تولدی که کیری شد

 

خیلی اتفاقی من و آزاده با ماهان و امیر آشنا شدیم.ماهان از من خوشش اومده بود و میخواست هر جور شده مخم و بزنه…من اصلا حال و حوصله نداشتم ولی به خاطر آزاده که بدجور از امیر خوشش اومده بود پایه بودم و میگفتم و می خندیدم و جو و شاد میکردم تا اون دو تا هم با هم آشنا بشن. گرچه همه می دونستیم که ماهان از من خوشش میاد ولی امیر پیشنهاد کرد که یه گروه چهار نفری باشیم بریم بیایم و بگردیم با هم آشنا شیم تا ببینینم کیا اخلاقشون با هم سازگارتره
منم موافق بودم.یه هفته از اشناییمون میگذشت و تو این یک هفته متوجه شدم خیلی از امیر خوشم اومده…امیر یه پسر فوق العاده مغرور..گوه اخلاق و خوش تیپ و خوش قیافه بود..که همیشه یکی به میخ میزد یکی به دیوار و من از لا به لای حرکاتش نمی تونستم تشخیص بدم از کی خوشش میاد..یروز ماهان بهم زنگ زد و گیر داد راست بگو بیشتر از کی خوشت میاد من زیر بار نرفتم بعد گفت ولی امیر بدجور از تو خوشش اومده تابلوئه مطمئنم..از طرفی امیر دائم به من زنگ می زد و با من هماهنگ میکرد و با ازاده کمتر در ارتباط بود اما همونقدر که تحویل میگرفت گاهی پیش میومد که صاف می رید بهم…

 
منم برزو نمی دادم و کاملا مغرورانه پیش میرفتم و با ماهان و امیر کاملا یکسان برخورد میکردم.حتی به ازاده نگفتم از امیر خوشم میاد.تا اینکه ازاده به ستوه اومد و گفت وای حالم دیگه داره از امیر بهم میخوره خیلی مغروره فکر کرده کیه؟ چرا اینجوریه این پسره…اصلا ازش خوشم نیومد..و من بیشتر جرات پیدا کردم به امیر فکر کنم چون ازاده بیخیالش شده بود و خدا روشکر با ماهان گرم گرفت…یه شب که نمیتونستیم چهارتایی بریم بگردیم و ازاده خونه ی خواهرش بود امیر زنگ زد گیر داد که خوب حالا که ازاده نمی تونه بیاد تو بیا باهم سه تایی بریم بیرون..من کلی گفتم نه …اما اصرار میکرد…منم گفتم اوکی…قرار بود 9 بیان دنبال من..تو دلم گفتم دو هفته هم نیست اینا رو میشناسیم الان دو تایی منو می برن یه جا جرم میدن برم میگردونن…بدبختی …

 
خلاصه رفتم سر قرار از دور ماشین امیر و دیدم که داره میاد…در عقب و باز کردم نشستم که دیدم امیر تنهاست و کسی نیست..فهمیدم جریان از چه قراره..گفتم پس ماهان کو؟
با دستپاچگی جواب داد قرار بود زنگ بزنه بریم دنبالش ولی هنوز که زنگ نزده تا خبر بده تو بیا جلو بشین
منم که به مراد دلم رسیده بودم و فهمیدم همه اینا بهونه بوده تا با هم تنها باشیم انگار قند تو کونم آب می کردن
از اونشب منو امیر باهم صمیمی و صمیمی تر شدیم البته به صورت پنهونکی تا مبادا ماهان و ازاده ناراحت بشن که این خواسته ی امیر بود.

