دنیا پیادم کرد ، قطار سرنوشت سوارم کرد

سلام
سال 83 بود و من تازه 2 هفته بود که 23 سالم شده بود که پدر مادرم توی یه تصادف عمرشون رو به شما دادن و از این دنیا رفتن ، بعد از فوت اونها چون من تنها وارث اونها بودم و تنها پسر تمامیه ارث پدرم به من رسید ، البته چیز زیادی نبود کلا یه خونه ی 80 متری توی میدان نامجوی تهران و یه لاشه ی ماشین که از زیر تریلی بیرون اومده بود و یه پس انداز 4 میلیون تومانی ! که با فروش لاشه ی ماشین و خرج 1 میلیون تومان از پس انداز برای پدر و مادرم یه مراسم برگذار کردم ! البته خاله هام هم بدون چشم داشت به نداشته های بابام یه مقداری از پول مراسم را کمک کردن .
بعد از اون ها خیلی تنها شده بودم ، به چشم پدرم یا باید یه دختر رو بخوای و باهاش ازدواج کنی یا این که گه میخوری کاری کنی که بین در و همسایه اسمت روش باشه . منم به همین علت نه دوست دختری داشتم نه این که با دختری در ارتباط بودم ، نزدیک ترین دختر ها به من خاله هام بودن و یه دختر خانم توی محل کارم ، من توی یه شرکت واردات لوازم خودرو که وابسته به شرکت پژو بود حساب دار بودم ، کارم بد نبود ولی حقوقش اون قدری که باید می بود هم نبود ، خلاصه یک سالی گذشت و من تنها توی خونه زندگی میکردم و هر چند وقت یک بار یکی از دوستام به اسم مسعود به همراه یکی دیگه به اسم علی رضا می اومدن خونه من تا کنار هم یکم خوش گذرونی کنیم و بگیم و بخندیم .
دیگه 24 سالم شده بود و بعد از سال گرد پدر و مادرم خاله فرشتم جلو اومد توی مراسم و با اشاره ی زیرکانه یه دختر رو تو جمع نشونم داد و گفت که اون دختر همسایه ی ماست و اسمش فریباست میخوام برات آستین بالابزنم خاله لیلات و دایی عباست موافقن ، تو دیگه 24 سالته و درست نیست که تنها باشی ، مرد تا زمانی ازدواج نکنه مرد نمیشه ، خداروشکر کار خوب و حقوق خوبی هم داری و باید ازدواج کنی ، فریبا 22 سالشه و دختر بدی نیست داره پزشکی میخونه تو تهران و پدرش هم تو بازار یه مغازه فرش داره باهاش یواشکی صحبت کردم و از زیر زبونش حرف کشیدم ، میگفت پسر خوبی هستی به چشمش و چون از بچگیت چندین بار دیدت خونه ی ما و باهاش همبازی شدی تو بچگی از اون زمان میشناستت و میگه پسر خوش چهره ای هستش ، ورزش هم میکنه و سالمه ، این رو هم بگم که بی خود میکنی بگی نه هر چی باشه من خاله بزرگت هستم .

