شب تحقق آرزوهای من

از بچگی می دونستم که امیر برام مثل بقیه ی پسر عمه هام نیست.به خصوص وقتی بزرگتر شدیم و پریا خواهر امیر که یه جورایی صمیمی ترین دوستم بود بهم گفت که امیر گفته دوسم داره. اون زمان من 15سالم بود ولی واقعا حتی یه درصد هم فکر سکس و این چیزا نبودم. عشقم به امیر یه عشق پاک و خالص بود و اصلا رنگ و بوی هوس نداشت. من هم از همون وقت که فهمیدم امیر دوستم داره دور هر چی پسرو خط کشیدم و تموم فکر و ذکرم شد درس خوندن و رسیدن به امیر. امیر چهار سال از من بزرگتر بود و سال اولی که کنکور داد با رتبه ی دورقمی پزشکی دانشگاه تهران قبول شد و عمم براش یه جشن بزرگ گرفت. اون شب متوجه نگاه های خیره و گاه و بیگاه امیر به خودم شده بودم ولی به گفته ی پریا صبر کردم تا اون پیشقدم بشه. 7سالی که امیر مشغول درس خوندن بود من هم معماری دانشگاه تهران قبول شدم ولی هرچی صبر کردم خبری نشد. حتی دورادور به گوشم رسید که امیر چند تا دوست دختر هم طی اون مدت داشته و به همین دلیل به کلی ناامید شدم. بعد هم امیر برای تخصص بورسیه گرفت و رفت آلمان. توی فرودگاه حتی نگاهش هم نکردم. در واقع فقط رفته بودم که توی فامیل حرف پشت سرم در نیارن. در کمال تعجب من توی فرودگاه امیر گونمو بوسید(البته به صورت نا محسوس) و آروم دم گوشم گفت: منتظرم بمون.

 

چشم غره ای بهش رفتم ولی چیزی نگفتم. بغد از رفتن امیر در طی4 سال بعد لیسانس گرفتم و بعد هم فوق لیسانس قبول شده بودم که امیر برگشت. حالا یه پزشک متخصص بود و از قیافه هم چیزی کم نداشت. به شدت نگران بودم و اگه دلداری های پریا نبود شاید مرده بودم ولی به هر حال تحمل کردم.دو ماه بعد از اومدن امیر در اوج ناامیدی من عمم منو برای امیر خواستگاری کرد. از شادی توی پوستم نمی گنجیدم. اولین کاری که کردم هم این بود که همه ی دوستای نزدیکمو شام بردم فرحزاد. شبی که اومدن خواستگاریم هم دیگه هیچی. دروغ چرا به هر حال من هم دل داشتم.10 سال صبر کرده بودم و بیشترین خلافم خوندن داستان های سکسی بود و بنابراین گاهی درباره ی امیر هم فکر می کردم. شب خواستگاریم برای اولین بار زل زدم توی چشماش و من هم اعتراف کردم که دوسش دارم. یک ماه بعد از نامزدی و خوندن صیغه ی محرمیت(چقدر هم خانواده هامون مذهبی بودن!!! از مشروب و هزار تا چیز خلاف شرعو که از امیر دیدم بگیر تا بقیه) یکی از دوستای نزدیکم شمال عروسیش بود و قرار شد من و امیر با هم بریم عروسی. پیش اومده بود که باهاش تنها بشم ولی در کمال تعجب بر خلاف دوست دختراش هیچ وقت بیش از بغل کردنم و گاهی بوسیدن سرم جلوتر نرفته بود.اما به قول پریا این یه ماه عسل پیش از موعد بود و باید ازش استفاده می کردم. دو شب قبل از عروسی رفتیم آپارتمان عموی امیر که رشت بود و نزدیک باغ عروسی بود. از شانس گندم هم من به شدت سرما خورده بودم و گلو درد داشتم ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم. تازه دوش گرفته بودم و خوابیده بودم که دست امیرو روی پیشونیم و بعد نبضم حس کردم. خواستم چشمامو باز کنم ولی چشمام هم می سوخت و سیاهی می رفت. توی دلم به خودم فحش میدادم که چرا الان سرما خوردم.امیر صدام کرد: -نگار چرا چیزی نگفتی می دونستم حالت بده الان نمی اومدیم. -صدام مثل قورباغه شده بود: نه خودم زود خوب میشم.نگران نباش.

