با اين عذاب وجدان چكار كنم ولي بعدا فهمیدم که شوهر شهناز از قضیه خبر داشته و به یاد دادن شهناز به من چقدر جلق زده…خیلی‌ خوشحالم که هر سه تا مون داریم از این رابطه لذت می‌بریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>