خاطره ای از یک معلم

سلام به همگی
از همون سال اول تربیت معلم قصدم این بود که بعد از فاغ التحصیلی سال اول کاریمو با دل جون کار کنم و اون سال قید ادامه تحصیل و ارتقا مدرک رو بزنم و همه وقتم رو صرف دانش آموزام کنم تا لااقل اون یه سال رو از معلم بودنم راضی باشم .با این فکر و کلی انتظار بالاخره فارغ شدم .با کلی امید و البت به ناچارا راهی یکی از روستا های دور افتاده شدم تا نقشه هایی رو که سرنوشت برام کشیده بود دنبال کنم .اول مهر رسید و با لگد پرتم کردن تو یه کلاس پنجم مختلط با حدود بیست دانش اموز ولی چون به قول گفتنی صفر کیلو متر بودم جیک نزدم و رفتم سر کلاسی که بعضی از دانش اموزاش بخصوص دخترا رسما هم قد خودم بودن . اوایل خواستم به رسم قدما گربه رو در حجله بکشم ولی نشد . خیلی زود دانش اموزا از سر و کولم بالا رفتن به قول خودشون دوست شدیم . تا جایی که با هم بازی میکردیم و بر خلاف میل مدیر و نظر معلمای دیگه دخترا بهم دست میزدن ومنم خیلی راحت باهاشون برخورد داشتم ، حتی موقع تصحیح برگه جوری بهم مچسبیدن که همه ی برجستگی هاشون ( شرمنده روم نمیشه بگم سینه هاشون ) رو حس میکردم ولی این باعث نمیشد که حسی شهوانی بهشون داشته باشم . البته بگم که این رفاقت بین من و دانش اموزام خیلی جواب داد . جوری که اخر سال از بین همون دانش اموز ردیا پنج نفرشون نمونه دولتی قبول شدن که هنوزم بهشون افتخار میکنم و باعث شد اسمم تو اون مدرسه و روستا موندگار شه. فکر کنم تا اینجا به اندازه کافی لفت دادم و زمینه رو واسه دوستان فحش کار فراهم کردم پس برم سراغ اصل ماجرا…

 

 
با همه ای این اوصاف افسانه رفتارش با همه فرق داشت . یه دانش اموز دو سال ردی با مشکل خانوادگی شدید ( باباش رسما رهاشون کرده بود) ، به شدت ناز نازی یا به قول دوستان افاده ای همه اینا رو جمع ببندین با بیماری نارسایی کلیه . این مشکلاتش باعث شد که بین دانش اموزای دیگه با افسانه ناخواسته فرق بزارم که گاهی باعث حسادت بقیه می شد بطبع افسانه هم خیلی به من وابسته شده بود جوری که چندین بار از دست مسخره کردن پسرا به اغوشم پناه اورده بود و تو بغلم کریه کرده بود . این مشکلات باعث میشد که مادر افسانه بیشتر از همه ی اولیا به مدرسه سر بزنه و حتی با بقیه اعضای خانواده مادریش اشنا شم ، شده بود که شب به خاطر دارو نخوردن افسانه داییش اومد دنبالم که باهاش حرف بزنم . اون سال تموم شد و تابستون خبر ازدواج افسانه شکم (شکه ام) کرد . از اخرین باری که دیدمش پنج سال گذشت .
یه روز با لباس خاکی و زانو های خونی از زمین فوتبال روستا اومد بیرون .سوار ماشینم که شدم طبق عادت یه نگاهی به گوشیم انداختم ، یه شماره ناشناس پنج تا میس انداخته بود . خیلی عادی و ریلکس شماره رو گرفتم گوشی رو با اولین بوق برداشت صدای اون ور گوشی یه حسی خوبی رو در من به وجود اورد . اره افسانه بود (این بهترین حس واسه یه معلمه که دانش اموزش ازش یاد کنه) با سلام اول صداش رو شناختم و به اسم و فامیل صداش کردم . اونم از این که فوری شناختمش خیلی خوشحال شد . با وجود این که لهجشون رو کاملا یاد گرفته بودم ولی باهام فارسی حرف میزد منم به خواست اون فارسی حرف زدم بعد کلی حال و احوال کردن ازم پرسید هنوزم اونجام (روستاشون) گفتم اره منم از زندگیش پرسیدم که با یه کمی ممنمن گفت اره راضیم . اون مکالمه زیاد طووووول نکشید ! و ازم خداحافظی کرد .
رفتم خونه بعد حموم بازم رفتم سراغ گوشیم (کلا وقتی ازش دور باشم اولین کارم چک کردنشه ) از همون شماره افسانه یه اس داشتم که الان یادم نیس چی بود ولی مضمونش دل تنگی بود منم یکی واسش فرستادم همین که کلمه Delivered اومد رو گوشیم اس داد که بیداری ؟ گفتم اره چه سوالیه هنوز سر شبه چرا خواب باشم ؟ پرسید مگه هنوز مجردی ؟ از این سوالش مورمورم شد! گفتم اره چیه فکر میکنی خودت متهلی سر شب می خوابی همه هم اره . یه جوابی داد که برا چند ثانه بعد خوندش مکث عجیبی داشتم ، گفت: من خودم نمی خوابم به زور می خوابوننم . فهمیدم که داره یه رابطه ای غیر معلم شاگردی به وجود میاد . خواستم که از این شاخه بپرم چون تصورش هم برام خجالت اور بود بازم از زندگی و کار شوهرش پرسیدم در کمال ناباوری گفت که قهر کرده و احتمال داره جدا شه .

