از باکرگی تا جندگی

سلام من مهدیه یه دختر18ساله هستم باقد 172 و وزن 58 یه دخترخوشگل هستم .ازروزی که چشم بازکردم یه پسرخاله داشتم که همش چشمش به من بود این ورمیرفتم دنبالم بوداون ورمیرفتم دنبالم بودمن تمام نمازهام وروزه هام وواجباتم سرجاش بودهیچوقت هم جلوی هیچ کی بی حجاب نبودم .امانمیدونم این سامان پسرخاله من ازروی چه قصدی میخواست بامن باشه روخدامیدونه .تااینکه یه روزیه اتفاقی برای داییم افتاد ومامان بابام مجبورشدن برن امریکا برای درمان های داییم کنارش باشن…

 

من روهم گذاشتن خونه خونه همین خالم .مثل همیشه ازمدرسه راست داشتم میرفتم خونه خالم ایناکه دیدم سامان توی ماشین نشسته وداره به من اشاره میده که برم پیشش بنابه خاستش رفتم ودیدم که دوستاش هم همراهشن ولی پشت نشستن .سامان گفت که خاله گفته امروزمامانت اینامیان به خاطرهمین من روفرستاددنبالت وگفت بشین که برسونمت منم که ازهیچی خبرنداشتم سوارشدم چشمام رویکم بستم وموقعی بازکردم دیدم که جلوی یه خونه ویلایی هستیم بهش گفتم کجاهستیم واونم بهم گفت نگران نباش بهت بدنمیگذره داشتم ازترس میمردم واقعاسخته برای دختری که تاحالایه نگاه بدبه نامحرم نکرده….

 

خلاصه اون ودوستاش من روبه زورپیاده کردن وبردن داخل خونه سامان گفت که این خونه یکی ازدوستاشونه وهمیشه میان اینجامن روبردنم تویه اتاق که پربودازلباس خواب های خیلی بازکه سرجمع نیم مترپارچه هم نداشتن وگفت که بایدجلوی مالباس هات روعوض کنی وگرنه بامشت وکتک عوضشون میکنیم منم که خیلی میترسیدم سریع باگریه گفتم باشه ولی خیلی سخت بودمن حتی خجالت میکشیدم مقنعه خودم روجلوشون دربیارم چه برسه به لباس من موهام تاگودی کمرم هستش وباعث میشه که پسرابیشترجذب بشن روبه پشت شدم وجلوی اون 3تاپسرلباس هام روعوض کردم خودم ازدیدن خودم خجالت میکشیدم ازخجالت شروع کردم به گریه کردن دادزدن
کمک میخواستم ولی هیچی به دادم نمیرسید سامان باخنده اومدجلوودستش رونوازش گونه روی پاهای کشیدم تکون داد…

 

من روگرفت توبغل هرکاری هم میکردم که ولم کنه منوسفت ترمیگرفت بردمنو گذاشت رویه تخت خیییلی بزرگوخودش هم لخت شدبادیدن اونجاش نزدیک بودغش بکنم زجه میزدم ازخداکمک میخواستم ولی اون هامن رومسخره میکردن سامان اومدجلوومن هم روبه عقب میرفتم اخرش خوردم به تخت ودیگه راهی برای فراروجودنداشت .
من روروبه پشت کرددست وپامیزدم ویکی بامشت کوبیدم تودهنش من 15ساله که کاراته کارمیکنم ولی زورم درمقابل اون هاهیچ بود پاهام روازهم بازکرد وشورتم رودراوردزبونش روتوی کسم حرکت میدادمنم دیگه کم اورده بودم واه اه میکردم لباسم رودراوردشروع کردبه کشیدن سینه هام وبادندونش اون هارومیکشید .خودش رواداخت روم وگفت که بایدکیرش روبخورم من باهزارتابدبختی یکمش روتودهنم جادادم وبراش ساک زدم روبه پشتم کرد خواست کیرش روبزاره توکسم که بازشروع کردم به جیغ زدن اون قدرجیغ زدم که نمیتونستم نفس بکشم  اونقدرنفس کشیدن برام سخت شده بودکه میخواستم هواروببلعم …

 

مجبور بودم دهنم رو تا اونجا که می‌تونم باز کنم که سامانم از این فرصت استفاده کرد و کیرشو تا اونجا که تونست فرو کرد تو حلقم ،داشتم میمردم  که کیرشو  کشید بیرون گفت میزاری بکنیمت یا با همین کیر خفت کنم؟ واقعا دیگه جونی نداشتم که از خودم دفاع کنم، مثل یه تیکه گوشت ول شدم و بارون کیر بود که به سینه هام و لبم و کوسم مالیده میشد… دوباره زبون سامان رو رو کسم حس کردم و حس ترس و لذت خود به خود واقعا  فلجم کرده بود، اولین انگشت سامان توی کسم رفت و یه چیز نازک و سفت توی کسم ترک خورد، پردم بود… انگشت دوم سامان هم سوراخ ریز کونم رو آروم آروم فتح میکردو دوستاش بالای سرم از همه جام استفأده می‌کردند، وقت زن شدنم بود، می‌دونستم… یهو یه برق شدید مثل فلش دوربین دیدم و بلافاصله همه جا تاریک شد ، از درد بیهوش شدم ولی صدا‌ها رو میشنیدم، کیر کلفت و داغ سامان بود که آخرین ذره‌های باکرگیم رو میخورد…به پشت خوابید و منو کشید رو خودش، منو میلیسید و می‌کرد… یهو یه انگشت رو توی کونم حس کردم.. اره کونم هم میخواست پاره بشه و هیچ کاری از دستم ٔبر نمیومد… بوی کرم مرطوب کننده به دماغم می‌خورد و سوراخ ریز کونم خنک میشد .. تو اون‌همه درد این حس خوبی‌ بود اما فقط چند لحظه دوم اوورد… دوست سامان بدون هیچ رحمی کیرشو توی کونم فرو کرد… خدا بین کیر سامان و کیر دوستش فقط یه پوست نازک فاصله بود… خدایا یعنی‌ جندگی اینه؟ فقط به این فکر می‌کردم.. اره.. من یه جنده شده بودم… و می‌دونستم تا آخر عمرم یه جنده میمونم… همون جا فهمیدم که باید این سرنوشتو قبول کنم… و همون جا تصمیم گرفتم زندگی‌ جدیدم رو قبول کنم …

 

***

 

چشمامو باز کردم و چشمای گرد شده از تعجب سامان و نگاه می‌کردم که از تلمبه زدن دست برداشته بود… چون داشتم گردنشو لیس می‌زدم و لاله گوششو می‌خوردم.. برگشتم و آروم تو گوشش گفتم منو بکن سامان… فقط بکن .. و دوباره تمام گوششو تو دهنم کردم و مکیدم…

5 thoughts on “از باکرگی تا جندگی

  1. از اصفهان یه خانم یا دختر که دوس سکسی میخواد بزنگه ۰۹۳۳۹۷۵۶۰۱۴ خیلی خب حال میدم ۲۷ سالمه رضام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>