 
اما اصل داستان
من واقعا داشتم عاشق امیر میشدم..تو اون مدت دو هفته ای که امیرو شناخته بودم زندگیم ازین رو به اون رو شد اینقدر انرژی گرفته بودم که نگو…صبح زود از خواب بیدار میشدم از خواب و خوراک افتاده بودم امیر هم خیلی باعث بیشتر شدن عشقم میشد..زنگ میزد میگفت کجایی میگفتم منتظر سرویس دانشگاه…سه سوت بعد جلو پام ترمز میزد میگفت سلام بپر بالا من برسونمت منتظر نمون اینجا…شب ساعت 2 تو خونه دلم براش تنگ میشد ولی اصلا اهلش نبودم به روی خودم بیارم زنگ میزد میگفت بدو بیا پشت پنجره ببینمت…من مث خر ذوق میکردم… اما همه چیز خراب شد و عمر این عشق لعنتی خیلی کوتاه تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم…
چند شب بعد شب تولدم بود…از صبح کلی برنامه داشتیم با بچه ها…چندین بار دوستای مختلفم برام تولد گرفتن…اخریشم رفتم خونه دوستم پروانه …درو باز کردم اونو دوس پسرش اومدن و فشفشه روشن کردن و کادومو بهم دادن دور هم کیک بریدیم و گفتیمو خندیدیم و از مشروب معرکه ای که دوس پسرش اورده بود چند تا پیک با هم زدیم …اما اون وودکای لعنتی بیشتر از همیشه منو گرفت با اینکه خیلی هم نخورده بودم…امیر زنگ زد که معلومه کجایی؟ بیا ببینمت نا سلامتی شب تولدته و…منم نتونستم بگم نه الان حالم خوب نیس..گیج و منگ رفتم خونه تو آینه خودمو نگاه کردم..اصلا هیچی نمیدیدم..رفتم پیش ازاده گفتم ازی من حالم خوب نیس دارم با دوس پسرم میرم بیرون برام رژ لب میزنی؟ ازی با تعجب و ترس رژ زد برام و موهای بهم ریختمو مرتب کرد و گفت برو..

 
رفتم سوار ماشین امیر شدم..امیر تا منو دید گفت چته؟ گفتم هیچی…یهو داد و بیداد راه انداخت که منو خر فرض کردی؟ دهنت بو گند زهر ماری میده کدوم گوری بودی؟
سعی کردم ارومش کنم و بگم که جای خاصی نبودم و چی شده و ازین حرفا …دلگیر شد ازم بعد گفت دیگه حق نداری مشروب بخوری فهمیدی؟
منم کلی تو دلم قربون صدقش رفتم که چقدر به فکرمه و…منم تو عالم مستی کس شعر گفتم یه ذره اروم شه ولی خوب…اونم همین جوری می رفت و میرفت…به یکی از روستاهای اطراف شهر که رسیدیم رفت از یکی از دوستاش کلید گرفت و در یه خونه قدیمی رو باز کرد و با عصبانیت در ماشین و باز کرد و گفت بیا پایین بریم حرف بزنیم..منم به زور و بلا خودم و کشوندم پایین و رفتم تو خونه تو یه اتاق…همه چیزو یجور دیگه میدیدم..
بخاری روشن بود..با خودم گفتم چون تولدمه میخواد منو هیجان زده کنه و برام تولد بگیره منه احمق اینجوری ناراحتش کردم..

 
اما منه ساده…
امیر نشست منم بیحال کنارش نشستم و سعی کردم باهاش حرف بزنم…ولی اون باهام حرف نمیزد
منو خوابوند روی فرش و برق و خاموش کرد اومد روم دولا شد و لبام و خورد..بعد گفت حیف اون لبا که مزه ی الکل میده..گوشمو خوردووگردنمو لیس زد دکمه های مانتومو باز کرد من دستشو گرفتم گفتم امیر نه…چیکار میکنی…گفت تو هیچی نگو…هیچی نگو…من حالم خیلی بد بود…شکمم و خورد سینه هامو میمالید…با هر کارش تموم تنم می لرزید اصلا از خودم هیچ اختیاری نداشتم …زیپ شلوارمو باز کرد با خشونت دکمشو باز کرد…من تموم زورمو جمع کردم مانعش بشم دستمو گرفت و گفت کاریت ندارم نترس …داد زد گفتم نترس من باهات کاری ندارم کاری نمی کنم…شلوارو شورتمو کشید پایین و زل زد به کسم و با دست مالیدش…اروم گفت…جوووون…بعد گفت اوپنی ؟ بذارم توش؟ داشتم گریه میکردم گفتم نه …نه ….امیر نه…دخترم…گفت باشه…بعد همه ی لباسهامو کند و لباس های خودشم دراورد..خوابید روی تخت و گفت بیا بخواب روم…من بیحال افتاده بودم داد زد…گفتم بیا بخواب روم کونی..