 
منم خوب از تنهایی خسته شده بودم و واقعا نیاز داشتم این مسائلم رو با یکی تقسیم کنم قبول کردم.
بله این جوری شد که من توی سن 24 سالگی نامزد کردم ولی نمیدونم چرا و چی شد که بعد از 4 ماه این نامزدی به دست پدر فریبا تموم شد و ما از هم جدا شدیم خیلی برام سخت بود چون داشتم بهش عادت میکردم ، بعد از یک سال تنهایی یکی بود که باهاش برم بیرون و بچرخم و پولم رو براش خرج کنم و بتونم باهاش یکم درد و دل کنم ، باهاش رابطه جنسی برقرار نکرده بودم خونه پرش ازش چند باری لب گرفته بودم و یه بار هم روی تخت خونه ی من هم دیگه رو نیمه لخت بقل کرده بودیم و چند ساعتی رو باهم بودیم ولی سکس نکرده بودیم چون میگفت که دوست داره این کار هارو بعد از ازدواجمون انجام بدیم و منم مخالفت نکردم باش !
بعد از اون مسئله به پیشنهاد پدر مسعود خونه رو فروختم و پولش رو نصفش رو توی بابک گذاشتم و وسایل خونه رو هم توی انبار خونه های خاله هام و بخشیش رو هم توی خونه ی داییم گذاشتم و رفتم روسیه برای کار ، من زبون انگلیسیم خوب بود و کاری که پدر مسعود بهم معرفی کرده بود توی شرکت هواپیمایی KLM توی مسکو بود که برای بخش حساب داری شرکت نیاز به یه حساب دار با تجربه کاری داشتن که پدر مسعود از طرق دوستش که اونجا کار میکرده من رو معرفی کرده بود .
خلاصه رسیدم و به هر نحوی که بود اونجا رو پیدا کردم و رفتم اونجا و فرم های کار رو پرکردم و دولت روسیه هم بهم یه مجوز عبور داد تا بتونم با خیال راحت توی شهر بگردم و از کافه ها و دیسکوهایی که برای ایرانی ها ممنوع بود استفاده کنم و بتونم برای مسافرت بین شهری از ماشین شخصی استفاده کنم و… چون برای من که با ویزای کاری رفته بودم اونجا اونم به عنوان یه ایرانی بعضی چیز ها ممنوع بود اون زمان ، که البته الان دیگه این مسائل خیلی کم شده .
شروع به کار کردم و بهم یه خونه ی نقلی و کوچیک توی یه بخش دولتی بهم دادن و پول اجاره رو از حقوقم کم میکردن هر ماه چند ماهی گذشت و اونجا دوستانی پیدا کردم و باهاشون بیرون میرفتم و بهم خیلی جاهارو یاد دادن از جمله یه دیسکوی خاص که هنوزم یادش می افتم نمیدونم چی شد که حاضر شدم اونجا اولین پیک مشروبم رو بخورم ؟

 
اولین پیک رو توی اواخر 24 سالگی خوردم و توی وسطای 25 سالگی از کار اخراج شدم و مجوز عبور و خونه رو از دست دادم تو این مدت هم هرچی پول داشتم خرج جنده و مشروب های مختلف کردم دولت هم بهم یه محلت 2 ماهه داد و اگه کار پیدا نمیکردم مجبور بودم برگردم ایران برام همش 400 دلار مونده بود و با این پول شبا تو یه پانسیون میگذروندم و روز ها هم یه بند دنبال کار بودم انقدر بدبخت شده بودم که فقط روزی یه نون میخریدم و برای نهار هم یه مک دونالد میخریدم و با تنها لباس رسمی که برام مونده بود از این شرکت به اون شرکت دنبال کار میرفتم ولی وقتی میدین چجوری هستم درجا ردم میکردن ، تا به خودم اومدم دیدم حتی همون لباس رسمی رو هم ندارم با پولی که برام موند به داییم زنگ زدم که برام پول بفرسته از حساب خودم تو ایران و اونم قبول نکرد و گفت مگه مشکلی پیش اومده منم از روی قروری که داشتم گفتم نه چون نمیخواستم جلو خاله هام خراب بشم و با بقیه پولم یه شیشه ویسکیه ارزون خریدم و یه سیگار و یه بسته کبریت و کنار یکی از میدون های شهر روی یه پله نشستم و یه مقدار ویسکی میخوردم و یه پک سیگار میکشیدم با صدای گیتاری که تو اون برف زده میشد به دست یه پیر مرد به فکر فرو رفتم و یاد خاطراتم افتادم ، توی حال خودم بودم که یه دفعه یه آقایی میان سال پیشم نشست و شیشه ی مشروبم که دیگه ازش یک سوم مونده بود رو ازم گرفت و به فارسی گفت ببینم جون چی شده که انقدر زود از همه چیز زده شدی ؟ چرا داغونی ؟ منم که تو حال خودم نبودم سرم رو گذاشتم رو شونش و یک دفعه گریم گرفت بلندم کرد و یه دستمال از جیبش در اورد و بهم داد و من رو سوار ماشین خودش کرد و منم که حالم اصلا خوب نبود سرم به شیشه تکیه دادم و به نور چراغ هایی که با سرعت از کنار ماشین رد میشدن نگاه میکردم که خوابم برد.

