از پیچ شمیران تا میدان تجریش

شب بود و داشتم از پاتوقم برمیگشتم باید میرفتم پیچ شمیران که از اونجا سوار ماشین بشم بیام خونه
توی پیچ شمیران ایستاده بودم ومنتظر ماشین بودم که دیدم دختر ترشیده و سن بالایی اومد سمتم و دیدم هی پستوناش را تکون میده با دیدن این صحنه علاوه بر اینکه حشری شدم فهمیدم خبریه ولی از خوم پرسیدم چرا این وقت شب بین این همه ادم سراغ من اومده؟
بهم گفت خونه داری؟ منم گفتم نه بعد رفت اونور خیابون تو یه اب میوه فروشی ودیدم داره با مغازه داره حرف میزنه گفتم حتما از من نا امید شد رفت سراغ اب میوه فروشه که مرد مسنی هم بود البته خود فرزانه هم سنش به من نمیخورد این غذیه برمگرده به 3 یا 4 سال پیش من الان 31 سال دارم اون موقعه که سنمم کمتر بود و فرزانه اگر بخوام سنش را بگم جدود 35 36 بود حداکثر اون موقه که الان حتما 41 یا 42 …

 

 

خلاصه دیدم فرزانه از ابمیوه فروشی اومد بیرون واومد اینور خیابون سمت من هی بهم میگفت نمیشه بریم خونتون گفتم نه راستش را بخواید من که از خدام بود ولی نمیشد خانواده اون شب بودن وحقیقتش منم تاحالا کس نبرده بودم خونه که تجربه داشته باشم از یک طرف دوست داشتم بیاد ازیک طرف نمیشد گفتم خدا امشب به من لطف کرده اینا فرستاده سراغم ولی کاش خونه خالی بود دلم نمیومد دست خالی بزارم بره با خودم کاسه چکنم چکنم دستم گرفتم قیافه فرزانه داد میزد حشریه و میخواست با یه پسر ارتباط برقرار کنه
البته قیافش مالی نبود ولی از هیچی بهتر بود که بهش گفتم خونه نمیشه چون خانواده هستن گفتم حالا با من بیا بریم تجریش اونجا یه فکری میکنم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم من بودم فرزانه روی صندلی عقب با راننده و یک مسافر هم جلونشت
به مححض اینکه نشستیم و ماشین خواست حرکت کنه فرزانه پاش را چسبوند به من و خودش هم چسبید به من انگار خیلی خسته بود واز ره دور اومده بود چون همش توراه خواب بود بلاخره دست به کار شدم اول یه دست به کسش زدم البته یه وقت فکر نید زیپش را پایین کشیدم ها نه ترس تو وجودم بود ساعت 11/1130 شب من با یه دختری که از خودم بزرگتر بود وتوی خیابون بدون سرپناه وسقف خلاصه اول از روی شلوار یه دست به کسش کشیدم و دستم چند دقیقه روکسش بود کیفم راگذاشتم رو پاش خودش هم یه پلاستیک زرد رنگ باهاش بود اوردمش جلو که یه وقت راننده از تو اینه نبینه بعد رفتم سراغ پستوناش اول برام تکون میداد ومنو حشریم کرده بود اول از روی مانتو به پستون راستش دست زدم وحال کرد بعد رفتم سراغ پستون چپش باز از رو مانتو باهاش حال کردم بعد دستم را کردم تو مانتوش یه تیشرت نارنجی پوشیده بود از رو تیشرتش پستوناش را گرفتم و مالش دادم و حال کردم بعد دستم را کردم تو تیشرتش از روی سوتینش پستوناش را گرفتم و مالش دادم اصلا هم از خواب بیدار نمیشد انگار دو روز بود نخوابیده بود بعد از روی سوتینش به زور سوتینش را کشیدم پایین خیلی محکم بود اول پستون چپش را در اوردم و بعد پستون راستش را هی مالشش میدادم و حال میکردم

 

 

تو حال خودم بودم که یهو پلیس گشت میزد با ماشین یهو ترسیدم که ببینه ودستم را اوردم از تو مانتوش بیرون یه چندقیقه گذشت دوباره کارم را شروع کردم از خیلی وقت قبلش کیرم بلند شده بود رسیدیم سیدخندان اول مسافر جلوییه پیاده شد و یه نگاهی به من و فرزانه کرد این ماشینی که توش بودیم تجریش نمیرفت مجبور شدیم پیاده شیم دوباره سوار یه ماشین دیگه بشم بریم تجریش قبل از اینکه سوار ماشین بشم از خواب پا شده بود بهش گفتم خوب کس و پستونایی داری ها و خندید تو اون فاصله کم نمیدونم چه طوری وقت کرد سوتینش را درست کنه چون وقتی تو ماشین بعدی نشستیم دوباره مجبور شدم سوتینش را بکشم پایین باز از بدبختی یا خوشبختی من یه مسافر نشسته بود جلو وما دوتا عقب بودیم باز با پستوناش حال میکردم هی حشری میشدم تو فکر این بودم که کاش خونه خالی بود به خدا گفتم ای خدا نمیشد یه روز دیگه این به من بخوره حداقل امشب سرراهم قرارش دادی خونه هم خالی میکردی متوجه گذر زمان نبودم دستم تو بدنش ولو بود فقط نتونستم حاله پستوناش را ببینم و پستوناش را توماشین بخورم اعصابم بیشتر خورد شد خلاصه رسیدیم تجریش یادم افتاد یکی هست میتونه کمکم کنه یه رفیق داشتم سن بابام رو داشت

 

 