 
به زور بلند شدم افتادم روش…منو محکم تو بغلش فشار داد و گفت جووووون….مث وحشی ها باهام رفتار میکرد…داد زد یالا پاشو بالا سرم برو کستو بخورم…پاشو…رفتم بالای سرش روی تخت زانو زدم یهو یه لرزشی رو تو تموم تنم حس کردم …داشت با زبونش کسمو لیس میزد…با دستام به دیوار تکیه دادم…حس کردم اگه ادامه بده از لذت زیادی میشاشم…خودمو کشیدم عقب..گفت کیرمو بخور بدو…جون…مادر جنده..از اولین روزی که دیدمت منتظر امروز بودم…قلبم از درد تیر کشید…از اینکه من داشتم عاشقش میشدم و اون تو کف کس و کون من…

 
تازه دیدم کیرش چقد کلفته…اینقدر حالم بد بود که با خودم گفتم هرجور شده فقط زودتر ابشو بیارم دست از سرم برداره
کیرشو کردم تو دهنم نصفشم جا نشد..داد زد کونی تا ته بخورش…دهنم داشت جر میخورد خودشم یکی بالا پایین کرد بعد پاشد و منو کوبوند رو تخت…خودش پایین پام نشست و منو برگردوند و یه سیلی به کونم زدو گفت وای سوراخ کونت و امشب جر میدم سحر خوشگله…من با گریه و التماس گفتم نه امیر نه توروخدا…کیرت خیلی کلفته…وقتی گفتم کیر یهوو گفت..آه…جوووون بگو…بازم بگو…فهش بده…شروع کرد سیلی زدن روی کونم و کسم…منم گریه میکردم…کاراش عجیب غریب بود..کلی تف انداخت رو سوراخ کونم و به التماسای من توجه نمیکرد…سر کیرشو گذاشت دم سوراخم …هنوز کامل سر کیرش نرفته بود تو نفس من از درد بند اومد و خودش دلش سوخت…بعد منو بلند کرد و اومد کونشو کرد به من و داد زد یالا مادر جنده سوراخ کونمو بخور…زبونتو بکن توش…من و مجبور میکرد این کارارو بکنم…بعد اومد نشست و گفت سینمو بخور …انگشتتو بکن تو کونم…کیرشم گذاشت لای پای من…باورم نمیشد..منم نامردی نکردم دوتا انگشتمو باهم کردم تو سوراخ کونش تا ته…داد زد کیری…کمکم ارضا شد به زور سرمو فشار میداد که ابشو بخورم…اخرم ابشو ریخت رو سرو صورتم…
اونشب کیری گذشت …تا خونه یه کلمه هم باهاش حرف نزدم

اومدم خونه رفتم تو اتاقم تا صبح کریه کردم تا عاقبت خوابم برد…
یاد دوس پسر قبلیم افتادم که چقدر عاشقم بود…همیشه یک ساعت تموم منو میخورد تا حال کنم بعد با لاپایی ارضا میشد…همش یه بار با کلی ناز و نوز یه ذره کیرشو لیس زدم…اونوقت این مرتیکه ی امیر تا سوراخ کونشو مجبورم کرد بخورم…تازه باهام مثل جنده های خیابونی رفتار کرد
کلی بهم برخورده بود
از فردای اونروز امیر دیگه برام اون امیر سابق نبود و اینو می دونستم که دلیل این محبت هاش به من از عشق نبوده به این خاطر بوده که دوس داشته منو بکنه…
خیلی دلم شکست
الان یه ماه از اون جریان میگذره
دیگه امیر و تحویل نمیگیرم امیر هم خودش فهمیده دیگه دوسش ندارم کیرش داره میسوزه از ندامت
ولی …کاش …بیخیال

نوشته: سحر

2 thoughts on “تولدی که کیری شد

  1. بیخیل باش دیگه گذشته ازاین آدم های بی معرفت تو ایران زیاده خودتو عشقه من ازاین ایرانی ها زیاد دیدم که ازین کارهاهم توکشورهای دیگه هم میکنن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>