 

وقتی چشم باز کردم دیدم توی یه تخت خواب لخت خوابیدم ، به خودم که اومدم ترسیدم و سریع لباس هام رو پوشیدم و از اطاق رفتم بیرون یه خانومی جلو اومد و به روسی سلام کرد و گفت که میبینم که حالتون خوبه ، آقای ،،،، منم در جواب گفتم مهرداد صدام کنین با چند بار اشتباه بالاخره گفت آقا مهراد ، تشکر کردم و گفتم من کجام اونم درجواب گفت آقای شریفی منتظر شما هستن توی سالن خونه لطفا دنبال من بیایید ، منم با دلشوره ای خاص دنبالش افتادم و بعد از پایین رفتن از پله ها و دیدم مجسمه هایی که برای دکور تو خونه بود و دیدن چندین تابلوی زیبا به یه در چوبی رسیدم در رو باز کرد و من رفتم داخل جلوی خودم یه آقایی رو دیدم خوش چهره و خوش پوش به همراه یه دختر خانم جوان و یه خانم میان سال تقریبا هم سن اون آقا اونجا بودن و داشتن چای میخوردن و به فارسی راجع به ماشین صحبت میکردن که با دیدن من ساکت شدن هر سه به من نگاه میکردن دل شورم بیشتر شد و با یه لرزش تو صدام که بخاطر 100 ها سوال و حرف و … بود ، سلام کردم در جوابم به سرعت آقایی که اونجا بود سلام کرد و به پام بلند شد و بهم تعارف کرد که بشینم و پشت سرش اون خانم جوان و اون خانم میان سال سلام کردن ومنم جواب سلام اونها رو مجدد دادم و نشستم .
اون آقا با یه تبسم کوچیک روی لبش خودش رو معرفی کرد که من حسام پاشیی هستم و ایشون دخترم ملیسا و ایشون هم همسر بنده مهسا هستن ، من ادب حکم میکرد که خودم رو معرفی کنم منم با همون لرزش تو صدا گفتم منم مهراد صابری هستم ، خانم و دختر خانم همزمان با هم گفتن خوش بخت هستیم از آشناییتون و خدمت کار در همین زمان روی میزی که جلوی من بود فنجان چای و مقداری شیرینی گذاشت منم که خجالت میکشیدم و این که هیشکی رو نمیشناختم سمتش نرفتم درصورتی که خیلی گشنم بود و این مدت چای گرم نخورده بودم .
یه چند ثانیه ای سکوت اطاق رو گرفته بود و فقط صدای ساعت به گوش میرسید .
بجز آقای شریفی بقیه داشتن به من نگاه میکردن که با صدای آقای شریفی سکوت شکسته شد و گفت معلومه قریبی میکنی بیا بریم اطاق بقل تا باهم راحت صحبت کنیم ، منم بدون این که جواب بدم به محض این که به جلوی پای من رسید از جا بلند شدم و با یه معضرت خواهی از بقیه ، پشتشون راه افتادم ، و رفتیم اطاق بقل و نشستیم .
با یه خنده به من گفت خووب 24 ساعت خوابیدی ها ، منم گفتم چی ؟ 24 ساعت ؟؟؟؟
بله 24 ساعته خوابیدی !
چطور ممکنه ؟