 

کلی نصیحتش کردم که زندگی بچه بازی نیس که هر موقع خواستی بزاری کنار ولی حرفام نیمه کاره تموم شد اخه شارژ گوشیش تموم شد. اون شب حدود ساعتای دو یا دو ونیم خوابیدم از فرداش خاطرم جم بود که نمی تونم برم مدرسه واسه همین تخت زدم زیر خواب . صبح ساعتای نه صدای گوش خراش کوبین در همراه با شکستن شیشه ( شیشه در رو با لنگ گش به جای گربه زده بودم از قبل ترک داشت ) بیدارم کرد دست کشیدم عینکم رو پیدا کردم گذاشتم رو چشمام رفتم دم در ، زن صاحب خونه بود بنده خدا مثه این که تا حالا مرد با رکابی ندیده بود ماتش زد (واسه شیشه بود) بعد مکث طولانیش گفت دم در کارت دارن وانستاد بپرسم کی بود و رفت . برگشتم داخل پیرهن پوشیدم رفتم تو حیاط ، زن صاحب خونه هنوز جلو در بود(با صاحب خونه تو یه حیاط بودم ) و انگار با اون که اونور در بود خوش وبش میکرد، حدس زدم ولیه یکی از دانش اموزا باشه خواستم که برم نزدیک که زن صاحب خونه رفت کنار یه زن با یه چادر بندری یه جور اشفته اومد تو باورم نمیشد افسانه باشه ، ولی خودش بود همش چند قدم تا در فاصله داشتم که دوید طرفم بعد افسانه یه زن دیگه هم تو چارچوب در پیدا شد با همون نگاه اول شناختم مادرش بود . هنوز منگ این فکر بودم که اینا اینجا چه میخوان که یه نیرویی به عقب حلم داد . دیگه کار از کار گذشته بود افسانه بغلم کرده بود . نفهمیدم چکار کنم فقط با یه زحمت خودمو نگه داشتم که نیفتم ، صدای بسته شدن در به خودم اورد با نگاه به مادر افسانه سلام کردم . هم می خندید هم نگاه عجیبی داشت انگار گریه کرده بود . حواسم به افسانه که تو بغلم بود رفت داشت گریه میکرد خواستم جداش کنم الته از خجالتی که از مادرش و زن صاحب خونه میکشیدم ولی نشد محکم گرفته بود .