 

در حالی که لباس بیرون می پوشید گفت:هر جور میلته. و بعد قبل از این که من چیزی بگم رفت.حدود 20دقیقه بعد با یه کیسه دارو تو دستش برپشت و من تازه به مزایای داشتن یه شوهر دکتر پی بردم.لازم نبود با اون بدن درد برم بیرون دکتر. موهامو که دورم پخش و پلا بود از روی بالشم جمع کرد و گفت:برای این که بهت حق انتخاب بدم هم قرص خریدم هم آمپول.حالا کدومش رو میخوای؟ از یه طرف می ترسیدم که بخواد بهم آمپول بزنه و از طرف دیگه هم می خواستم زودتر خوب بشم بنابراین در آخر آمپولو انتخاب کردم. آمپولش زیاد درد نداشت و بعدش سریع خوابم برد. بیدار که شدم دیدم با یه لیوان آب پرتقال و یه بشقاب سوپ پیشمه که البته بلافاصله فهمیدم سوپ آماده خریده. ولی به هر حال واسم خیلی ارزش داشت که به فکرم بوده. شب هم هر چقدر اصرار کردم که پیشم نخوابه که سرما نخوره گفت بدنش مقاومه و اومد پیشم خوابید و بغلم کرد و خوابید. خلاصه کلا نقشه ام برای اغفال امیر شکست خورد و بی هیچ اتفاق خاصی برگشتیم تهران. یه ماه بعد روز عروسی خودمون بود. از صبح بیدار شدم و رفتم آرایشگاه و هم دلهره ی شبو داشتم.می دونستم اگه من نخوام کاری نمی کنه ولی به هرحال می ترسیدم و نگران بودم. از دیدن خودم توی آینه تعجب مکردم چون صورتم تغییر زیادی نکرده بود. موهام خودش قهوه ای روشن بود و رنگشون نکردم.چشمام درشت و میشی بود و لبام هم تقریبا توپر که روش یه رژ ملایم و خوشرنگ زده شده بود.قدم هم 170 بود و به همین دلیل پاشنه ی کفشم خیلی بلند نبود.هیکلم هم کاملا خوب و متناسب بود و توی لباس عروس نباتی رنگم خیلی قشنگ تر شد.با دیدن امیر هم مطمئن شدم که بهترین انتخابو کردم. قد امیر185بود و هیکلش به لطف کلاس های والیبال و بدنسازی که از بچگی می رفت عالی بود و توی کت وشلوار مشکی شیکش هوش از سر هر دختری می برد. پوستش تقریبا گندمی بود و چشمای شیطونش که هر وقت منو حرص می داد برق می زد مشکی بود و لب هاش هم خیلی خوش حالت و قشنگ بود.دسته گلمو بهم داد و پیشونیمو بوسید که دلم واقعا با این کارش لرزید. توی ماشین بهم گفت که خیلی خوشگل شدم و یه چشمک دخترکش هم زد که واقعا تپش قلب گرفتم.عروسی هم که توی یه باغ بود و خیلی خوش گذشت.

 