 
دیشب برای خرید یه گوشیه مبایل به میدان …. رفته بودم که تو رو روی پله های یه ساختمون دیدم به نظرم آشنا اومدی جلو تر که اومدم دیدم نه اشتباه کردم ولی متوجه شدم که یه ایرانی هستی اومدم جلوت ایستادم و سلام کردم ولی نه فهمیدی که من جلوتم نه این که جواب سلامم رو دادی و فقط زل زده بودی به جلو و داشتی یکم یکم مشروب میخوردی ، منم نمیدونم چی شد که کنارت نشستم و یکم تکونت دادم و دوباره بهت سلام کردم و … ( باقیش رو بالانوشتم )
به کمک یه نفر که از اونجا رد میشد تو رو تا ماشین اوردم و سوارت کردم و اوردمت خونه و خدمت کارها به اون اطاقی که بودی بردنت و لباسات رو بردن برای شستشو و تو همون جور که خواب بودی ، خوابیدی !
اینا رو که شنیدم خجالت کشیدم ، با صورتی کمی سرخ و با سری رو به زمین تشکر کردم ، گفت چرا سرت رو زمین انداختی ؟
گفتم از خجالت !
خجالت نکش پسرم منم قبلا اشتباه کردم
من اشتبام خیلی بزرگ بود آقای شریفی
مثلا چی بود اشتبات ؟
و منم داستانم رو از روزی که اومد مسکو براش گفتم!
اونم بهم یکم دلداری داد و گفت اشکال نداره ، من تو شکرتم به یه حساب دار نیاز دارم اگه قول بدی دیگه نه مشروب بخوری نه سیگار اون وقت میتونم بهت اعتماد کنم و بیارمت سرکار ، منم با سرعت قبول کردم ،
آقای شریفی هم بلافاصله گفت میدونم گشنته بلند شو بریم شام !
باهم رفتیم سر میز نشستیم رو به روی من ملیسا نشسته بود و آقا و خانم پاشیی هم به همین منوال رو به روی هم بودن زمان غذا خوردن یکم توجهم به ملیسا جذب شد و زیر زیرکی بهش نگاه کردم دختر سفیدی بود و سینه های زیبایی داشت به همراه موهایی طلایی که معلوم بود رنگ نکرده و رنگش مادر زادیه
چیز دیگه ای رو نمیشد دید تو اون شرایط !
بعد از شام آقای شریفی گفت فردا رو استراحت کن از پس فردا بامن میای شرکت تا با محل کار آشنات کنم !
راستی نگران محل موندت نباش آقا مهراد برات یه جایی رو در نظر دارم.
ممنونم آقای شریفی واقعا ممنونم
نیازی نیست ممنون باشی
میتونم بپرسم چرا نیازی به تشکر نیست ؟
چون انسان ها باید به هم کمک کنن ، تازه تو هم کشور منی و از نژاد منی
نمیدونم چی بگم آقای شریفی واقعا ممنونم فقط میتونم بپرسم چرا به من کمک میکنین ؟
بله چرا که نه ؟ منم روزی مثل تو بودم و یه نفر دستم رو گرفت که الان به اینجا رسیدم میخوام دینم رو ادا کنم !
بازم ممنونم !
- بعد از شام رفتم به اطاقم و آقای پاشیی و خانواده پایین موندن
روز بعد یکم بعد از صبحانه با ملیسا صحبت کردم ، و استیلش رو کامل دیدم ، واقعا عالی بود ، واقعا زیبا بود ، همه چیز روی استاندارد بود نه چیزی بزرگ نه چیزی کوچیک همه چیز به یک اندازه و روی فرم بود ( بعدا فهمیدم ایروبیک کار میکنه و ورزش زیاد توی زندگیش نقش داره )
بعد از نهار ملیسا من رو با خودش به باغ متوسطی که پشت خونه داشتن برد و بهم نشونش داد همه ی درخت ها بخاطر برف سفید بودن و خیلی زیبا بود
ولی من بیشتر به ملیسا نگاه میکردم ، باهم میگفتیم و میخندیدیم و یکم هم باهاش برف بازی کردم.
و بینمون یه رابطه دوسیته خوب درست شد !