 

 

با اشاره زن صاحب خونه فهمیدم که باید ببرمش داخل . با هزار زحمت و مکافات همونجور که بغلم بود رفتم داخل اخه چادرش به دست و پامون می پیچید و چون تا حالا کسی رو بغل نکرده بوم بلد نبودم اینجوری راه برم . داخل که رسیدم روی کناره نشستم هنوز جا مو درست نکرده بودم که افسانه تمام وزنش رو ول کرد روی من یه پام رو به زور جم کردم زیرم اون یکی نشد . افسانه دراز به دراز افتاد رو پا هام و سرش هنوز تو بغلم بود یه دستم رو از زیر بغلش رد کردم که از فشار به گردنش کم کنم این کار باعث شد سینه هاش کاملا بهم بچسبه گرمای سینه هاش باعث تعجبم شد بعدش حواسم به سینه هاش رفت دو تا سینه نسبتا نرم (شاید مال بغضیا سه تا باشه ) که فکر کردن بهشون باعث شد کیرم انکار بهش تقه بزنن تکون خورد یه حس عجیبی پیدا کردم انگار یه جعبه کامل شیرینی بخورم،تو دلم یه هول و ولایی شروع شد مطمئن بودم اتفاق امروز به اینجا ختم نمیشه .این موقع بود که مادر افسانه اومد طرفمون و با معذرت خواهی اونوو ازم جدا کرد . بعدش نشستیم به حرف زدن که خیلی طول کشید واسه همین بیخیال میشم خلاسه این شد که اسای دیشب من در افسانه اثر کرده بود و می خواست بره سر خونه زندگیش ولی حالا شوهرش تاقچه بالا میذاشت . خلاصه ساعتای یازده افسانه رو اروم کردم و با مادرش راهی کردم که بره خونشون در رو که پشت سرشون بستم اومدم شیشه خرده ها رو جارو کردم و بر خلافه همیشه رخت خوابم رو جم کردم اخه اونا که اومدن هنوز پهن بود ، خیلی ضای شدم .

 

یه نیم ساعتی رو تو شک اتفاق پیش اومده بودم که صدای زنگگگگگ نابهنجار گوشیم بلند شد . شماره افسانه بود جواب دادم اینبار مادرش بود بعد سلام و احوال پرسی گفت که اشتی کردن و افسانه میخواد بره فقط چند تا از عکسای زمان مدرسشو میخواد گفتم اشکال نداره بگو بیاد واسسش سی دی میزنم . گفت من خودم میام دنبالش خیلی عادی گفتم باشه تا شما میرسین امادش میکنم . گفت نه بزار خودمم بیام گفته از کدوم عکسا می خواد گفتم باشه . قبل از این که برسه اتاق رو مرتب کردم pc رو هم روشن کردم رفتم سراغ پوشه ای که اسمشو گذاشته بودم مدرسه . صدای در که اومد رفتم جلوی در خودش بود مادر افسانه، بدون تعارف راه افتاد اومد داخل خونه جوری که خودم ازش جا موندم از پشت که نگاش کردم اصلا به هیکلش نمی خورد دختر شوهر داده باشه یه هیکل رو فرم داشت با موهای مشکی بلند که از زیر چادر نازک بندری خیلی قشنگ بود چادرش اونقدر نازک بود که زنجیر دور گردنش هم پیدا بود وقتی رفتیم داخل یه هو همون حس عجیب جعبه شیرینی اومد سراغم . وقتی نگاهش به مانیتور افتاد مستقیم رفت رو صندلی جلو کامپیوتر نشست و با کیبرد عکسا رو زیر رو میکرد یه کم بالا سرش وایسادم وقتی عکسا رو می دیدیم کلی خاطره برام زنده شد که از حس جعبه شیرینی در اومدم .

 
رسیدیم به عکسی که خیلی باعث خندش شد جوری که بلند خندید . این موقع به خودم اومدم که یه زن غریبه تنها تو اتاق باهامه بهش گفتم میرم در رو ببندم بیام فهمید که از خنده هاش ترسیدم کسی بفهمه اینجاس ، از این موضوع معذرت خواهی کرد با یه لهن شیطون گفت برو زود در رو ببند تا صاحب خونتون نیومده . زود اطاعت کردم و رفتم در رو بستم سر راهم یه چهارپایه که موقع اصلاح استفاده میکردم رو برداشتم با خودم اوردم وقتی وارد اتاق شدم یه چیز توجهم رو جلب کرد ! چادرش از سرش افتاده بود و موهای روغن مالیش مشکی مشکی بیرون بود . برگشت سمتم دید چهارپایه دستمه گفت اونو بده من بیا سر جات بشین قبول نکردم اسرار کرد موقع بلند شدن از رو صندلی جوری کونش رو بهم مالید کیرم فاصله بین دو لمبر کونش رو تو چند صدم ثانیه طی کرد .
بلاخره من نشستم رو صندلی و اون روی چارپایه همینجور که عکسا و می دیدیم هرجا به عکس مورد علاقش میرسید با دست میزد روی پام. کمکم دیگه دستش رو از رو پام بلند نمی کرد تو این فاصله کیر منم به خودش اومده بود و ظاهرا یه بو هایی به مشامش رسیده بود واسه همین جوری سفت شده بود که داشت دردم میومد تو این مدت هم با یه مکافاتی به حساب خودم قایمش کرده بودم ولی نگو که تکون تکونام واسه قایم کردنش بیشتر توجه مادر افسانه رو به خودش جلب کرده بود جوری که به قول خودش اخراش دیگه به عکس ها نگاه نمی کرد و واسه طفلکی کیر من نقشه میکشید . من از همه جا بیخبر از قلمبگی کیرم شرمنده بود و داشتم به خودم فحش میدادم که چقد بی ظرفیتی ! !