بالاخره ساعت12شب عروسی تموم شد و از موقع عروس کشون قلب من اومد توی دهنم. پریا و دوست صمیمیم افسون دم در تا جایی که تونستن تیکه پرودندن و نصیحت های به قول خودشون کاربردی بهم کردن و بعد هم مامان و باباهامون خداحافظی کردن و رفتن.خونمون طبفه ی چهارم یه آپارتمان 150متری دو خوابه توی شهرک غرب بود که من عاشقش بودم و با سلیقه ی خودم و امیر براش وسیله خریده بودم. توی آسانسور نگاه خیره ی امیرو رو خودم حس می کردم و این فقط استرسمو بیشتر می کرد.توی خونه امیر بدون این که چیزی بگه رفت حموم و من هم لباسمو با یه لباس خواب حریر گلبهی عوض کردم بعد از مسواک زدن قبل از این که امیر بیاد پریدم زیر پتو و خودمو زدم به خواب. در حالی که اصلا خوابم نمیومد و دلهره داشتم.امیر چند لحظه ی بعد اومد کنارم دراز کشید و منو کشید توی بغلش و من همچنان خودمو به خواب زده بودم در حالی که تپش فلب روی هزارم نشون می داد بیدارم. امیر در حالی که می خندید دم گوشم گفت: من که می دونم بیداری خانومی نترس تا تو نخوای که کاری نمی کنم عزیزم. لای چشمامو باز کردم و با دیدن برق چشمای خندونش توی تاریکی خندم گرفت. امیر با یه لحن آزرده ی ساختگی گفت:راجع به من چی فکر کردی تو؟ من تا وقتی که خودت آماده نباشی که بهت نزدیک نمی شم. گفتم:می دونم ولی می ترسم. با خنده گفت:تو خیلی شبهای دیگه هم پیشم خوابیدی حالا چون امشب اسمش شب عروسیه این که من بغلت کنم هم برات ترسناک شده؟ -نه.من تو رو دوست دارم و اول وآخر مال توام ولی خب چون این برام یه چیز ناشناخته است نگرانم. دستشو توی موهام برد و نوازشم کرد:باشه عزیزم بخواب.من صبر می کنم. با تردید گفتم:صبر می کنی؟ -اگه تو به خاطر من 10 سال صبر کردی پس من هم می تونم صبر کنم. در حالی که خیالم راحت شده بود سرمو روی دستش گذاشتم و چشمامو بستم ولی بازم خوابم نمی برد.با این که می ترسیدم ولی دلم می خواست زودتر مال امیر بشم. احساس کردم امیر نیمخیز شد که بلند بشه چشمامو باز کردم و گفتم کجا؟ گفت تشنمه.میرم آب بخورم. من همیشه یه لیوان آب دم پاتختیم میذاشتم. دستشو گرفتم و گفتم:صبر کن من بهت میدم. یه دفعه دیدم زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند.تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم. در حالی که لیوان آبو بهش میدادم گفتم:واقعا خیلی منحرفی.خجالت بکش. آبو خورد و گذاشت روی پاتختی سمت خودش.دوباره دراز کشید و بغلم کرد و خنده ش گرفت ولی خنده شو خورد. دوباره یه کم بلند شد و گفت:ببخشید ولی خوب یه دقیقه فکر کردم منظورت همونه. با ناراحتی گفتم:حالا گیریم منظورم همون بود تو باید همچون واکنشی نشون می دادی؟ دوباره خوابید و گفت:باشه عزیزم من که گفتم ببخشید خیالت راحت من وقتی تو بگی اونجوری واکنش نشون نمی دم.حالا واقعا نظرت چیه؟ با خجالت گفتم:من نظرم منفی نیست ولی می ترسم.فهمید که بی میل هم نیستم.دوباره دستشو توی موهام کشید و گفت: از من می ترسی؟

 

گفتم: نمی دونم.بیشتر از دردش می ترسم. گونمو بوسید وگفت: من مراقبتم قول میدم.نترس.پرسیدم:الان؟گفت: اگه تو بخوای. تسلیم خواست دلم شدم:باشه ولی قولت یادت نره. آروم لبمو بوسید و گفت: نترس عزیزم. درست نفهمیدم چی شد یهو خودمو هم در حال بوسیدن امیر دیدم.مرکز دنیام امیر بود و من حالا داشتم مال کسی که عاشقش بودم می شدم.امیر فقط منو می بوسید و به همه جای بدنمو نوازش می کرد.لباشو روی گردنم که حساس ترین جای من بود گذاشت و شروع به ریز رز بوسیدن گردنم کرد.به سینه هام رسید و نوکشونو بوسید و با دستش مالیدشون.دستش که به کسم خورد یه نفس عمیق کشیدم.نفس های امیر هم تند و کشدار شده بود. لباس خواب و شورتشو درآورد و برای اولین بار من یه مردو کاملا لخت از نزدیک می دیدم.کیرش به نظرم خیلی بزرگ و صاف و خوشگل اومد. همون طور که می بوسیدم کیرشو روی کسم حس کردم و بدنم منقبض شد. فورا فهمید. با مهربونی نگاهم کرد و گفت:نمیزارم درد بکشی عزیزم. انقدر نترس هر وقت دردت اومد بهم بگو خب؟ سرمو تکون دادم و سعی کردم باهاش همراه بشم. انقدر بوسیدم و باهام ور رفت که ترسم کنار رفت و خواستن امیر جاشو گرفت. آروم کیرشو وارد سوراخ کسم کرد.بدنم دوباره منقبض شد. امیر صبر کرد و گفت:اگه خودتو سفت بگیری دردت بیشتر میشه.راحت باش. من تا وقتی تو آماده نباشی کاری نمی کنم. یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو شل کنم.امیر کیرشو بیشتر فشار داد. درد انقدر ناگهانی بود که قبل از اینکه امیر بتونه نگهم داره خودمو کشیدم عقب و کیر امیر دراومد. امیر در حالی که سعی می کرد منو به سمت خودش بکشه گفت:ببخشید عزیزم. یه کم تحمل کن.چشمامو بستم و به ملافه ی تخت چنگ زدم.درد وحشتناک بود و قبل از این که بفمم اشک هام روی صورتم ریخت.درد سریعا متوقف شد. امیر اشکامو پاک کرد و چشم هامو بوسید.دم گوشم زمزمه کرد: منو ببخش نگار. باور کن تقصیر من نیست.پردت خیلی ضخیمه. می دونستم. وقتی برای دردهای شدید پریودم رفته بودم دکتر یه بار دکتر معاینم کرده بود و گفته بود پردهم از نوعیه که پاره شدنش با درد شدید و خونریزی زیاد همراهه. گفتم: می دونم امیر.تحملش می کنم.فقط بغلم کن. بغلم کرد و کیرشو محکم فشار داد. همزمان لباشو روی لبام گذاشت و اجازه ی جیغ کشیدن بهم نداد. دردم داشت منو می کشت.