تو همون پاتوق باهاش اشنا شدم گفتم یه زنگی بزنم جریان را بهش بگم فرزانه که از خداش بود اون جنده بود براش فرقی نمیکرد پیش من باشه یا یکی دیگه با خودم گفتم حالا اگه درست شد من یکی دوساعت دیرتر میرم خونه بهش زنگ زدم گفتم شرایطش را میدونستم چه جوریه با اینکه خونه مجردی داشت اما به خاطر همسایه هاش نمیتونست قبول کنه اصرار کردم گفتم این وقت شب کسی بیرون نیست بازم قبول نکرد به خودم فقط میگفت بیا مشروب بخوریم و یه حال دونفره ایی بکنیم نمیدونم چه حکمتی بود توش اون شب یا خدا خیلی دوستم داشت اینا گذاشت سر راهم ولی به جاش همه درها به روم بسته بود دست به کار شدم تومیدون تجریش وقتی دیدم بهروز هم میگه نه گفتم خدا هوام را داره نه میتونستم خونه خودمون ببرمش نه خونه بهروز به خاطر همسایه هاش تو همون میدون تجریش کنار مغازه ها نشسته بود گفتم بلند شو خودش فهمید زده به کلم چون ته حشری بودم نمیدونستم چی درسته چی غلط فرزانه یه دست کیرم وتخمام زد وای راست که کرده بود بعد گفت تو به من احتیاج داری؟ نگاهش کردم و باسر جواب دادم اره

 

بعد من دوباره دستم را مالیدم به کسش و رفتم عقب کیرم که راست کرده بود را به کونش فشار میدادم اون شلوار لی اب پوشیده بود نمیشد کاری کنم دستام میلرزید پاهام سست شده بود بلاخره گفتم یه حال سر پایی که میتونی بکنی کیرم را جلو بردم چسبوندم به کونش و هی فشار میدادم و با دستهام دو پستوناش را گرفته بودم مردم کمی درخیابان را میرفتم وما را میدیدن ومیخندیدن چه کنم دستم بسته بود شما اگر یه کس مجانی بهتون بده ولی مکانی جایی نداشته باشین نه خونه خودتون نه خونه مردی نه خونه دوستاتون چه میکنید خونه فامیلا که نمیتونید ببریتش
بگذریم مجبور بودم تو خیابون حال کنم باهاش با اینکه ضایع بود وجونم در خطر هی میترسیدم یهو پلیس و بسیج بریزن سرم بگیرنم
بعد رفتم جلو کیرم را به کسش فشار دادم و کمرش را محم گرفته بودم دیر هم شده بود ساعت نزدیک 1 بود هنوز اصرار میکرد ببرمش خونه میگفت اگه منا ببری خونتون جلوت لخت میشم خندیدم بهش و گفتم نه ترخدا لخت نشو ویه لب درست وحسابی ازش گرفتم
هی تو مغزم میگفتم درا باز کنم ببرمش خونه و ببرمش تو را پله تو خرپشته بکنمش یا رو پشت بوم نمیدونم داشتم دیونه میشدم دیگه
دیگه خسته هم شده بودم گفتم بزار قال غذیه را بکنم بره به فرزانه گفتم بیا بریم تو این بنبست ترتیبت را بدم اما فرزانه ترسید راستم میگفت حق داشت بترسه من براثر شوت زیاد بهش گفتم بریم تو بنبستی که کارگرا مشغول استراحت بودن دوباره کیرم را به کس و کونش زدم وف فرزانه هی اه میکشید گردنش را میلیسیدم بوسش میکردم گوشش هم همینطور بهم گفت بهش گفتم عجب چیزی گفت پس چی منظورش پستوناش بود گفتش پستونام خیلی گنده است میخواست منا دوباره تحریک کنه لاکردار خوب کارش را بلد بود ولی حیف من دیگه نمیتونستم باهاش باشم خیلی دیر شده بود ساعت 1 هم گذشته بود گفتم باید برم دیگه خیلی دیر شد بهش گفتم راستی اون پلاستیکت چیه؟ گفت شرته در اورد بهم نشون داد یه شرت سفید بود گفتم سوتین نذاشتی؟ سوتین سفید هم از توش در اورد نشونم داد گفتم الان چه رنگی بستی؟ مانتو تشرتش را زد کنار بندش را نشونم داد مشکی بسته بود گفت از شهرستان دارم میام دیگه نپرسیدم از کجا

 

گفتم بذار من پستونای گنده ات رو یه بوس کنم و برم که خیلی دیر شدش گفت بیا بوس کن و بدنش را داد عقب پستوناش را داد جلو سمت من که بوسشون کنم ومن هم بوسشون کردم و یه دست دوباره به کس و کونش گذاشتم وخدافظی کردم قبلش هم شماره مبایلم را دادم بهش ولی دیگه زنگ نزد توراه که مومدم خونه هی میگفتم چرا نیوردمش ووقتی رسیدم خونه گفتم اخه چه جوری که خانواده هستن
خلاصه بابام گفت چرا انقدر دیر کردی؟هیچی نگفتم همش تو فکر بودم الان که از من جدا شد کجاست و پیش کی میره شب تا صبح چه طوری میگذرونه
ودر اخر خدا اون شب خیلی دوستم داشت به دو علت که 1 فرزانه را گذاشت سر راه من ولی بقیه درا به روم بسته شد ومن وفرزانه موندیم توخیابون بین اون تعداد کمی که مردم بودن یه حال کوچیک سرپایی کردیم 2 که من سالم و بدون دردسر رسدم خونه وپلیس و بسیج و چمیدونم هیچ کس مزاحمم نشد واگرنه ممکن بود خدای نکرده اون شب به جای خونه تو بازداشت گاه بخوابم.

نوشته: ح.م

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>