 
فردای اون روز رفتم سرکار و شبش همراه آقای شریفی اومدم خونه و ایشون به من گفتن یه خونه اجاره ای کوچیک نزدیک به شرکت بچه ها پیدا کردن از فردا میتونی بری اونجا زندگی کنی و هزینه ی اجارش رو از حقوقت بدی
منم تشکر کردم ، هم توی دلم خوشحال بودم که باز دارم به زندگی برمیگردم و از این ناراحت بودم که مجبورم از ملیسا دور بشم
ولی باید میرفتم فردای اون روز وسایلم و جمع کردم و بعد از صبحانه آقای شریفی گفت من میرم بیرون با تلفن حرف بزنم وسایلت رو جمع کن و بیا که بریم سرکار ، منم تشکر کردم از خانم پاشیی و گفتم چشم آقای شریفی الان میام ، رفتم تو اطاق که وسایلم رو بردارم پشت سرم ملیسا اومد تو و در روبست ، جا خوردم از کارش گفت نترس برات یه هدیه گرفتم دیروز ، از پشتش یه جعبه در اورد ، یه گوشی موبایل بود بهم دادش و گفت برات یه خط هم خریدم توشه تشکر کردم و ناخواسته از روی خوشحالی ( واقعا ناخواسته) خیلی عادی بقلش کردم اول جاخورد ولی اونم دستاش رو گذاشت پشتم و گفت بهتره بری پدرم جلوی در منتظرت هستش
منم تشکر کردم و خدافظی کردم و رفتم ، چند وقتی گذشت شب تولد 26 سالگیم بود که یک دفعه تلفن زنگ خورد ، شماره ناشناس بود جواب دادم که دیدم صدای یه خانم هستش ولی خیلی آشناس گفت به همین زودی فراموشم کردی ؟ ( بایه لحن بامزه و یه خنده ی کوچیک) یک دفعه جا خوردم گفتم ملیسا تویی گفت آره دوست داشتی کی باشه پس ؟
یه خنده کردم و گفتم هیشکی ! و یک دفعه گفت تولدت مبارک ! من خودم هم یادم نبود تولدم هستش خیلی زیاد جا خوردم گفت امشب شام مهمون منی ، منم قبول کردم وبا هم قرار گذاشتیم موقع شام خوردن باهم کلی صحبت کردیم گفتم تو از کجا میدونستی من تولدمه ؟ گفت همون روز توی باغ بهم گفتی مرداد ماهی هستی و روز تولدت 14 مرداد هستش ! که من گفتم پس 2 سال و 2 ماه و 9 روز بزرگ تری !
خندیدم و گفتم آره ، یک دفعه لحنش عوض شد ، گفت :
مهراد
بله ملیسا خانم
ببین من توی اون چند روزی که خونه ی ما بودی ازت خوشم اومد
این چه حرفیه منظروت چیه ؟
ببین مهراد من دختر خرابی نیستم ، دختری هم نیستم که پدرم جلوم رو گرفته باشه که با پسر بیرون نرم
خب ،
ببین مهراد من دوست دارم
آخه رو چه حسابی من رو دوست داری ؟ چی از من میدونی ؟
همه چی میدونم چند بار که به بهونه های مختلف اومدم شرکت واسه این بود که تو رو ببینم
خب
و این که یه بار پروندت رو خواستم و بهم دادن و منم خوندمش
برا چی این کار رو کردی ؟؟؟؟؟؟؟
میخواستم بیشتر بشناسمت
حرکت درستی نبود به خودم میگفتی بهت میگفتم
روم نمیشد ولی الان دلم رو زدم به دریا و دارم میگم ، مهراد دوست دارم
ملیسا خواهش میکنم این حرف رو نزن
که یک دفعه لبام رو تو رستوران بوسید
گفتم دیگه این کار رو نکن ، گفت دوستت دارم و دوباره بوسید من رو!
گفتم پاشو بریم ، گفت کجا ؟ گفتم یه جایی که باهم راحت صحبت کنیم نه این که چند تا چشم بخوان ببیننمون !
میدونی اگه به گوش پدرت برسه چی میشه ؟
گفت مهم نیست من دوستت دارم
سوار ماشین اون شدیم و من رو برد جلوی در خونه ی خودم و پیاده شد و یک دفعه شروع به بوس کردنم کرد منم که ازش خوشم می اومد و دوستش داشتم بوسیدمش و همین جور که از هم لب میگرفتیم وارد خونه شدیم !
لباش بهترین مزه ای رو میداد که تو زندگیم چشیده بودم
همون جور که لب تو لب هم بودیم نشستیم روی کاناپه و به لب دادنمون ادامه دادیم
آروم دستم رو روی پشتش حرکت میدادم که حس شهوتش رو بالا میبرد

 
یه لباس سیاه مجلسی تنش بود که خیلی زیبا بود و سینه هاش معلوم بود آروم زیپ لباسش رو از پشت باز کردم و به کمک خودش لباس رو در اوردم زیرش کرست نبسته بود و سینه هاش جلوم ظاهر شد با دیدن این صحنه با ولع خواستی شروع به خوردن سینه هاش کردم نوک سینه هاش سر بالا و سیخ بود و وقتی میخوردمش همش آخ و اوخ میکرد و بعضی وقتها یه جیغ کوچولو میزد ، با دستم یه سینش رو فشار میدادم و با دهانم یه سینش رو میخوردم ، شهوتش به اوج رسیده بود کیر منم سیخ سیخ بود و داشت شلوار پارچه ای که تنم بود رو جر میداد و میخواست بیاد بیرون بلندش کردم و لباس رو کامل از تنش در اوردم یه شرط سیاه تنش بود اونم دکمه های پیرهن من رو درحال لب گرفتن باز کرد و پیرن و زیر پوشم رو دراورد ، لب گرفتن رو تموم کردم و بقلش کردم بهش گفتم ، خیلی دوستت دارم ملیسا واقعا دوستت داشتم و میخواستم باهات باشم از وقتی که اون روز توی باغ باهم بودیم !
اونم در جواب بهم گفت میدونم عزیزم منم همین حس رو بهت داشتم !
نک سینه هاش به سینه هام میخورد و حس خوبی داشتم وقتی توی بغلم بود ، بلندش کردم و بردمش روی تخت هم دیگه رو بغل کرده بودیم و اون شروع کرد گردنم رو خوردن و لیس زدن ، حشریتم زده بود بالای بالا کیرم از سیخی داشت میترکید که شلوارم رو خودم در اوردم و پرت کردم کنار ، دستش رو گذاشت رو کیرم از روی شرط و شروع کرد به بازی کردن باهاش که من بلند شدم شرطش رو در اوردم کسش روش یدونه مو هم نبود سفیده سفید بود با یه خال خوشگل بالای کسش ، که خیلی خوشگل بود به نظر من !