 
مثلا حواسم به مانیتور بود داشتم عکس میدیدم ولی همش نگران کیرم بودم و زیر چشمی حواسم بهش بود که کی شلوارم رو پاره میکنه و میخوره تو صورتم ، که حس کردم دستش دیگه رو پام نیس مطمئن شدم فهمیده چقدر بی ظرفیتم و ناراحت شده روم نشد بهش نگاه کنم از خجالت گرمم شد دیگه داشتم عرق میکردم که صدام کرد اقای ……!!! خواستم به صورتش نگاه کنم که دستشو از زیر رد کرد و بازوم رو گرفت این کارش باعث سکوت بینمون شد بعد یه مکث چند ثانیه ای گفت خوش به حال افسانه که شما معلمش بودی گفتم اختیار دارین من که کاری نکردم گفت: تا حالا ندیدم معلمی این همه دانش اموزشو دوست داشته باشه وقتی دیدم اونجوری افسانه رو بغل کرده بودی واقعا بهش حسودیم شد همه چیزم رو میدم یه نفر منو اینجوری بغل کنه !!
نذاشت به جواب فکر کنم سرش رو روی شونم گذاشت بوی روغنی که به موهاش زده بود حالی به حولیم کرد دیگه مطمئن شدم که این بانوی محترم واسه کرده شدن اومده واسه همین دستم رو ازش جدا کردم و بغلش کردم ، خودش رو بیشتر بهم چسبوند منم به خوم فشارش دادم یه کم تو این وضعیت موندیم . از اونجایی که خیلی موی مشکی دوست دارم دستم خود به خود به طرف موهاش رفت تو این مدت که چادرش افتاده بود روم نمیشد مستقیم بهش نگاه کنم .موهای تقریبا بلندی داشت با اون همه روغنی که زده بود اگشتام خیلی راحت بین موهاش حرکت می کرد ظاهرا خوشش اومده بود اخه اون چیزی رو که موهاشو بسته بود باز کرد ( به جون تک تکتون نمیدونم چی بهش میگن ) جوری سرش رو تکون داد که یه موج ازموهاش به راه افتاد وقتی موهای صورتشو کنار زد جوری که کاملا منظورش رو بفهمم صورتش رو جلو اورد می خواست بوسش کنم ولی من امتنا کردم و فقط بغلش کرد وقتی صورتش نزدیکای شونم رسید یهو یه چیز خیلی گرم به لپم چسبید !

 

اره بوسم کرد اونم یه بوس گرم و شهوانی منم دیکه گاو بازی رو کنار گذاشتم و یه بوس طولانی مهمونش کردم البته نه از لپش ، پیشونیشو بوس کردم . سرش رو از رو شونم سر داد و گذاشت روی سینم بعد یه مکث سرش رو بلند کرد و مستقیم به چشام نگاه کرد مم بهش خیره شدم بازم بوسی منم این دفه گونشو بوسیدم ، خندید و گفت : قلبت میخاد در اد (راس میگفت ) نکنه شاید ترسیدی ؟ مگه در رو نبستی ؟ گفتم نه از این نیس ! واسه اینه که تا حالا کسی همچین حسی رو درم به وجود نیاورده بود (دروغ محض ) بازم بوسم کرد گفت زیاد وقت ندارم داداشم (دایی افسانه )منتظره که افسانه رو ببره قبل از این که برم یه خواهشی بکنم نه نمیگی ؟ گفتم تا چی باشه ! گفت میخوام همونجور که افسانه رو بل کرده بودی منم بغل کنی از خدا خواسته چند تا عکسی رو که انتخاب کرده بود تحویل nero دادم همش چس کیلو بایت شد نرو شروع کرد به رایت سی دی ما هم همزمان از جلوی مانیتر بلند شدیم . بعد از این که کیرم رو یه جور تابلو جابجا کردم راه افتادم طرف کناره ها که یاد شیشه شکسته در اتفتادم گفتم یه نگاه بندازم بد نیس از شیشه شکسته یه نگاه انداختم همه جا امن بود