 

امیر یه فشار خیلی محکم دیگه داد تموم شد. من زن امیر شدم. از شدت درد از حال رفته بودم. امیر کیرشو همون جا نگه داشت و با نوازش کردن و بوسیدنم سعی کرد حالمو بهتر کنه. یه کم که حالم بهتر شد کیرشو کشید عقب که با این کار درد شدیدتر شد البته یه کم احساس لذت هم داشتم ولی خب صادقانه باید بگم بیشترش درد بود. می دونست که تازه پریود بودم و حامله نمیشم برای همین آبشو که خیلی گرم بود ریخت توی کس من. خودشو از روم کشید کنار و بغلم کرد. آروم بوسیدم و گفت: خیلی دوست دارم خانومی من! من هم با این که تکون خوردنم درد زیادی داشت دستمو توی موهاش گذاشتم و گفتم: منم همین طور. با وجود دردی که داشتم خیلی زود خوابم برد. صبح ساعت10 از خواب بیدار شدم. زیر دل و کمرم خیلی درد می کرد. امیر کنارم نبود.

 

صداش کردم و با درد سر جام نشستم. ملافه تمیز بود. امیر با یه لیوان شیرعسل اومد پیشم و با لبخند گفت: صبح بخیر خانومی! حالت خوبه؟ با بی حالی گفتم نه خیلی درد دارم. واقعا هم درد داشتم و چشمام سیاهی می رفت. با نگرانی گفت: میخوای ببرمت دکتر؟ گفتم:نه خودت یه قرص بهم بده.شیرعسلو خوردم و لیوانشو گذاشتم روی پاتختی. امیر اومد کنارم و منو کشید توی بغلش که آخم دراومد. مدام ازم معذرت خواهی میکرد و می گفت که عاشقمه. پرسیدم ملافه رو تو عوض کردی؟ گفت اره. پرسیدم خونریزیم خیلی زیاد بود؟ مستقیما نگفت آره ولی گفت: به زودی خوب میشی گلم.دوباره توی بغلش خوابیدم. کلا اون روز نذاشت کاری بکنم. تا دو روز بعد هم مراقبم بود. با داشتن امیر دیگه چیزی از خدا نمی خواستم. دوسم داشت و داره و منم دوسش داشتم و دارم. اگه بخواین ماجرای سکس های بعدیمونو هم می نویسم. ولی لطفا نظر بذارین که بفهمم خوب بود با نه. راستی اسم این داستانو هم بذارین«شب تحقق آرزوهای من»

13 thoughts on “شب تحقق آرزوهای من

  1. یکی از بهترین داستانايي بود که تاحالا خونده بودم ایشالا به پایه هم پيرشين ابجيه گلم بازم برامون ازداستانات بزار

  2. سلام.واقعا داستان زیبایی بود.من یه دختر مجردم.امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی برای همیشه.قدر شوهرتو بدون.هم چین مردایی کم پیدا میشن.شوهرتو یه مرد واقعی.تو هم یه خانوم واقعی هستی.منظورم اینه که با داستان میشه فهمید نه تو واسه شوهر چیزی کم میذاری و نه شوهرت چیزی واسه تو کم میذاره.زندگی شما واقعا عاشقانست.به پای هم پیر شید

  3. نگار جان واقعا ازت ممنونم؛مطلبت فوق العاده بود؛من با کامنت فریبا جان مخالفم چون اگه این مطالب بیان نشه ما مجردا واقعا نمیدونیم چی کار کنیم؛راستشو بخوای من گی هستم ولی با خوندن داستان تو دیدم میشه به یه رابطه ی پاک با جنس مخالف فکر کرد؛خواهشن اگه بازم داستان نوشتی با همین اسم باشه که بفهمم تویی؛من اگه گیو کنار بذارم واقعا به تو مدیونم.دوست دار تو م؛ع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>