 
یکم بهش نگاه کردم که یک دفعه با یه خیز سریع دستش رو انداخت دور سرم و چسبوندش به کسش و منم شروع کردم با ولع زیاد به خوردن و میک زدنش بعضی وقت ها هم یکم فوت میکردم توش که باعث میشد جیغ بزنه یه چند دقیقه ای کسش رو خوردم و بوسیدم که به ارگاسم رسید ، بلندم کرد و شرطم رو در اورد و نک کیرم رو بوسید و آرون کرد تو دهنش و نصفش رو خورد و برام ساک زد زیاد این کاره نبود معلوم بود بلد نیست ! ولی منم خیلی حال کردم ، کشیدمش بالا و بوسش کردم و نشستم بین دو پاش دوباره کیرم رو در کونش تنظیم کردم که گفت چیکار میکنی ؟ بکن تو کسم گفتم پردت ، گفت مال خودت بزنش تو مال منی مهراد گفتم نه گفت بزن پرده ی منه ، بادستش سر کیرم رو گذاشت در کسش و گفت بکن تو منم آروم کردم توش جیغ میزد یه چند بار بالا تلنبه آروم زدم که خون در اومد کیرم و کسش خونی شد از چشماش اشک می اومد پاشدم دستمال اوردم و پاک کردم گفتم عزیزم میخوای تمومش کنیم ؟ گفت نه بکن توش مهراد من مال تو هستم با دستام اشکاش رو پاک کردم و آروم کیرم رو گذاشتم در کسش و کردم تو یکم تلنبه ی آروم زدم که بازم درد داشت ، ولی کم کم درد شد لذت و آخ و اوخ کردنش کم شد و بیشتر میگفت بکن ، تلنبه هام سرعتش بالا رفته بود وفتی تخمام میخورد روی سوراخ کونش صدای خوبی میداد و اون هم حشر شده بود پزیشن رو عوض کردم و اون اومد روم نشست و شروع کرد به بالا پایین کردن خودش دیدم داره خسته میشه من شروع کردم به تلنبه زدن ، یکم این کار رو کردم ولی منم خسته شدم مدل رو عوض کردیم و سگی نشست جلوم منم شروع کردم به کردنش دستم روی سینش بود با دست چپم سوراخ کونش رو ناز میکردم و شستم رو آروم کردم تو سوراخ کونش !
که بهش حس شهوت زیادی میداد و هم با انگشتام هم با کیرم داشتم تلنبه میزدم که دیدم داره آبم میاد ، گفتم چیکار کنم ؟ گفت بریز توم ، و منم ریختم تو کسش ، و اونم همزمان با من ارضا شد ، که تو همون حالت افتاد رو تخت به حالت دمر منم کیرم در اومد و کنارش خوابیدم یه چند ساعتی پیش هم دراز کشیدیم تا ساعت نزدیک های 12 شب شد و بلند شد و از تو کیفش یه 2 تا قرص زد بار داری خورد و رفت حموم و اومد بیرون و باز بقلش کردم و ازش تشکر کردم بابت همه چیز، اونم از من تشکر کرد ، ساعت 2 راه افتاد بره منم گفتم چجوری میری خونه بابات چیزی نگه ؟ گفت نترس بهش گفتم با دوستام میرم دیسکو

 
از من خدافظی کرد و رفت چند باری باهم سکس داشتیم
تا این که رفتم خواستگاریش و پدرش هم قبول کرد و الان 5 ساله با همیم و یه پسر داریم 3 ساله به اسم پوریا !
الان یک سالی هست تهران زندگی میکنیم .
ممنونم داستانم رو خوندید امید وارم خوب بوده باشه
ببخشید که طولانی بود ، نوشتن این داستان بیشتر بخاطر این بود که بگم دوستان وقتی کاملا نا امید هستید ، خدا تنها کسیه که به فکرتونه ، شاید هرچیزی که اتفاق داره می افته سرنوشت باشه هیچی بی علت نیست ، اگه من نمیرفتم با دوستام به اون دیسکو و مشروب نمیخوردم شاید هیچ وقت با آقای شریفی آشنا نمیشدم ، واقعا راسته که خدا داستان زندگیمون رو نوشته !
شاد باشین

نوشته: مهراد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>