 

.
به اتاق برگشتم رو ی کناره نشسته بود رفتم کنارش نشستم . دستم رو از پشت گردنش رد کردم و به خودم چسبوندمش، خواست بوسم کنه پیش دستی کردمو بوسش کردم. خودشو تو بغلم ول کرد این موقع بود که همراه با چشام کیرم هم میخواست از جا دراد اخه سینه هاش معلوم بود یه پوست خوش رنگی داشتن همون تصویری که همیشه تو عکس های سکسی دنبالش بودم . خیلی وسوسه شدم که همون لحظه دست بزارم از داخل سوتین سیاهی که خیلی هم بهش میومد درشون بیارم ولی به خودم نهیب زدم عجله نکن ! با هزار زحمت جاشو رو پاهام درست کردم که رو به بالا چرخید این موقع دیگه نصف بیشتر سینه هاش از سوتین وبلوزیقه بازی که پوشیده بود بیرون زد . محو تماشای سینه هاش بودم که دست انداخت دور گردنم و به پایین کشید لبامون تو هم قفل شد. جوری لبامو میخورد که هیچ نیازی به مهارت من نبود . از نحوه لب گرفتنش معلوم بود بنده خدا خیلی تو کفه ! دستم رو از رو شکمش بالا کشیدم و خیلی اروم زیر سینه هاشو لمس کردم جایی که سوتین زیر سینه هاشو گرفته بود اونجا مکث کوتاهی داشتم بعدش بدون مقدمه سینشو تو دست گرفتم با هر بار فشار من به سینش یه تغییر در نفس کشیدن و لب گرفتنش به وجود میومد . با صدای بیرون اومدن سی دی لباشو جدا کرد و یه نگاه انداخت خیلی زود برگشت سر کار اولش . منم دیگه سوتین رو کنار زده بودم و بدون هیچ واسته ای پوست لطیف سینه هاشو می مالیدم نک برجسته ی سینه هاش خیلی برام جالب بود خیلی دوست داشتم بخورمشون ، لبامو به زور جدا کردم ، تا جایی که می شد خم شدم ولی لبام به سینش نرسید ، فهمید ؛ خودشو سبک کرد که بتونم پاهامو از زیرش بکشم این کارو کردم . پای راستم رو بین پاهاش گذاشتم و تقریبا روش دراز کشیدم . بدون فوت وقت به سمت کوه پایه های سینه ای حمله ور شدم ! و قتی سینش رو دهنم گذاشتم یه اه جانسوز کرد و دست به موهام کشید . منم دیگه دست خودم بود سینه هاشو محکم مک میزدم .

 

احساس کردم میخواد خودش رو به پایین بکشه فکر کردم دردش اومده سینشو ول کردم خودشو به طرف پاهام پایین کشید . ولی بازم سرم رو با سینش چسبوند که این دفه دوتا از دکمه های بلوزشو باز کردم و رفتم سراغ اون یکی سینش مشغول خوردن بودم که متوجه شدم یه چیزی به زانوم فشار میاره ، دقت کمی میخواست که بفهمم این کسشه که داره به زانوم میماله !. اونو به حال خودش گذاشتم و رفتم سراغ کردنش یه چندتا بوس کوتاه گرفتم ولی موهاش که رو گردنش پخش شده بود نمیذاشت راحت کارم رو بکنم بیخیال شدم یکی از دستامو ازاد کردم و سینشو گرفتم واسه همین وزنم یه کم رو اون رفت . حین لب گرفتن سینشو می مالیدم که دستم رو محکم گرفت با تعجب منتظر عمل بعدیش بودم که دستم رو به طرف پایین هدایت کرد . با کمال میل کل کسشو تو دستم گرفتم بی تجربه نبودم و لی تجربه چندانی هم نداشتم .از روی دامن مشغول مالوندن کسش شدم ولی حال نمیداد واسه همین دست کردم زیر دامن و از کش شلوارش رد کردم تا به شرتش رسیدم . خیسی شرتش حکایت از حال خوبی داشت که تا اینجای ماجرا بهش داده بودم. یه کم که از روی شورت مالودم لبامو از لباش جدا کردم که راحت تر نفس بکشه اخه دیگه داشت نفسش بند میومد . همزمان با خوردن سینش دستم رو از زیر شرت به کسش رسوندم . با همون حرکت اول دستم تو چاک کسش جا گرفت به قول بچه شهریا کیلیتوریسش رو خیلی راحت پیدا کردم و با نک انگشت سبابه یه فشار کوچیک بهش دادم که نفسش بند اومد . دستش رو سینم گذاشت و به بالا حل داد فهمیدم که باید بلند شم . نشست و دست گذاشت زیپ شلوارش رو باز کرد ( صرفا جهت اطلاع ؛ شلوار بندری پاچش زیپ داره)خیلی با عجله یکی ار لنگه های شلوارش رو در اورد و نفس زنان کفت زود باش که الان دنبالم میان منم از خدا خواسته گرمکن و شورتی که به جای این که پای من باشه سر کیرم بود! رو با زحمت تا زانو پایین دادم و کیرم رو بین پاهاش جا دادم . یه لحظی به فکر ابی که سر کیرم موقع در اوردن از شلوار دیدم افتادم گفتم نکنه حاملش کنم بد بخت شم ،

 

بیرون کشیدم و با دامنش سر کیرم رو پاک کردم . این بار بین پاهاشو بیشتر باز کردم و خواستم سوراخ کسشو پیدا کنم که تیشرتم مزاحم بود نها چیزی که دیدم خال روی کسش بود تیشرت رو به دندون گرفتم و با دست کیرم رو تو چاک کسش تنظیم کردم . با یه فشار کوچیک همه کیرم فرو رفت خیلی کس گرم و نرمی داشت تقریبا با پنج شیش تا کس دیگه که کرده بودم فرق داشت . شروع کردم به تلنبه زدن الارغم گشادی کسش تو دوسه دقیقه اول داشت ابم میومد یه نگاه به صورتش انداختم مثه مرده گردنش از کناره اویزون بود از گاز گرفتن لباش فهمیدم تو حس رفت. سرعت تلنبه زدن رو کم کردم شاید دیر تر ابم بیاد ولی فایده نداشت . تندی کیرم رو بیرون کشیدم و محکم گرفتمش با یه وضع افتضاح (کونم معلوم بود )به سمت میز کامپوتر که دسمال کاغذی روش بود رفتم دسمال رو تقریبا دور کیرم پیچیدم و اجازه دادم خالی شه .هرچه دسمال بهش اضاف کردم اخرش بیرون زد و دستم هم کثیف کرد . انگار از کمر به پایین تعطیل بودم نمیتونستم سر پا وایسم با همون دسمالا که دستم بود روی صندلی نشستم.

 
بهش که نگاه کردم داشت زیپ شلوارش رو میبست بلند شد اومد طرفم . سرم رو بوسید و سی دی رو ورداشت و لای یه دسمال پیچید موقع رفتن موهاشو جم کرد زد زیر بلوزش و چادرش رو مرتب کرد و رفت . بعد اون تا دو سالی که اونجا بودم چندین بار دیگه مادر افسانه رو کردم ولی خودش رو با وجود این که خودش موقعیت جور میکرد نکردم فکر کنم از رابطه بین من و مادرش خبر داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته:‌ mahparast

2 thoughts on “خاطره ای از یک معلم

  1. سلام مفعولای از بیست تا چهل سال عزیز خوشحال میشم که باهم باشیم
    ۰۹۱۹۷۸۶۰۱۹۰
    قربون باسن همتون
    مرسی

  2. سلام مفعولای از بیست تا چهل سال عزیز خوشحال میشم که بکنمتون
    ۰۹۱۹۷۸۶۰۱۹۰
    قربون باسن همتون
    مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>